باقر مومنی
انقلاب مشروطیت یا انقلاب بورژوایی ایران (1906-1912)، مانند تمام انقلابات بورژوایی اروپا، پیش از تحقق خود، یک دوره طولانی تدارک فکری داشته است. این دوران که آن را عصر روشنایی ایران میتوان نام داد قریب پنجاه سال طول کشید. در جریان ایران دوران متفکران بزرگی مانند آخوندزاده، جلالالدین میرزا، میرزا ملکم خان، یوسف خان مستشارالدوله، میرزا حبیب اصفهانی، میرزا آقاخان کرمانی، طالبوف تبریزی، حاج زینالعابدین مراغهای پیدا شدند که همه آنها در تدارک جنبش مشروطیت ایران نقش عمدهای بازی کردند.
این روشنفکران که به طور عمده پیرو مکتب عقل بودند از نظر نوع فعالیت فکری کم و بیش با یکدیگر تفاوتهایی داشتند و هر کدام به یکی یا بعضی از رشتههای فرهنگی علاقه بیشتری نشان میدادند ولی در مجموع میتوان آنها را اصحاب دایرهالمعارف ایران خواند. مثلا ملکم که به طور عمده به عنوان یک انتظاماتچی یا متخصص تشکیلات شناخته شده و از پایهگذاران فراموشخانه در ایران است اولین خط تلگرافی ایران را که از چند ده متر تجاوز نمیکرد به وجود آورد و به واسطه چشمبندیهایی که براساس ریزهکاریهای فیزیک و شیمیانجام میداد در میان عوام زمان خود به عنوان شعبده باز معروف بود، مستشارالدوله که به واسطه رساله یک کلمهاش که در واقع یک قانون اساسی بود شهرت داشت در زمینه تلگراف و راهآهن و زمینشناسی رسالاتی نوشت، عبدالرحیم طالبوف که بیشتر به علوم اجتماعی و فلسفه گرایش داشت در نوشته معروف خود به نام کتاب احمد تمام رشتههای علوم دقیقه و علوم طبیعی و تجربی را نیز مورد بحث قرار داد.
آنها در عین حال اکثرا متفکران فعالی بودند که برای تغییر افکار تودهها و نظام اجتماعی و سازمان حکومتی موجود فعالیت میکردند و بیشتر آنان سرگذشتی جز مردم عادی داشتند: پلیس تزاری خانه آخوندزاده را در آخرین دم حیات برای توقیف نوشتههایش مورد هجوم قرار داد، میرزا آقاخان را در جوانی سر از تن جدا ساختند، ماموران ناصرالدینشاه خانه مستشارالدوله را غارت کردند و رساله یک کلمه را آن قدر بر سرش کوفتند که بینایی خود را از دست داد و سرانجام به دنبال شکنجهها و زندانها و تبعیدهای مکرر جان سپرد و زینالعابدین مراغهای در غربت و در گمنامی مطلق درگذشت.
متفکران عصر روشنگری ایران غالبا هر یک تحت تاثیر مکتب فکری خاصی بودند: ملکم با اینکه در مدرسه پلی تکنیک پاریس درس خواند و قسمتی از زندگی خویش را در عثمانی گذراند به طور عمده در انگلستان زیست و تحت تاثیر فرهنگ این کشور بود، مستشارالدوله مدت زیادی در فرانسه به سر برد و با متفکران این کشور تماس داشت و به طور عمده از فرهنگ این مملکت بهره گرفت، میرزا آقاخان در عثمانی میزیست و فعالیت میکرد، آخوندزاده و طالبوف در قفقاز و در قلمرو روسیه زیستند و به طور عمده از افکار دکابریستها الهام گرفتند.
اما از آن جا که افکار رنسانس و فرهنگ بورژوایی در سراسر اروپا در این زمان در هم آمیخته بود این اندیشمندان نیز که عطشان افکار مترقی بودند تمام مرزهای فکری را در هم میآمیختند و چرنیشفسکی و ولتر و جان استوارت میل را به هم گره میزدند.
روشنگران عصر خرد ایران در عین حال از نظر موضع و وابستگیهای اجتماعی با یکدیگر اختلاف داشتند: جلالالدین میرزا پسر فتحعلیشاه بود، ملکم و مستشارالدوله سالها سفیر و وزیر دستگاه حکومت استبدادی بودند و بارها معزول شدند، آخوندزاده کارمند حکومت تزار بود، طالبوف در داغستان باغ و آسیاب داشت و میرزا آقاخان یک روشنفکر انقلابی رزمنده بود که زندگیش با تعلیم زبان فارسی و مقالهنویسی و محرری میگذشت. این مواضع اجتماعی طبعا نمیتوانست در نحوه تفکر آنها، تحلیلشان از جامعه و رفتارشان در جریان تدارک فکری انقلاب اجتماعی آینده ایران نشان خاص خود را به جا نگذارد، با این حال همه آنها در یک اندیشه شریک بودند: تغییر در اساس حکومت و ارتقاء کشور و جامعه به سطح تمدن موجود اروپا، و همه آنها نیز در این راه کم و بیش فعال بودند.
مجموعه آثار اینان که در واقع به صورت طیفی از افکار گوناگون بورژوایی درآمد میراث عظیمیبود که ایدئولوژی انقلاب مشروطیت تماما از آن مایه میگرفت با این همه بعضی از این افکار آن چنان پیشتاز و جسورانه بود که حتی هنوز هم پس از صد سال از استقرار حکومت مشروطه امکان تحقق نیافته است.
روشنگران این عصر در تمام وجوه فرهنگی و فکری ایران قلمفرسایی کردهاند: فلسفه، اخلاق، علوم دقیقه و تجربی، نظامهای اجتماعی، سازمانهای کشوری و بالاخره همه نهادهای فرهنگی و مدنی. آنها همگی یک زبان لزوم تجدیدنظر در تمام نهادها را یادآور شدهاند و پیش از همه در برابر هرج و مرج استبدادی یک نظام منظم قانونی را پیشنهاد کردهاند، نهایت هر کدام برای رسیدن به این هدف راههای مختلفی در پیش گرفتند که میتوان به طور عمده دو راه رفورمیستی و انقلابی را در میان آنها از یکدیگر متمایز ساخت. مثلا ملکم و مستشارالدوله بیشتر به گروههایی از رجال و نخبگان لیبرال اشرافی دل بسته بودند و برای تغییر اوضاع بیشتر به جانب آنان رو میآوردند ولی آخوندزاده و میرزا آقاخان مستقیما به مردم تکیه میکردند و میکوشیدند آنان را از غیرطبیعی بودن نابسامانیهای موجود آگاه سازند و راه تغییر را پیش پای آنان بگذارند. گروه اول برای تغییر اوضاع، تحول نهادهای موجود را از درون خود آنها پیشنهاد میکرد و حال آن که دسته دوم به شکستن و زیر و رو کردن آن نهادها اعتقاد داشت. گروه سومینیز بودند که مانند طالبوف و زینالعابدین مراغهای میکوشیدند تا شاید این دو را به هم پیوند دهند. با این ترتیب مسایل بسیاری وجود داشت که این متفکران را از هم جدا میکرد ولی در عین حال کلمه واحدهای به نام قانون نیز وجود داشت که همه آنان را در یک صف قرار میداد، و ترقی اجتماعی و ملی هدفی بود که همه به سوی آن راه میسپردند.
آنها همه معتقد بودند که برای بیرون آوردن تودهها از دایره بسته عقبماندگی قرون وسطایی باید آنها را با جهان خارج و ترقیات و نظامات آن آشنا سازند، در نتیجه، گسترش سواد و آموزش عمومیبرای آنها هدفی عمده را تشکیل میداد و بسیاری از آنان برای رسیدن به این هدف پیش از همه تغییر الفبای عربی را به صورتی سادهتر و یا حتی به شکل الفبای لاتین پیشنهاد میکردند.1
برای تغییر حکومت استبدادی سلطنتی و صورت هرج و مرج قدرت اظهار عقیده میکردند که نهادهای بورژوایی اروپایی مانند مجلس مشورت و هیات وزیران مسئول و پادشاه مشروطه به تدریج و یا به صورت انقلابی به جای تاسیسات گذشته نهاده شود و خودسری حکام و قدرتمندان جای خود را به حکومت قانون بدهد به نحوی که همه کس و همه چیز تابع قوانین موضوعه باشد.
آنها خواهان الغای امتیازات طبقاتی اشرافی، تامین آزادی فردی و مساوات در برابر قانون بودند و حتی برخی از آنان آزادی و مساوات اجتماعی برای زنان را مطرح میساختند.
بسیاری از متفکران عصر روشنایی ایران در عین حال با مناسبات و نظریات تازه اقتصادی ـ اجتماعی آشنایی کامل داشتند و حتی برخی نظرات سوسیالیستی در نوشتههای آنان انعکاس داشت.
ترقیات بورژوازی اروپا، کارخانه، بانک، راه و راه آهن، سپاه نو، مدارس جدید و بسیاری از این قبیل پیشنهادهای جاری و مکرر این متفکران را تشکیل میدهد.
وجوه گوناگون فرهنگ و اندیشه دنیای کهن مورد هجوم روشنگران نیمه دوم قرن نوزدهم قرار میگرفت و به جای آن، افکار و شیوههای تحلیل متفکران عصر خرد اروپا تبلیغ میشد. در نتیجه علم و فلسفه و ادبیات نو و همچنین تحلیل تازه از انسان و جامعه جای عناصر و شیوههای کهن را گرفت. در زمینه گسترش علم و ادبیات نو همگی این اندیشمندان همرای بودند و در زمینه فلسفه اکثرا به مکتب عقل پیوستند و برخی از آنان تا تبلیغ آشکار فلسفه مادی پیش رفتند.
انتزاع مذهب از حکومت تقریبا شعار همگی آنان بود و جملگی بر آن بودند تا در تمام وجوه زندگی، حکومت عرف جای تسلط شرع را بگیرد و قلمرو مذهب در حد مسایل دینی و علایق شخصی محدود گردد. در نتیجه پروتستانیسم در افکار و مناسبات مذهبی اسلام به طور پنهان و آشکار تبلیغ میشد.
ناسیونالیسم که یکی از تظاهرات فکری بورژوازی است، در فکر و ادبیات این دوران جای نسبتا برجستهای اشغال کرد اما با آن که امپریالیسم روس و انگلیس در این زمان تهاجم خود را به ایران بسط داده و حتی قسمتهایی از این کشور را ضمیمه خود کرده بودند، این ناسیونالیسم در نزد بعضی از متفکران به طور عمده به صورت تمایل به بازگشت به عظمت باستانی ایران تجلی کرد و چون این عظمت باستانی مقهور فرهنگ اسلامی عربی شده بود، بیشتر شکل ضداسلامی و ضدعربی به خود گرفت.
اما روشنفکران نیمه دوم قرن نوزدهم ایران تنها به طرح مسایل تازه در زمینههای گوناگون فرهنگی اکتفا نکردند بلکه در نحوه ارایه افکار نیز راههای کاملا تازهای گشودند: بیش از همه زبان نگارش تغییر یافت و زبان بیپیرایه مردم کوچه جای زبان فاخر درباری را در نوشتهها اشغال کرد، ژورنالیسم و مقالهنویسی، رمان، نمایشنامه، نقد اجتماعی و فرهنگی شکلهای تازهای از ادبیات بود که به دست آنان بر فرهنگ غنی و کهن ایرانی اسلامی افزوده شد، شیوه کار در بسیاری از رشتههای موجود ادبی تغییر کرد.
سفرنامهها یا رمانهای سفرنامهای به وجود آمد که به شرح احوال و مناسبات اجتماعی مردم و ملل اختصاص یافت، تاریخنویسی از صورت خودنمایی هنری در آمد و به شرح و تحلیل وقایع بدل شد، منظومههای سیاسی و اجتماعی عرصه را بر غزل و قصیده تنگ ساخت، زبان وعظ و نصیحت جای خود را به بیان انتقادی سپرد و رئالیسم تخیل و فانتزی را از میدان بیرون راند.
به این ترتیب پدیده روشنگری در مجموع خود سراپای نظام حکومتی، اجتماعی و فرهنگی موجود را چه از نظر محتوی و چه از نظر شکل به زیر سوال کشید و مورد حمله قرار داد و مفاهیم و شکلهای تازهای در برابر آن نهاد.
تمام روشنگران نیمه دوم قرن نوزدهم ایران هر کدام کم و بیش در زمینههای گوناگون که نام برده شد قلمآزمایی کردهاند ولی غنیتر و متنوعتر از همه آنان، که در عین حال پیشروترین آنان نیز بود ـ میرزا فتحعلی آخوندزاده بود. هم او بود که نقد ادبی و هنری، فلسفی و اجتماعی را به شیوه اروپایی آن در ایران بنیان نهاد، در زمینههای شعر، تاریخنویسی، روزنامهنگاری نقدهایی نوشت، برای اولین بار به نوشتن نمایشنامه و رمان دست زد (حتی در چند قطعه شعر که سروده در دو سه مورد از نظر مضمون نوآوریهایی کرد)، اولین پیشنهادکننده تغییر خط بود و قریب بیست سال ـ بینتیجه ـ بر سر این نظر تلاش کرد، اندیشه ماتریالیسم را در فلسفه ترویج کرد، و انتزاع مذهب از حکومت و همچنین پروتستانتیسم در اصول اسلام را پیشنهاد کرد، مبلغ و مبشر آزادی اجتماعی و مساوات حقوقی2 و بویژه آزادی زنان بود، در ضرورت تغییر حکومت از سلطنت مطلقه به سلطنت مشروطه کتاب و مقالهها نوشت، اعتقاد به تحول زیرین جامعه را تبلیغ کرد و در تحول اجتماعی تودهها را به جای نخبگان گذاشت، مروج پر قدرت ناسیونالیسم بورژوایی ایران بود بی آن که عظمت باستانی او را به اشتباه بیاندازد، اندیشههای بسیاری از انسیکلوپدیستها و روشنفکران مترقی اروپا و دکابریستهای روسی را در تمام زمینههای فکری و فرهنگی در ادبیات فارسی و ترکی آذربایجانی رواج داد و در اثبات فضیلت علم و عقل بر اعتقاد و نقل تلاشی جانانه کرد، حتی در زمینه اقتصاد قلم زد و در باب بحران اقتصادی ناشی از تولید بیبند و بار مقاله نوشت، مهمتر از همه این که او تمام سخنان خود را از موضع یک ترقیخواه انقلابی بیان میکرد و با هرگونه لیبرالیسم و رفورمیسم به سختی مخالف بود.
با این ترتیب میتوان گفت که میرزا فتحعلی آخوندزاده متفکری انقلابی بود که تمام موازین فکری و فرهنگی انقلاب بورژوایی ایران را برای نخستینبارـ گاه به تفصیل و گاه با اشاره- پیریزی کرد و در حقیقت همه روشنگران معاصر او و پس از او در این زمینهها چندان از او جلوتر نرفتند بلکه به طور عمدهاندیشههای مطروحه در آثار او را بسط دادند.
اگر چه بعضی از این اندیشهها بر صفحه کاغذ باقیماند ولی بسیاری از آنها در میان مردم ریشه دواند و در جریان انقلاب مشروطیت صورت خارجی به خود گرفت.