تاریخ انتشار : ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۸:۰۱  ، 
کد خبر : ۴۶۹۸۰
گفت‌وگو با حجت‌الاسلام کاظم قاضى‌زاده

آراى بنیانگذار


* به نظر مى‌رسد براى تحلیل هر موضوعى در اندیشه سیاسى امام خمینى در اولین قدم باید به مبانى روش شناختى و یک چارچوب تحلیلى در اندیشه ایشان دست یافت. در واقع ما به معیارها و یک دستگاه تحلیلى نیاز داریم که براساس آن به تفسیر تعابیر و واژه‌هاى امام بپردازیم. اگرچه دستیابى به این دستگاه تحلیل براى هیچ کس نمى‌تواند قطعى باشد و دیدگاههاى متفاوتى در این زمینه قابل طرح است اما مسلماً بدون داشتن یک دستگاه تحلیلى تفسیر مواضع و اندیشه‌هاى امام خمینى در فضایى بسیار مبهم صورت مى‌گیرد. آنچنان که به ویژه با توجه به خطابى بودن بخش عمده‌اى از دیدگاههاى سیاسى ایشان به راحتى مى‌توان آنها را تفسیر به رأى کرد. بنابراین در قدم اول براى ما توضیح دهید که برداشت شما از دستگاه فکرى امام چیست. همه ما مى‌دانیم که امام یک فقیه و مرجع برجسته بوده است. اما آیا فقه تنها عرصه فکرى امام بوده است یا آنکه عرصه‌هاى فکرى دیگرى نقش جدى در اندیشه‌هاى فقهى امام داشته و در نتیجه فقه سیاسى ایشان را نیز متأثر کرده است.
** اگرچه امام از آغاز طلبگى تحصیلات فقهى داشته‌اند اما حوزه اول زندگى ایشان بیشتر مباحث عقلى و شهودى بوده است. اولین تألیفاتى که امام دارند در این حوزه بوده و از سن ۲۷ سالگى تا ۴۴ سالگى هم تعداد زیادى از تألیفات ایشان در مباحث اخلاقى و عرفانى است. تحصیلات و تدریس امام قبل از اینکه در حوزه فقه و اصول متمرکز باشد در حوزه مباحث عقلى و شهودى متمرکز بوده است، حتى در عرصه تدریس قبل از اینکه امام مدرس معروفى در حوزه فقه و اصول باشند. تدریس سطح عالى خودشان را با فلسفه شروع کرده‌اند و با عرفان ادامه دادند و پس از آن وارد عرصه‌هاى فقه و اصول شدند و به مدرس عالى رتبه‌اى در این زمینه تبدیل شدند و در مقام مرجعیت و فتوا قرار گرفتند.
ورود امام از عرفان و فلسفه به فقه و اصول به معناى کنار گذاشتن آنها یا رجوع فکرى از آنها نبوده، گرچه امام با ورود به فقه و اصول تدریس عرفان و فلسفه را ترک کردند وبه تعبیرى در این حوزه وارد نمى‌شدند اما این موضوع هیچگاه به معناى رجوع از مبانى فلسفى و عرفانى نبوده است. چنان که حتى در اواخر عمرشان در مواقع حساس از مبانى عرفانى و فلسفى یاد مى‌کردند، به طور مثال در نامه‌اى که به گورباچف نوشتندو او را به دین اسلام دعوت کردند، کتابهایى را که توصیه کردند، آثار افرادى مثل ملاصدرا یا ابن عربى است که مهمترین کتابهاى فلسفى و عرفانى اسلامى ‌هستند.
بنابراین اگر کسى بخواهد اندیشه امام را به عنوان یک متفکر اسلامى ‌مورد بررسى قرار دهد، باید به این موضوع توجه داشته باشد که ایشان متفکرى است که در چهار حوزه متفاوت به طور تخصصى فعالیت کرده است؛ فلسفه، عرفان و اخلاق، فقه و اصول و اندیشه‌هاى اجتماعى ـ سیاسى به عنوان لایه رویین اندیشه‌هاى امام به چهار حوزه فکرى ایشان است.
براین اساس توجه به دو نکته اساسى در تحلیل اندیشه‌هاى امام ضرورى است؛ اولاً باید توجه کرد که عرصه‌هاى علمى ‌پیش گفته بر یکدیگر تأثیرگذار بوده‌اند اما نکته مهمتر این است که عرصه اول شکل گیرى شخصیت فکرى امام و تعاملات آغازین فکرى ایشان، اندیشه‌هاى فلسفى و عرفانى بوده است.
* این نظام فکرى چه تبعات روش شناختى و معرفتى در فقه سیاسى امام خمینى داشته است؟
** در واقع مى‌توان نتیجه گرفت که دیدگاه‌هاى فلسفى و عرفانى امام همچنان در پس نگرشهاى فقهى و نظریه پردازیهاى سیاسى ـ اجتماعى ایشان نقش تعیین‌کننده‌اى دارند چنان که در رویکرد اصولى امام نوعى عقلانیت، جامع نگرى و غایت نگرى در ارائه فتواهاى جزیى موج مى‌زند و موجب مى‌شود امام توجه ویژه‌اى به کارکرد اجرایى خود داشته باشند. براین اساس امام مى‌توانست فتوا را در یک بستر کلان ببیند. در حالى که لزوماً چنین رویکردى در تحلیل‌هاى فقهى معاصر امام خمینى وجود نداشت. تا آن حد که بحثى در مکاسب مطرح است تحت عنوان حرمت اعانه (کمک کردن) به ظالم که در این بحث به طور مثال پرسش این است که آیا فروختن اسلحه به کسى که مى‌خواهد دیگرى را بکشد جایز است. مى‌بینیم که خیلى از فقها براساس قواعد و رویکرد فقهى خود به راحتى مى‌گویند ما دلیلى براى حرمت فروش این اسلحه نداریم ولو اینکه شما مى‌دانید او مى‌خواهد استفاده حرام کند. به همین دلیل در این مورد فتواى جواز از فقها بسیار دیده شده است. اما امام با توجه به ادله عقلى صریحاً در چنین مواردى حکم حرام مى‌دهند و تأکید مى‌کنند که ما نمى‌توانیم به عنوان یک مسلمان وسیله‌اى را به کسى بدهیم که یقیناً مى‌دانیم از آن براى یک امر حرام و غیرانسانى بهره مى‌گیرد به یاد دارم که در کتاب مکاسب حتى از تعبیر «لامرى» یعنى بر جان خودم قسم که چنین نیست استفاده مى‌کردند و مسأله به اندازه‌اى براى ایشان واضح است که با این تأکید رأى خودشان را اعلام مى‌کنند.
حتى تأثیر مباحث عرفانى و شهودى هم در فتاواى امام به روشنى پیداست. بنابراین امام براساس این نگرش فقهى وارد عرصه سیاست شدند. بنابراین درست است که غالب اندیشه‌هاى سیاسى امام ابتدا در حوزه مباحث فقهى مطرح مى‌شود.
تنها کتابهاى مدون ایشان در عرصه سیاست کتاب حکومت اسلامى، ولایت فقیه و بخشى از کتاب البیع است (که البته کتاب البیع به خط ایشان نوشته شده و اثر خودشان است اما حکومت اسلامى ‌پیاده شده نوارهاى درسى ایشان است) و در واقع این آثار برون شدى از عرصه‌هاى فقه به حوزه سیاسى بوده که بعداً اسم این بخش را فقه سیاسى گذاشته اند. اما باید توجه کرد که همچنان فقه امام متأثر از دیدگاههاى عقلى و شهودى ایشان است و برداشت امام از روایات در عرصه اداره جامعه یا بحث ولایت فقیه بدون تردید متأثر از نتایج و اندیشه‌هایى است که در مباحث عقلانى یا عرفانى به آن دست یافته‌اند.
البته باید توجه کرد که مباحث عقلانى که امام پیگیرى مى‌کردند دو دسته بوده‌اند؛ یک دسته مباحث عقلانى معطوف به شریعت است که عمدتاً ما از آن به عنوان مباحث کلامى ‌یاد مى‌کنیم و برخى از مباحث عقلانى که معطوف به شریعت نبوده و به طور کلى در حوزه فلسفه مورد توجه قرار مى‌گیرد.
به نظر مى‌رسد که امام به طور مستقیم در مباحث فقهى که در عرصه سیاست داشتند به گونه‌اى جدى و روشن از دیدگاههاى کلامى ‌و مباحث عقلانى معطوف به شریعت استفاده کرده‌اند، هم در مهمترین مسأله‌اى که در زمان غیبت مطرح بوده که آیا دین در عصر غیبت مى‌تواند حکومت داشته باشد و هم در برداشتى که از روایات و جزء جزء مباحث مربوط به اندیشه حکومت اسلامى ‌داشتند تأثیر دیدگاههاى کلامى‌ایشان را مى‌توان دید.
در عین حال برخى از اندیشه‌هاى سیاسى امام بى تأثیر از مباحث عرفانى نبوده است.
شاید نگاه امام که نگاه خوش‌بینانه‌اى به مجموعه جامعه اسلامى ‌بوده و امیدى که امام در عرصه‌هاى مختلف اجتماعى داشتند، بى‌تأثیر از نگاه یک عارف به مجموعه جهان به عنوان مخلوق خداوند متعال نیست.
بر این اساس مى‌توان نتیجه گرفت عرصه‌هاى زیرین اندیشه امام به ترتیب عرصه عرفان، فلسفه و کلام، فقه و بعد اندیشه سیاسى و اجتماعى بوده و هریک به نوعى متأثر از مرحله قبل بوده است.
* در چارچوب تصویرى که شما از دستگاه فکرى امام خمینى ارائه دادید آزادى بویژه در نسبت با اندیشه‌هاى کلامى‌و عرفانى امام چگونه معنا پیدا مى‌کند؟
** مباحث آزادى، نقش مردم در مشارکت حکومت به ویژه در سالهاى ۵۶ و ۵۷ مطرح مى‌شود در واقع دوره پاریس دوره ابهام‌زدایى از اندیشه‌هاى امام هست و ما براى آنکه مبانى اندیشه کلامى ‌و عرفانى اندیشه‌هاى سیاسى امام را درک کنیم مى‌توانیم بر توضیحات ایشان در پاسخ به خبرنگاران خارجى در خصوص مفاهیم اساسى نظام سیاسى مراجعه کنیم. مى‌دانید که عرفاى ما اصل توحید یا جمله امیرالمؤمنین(ع) لاتکن عبدغیرک فقد جعلک الله حرا؛ این تعبیر را عرفا در ارتباط با آزادى معنوى و آزادى از هواى نفس تفسیر مى‌کنند در حالى که امام آزادى عرفانى را به آزادى سیاسى ربط مى‌دهند و همه اطاعت‌هاى بیرونى را که منشأ الهى نداشته باشد نفى مى‌کنند. بنابراین از منظر امام عدم اطاعت از دستورات الهى نوعى فضاى آزادى سیاسى براى انسانها مى‌گشاید و به این ترتیب از اندیشه لا اله الا الله که عبودیت الهى است و آزادى عرفانى را مطرح مى‌کند به نوعى آزادى سیاسى مى‌رسند از اطاعت خداوند نه گفتن در برابر دیگران را نتیجه مى‌گیرند.
در پاسخ به سؤال خبرنگار تایمز لندن در باره مفهوم آزادى در پاریس توضیح مى‌دهند که: ریشه و اصل همه عقاید که مهمترین و با ارزش‌ترین اعتقادات ماست اصل توحید است. این اصل به ما مى‌آموزد که انسان تنها در برابر ذات اقدس الهى باید تسلیم باشدو از هیچ انسان دیگرى نباید اطاعت کند، مگر آنکه اطاعت او اطاعت از خدا باشد. براین اساس هیچ انسانى هم حق ندارد انسانهاى دیگر را بر تسلیم در برابر خود مجبور کند. ما از آن اصل اعتقادى اصل آزادى بشر را مى‌آموزیم که هیچ فردى حق ندارد انسانى یا جامعه و ملتى را از آزادى محروم کند و براى او قانون وضع کند.
و رفتارو روابط او را بنا به درک و شناخت خود که بسیار ناقص است یا بنا به خواسته‌ها یا امیال خود تنظیم نماید.
* اما طبعاً آزادى عرفانى حتى به معناى سیاسى آن فاصله زیادى با مفهوم آزادى در جامعه دارد بویژه آنکه از این منظر کسى که خود را در طول اراده خداوند و نماینده خداوند مى‌بیند چگونه مى‌تواند براى انسانها حق آزادى قائل باشد؟
** حضرت امام به نکته دیگرى هم اشاره کرده‌اند که شاید شایسته بحث و کاوش بیشترى باشد یعنى آزادى به مثابه مصداقى از حقوق فطرى انسان. توجه دارید که اگر آزادى را به عنوان یک حق دینى و منبعث از نصوص دینى بدانیم فقیه به خود اجازه مى‌دهد که قبل از مراجعه به متون دینى احتمال دهد شاید تمام این مواردى که تحت عنوان آزادى ما مطرح مى‌کنیم همگى در شریعت ممنوع شده باشد کما اینکه برخى بر همین اعتقادند و مثلاً مرحوم شیخ فضل‌الله مى‌گفت که با توجه به اینکه گناهکار را باید تعزیر کرد پس نهى او براساس نهى از منکر جایز بلکه واجب است و این حکم درون دینى دلالت دارد بر اینکه انسان آزاد نیست و اگر کارى را انجام بدهد مشروع نیست چون تا دولت بفهمد و حکومت بفهمد این را ممنوع مى‌کند اما اگر فقیه قبل از اینکه وارد فقه بشود و وارد نصوص بشود با یک بینشى کلامى ‌بتواند به نحوى حق طبیعى انسان را در حوزه مورد بحث تثبیت کند مى‌تواند به نتیجه مخالف نتیجه‌گیرى امثال شیخ فضل الله برسد حق فطرى مى‌تواند به عنوان یک مبناى دینى محکم براى بحث آزادى مطرح باشد. مرحوم مطهرى در آثار خود به حقوق فطرى انسان اشاره دارند حقوقى که شرع نمى‌تواند مانع آنها شود. فرض کنید ایشان مى‌گفتند حق ازدواج یک حق طبیعى انسان است ما نمى‌توانیم فقهى را سراغ بگیریم که براساس نصوص دینى بگوید که مسلمان حق ندارد ازدواج کند این چیزى است که مقتضاى طبیعت است و خداوند آن را طبیعت قرار داده و نمى‌توان قانونى برخلاف طبیعت خدا داد وضع شود یا اینکه فقیهى همین رأى را در باب آزادى داشته باشد. حضرت امام هم در بعضى از موارد اشاراتى دارند که حاکى از پذیرش حقوق ماقبل دینى آدمى ‌از سوى ایشان است که البته کماکان نیازمند نظریه‌پردازى و تبیین بیشتر است اما به عنوان مثال من جمله اى را از امام از صحیفه نور جلد۲ صفحه ۱۳۰نقل مى‌کنم که ایشان مى‌فرمایند: «حقوق اولیه بشر هست که من مى‌خواهم آزاد باشم، من مى‌خواهم حرفم آزاد باشد، من مى‌خواهم مستقل باشم، من مى‌خواهم خودم باشم، حرف ما این است این حرفى که در هر جا شما بگویید از شما مى‌پذیرند.» این جا همان موضعى است که ایشان به مبانى بحث آزادى سیاسى اشاره دارند. یا مثلاً در جاى دیگر در مقابل رژیم شاه که گفته من آزادى مى‌دهم امام مى‌گویند: «مگر آزادى اعطاشدنى است خود این کلمه جرم است یعنى آزادى یک امرى است طبیعى. خود این کلمه که کسى بگوید آزادى را مى‌دهم جرم است، کلمه که اعطا کردیم آزادى را این جرم است آزادى مال مردم است قانون آزادى داده، خدا آزادى داده، اسلام آزادى داده، اعطا کردیم چه غلطى است.» اینها مواردى است که در حقیقت امام بر اینکه آزادى یک امر جعلى نیست، قراردادى نیست، موهبتى نیست اشاره بلکه تصریح کرده‌اند. بر این اساس آزادى امرى است که قبل از اینکه حاکمى ‌بخواهد آن را اعطا کند یا اینکه حتى ما بخواهیم آن را مستند به خداوند بکنیم حق طبیعى انسان است البته بیاناتى هم حضرت امام دارند که حق را به خداوند مستند مى‌کنند اما این موارد نافى این نیست که چیزى که طبیعت و فطرت انسان مقتضى است، این چنین امرى به خدا هم استناد یابد. لذا من فکر مى‌کنم بیشترین نکته در باب مبانى آزادى ولو اینکه بحثهاى دیگرى هم مثل عقلگرایى مثل تکلیف‌گرایى مثل اجتهاد قابل طرح و مؤید بحث آزادى باشند ـ آرایى است که مستقیماً به بحث آزادى ربط منطقى دارند. به زعم من مبناى محکم‌تر حقوق طبیعى و فطرى انسان است و از این مبنا مى‌توان آزادیهاى سیاسى و مدنى را استخراج کرد.
اما نکته دیگر آن است که نگاه امام به جامعه نگاه اصالة الفسادى نیست برخى نگاهشان اصالة الفسادى است یعنى افعال و کارهاى دیگران و مسیر جامعه را به سوى رذیلت و در جهت فساد مى‌دانند مگر آنکه ثابت شود که این شخص یا جامعه‌اى خوب است اما نگاه دیگر آن است که به جامعه نگاه اصالة الصحة داشته باشند به این معنا که اساساً جامعه به سوى خیر در حرکت است مگر آنکه خلاف آن ثابت شود.
امام این نگاه خوش‌بینانه را به جامعه اسلامى ‌داشتند و به همین علت در پاسخ به نخبگان که معتقد بودند مردم در انتخابات به انحراف کشیده مى‌شوند یا خلاف مصلحت خودشان رأى مى‌دهند؛ امام صراحتاً مى‌گفتند شما فرض کنید که مردم خلاف مصلحت خودشان مى‌خواهند عمل کنند. شما چکاره هستید مردم هستند که باید نظر دهند. یعنى به نوعى این اعتماد عمومى ‌را به جامعه داشتند و بر این اساس بود که در جملات امام شأن والایى براى مردم یا نمایندگان مردم در نظر گرفته مى‌شد و بسیارى از امورى که در ساختار تفکر سنتى در اختیار ولى فقیه مى‌دانستند، امام آن را به دو سوم نمایندگان مجلس واگذار مى‌کردند. این نوع نگاه به نمایندگان مردم و مجلس مبتنى بر مبناى عرفانى ویژه‌اى است که نگاه عارف به مجموعه جامعه باید نگاه مثبتى باشد. چرا که همه آنچه را که در جامعه هست؛ از این منظر مى‌بیند که مخلوقات خداوند هستند و اگر کسى به خالق خوشبین باشد نسبت به مخلوق نمى‌تواند بدبین باشد.
این نگاه عرفانى است که در موضعگیریهاى سیاسى ـ اجتماعى امام بروز پیدا مى‌کرد.
امام حتى قدرت را به منزله شر نمى‌دیدند بلکه آن را خیر مى‌دانستند براى اینکه معتقد بودند قدرت یکى از مظاهر خداوند متعال است و همانطور که رحمت و شفقت از جلوه‌هاى خداوند هستند، خداوند قادر است و قدرت جلوه‌اى از آن خداى قادر است. به همین دلیل نگاه امام به جامعه، مردم و اعمال قدرت در جامعه نگاهى مثبت بود و هیچ‌گاه تعارضى میان این دو نمى‌دیدند، به همین علت هم به عنوان منشأ قدرت از مردم یاد مى‌کردند و هم اینکه مردم را در مقابل قدرت آزاد مى‌پنداشتند و بحث آزادى را به این ترتیب با بحث قدرت و ارتباط دولت با مردم جمع مى‌کردند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات