چندی پیش کمیته حقوق بشر سازمان ملل متحد، قطعنامه غیر الزامآوری را تصویب کرد که مطابق آن درخواست شده بود که کشورهای عضو سازمان، مجازات اعدام را متوقف کرده و یا موارد اعدام را محدود کنند و از جمله موارد معدودی که با مواضع دولتهای ایران و آمریکا هم جهت بوده، مخالفت هر دو کشور با قطعنامه مذکور است. اتفاقا هر دو کشور نیز جزو چند کشوری هستند که تعداد اعدامها در آنها زیاد است و از این حیث فشار تبلیغاتی زیادی علیه ایران است. در این میان برخی افراد خواهان توقف اجرای حکم اعدام و بسیاری هم طالب محدود شدن موارد اعدام هستند، اما نکتهای که در این میان مغفول واقع میماند این است که اصولا مجازات اعدام در ایران تا چه حد مانع از ارتکاب جرم میشود؟ آیا این مجازات کارایی لازم را دارد یا خیر؟ و اصولا در چه شرایطی این مجازات موثر است؟
برای پاسخ به این پرسش میباید به چند نکته اشاره کرد، از جمله اینکه جرائم منجر به اعدام تا چه حد در زمان ارتکاب، از سوی مجرم، هزینه و فایده میشود؟ اما نکته مهمتر این است که آیا اصولا «مرگ» در جامعه ما، مجازاتی سنگین تلقی میشود که در نتیجه آن، اعدام هم مجازات بازدارندهای محسوب شود؟ برای فهم این نکته به نظر من باید به سطح معیار (استاندارد) زندگی در ایران پرداخت. همان طور که میدانید استاندارد اشیا و کالاهای تولیدی به مرور زمان در حال بالا رفتن است. مثلا وقتی گفته میشود کامیونهای با پایینتر از یورو 2 را اجازه نمیدهند به اروپا وارد شوند، به معنای آن است که برای ورود به منطقه اروپا، هر کامیونی باید از حیث کیفیت سوخت و موتور، صدا، تجهیزات ایمنی و راحتی و... واجد حداقل استانداردهای تعیین شده از سوی اتحادیه اروپا باشد. حال با ذکر این مثال میخواهم بپرسم استاندارد زندگی و حیات در جامعه ما چقدر است؟ زندگی چقدر ارزش دارد؟ اگر ارزش حیات در آن کم است، چگونه میتوان جامعه را از گرفتنش ترساند؟ ابتدا به فکر میرسد که ارزش زندگی نزد طبقات فقیر و حاشیهنشین کم است.
نمونه روشن آن قضیه بیجه است، که در منطقه کوچکی به تعداد زیادی کودک تجاوز کرد و آنها را کشت، اما در بسیاری از موارد پیگیری جدی از سوی خانوادهها نشد و حتی برخی تصور میکردند که آنها به افغانستان رفتهاند (با اینکه کودک بودند) گم شدن آنان گویی غیرمنتظره نبوده است که کسی را به حساسیت دچار کند، حال این وضع را مقایسه کنید با گم شدن یک یا دو کودک در انگلستان، که چگونه موجب واکنش میشود. البته اگر آن رویداد به جای پاکدشت در تهران به ویژه مناطق مرفه آن رخ میداد، قطعا واکنشها چشمگیر بود، اما مردم مرفه و طبقه متوسط ما هم به نحو دیگری مرگ برای آنان چندان جدی نیست. برای اثبات این مساله به خبر زیر توجه کنید: «رئیس پلیس راهور ناجا: تقریبا پرونده حدود 136 نفر در طول دو سال را که عامل مرگ آنها بر اثر آتشسوزی پژو 405 بوده به مرجع قضایی اعلام کردیم... طی نظرسنجی انجام شده در پاییز سال 1385 توسط دو موسسه بینالمللی و یک موسسه داخلی بین 85 تا 90 درصد مشتریان، پژو 405 را در مقایسه با سایر خودروها «بهتر» و «فرقی ندارد» دانستهاند و 7 درصد در این مقایسه «بدتر» و «خیلی بدتر» از بقیه خودروها را انتخاب کردند و از شهریورماه به بعد نیز هیچ گزارشی در مورد آتشسوزی در پژو 405 مدلهای 1383 و 1384 نداشتیم.» (سرمایه، 1/9/1386) فرض کنید که در یک کشور غربی، بر اثر نقص فنی و ساخت، یک یا دو خودرو دچار سانحه شود، گذشته از اینکه واکنش جامعه و دولتها نسبت به آن شدید است و اجازه نمیدهند تداوم وضع به 136 نفر کشته، در طول دو سال برسد، بلکه ارزش سهام آن شرکت سقوط میکند و مجبور است خسارت زیادی را بپردازد و تمامی خودروها را جمعآوری و تعمیر کند و قیمت آن خودرو نیز به شدت کاهش مییابد، زیرا مردم حاضر نیستند چنین خودرویی را خریداری کنند چرا که استاندارد حیات برای آنان در اذهانشان بالاست، حتی اگر از هر صد هزار مورد یک مورد به علت نقص خودرو منجر به حادثه و مرگ شود. اما در ایران چه اتفاقی افتاد؟ خریداران پژو 405 از طبقه متوسط به بالا هستند که طبعا باید به مرگ حساستر از فقرا باشند. اما آیا کسی شنید که قیمت این خودرو تنزل جدی کند؟ (حداکثر در سطح یکی دو درصد بود) کدام شکایت در سطح عمومی طرح و رسیدگی شد؟ تا یک سال بعد متولیان صنعت هنوز معتقد بودند که این توطئهای علیه صنعت خودروست و آن را تکذیب میکردند و اکنون هم با 136 کشته، قاعدتا پرونده به فراموشی میرود، حتی شرکتهای بیمهای هم که ذینفع هستند صدایشان به طور جدی در نیامد. این وضع به صورتهای دیگر هم خود را نشان میدهد.
در کشورهای با استاندارد بالای حیات و زندگی، به شهروندان آموزش داده میشود که اگر مورد تهدید مسلحانه دزد قرار گرفتید، اصلا مقاومت نکنید و اجازه دهید اموال موردنظر را ببرد، ولی به شما گزندی نرسد، اما در ایران ظاهرا چنین مقاومتی ارج هم نهاده میشود، زیرا مال از جان مهمتر و استاندارد آن بالاتر است. همین چند روز پیش بود که راننده مسافرکشی در برابر تهدید چند جوان برای گرفتن خودرویش مقاومت کرد و لذا هم جان را داد و هم مال را. اگر وضعیت استاندارد جادههای ما پایین است و موجب مرگ و میر فراوان، استاندارد ذهنیت مردم نیز نسبت به مرگ بسیار پایین است در واقع پایین بودن این استاندارد ذهنی است که در برابر پایین بودن وضعیت استانداردهای امور عینی واکنش و حساسیت به خرج نمیدهد. در چنین جامعهای که استاندارد زندگی پایین است، اعدام هزینه چندانی محسوب نمیشود، و کارایی لازم را برای جلوگیری از ارتکاب جرم ندارد، و فقط آثار و عوارض سیاسی و اجتماعی آن گریبان جامعه را خواهد گرفت. برای کارآمدی اعدام در جلوگیری از بروز جرم، به ناچار باید استاندارد زندگی را در عینیت جامعه و ذهنیت مردم بالا برد و البته در چنین شرایطی از بسیاری از خلافها کاسته میشود و کم کم با گرفتن جان آدمی نیز موافقتی صورت نخواهد گرفت.