علی تتماج
اندیشه نومحافظهکاران که در سال 2000 وارد کاخ سفید شد اکنون موجی از بحران اقتصادی را برای ایالات متحده به ارمغان آورده است که برگرفته از کارنامه 7 سال جنگطلبی در عرصه بینالملل و دوری از خواستههای واقعی ملت آمریکا میباشد. کسری بودجه 400 میلیارد دلاری، افزایش فقر و بیکاری، وجود 50 میلیون آمریکایی فاقد بیمه درمانی، بیخانمانی دهها هزار تن، عدم بازسازی ویرانههای بر جای مانده از حوادث طبیعی نظیر نیو اورلئان که شهر را به شهر کارتونخوابها مبدل ساخته، رکود اقتصادی و عدم ایجاد اشتغال و... تنها بخشهایی از بحران اقتصادی جاری بر ایالات متحده است که دستاورد زیادهطلبیهای جهانی و عدم مدیریت داخلی سران کاخ سفید میباشد. در شرایطی که متحدان بوش آخرین سال حضور در کاخ سفید را سپری میکنند رویکرد دوبارهای را برای به اصطلاح حل بحران اقتصادی آمریکا آغاز کردهاند تا ضمن کاهش انتقادها، حداقل پیروزی را در کارنامه خود به نمایش گذارند. آنها با کاهش بهرههای بانکی، اصلاح در وام مسکن، اعمال برخی تعرفههای وارداتی و ارائه بسته اقتصادی به کنگره بالغ بر 150میلیارد دلار و... تلاش کردهاند تا به گفته خود گامهایی برای حل بحران اقتصادی کشور بردارند. در این میان در کنار سیاست داخلی، عملکردهای بینالمللی آمریکا برای کسب درآمدهای اقتصادی نکته مهم میباشد. آنها برآنند تا با حضور در عرصه بینالمللی به کسب درآمد بپردازند بگونهای که استراتژی جهانی بوش به کسب درآمد اقتصادی سوق یافته است.
1. فروش سلاح از سیاستهای آمریکا برای کسب درآمد است. عملکردهای سران کاخ سفید نشان میدهد که از اصول کاری آنها انعقاد قراردادهای نظامی با سایر کشورها است.
مهمترین محورهای حرکتی آنها فروش سلاح به کشورهای خاورمیانه، اروپا و آفریقا میباشد که نمونه بارز آن در سفر بوش به خاورمیانه مشاهده گردید که با انعقاد قراردادهای نظامی به ارزش دهها میلیارد دلار با کشورهای عربی اجرا شد. این نکته قابل ذکر است که آمریکاییها برآنند تا در راستای اهداف نظامی خود با بزرگنمایی تهدید نظامی ایران، روسیه و چین، در نهایت کشورهای اروپایی، خاورمیانه و حتی شرق آسیا را به خرید سلاح وادار نماید. مشابه این اقدام در آفریقا نیز پیگیری میشود در حالی که بوش با سفر به این منطقه (26 بهمن) شخصا مجری آن میباشد. آنها در آفریقا تحرکاتی برای ایجاد بحرانهای امنیتی اجرا میکنند که نمونه بارز آن را در چاد، سومالی، سودان، الجزایر میتوان مشاهده کرد. محور این تحرکات کشورهایی هستند که دارای درآمدهای نفتی میباشند اما نظام قبیلهای مانع از اتحاد ملی شده است. آمریکا با بازی میان معارضان و دولت به فروش سلاح میپردازد تا از این درآمدها برای اقتصاد خود برخوردار شود.
2. هر چند که ناظران اقتصادی از چالشهای آمریکا را افزایش بهای نفت میدانند اما روند تحولات بیانگر نقش آمریکا در افزایش بهای انرژی با چند هدف میباشد. اولا اقتصاد کشورهایی مانند چین، ژاپن و اتحادیه اروپا به نفت وابسته است لذا با افزایش بهای انرژی، این کشورها با کاهش رشد اقتصادی مواجه میشوند که در نتیجه از یک سو برای تامین انرژی دست به دامان آمریکا میشوند که ابرقدرتی آن را حفظ میکند و از سوی دیگر رکود اقتصادی آمریکا در میان رکود این کشورها پنهان میگردد تا از انتقادها به بوش کاسته شود. ثانیا افزایش بهای نفت درآمدهای نفتی کلانی به کشورهای عربی و آفریقایی وارد میسازد که اکثرا از نزدیکان آمریکا میباشند. در نقطه مقابل تمام این پولها به صورت سرمایهگذاری مستقیم و یا خرید تسلیحات به چرخه اقتصاد آمریکا وارد میشود. به عبارتی آمریکا از درآمد کشورهای صنعتی برای بهبود اقتصاد کشورهای نفتخیز استفاده میکند تا در یک چرخه کاری از این درآمدها برای اقتصاد خود استفاده نماید در حالی که خود از عراق و سایر کشورها نفت ارزان قیمت استخراج میکند.
3. برابری ارزش دلار در برابر یورو را میتوان ترفندی دیگری برای اقتصاد آمریکا دانست. هر چند که اروپا با بحران اقتصادی مواجه است اما حفظ آمریکا را نیز یک ضرورت میداند. در این راستا افزایش برابری یورو در برابر دلار مولفههایی برای افزایش فروش کالاهای آمریکایی و کسب درآمد بیشتر برای این کشور است.
4. آمریکاییها بخش اصلی درآمدهای اقتصادی خود در سالهای اخیر را در جنگ عراق و افغانستان هزینه کردهاند. در شرایط بحرانی کنونی آنها امید دارند تا با افزایش بازیگران در عراق و افغانستان هزینههای نظامی را در میان کشورها تقسیم نمایند. پذیرش حضور اقتصادی روسیه و اتحادیه اروپا در عراق و اعمال فشار بر اعضای ناتو برای افزایش نیرو و پذیرش هزینههای جنگ افغانستان را میتوان در این چارچوب ارزیابی کرد. آنها با نام شکست ناتو در اولین ماموریت خارج از خانه و نیز تهدیدات امنیتی برای اروپا برای جلب رضایت کشورها فعالیت کردهاند که موفقیتهایی نیز کسب کردهاند.
5. انحراف افکار عمومی از چالشهای داخلی و معطوف شدن به عرصه خارجی از دیگر حربههای سران کاخ سفید برای سرپوش نهادن بر بحران اقتصادی است. درخواست بودجه 515 میلیارد دلاری دفاعی که تاکیدی بر چالشهای امنیتی آمریکا است، تاکید بر تحرکات و تهدیدات نظامی روسیه و چین و ایران، اصرار بر بحرانهای عراق و افغانستان و لزوم تحرکات نظامی در این کشورها را میتوان بخشی از استراتژی کاخ سفید برای انحراف مردم از تحولات داخلی به عرصه جهانی دانست.
در مجموع میتوان گفت که بحران اقتصادی آمریکا دستاورد سیاستهای جنگطلبانه سران کاخ سفید در عرصه بینالملل است که هزاران میلیارد دلار را صرف زیادهخواهیهای بوش ساخته است. با این وجود آنها همچنان تلاش دارند تا با جنگافروزی در جهان به تامین درآمدهای مورد نیاز بپردازند که فروش سلاح به خاورمیانه و آفریقا بخشی از آن است. با این وجود ذکر این نکته ضروری است که آنها تلاش چندانی برای حل بحران اقتصادی ندارند و بیشتر برای اهداف جهانی خود فعالیت میکنند چنانکه آنها 50 درصد از بودجه اجتماعی کشور کم کرده و بر بودجه نظامی افزودهاند که خود گواه دروغین بودن برنامههای اقتصادی آنها است. کاخ سفید تلاش دارد تا صرفا به کاهش انتقادهای مردمی از شرایط داخلی بپردازد تا در سایه آن و با تکیه بر تحرکات جهانی به کسب درآمد در آخرین سال حضور در عرصه قدرت، دست یابند.