ابراهیم اصلانی
مقدمه:
آسیبشناسی یا مرضشناسی (Pathology) که مفهومی رایج در علوم پزشکی و سایر علوم درمانی است، درباره تغییرات غیرعادی نظم و اعمالی که در اختلالات بدنی و روانی روی میدهند، بحث میکند. از این اصطلاح در علوم انسانی نیز استفاده میشود؛ اگرچه عدهای اعتقاد دارند که در این حوزه بهتر است واژه آفتشناسی به کار رود. مفاهیم «آسیب» و «آسیبشناسی» در دهه اخیر آنقدر عمومیت یافته است که استفادههای بهجا و نابهجایی از آن صورت میگیرد. در اغلب موارد، این مفاهیم با کارکردی جامعهشناختی به کار میروند و آسیبهای اجتماعی یا آسیبشناسی اجتماعی به صورت اصطلاحاتی رایج در زمینههای: شهری، قانونی، انتظامی، جرمشناسی و غیره در آمدهاند. عمومیت یافتن کاربردهای آسیبشناسی اجتماعی در کنار نکات مثبت و بخصوص ترغیب دستاندرکاران مسائل اجتماعی به استفاده از نگرشهای علمی، مشکلاتی را نیز به همراه داشته است. موضوع این مقاله بررسی همین مسئله است. تمرکز صرف و بیش از حد به آسیبشناسی اجتماعی موجب نادیده گرفته شدن مباحث فرهنگی و به ویژه موضوع آسیبشناسی فرهنگی شده است. اینکه چه مرزی بین آسیبشناسی اجتماعی با آسیبشناسی فرهنگی وجود دارد؟ ضرورتهای ورود به حیطه آسیبشناسی فرهنگی چیست؟ و چه دسته از مشکلات و نارساییها در این حیطه قرار میگیرند؟ از جمله سوالاتی است که باید به طور جدی به آنها پرداخته شود. غفلت از آسیبهای فرهنگی و آسیبشناسی فرهنگی، تاثیرات مخرب و زیانبار عمیقی برجای خواهند گذاشت که جبران آنها به سادگی امکانپذیر نخواهد بود. اما اولین سوال مهم این است که چه دسته از موضوعات و مشکلات در حیطه آسیبشناسی فرهنگی قرار میگیرند؟
">ابراهیم اصلانی
مقدمه:
آسیبشناسی یا مرضشناسی (Pathology) که مفهومی رایج در علوم پزشکی و سایر علوم درمانی است، درباره تغییرات غیرعادی نظم و اعمالی که در اختلالات بدنی و روانی روی میدهند، بحث میکند. از این اصطلاح در علوم انسانی نیز استفاده میشود؛ اگرچه عدهای اعتقاد دارند که در این حوزه بهتر است واژه آفتشناسی به کار رود. مفاهیم «آسیب» و «آسیبشناسی» در دهه اخیر آنقدر عمومیت یافته است که استفادههای بهجا و نابهجایی از آن صورت میگیرد. در اغلب موارد، این مفاهیم با کارکردی جامعهشناختی به کار میروند و آسیبهای اجتماعی یا آسیبشناسی اجتماعی به صورت اصطلاحاتی رایج در زمینههای: شهری، قانونی، انتظامی، جرمشناسی و غیره در آمدهاند. عمومیت یافتن کاربردهای آسیبشناسی اجتماعی در کنار نکات مثبت و بخصوص ترغیب دستاندرکاران مسائل اجتماعی به استفاده از نگرشهای علمی، مشکلاتی را نیز به همراه داشته است. موضوع این مقاله بررسی همین مسئله است. تمرکز صرف و بیش از حد به آسیبشناسی اجتماعی موجب نادیده گرفته شدن مباحث فرهنگی و به ویژه موضوع آسیبشناسی فرهنگی شده است. اینکه چه مرزی بین آسیبشناسی اجتماعی با آسیبشناسی فرهنگی وجود دارد؟ ضرورتهای ورود به حیطه آسیبشناسی فرهنگی چیست؟ و چه دسته از مشکلات و نارساییها در این حیطه قرار میگیرند؟ از جمله سوالاتی است که باید به طور جدی به آنها پرداخته شود. غفلت از آسیبهای فرهنگی و آسیبشناسی فرهنگی، تاثیرات مخرب و زیانبار عمیقی برجای خواهند گذاشت که جبران آنها به سادگی امکانپذیر نخواهد بود. اما اولین سوال مهم این است که چه دسته از موضوعات و مشکلات در حیطه آسیبشناسی فرهنگی قرار میگیرند؟
مسائل آسیبشناسی فرهنگی
هر جامعه براساس شرایط و ویژگیهای خود، با رفتارهای نابهنجار و افرادی که هنجارهای جامعه را رعایت نمیکنند مواجه میشود. حد و حدود هنجارشکنی شامل طیفی بسیار گسترده است که مباحث فراوانی را در رشتههای مختلف حوزه علوم انسانی به دنبال دارد. گاهی حتی سیگار کشیدن یک رفتار ناهنجار تلفی میشود و دامنه این موضوع میتواند تا اعتیاد به داروهای روانگردان و مواد مخدر و حمل و توزیع و قاچاق این مواد پیش برود. به دلیل همین گستردگی، مباحث آسیبشناسی اجتماعی علاوه بر جاذبههای علمی، به لحاظ درگیر ساختن حوزههای مختلف، افراد و گروههای زیادی را وارد میدان عمل میکند. اما یک واقعیت تقریبا پنهان و مغفول این است که تحلیل همه مسائل با نگرش آسیبشناسی اجتماعی راه به جایی نمیبرد. در هر جامعه مسائل و مشکلاتی وجود دارند که به جای آسیبشناسی اجتماعی، باید از زاویه آسیبشناسی فرهنگی مورد تحلیل، ارزیابی و کالبدشکافی قرار گیرند. با چه ملاکهایی میتوان تشخیص داد که یک آفت یا معضل از حوزه آسیبشناسی اجتماعی وارد حوزه آسیبشناسی فرهنگی شده است.
1- گسترش مسئله و ابعاد آن
گاهی بعضی از ناهنجاریهای اجتماعی به حدی عمومیت پیدا میکنند که محدود کردن آنها به حیطه آسیبشناسی اجتماعی، کار صحیحی به نظر نمیرسد. در جامعه امروز ایران، ناهنجاریهای جنسی و نه فقط پدیدههایی مانند بدحجابی و زنان خیابانی، گستردگی قابل توجهی دارند و اصرار بر آسیب اجتماعی تلقی کردن آنها، ما را از پرداختن به دامنه و ابعاد موضوع غافل میکند. شاید بعضی از برخوردهای موضوعی، ضربتی و موقتی آثار ظاهری مسئله را پاک کند و حتی رضایت مردم را نیز فراهم سازد اما در لایههای پنهان جامعه چه اتفاقی افتاده است؟ این نوع برخوردها تا چه اندازه نگرشها را تغییر میدهد؟ و تا چه حد به سببشناسی و نشانهشناسی میپردازد؟ حتی اگر نه در سطح عموم، گاهی در لایههایی از اجتماع، نابهنجارهایی آنقدر عمومیت مییابند که تبدیل به هنجار میشوند. اگر متولیان و تصمیمگیرندگان نظام اجتماعی متوجه این موضوع نباشند با نادیده گرفتن آن فقط در مقابله و برخورد ضربتی درآیند ناخواسته حتی موجبات گسترش یک نابهنجاری را فراهم ساختهاند. به عنوان مثالی ساده، رفتارهای نابهنجار سالیان اخیر در ایام چهارشنبهسوری مصداقی از این موضوع است.
به دلایل متعددی این رفتارهای نابهنجار در لایههایی از جامعه به صورت هنجار در آمدهاند و در سالهای گذشته برخوردهای تند و ضربتی با این معضل، نه تنها موجب کاهش آن نشد بلکه دامنه نابهنجاریها را گسترش داد. در چهارشنبهسوری سال گذشته شاهد بودیم که با تعدیل و فروکش کردن رفتارهای ضربتی، از هایوهوی چهارشنبهسوری و رفتارهای نابهنجار کاسته شد. به این ترتیب، آنچه در چهارشنبهسوریها اتفاق افتاده است را میتوان یک آسیب اجتماعی تلقی کرد اما آیا اکتفا به چنین دیدگاهی، مشکلی را حل میکند؟ موضوع «دوست دختر/دوست پسر» نیز با این نگرش قابل تحلیل است. آیا نمیخواهیم بپذیریم این موضوع که از نظر اجتماعی نابهنجار تلقی میشود در لایههایی از جامعه به صورت رفتاری هنجاری در آمده است؟ این عدم پذیرش چه چیزی را تغییر میدهد و چه مشکلی را حل میکند؟ در اینجا نیز ما با پدیدهای که باید از زاویه فرهنگی مورد بررسی و تحلیل قرار بگیرد طرف هستیم و اتکا به آسیبشناسی اجتماعی، نتایجی غیر از بگیر و ببند و استفاده از نیروهای گشتی و ضربتی نخواهد داشت.
2- ویژگیهای خاص فرهنگی
هر جامعه از شاخصههای فرهنگی متمایز و ویژهای برخوردار است و همین شاخصهها باعث میشوند که رفتاری در یک جامعه ناهنجار و در جامعهای دیگر هنجار تلقی شود. بعضی از خصایص فرهنگی در جوامع با حساسیتهای بیشتر مردم مواجهاند و هرگونه دخل و تصرف و خطری که متوجه آنها باشد با عکسالعمل شدید عمومی روبهرو میشود. به عنوان مثال، فرانسویها در مورد زبان و آلمانیها در مورد نژاد خود بسیار حساس هستند. در کشور ما هم شاخصههایی هستند که به عنوان یک ارزش برای مردم بسیار مهماند. گرایشات دینی و معنویت، در فرهنگ ما مورد توجه قرار میگیرند و به این ترتیب، بعضی از سوءاستفادههای ریز و درشت اقتصادی، فقط رفتار خلاف عدهای خاص به حساب نمیآید و در نگاهی فرهنگی و عمومی، آسیب فرهنگی به شمار میرود.
همچنین در فرهنگ ما، مفاهیمی مانند شرف و ناموس و آبرو بسیار مقدس و با ارزشاند. خدشهدار شدن این مفاهیم، فکر و روح مردم را بیشتر از آنچه که یک آسیب اجتماعی تلقی شود جریحهدار میکند. باز با همین قیاس میتوان به دنبال مفاهیم و ارزشهای دیگری چون صداقت، تعهد، مسئولیتپذیری، عطوفت و... رفت. فراموش نکنیم وقتی کسی در خیابان با ماشین تصادف میکند و بیشتر مردم به جای کمک، به راحتی از کنار موضوع رد میشوند، یا حتی یک موضوع سادهتر مانند عبور از چراغ قرمز در غیاب پلیس یا شیوع رفتارهای غیر مودبانه و تهاجمی در مراودات روزمره؛ نمیتوانیم با تحلیلهایی مبتنی بر آسیبشناسی اجتماعی خود را به کوچه علیچپ بزنیم که این رفتار عدهای خاص است؛ نه، اینگونه رفتارها نمونههایی از آسیبهای فرهنگی هستند.
3- تهدیدهای هویتی
گاهی بعضی از پدیدهها فقط تهدیدی موقتی برای گروهی محدود نیستند بلکه هویت فرهنگی جامعه را به شدت مورد تهدید قرار میدهند، به این ترتیب، حتی میتوان رفتارهایی را نام برد که شاید آسیب اجتماعی نباشند اما آسیب فرهنگی هستند. بیتفاوتی در مورد میراث و مفاخر فرهنگی مصداقی از این موضوع است. این بیتفاوتی بیشتر ارکان فرهنگی جامعه و در واقع هویت فرهنگی را تهدید میکند تا مثلا قاچاق یک کلای عتیقه. کم توجهی به زبان و ادبیات ملی، بیاحترامی به آثار باستانی، ناآشنایی با نهادهای فرهنگی، فاصله گرفتن از آداب و رسوم و سنن و... نمونههایی دیگر از آسیبهای فرهنگی هستند که اگر به درستی مورد تامل و تحلیل قرار گیرند در آینده معلوم خواهد شد که مخاطرات آنها بسیار بیشتر از آسیبهای اجتماعی است.
انحراف در آسیبشناسی اجتماعی
چرا آسیبشناسی اجتماعی بر آسیبشناسی فرهنگی ترجیح داده میشود. گرایش عمدهای که حتی در مجامع علمی و دانشگاهی به طرف آسیبشناسی اجتماعی وجود دارد، تعجببرانگیز و محل ایراد است. مجموعه عوامل این چنین گرایشی را میتوان انحرافهایی در آسیبشناسی اجتماعی تلقی کرد. به عبارتی انگیزه با تلاش در تمرکز و جهتگیری بر آسیبشناسی اجتماعی که به عمد یا غیرعمد، یا خواسته و ناخواسته منجر به نادیده گرفته شدن آسیبشناسی فرهنگی میشود حداقل منافعی عاید عدهای میشود. حداقل مسئله این است که با تمرکز به آسیبشناسی اجتماعی، موضوع سادهتر و راحتتر فیصله مییابد، اما دلایل چندی برای این امر وجود دارد:
1- غلبه نگرشهای محدود و غیرتخصصی
گروههایی از افراد و نهادهایی که با مباحث آسیبشناسی اجتماعی سر و کار دارند از وسعت نظر علمی و تخصصی لازم بهرهمند نیستند یا حداقل وظایف آنها ایجاب نمیکند که به دنبال دیدگاهها و تحلیلهایی مبتنی بر آسیبشناسی فرهنگی بروند. گاهی حتی انتظار میرود وزارتخانههایی که حوزه کار آنها با فرهنگ عمومی مرتبط است با حساسیتی فرهنگی از آسیبشناسی فرهنگی استقبال کنند اما درعمل چنین اتفاق نمیافتد که جای سوال دارد.
2- کارکردهای سیاسی
متاسفانه تمرکز بر آسیبهای اجتماعی به عنوان حربهای سیاسی مورد استفاده قرار میگیرد. اینکه این دولت یا وزارتخانه، آنهایی که قبل از خود بودهاند را متهم به اهمالکاری و سهلانگاری در بعضی از حوزههای اجتماعی میکنند ابزار شناخته شده در سیاست است. نمونههایی چنین کارکردهایی در مسائلی چون اعتیاد، بدحجابی، برخورد با اوباش، قاچاق و... بسیار دیده شده است. در نگاهی مبتنی بر آسیبشناسی فرهنگی اصلا نباید بحث این دولت و آن دولت مطرح باشد بلکه ما با مجموعه نظام طرف هستیم. مجموعهای که میخواهد علاوه بر تقویت هویت فرهنگی، زمینههای زندگی متعادل و توام با رفاه را برای مردم فراهم کند.
3- توجیههای امنیتی
گاهی دامنههای یک موضوع به عمد کوچک و محدود نشان داده میشود که مثلا ملاحظات امنیتی رعایت شده باشد. اگر این توجیه در سطح عموم پذیرفتنی باشد اما در سطوح تخصصی و تصمیمگیریهای کلان، نوعی انحراف محسوب میشود. اگر جنایتهای جنسی به عنوان یک خطر جدی، زندگی و فرهنگ مردم را تهدید میکند، ضرورتی ندارد که با هیاهو پیرامون آن مردم را نگران کنیم، اما باید در سطوحی دیگر، تحلیلهای لازم، به عمل آمده و تدابیر مشخص اتخاذ شوند.
4- انکار واقعیتها
در مواردی هم عدم توجه به آسیبشناسی فرهنگی و تمرکز صرف به آسیبشناسی اجتماعی ناشی از انکار واقعیتهاست. این امر ریشه در تحلیلهای سطحی و سادهانگارانه دارد. وقتی نخواهیم موضوعی را درست ببینیم و درست و کامل تحلیل کنیم، به سادهترین روشها و ابزار متوسل خواهیم شد که نتیجه آن انکار واقعیتهاست.
5- توجیههایی برای سوءمدیریت
تمایل صرف به آسیبشناسی اجتماعی، با سوءمدیریتها و توجیههای پیرو آن مرتبط است. وقتی نمیتوانیم از پس یک موضوع بزرگ برآییم با تقسیم آن به اجزائی کوچکتر بر تواناییهایمان پرده میپوشانیم. مسئله بدحجابی، فقط یکی از شاخههای نه فقط یک معضل، بلکه چند معضل درهم تنیده است، اما ما با نادیده گرفتن همه ابعاد و گسترههای موضوع، دنبال یک جزء کوچک میرویم تا حداقل نشان دهیم که کاری کردهایم.
گذر از مرز
«چگونه باید زندگی کرد؟» این سوال چهار کلمهای مباحث فراوانی را بین فلاسفه، علمای دین، روانشناسان، جامعهشناسان، اقتصاددانان و حتی سیاستمداران برانگیخته است. پاسخ این سوال بسیار سخت است. اما موضوع وقتی اهمیت بیشتری پیدا میکند که بخواهیم در سطح یک جامعه و کشور برای آن پاسخی بیابیم؟ به راستی زندگی متعادل چیست و انسان نرمال کیست؟ دولتها چه وظیفهای برای تامین شرایط مناسب زندگی دارند؟ براساس انتظارات متقابل دولتها و مردم برای دسترسی به شرایط زندگی بهتر، رفتارهای هنجار و ناهنجار چگونه تعریف میشوند؟ دولت برای تقویت هنجارها چه باید بکند؟ و برای تشخیص و بهبود نابهنجاریها چه اقداماتی مناسب است؟ همانند سوال اول، پاسخ این سوالها هم اصلا آسان نیست و بسیاری از تنشها و درگیریها بین دولتها و مردم در کشورهای مختلف، بر سر اینگونه مسائل پیش میآید: جایگاه نظام اجتماعی و دولت ایجاب میکند که از موضعی کلان و فراگیر به موضوع رفاه عمومی بیندیشید و به طور حتم این اندیشه در بستری فرهنگی تشکیل میگیرد. در کنار اقدامات کلی و جزئی برای تامین رفاه عمومی، دولتها باید از تواناییهای لازم در ارزیابی، تشخیص، تحلیل و طبقهبندی مشکلات برخوردار باشند.
مسئله مهم در این بین، افق و گستره دید است؛ هر چه از افق وسیعتری به مشکلات بنگرید راهحلهایمان از جامعیت بیشتری برخوردار خواهند بود. میتوان با تشخیصها و تحلیلهای مبتنی بر آسیبشناسی اجتماعی، چنین نتیجه گرفت که گروههایی از مردم راه خطا میروند، هنجارها را رعایت نمیکنند و به تعبیری سادهتر، منحرف شدهاند، البته و به یقین همچنین مشکلاتی و افرادی در جامعه وجود دارند. خطاکار، بزهکار و مجرم در همه جا وجود دارد. اما باید با چشمانی باز به اطراف و آنچه در جامعه میگذرد، توجه کرد. «مردم چگونه باید زندگی کنند؟» کدام دسته از خطاها، انحراف و کژیها ناشی از کوتاهیها، ابهامات و سهلانگاریهای فرهنگی است؟ کجا باید حساسیتهای فرهنگی نظام اجتماعی تحریک شود؟ نگرشهای فرهنگی، منجر به راهحلهای فرهنگی شده و آن هم اصلاحات فرهنگی را به دنبال خواهد داشت. همه آنچه گفته شد منوط به این است که نگرش فرهنگی در رفتارهای مدیریتی جایی داشته باشد. آیا اینچنین است؟ «فرهنگ» سیری چند؟!