تاریخ انتشار : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۹  ، 
کد خبر : ۴۷۱۰۳
سازمان فرهنگی ـ هنری شهرداری تهران از نگاه استادان ارتباطات

نقد نهاد


آیدین جهانبخش
فرهنگ به معنای وسیع آن به عنوان نظامی ‌از باورها، ارزش‌ها و رسوم و رفتارهایی است که اعضای یک جامعه به کار می‌بندند تا خود را با جهانشان و نیز با یکدیگر سازگار سازند و آن را از طریق آموختن از نسلی به نسل دیگر انتقال می‌دهند(دانیل بیتس ـ فرد پلاک). نهادهای فرهنگی، مذهبی، سیاسی و اقتصادی هر جامعه‌ای را نیز نیروهای تطبیقی مشترکی شکل می‌بخشند که طی دوران درازی از زمان، عملکرد داشته‌اند. آنچه در این متن ارائه شده است، نگاهی است به نظرات استادان حوزه ارتباطات و روزنامه‌نگارانی که خود سابقه دانشگاهی نیز دارند، درباره عملکرد نهادهای فرهنگی در ایران به صورت عام و عملکرد سازمان فرهنگیـ هنری شهرداری تهران به صورت خاص.
در مصاحبه‌هایی که برای تهیه این متن صورت گرفت صاحبنظران بر چند مورد تأکید داشته‌اند:
شکل‌گیری نهادهای فرهنگی براساس نیازهای فرهنگی، نقش مهم مدیریت در اداره این نهادها، مردمی ‌بودن نهادهای فرهنگی، تضاد نمادها و نهادها و نقش اقتصاد در تقسیم بودجه و یارانه نهادهای فرهنگی بین قشرهای مختلف اجتماعی.
نکته قابل توجه در این گفت‌وگوهاـ که البته به صورت یادداشت تنظیم شده‌اند ـ گاه تفاوت و حتی تضاد میان نظرات مختلف است. برخی از استادان نیز پیشنهادها و راهکارهای علمی ‌جالبی برای بهبود وضعیت و کارکرد سازمان فرهنگیـ هنری شهرداری تهران ارائه داده‌اند.
آنچه می‌خوانید نتیجه نهایی این گفت‌وگوهای نسبتاً کوتاه است:
حسین قندی: تمرکز بر محلات
کار فرهنگی، کاری مردمی ‌است و نهادهای فرهنگی، آنجا موفق بوده‌اند که توانسته‌اند مردم را درک کنند.
فرهنگ از مردم است و ریشه در مردم دارد بنابراین هر جا کار به دست خودشان بوده، استقبال هم وجود داشته است؛ نمونه بارز آن هم تکایا و عزاداری‌های مذهبی است.
اما هنگامی ‌که نگاه رسمی ‌به فرهنگ می‌شود و مثلاً دولت روی آن دست می‌گذارد تا با برنامه‌ریزی خاصی کارهای فرهنگی را اداره کند، امید موفقیت چندانی در آن نیست. دلیلش هم این است که نگاه دولت عموماً نگاهی تک بعدی است؛ در حالی که در کارهای مردمی ‌سلیقه‌ها و نگاه‌های مختلفی وجود دارد و هر کس با روش‌های خود پیش می‌رود.
در مثالی که زدم یکی گل می‌مالد، یکی سینه می‌زند، یکی زنجیر می‌زند و....
اما چون عموماً نگاه دولتی و رسمی ‌نگاهی تک بعدی است و اجازه حضور چندان سلیقه‌های مختلف را نمی‌دهد، نتیجه، معمولاً برعکس می‌شود و موفقیت خاصی از آن بیرون نمی‌آید.
حال اگر به نحوه تأسیس فرهنگسراها در تهران نگاهی بیندازیم، مثلاً می‌بینیم که در جنوبی‌ترین مناطق تهران هم فرهنگسرایی راه‌اندازی شده تا آن مناطق هم مدرن شوند؛ بدون اینکه میان آن فرهنگسرا و مثلاً فرهنگسرای نیاوران تفکیکی اساسی قائل شوند و برنامه‌ریزی، سیاستگذاری و حتی اجرای برنامه‌های این دو متفاوت باشد. همه فرهنگسراها یک نوع کارکرد دارند و اشاعه‌دهنده یک فرهنگ‌اند؛ در حالی که اساسا فرهنگ در شمال و جنوب شهر متفاوت است. همین نگاه مجرد به قضیه است که گاه موجب کاهش اقبال عمومی ‌به فرهنگسراها شده است.
به نظرم فرهنگ، هم می‌تواند کارکرد سرگرمی‌داشته باشد و هم می‌تواند باعث بالارفتن سطح فرهنگی شود؛ خصوصاً در مناطقی که افراد شرور هم در آنجا ساکن هستند، می‌توان این افراد را به راه راست هدایت کرد.
نکته دیگر درباره مدیریت سازمان فرهنگیـ هنری شهرداری تهران است که پایداری در آن وجود ندارد؛ زمان مدیریت بسیار کم است و همین باعث شده که اجرای برنامه‌های بلندمدت در آن چندان میسر نباشد و عموماً مدیریت‌ها محل تجربه باشند. تا کسی می‌آید جا بیفتد، به دلیل ساختار سازمانی و زیرمجموعه بودن شهرداری، سریع عوض می‌شود.
البته این مشکل در بسیاری از مناصب دیگر هم هست و در پایان برای بهبود فعالیت سازمان، فکر می‌کنم تمرکز فعالیت آن بر محلات با توجه به تنوع فرهنگی موجود در تهران می‌تواند به رشد و اعتلای فرهنگ، کمک شایانی بکند؛ چرا که اگر سازمان فرهنگی ـ هنری شهرداری تهران موجب رشد و بالندگی فرهنگ و اشاعه‌دهنده تنوع آن نباشد اساساً وجودش بی‌معنا خواهد بود.
دکتر طهمورث شیری: تعلق به «همه»
نهادهای فرهنگی یا اقتصادی و حتی اجتماعی و سیاسی بر اساس نیازهای اجتماعی شکل می‌گیرند. نهادهای فرهنگی هم بر این اساس بر پایه عناصر تشکیل‌دهنده فرهنگ ملی شکل می‌یابند. این شکل یافتن نیز بر دو نوع فرهنگ مادی همچون چگونگی لباس پوشیدن، غذا خوردن، حتی آثار باستانی، نیاز به هنر فردی و جمعی و... و فرهنگ غیرمادی همچون هنجارهای اجتماعی، آداب و رسوم و میثاق و باورهای اجتماعی استوار هستند. الگوهای هنجاری برای افراد بشر به طور غیرقابل انکاری وجود دارند. این الگوها شکل‌دهنده نهادهای فرهنگی و در حقیقت چگونگی تجلی آنها در درون سازمان‌ها هستند. در حقیقت نهاد فرهنگی قابل انتزاع است و سازمان مصداق بارز نهاد فرهنگی.
شکل روابط اجتماعی، محتوای هنجارهای جامعه، اولویت‌های فرهنگی، نقش قدرت سیاسی و... بر شکل گیری انواع فرهنگ با کارکردهای مختلف اجتماعی تأثیر گذارند.
در جامعه ما که ارزش‌های دینی روابط اجتماعی و فرهنگی را تنظیم می‌کنند سازمان‌ها نیز در راستای همان نیازها شکل می‌گیرند که ممکن است در جامعه سکولار این نیازها و کارکردها وجود نداشته باشد، البته نیازها را نیز باید به نیازهای رسمی ‌و غیررسمی ‌تقسیم کرد که این خود تعیین کننده نوع سازمان و محتوای آن نیز هست.
نوع و ماهیت سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران نیز که خود بر پایه یک نیاز فرهنگی شکل گرفته بر این اصل مبتنی بوده که تنظیم‌کننده روابط فرهنگی هنری بین اصحاب قدرت فرهنگی و هنری و تولیدکنندگان (یعنی کسانی که توانایی تولید این آثار رادارند) باشد. در حقیقت نهادی شکل گرفت که متولی تنظیم نیازهای فرهنگی کلان شهری مثل تهران و تولیدکنندگان فرهنگ و هنر باشد، البته اینجا مسأله جوانب‌نگری وجود دارد. یعنی کدام فرهنگ؟ فرهنگ رسمی یا غیررسمی؟ واضح است که وابستگی مالی و نیاز به امکانات دولتی موجب گردیده حرکت سازمان فرهنگی هنری به جوانب حاکمیتی با تأکید بر فرهنگ رسمی ‌باشد. البته در این بین این سازمان به بخشی از نیازهای غیررسمی‌فرهنگ نیز پاسخ داده است و این حرکت در درون آن رو به گسترش بوده. در مجموع کارکردها و تبعات فعالیت سازمان در عرصه اجتماع هم مثبت بوده است و هم منفی، مثبت از این لحاظ که توانسته به بخشی از جوانان برای فعالیت‌های فرهنگی روی خوش نشان دهد و زمینه‌های آن را ایجادکند؛ و منفی از این نظر که گاه به سمتی رفته که مدل‌های خاص فرهنگی را در جامعه القا کرده که بیشتر حافظ الگوهای رسمی ‌بوده‌اند. مثلاً در حوزه نوع برخورد، لباس، استفاده از برخی سازها در موسیقی و...
درباره این که فرهنگسراها اصولاً ابزاری مدرن هستند که در جامعه‌ای نسبتاً سنتی به کار گرفته شده‌اند نیز باید گفت که در این صورت کارکردهای این نهاد در چنین تضادی تغییر پیدا کرده و گاه ممکن است حتی به ضدکارکرد تبدیل شود، و علیه خودش هم عمل کند، یعنی به جای این که به نیازهای فرهنگی پاسخ داده شود و به نهادینه کردن فرهنگ ملی بینجامد، به دلیل انطباق نیافتن با پدیده‌های اجتماعی و فرهنگ، اعمال مدیریت یکسونگر، برخوردهای اداری و رسمی‌با فرهنگ، تبعات مثبتی در پی از آن ظاهر نشود.
اینجا بر این نکته باید تأکید کرد که نوع مدیریت در سازمان‌های فرهنگی با مدیریت‌های مثلاً اقتصادی و نظامی ‌بسیار متفاوت است و مدیران در این حوزه باید دارای انعطاف‌پذیری‌های مختلف باشند، اصولاً شاکله سازمان فرهنگی باید انعطاف‌پذیر و بر پایه چندگانگی و پذیرش سلایق مختلف باشد.
یکسان‌سازی همه از یک بعد، به فعالیت سازمان‌های فرهنگی لطمه‌های جبران‌ناپذیر وارد می‌کند و حتی منجر به ضد کارکرد نیز می‌شود.
زیرا وقتی می‌گویم سازمان یعنی نمادی که به همه تعلق دارد و در خدمت همه آحاد جامعه است و نمی‌توان در آن از ساختن روابط اجتماعی ـ فرهنگی مبتنی بر مدیریتی واحد و تمرکزگرا که کارها را با صلابت پیش می‌برد، صحبت کرد.
اشاره کنم که به نظر من معمولاً رئیس معضل تاریخی سرزمین ماست. زیرا در محل کار بسیار متمرکز عمل می‌کند و گاه مرز میان مدیریت و مالکیت در نظر برخی رؤسا فرو می‌ریزد. یعنی بعد از مدتی مدیر نسبت به محل کار خود احساس حق می‌کند. البته این معضل فقط به دوره ما مربوط نیست و ریشه‌ای تاریخی دارد که یکی از مهم‌ترین چالش‌های مدیریتی و ایجادکننده کارکرد منفی در سازمان‌های ماست.
درباره خصوصی‌سازی در عرصه فرهنگ هم باید تأکید کنم که فعالیت فرهنگی، کاری بس حساس است، فرهنگ بخشی از دستگاه‌های دولت نیست که به بخش خصوصی واگذار شود. هر چند فرق است بین فرهنگ رسمی ‌و غیررسمی ‌که این دو گاه با هم همگرایی دارند همچون پدیده فحشا که هر دو آن را پدیده‌ای زشت و ناهنجار می‌دانند و گاه نسبت به هم واگرایی دارند مثل پدیده استفاده از وسایل و تجهیزات ماهواره‌ای؛ اما به نظر واگذاری فعالیت‌های فرهنگی به بخش خصوصی با حساسیت بالا، کاری بسیار دشوار و بعید است و با ساختی که جامعه ما دارد، رخ دادن آن بعید به نظر می‌رسد.
اما اگر بخش خصوصی مجری فعالیت‌های فرهنگی باشد در این صورت می‌توان از پتانسیل آن برای کارهای فرهنگی کمک گرفت. به شرط آن که تنها جنبه شعاری و تبلیغات نداشته باشد. در این صورت ایده سیاستگذاری، طرح مسأله و... به بخش خصوصی واگذار نمی‌شود، تنها اجرای اینها را به آن بخش خصوصی می‌سپاریم. چرا که معتقدم انجام چنین کاری به فرهنگ ما شوک وارد می‌کند. شوک‌های فرهنگی نیز در جامعه ما به راحتی هضم نمی‌شود و اگر شد به راحتی دفع نمی‌شود.
به این مسأله نیز اشاره می‌کنم که در کلان شهری مثل تهران پاسخ به نیازهای گوناگون طیف وسیعی از سلایق فرهنگی برای یک سازمان کار بسیار سخت و دشواری است. اما در ارزیابی کلی سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران در عرصه‌هایی چون جذب جوانان به فرهنگسراها تا حدودی موفق عمل کرده است اما مدیران آن باید به این مسأله توجه کنند که چقدر توانسته‌اند این جوانان جذب شده را حفظ کنند و میزان رضایت مخاطبانشان از برنامه‌های اجرا شده چقدر بوده است؟
همچنین مسئولین سازمان باید بسیار دقت کنند که در چرخه فعالیت‌های روزمره نیفتند تا از نوآوری‌ها دور بمانند، چرا که فضای جهانی، فضای تغییرات سریع فرهنگی است و فاصله گرفتن از آن حتی به معنی حذف از این فضا هم می‌توان باشد.
و در پایان این که برنامه‌ریزی در حوزه فرهنگی کار بسیاری دشواری است. فرهنگ چیزی نیست که ما بسازیم فرهنگ خودش ساخته می‌شود فرهنگ از روابط اجتماعی انتزاع می‌شود و به همه تعلق دارد بنابر این سازمانی همچون سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران نیز به همه تعلق دارد.
الستی: تضاد نمادها و نهادها
هنگامی ‌که در 18ژوئن 1815 در ناحیه واترلو در 12کیلومتری بروکسل ـ پایتخت فعلی بلژیک ـ سپاهیان فرانسه به فرماندهی ناپلئون اول در مقابل لشگریان متحد پروسی به رهبری بلوفر(Blucher) و نیروهای انگلیسی به سرکردگی ولینگتون(Wellington) صف آرایی نموده بودند، رجزخوانی سران دو ارتش انگلستان و فرانسه ـ دو رقیب سرسخت تاریخیـ آغاز شد. ولینگتون فریاد برآورد که ما انگلیسی‌ها برای شرف می‌جنگیم اما شما فرانسوی‌ها برای پول به میدان آمد‌ه‌اید و ناپلئون در پاسخ گفت کاملاً درست است دریاسالار! هر کس برای آنچه ندارد مبارزه می‌کند؛ ما پول نداریم و شما فاقد شرافتید.
هرگاه نخواهیم به نتیجه این جنگ ـ که چیزی جز پیروزی نیروهای فاقد شرافت و شکست و اضمحلال قوای فاقد پول و پایان گرفتن کار ناپلئون (تبعید وی به سنت هلن و مرگش پس از چند سال در همین جزیره) که خود بیانیه‌ای رئالیستی در باب فقر و مسکنت نظریه یا بهتر بگوییم فرضیه پول خوشبختی نمی‌آورد مؤیدی بر تکمله مصلحانه (نخوانید اصلاح‌طلبانه)اش یعنی اما نبودنش بدبختی می‌آورد خواهد بود ـ بپردازیم، تنها تمرکز بر استدلال بناپارت می‌تواند مقدمه مناسبی برای ورود به بحث باشد: آری هر کس برای آنچه ندارد مبارزه می‌کند.
چنین گزاره‌ای که مصداق بارز یا به دیگر گزاره مفهوم عینی آن در فرهنگ و ادبیات ما نمود می‌یابد داستان پر آب چشم بخش‌های عمده‌ای از تلاش‌های فرهنگی و هنری ماست. در نگاه نخست تصور کنید در بدو ورود به ساختمانی بزرگ با انبوه شعارها، نمودارها، اطلاعیه‌ها و خلاصه خیلی از پیام‌های مبتنی بر ممنوعیت استعمال دخانیات، زیان‌آور بودن، مضرات مضاعف و تشویق به عدم مصرف سیگار و مانند آن مواجه می‌شوید. قطعاً برداشت تبیینی شما به سلامتی رفتار و شور مقابله با سیگار در جای جای ساختمان توسط تمامی‌ساکنان یا کارکنان حاضر در آن ختم نمی‌شود. در حالی که احتمالاً تحلیل شما یا هر فرد دیگر میهمان در آن فضا، بر مبنای احتمال حضور یا تردد عده زیادی افراد سیگاری در آن مکان شکل خواهد گرفت. حال تسری این نظام تحلیلی در پی مواجهه با ادبیاتی غنی از درس‌ها و توصیه‌های اخلاقی در اشکال، انواع و اطوار گوناگون چه جایگاهی خواهد یافت؟ آیا در این صورت می‌توان با تسامح از نسبت معکوس غنای ادبیات اخلاق گرای نمادین با غنای فرهنگی سخن گفت و آیا اصرار و تأکید بر رعایت اصول اخلاقی خاص در یک فرهنگ، نمادی از فقدان اخلاقیات و عدم رعایت اصول اخلاقی توسط بخش قابل توجهی از اعضاء گروه اجتماعی مورد نظر نیست؟
به این احتجاح، این را هم بیفزاییم که دومین معنای نهفته در چنین وضعیتی، آرمانخواهی بخش دیگری از این گروه است که هرچند احتمالاً نسبت به گروه نخست از اقلیتی قابل صرفنظر در محاسبات ریاضی رنج می‌برند اما از اقلیتی قابل توجه در مناسبات اجتماعی برخوردارند، چرا که همین گروه هستند که در قالب‌هایی چون نخبه، انتلکتوئل، آسیمیله و روشنفکر با استفاده از امکاناتی که رسانه‌ها، احزاب، اتحادیه‌ها و سندیکاها، NGOها و سایر پدیده‌های جامعه مدرن (بخوانید جامعه مدنی) در کار رهبری اجتماعی در ساحت‌های بلندمدت فرهنگی، میان مدت اقتصادی و کوتاه‌مدت سیاسی‌اند.
حال قضاوت در باب میزان توفیق این رهبران اجتماعی، شاخص‌ها، ملاک‌ها و معیارهایی را می‌طلبد که کارآیی و اثربخشی آنها از مرز رصد نمادهای ایجاد شده توسط همان رهبران اجتماعی عبور کند و مفاهمه ایجاد نهادهای اجتماعی بهره‌ور را ‌امکان‌پذیر سازد.
عجالتاً (تا اینجای کار) حجم عظیمی‌از مناسبت‌ها، بزرگداشت‌ها، سخنرانی‌ها، مقاله‌ها، کتاب‌ها، مسابقات فرهنگی و سایر مکانیزم‌ها(بخوانید ساز وکارها)ی تولید انبوه نمادهای فرهنگی ـ هنری روی دست منابع و مخاطبان (بخوانید مردم فرهنگ دوست) باد کرده (که می‌توانید بخوانید اضافه بار اطلاعات ایجاد نموده).
آیا می‌توان بین بزرگداشت X و وضعیت واقعی X رابطه‌ای برقرار کرد؟
آیا پدیده‌ها را به صورتی نمادین بزرگ نمی‌داریم تا خلأ نهادین آنها را جبران کنیم؟ آیا روبنا، خود را در جای زیربنا به ما تحمیل نمی‌کند؟
می‌توان سلسله این پرسش‌ها را تا محافل بحث، بررسی و تحلیل علمی ‌نسبت نمادها و نهادها ادامه داد اما نگارنده این سطور پرسشی بنیادین دارد که پاسخ آن را از مخاطب در همین مجال می‌خواهد.
تکلیف کارگزاران فرهنگی زمانی که متولی تأسیس و اداره سازمان فرهنگی ـ هنری می‌شوند چیست؟ آنان مسئولان برقراری جریان پرشتاب، شبانه روزی و همه مکانی (حتماً همین طور بخوانید در غیر این صورت صفت جهان گستر به عنوان گزینه بعد مطرح می‌شود) نمادها هستند یا پاسخگوی ایجاد نهادهایی که بلوغ در فرد و توسعه در اجتماع (بخوانید جامعه) را سبب ساز باشند؟
فریدون صدیقی: نسل امروز، ماشین فردا، خیابان‌های دیروز
مراکز فرهنگی فعلی ما که غیروابسته به دولت یا به صورت غیرمستقیم وابسته به دولتند، محصول تغییرات جدی و بنیادی در رویکردها و عملکردهای پیش از انقلاب مراکزی همچون «کاخ جوانان» هستند. پس از انقلاب اسلامی ‌تغییراتی جدی در مضامین، انگیزه‌ها و اهداف و فعالیت‌های مراکز فرهنگی رخ داد که این تغییرات با مساجد، ارتباط مستقیم دارد. در این دوره مساجد با هسته اصلی بسیج، به عنوان نهادهای فرهنگی شکل گرفتند که رویکردشان معنی بخشی به رفتارهای جوانان و تعمیق مفاهیم قرآنی و اسلامی ‌بود. اما به تدریج که حوزه ارتباطات، وسیع‌تر شد و رادیو، تلویزیون، موسیقی، تئاتر، سینما و... نیز به این حوزه اضافه شدند، بسیاری از افراد جامعه براساس میل و گرایش خود از تشکل‌های قدیمی ‌به این حوزه‌ها رفتند.
در بررسی میزان موفقیت این نهادها می‌توان گفت که در دهه‌های اول تا دوم انقلاب، فعالیت‌هایشان افت و خیزهای فراوانی داشت. در این دهه‌ها کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان از مراکز تجمع جمع کثیری از فعالان عرصه فرهنگ و هنر بود؛ از ورزشی گرفته تا ادبیات و مباحث علمی، روان‌شناختی و شاخه‌های دیگر.
با آغاز دهه سوم به تبع گسترش رسانه‌هایی چون تلویزیون، ماهواره، اینترنت، خبرگزاری‌ها و... تغییرات مجددی در این مراکز رخ داد که به ناچار همگام و همراه با نیازهای مخاطبین‌شان بود.
همچنین پدیده‌ای همچون دوم خرداد هم از سویی، تغییراتی را در عرصه ارتباطی فراهم کرد و موجب نوعی پالایش مخاطب شد.
این تغییرات البته به معنای تضعیف مضامین دینی و دینداری و رویکردی نبود بلکه زاویه ورود به این مفاهیم متأثر از فضاهای ارتباطی و خصوصاً دیجیتالی تغییر کرد.
حال باید بپرسیم که در این ادوار مختلف آنها، (نهادها و سازمان‌های فرهنگی) در ایران پاسخگوی نیازهای مخاطبین خود بوده‌اند؟ پاسخ در خوشبینانه‌ترین حالت این است که همواره با گرایش‌های سیاسی مدیریتی در هر دوره‌ای، این نهادها توانسته‌اند گرایشی را که با آنها همراهی بیشتری داشته جذب کنند و گرایش‌های دیگر به نوعی در برنامه‌ریزی‌ها رها شده‌اند.
نکته دیگر اینکه آیا همه مدیرانی که بر رأس این نهادها بوده‌اند، دانا، بصیر، آگاه و مجرب بوده‌اند؟ من در پاسخ تردید دارم.
بخش قابل اعتنایی از این مدیران، شناختی جدی و چندسویه و آگاهانه از فعالیت‌های نهادهای تحت نظر خود نداشته‌ا‌ند چرا که بیشتر انتصابی بوده و بر اساس معیارها، گرایش‌ها و نزدیکی به مدیر بالادست انتخاب شدند و شیوه آزمون و خطا پیش گرفتند.
یعنی تعریف کلانی از مدیریت فرهنگی در کشور وجود نداشته بلکه بر اساس نوع سلیقه، گرایش و ظرفیت‌های شخصیتی آن مدیر، زیرمجموعه‌اش نیز اداره شده است و نگاه چندوجهی، انعطاف‌پذیر، آشنا و آگاه که پاسخگوی نیازهای جوانان باشد، کمتر دیده شده است.
زمانی هم که خصوصی‌سازی در کشور مطرح شد، بحث آن به عرصه فرهنگ نیز کشید. در این‌ باره معتقدم که بخش خصوصی قطعاً با نظارت، کنترل، هدایت و اشراف بر نحوه کارش از سوی دولت، می‌تواند موفق‌تر از خود دولت عمل کند اما برای این کار، باید آیین‌نامه‌ها و تعاریف دقیق وجود داشته باشد. درباره حضور ایدئولوژی و تأثیر آن بر نهادهای فرهنگی نیز باید گفت که جامعه ما جامعه‌ای دینی است و بعید است که در فعالیت‌های فرهنگی، کسی بتواند موفق باشد که بخواهد مخاطبان خود را دعوت نماید به اینکه مثلاً بیایید مسلمان نباشید. وقتی آیین‌نامه و اساسنامه‌های روشنی تعریف شوند، این کار امکان ندارد.
اما مشکل اینجاست که گاه مراکز فرهنگی دولتی محل تمرکز خودی‌ها می‌شود؛ در حالی که اینگونه مراکز باید سلایق مختلف جوانان را لحاظ کنند. چرا که در چرخه خودی و غیرخودی، بخشی از جامعه را از فرصت‌ها محروم می‌کنیم.
در این‌ باره باید فکری به حال کسانی کرد که در خانواده‌های فرهنگی پرورش نیافته‌اند. عمده امکانات فرهنگی در اختیار طبقات آشنا با فرهنگ قرار می‌گیرد؛ در حالی که اساساً همان بخش محروم بیشتر به آن نیاز دارد. همچنین معتقدم که این مشکل، پدیده تازه‌ای نیست و معضلی است که در همه جوامع وجود دارد.
براساس فرهنگ ارتباطی، فرزند خانواده عمدتاً گرایشی به چیزی دارد که در آن خانواده رواج دارد. هر فرد نیازمند حداقل‌هایی از زندگی است و به همان‌سان مشکلات و معضلات زندگی خود را حل می‌کند که در خانواده آموزش دیده است. به همان سان وارد بازار کار می‌شود و به همان‌سان به کارآفرینی می‌پردازد، بنابراین مسلماً کسی که دغدغه شکم دارد، مشکلش موسیقی یا نقاشی نخواهد بود. این مسئله هم ریشه‌اش در جای دیگری است. کسی که گرسنگی کشیده یا با کتک خوردن بزرگ شده است، احتمالاً به جای مراکز فرهنگی، به کانون‌های اصلاحی می‌رود!!!
اما فعالیت سازمان فرهنگی ـ هنری شهرداری تهران؛ در قلت مراکز تفریحی، پرورشی و فرهنگی، خواه‌ناخواه جمعیتی جذب این مراکز شده‌اند که کثرت هم دارند. این مراکز به بخشی از نیازهای مخاطبان که در خانه و مدرسه و... پاسخ داده نمی‌شود، پاسخ می‌دهند.
اما کثرت آدم‌ها به معنای بهبود برنامه و مدیریت نیست. نباید این توهم و خطا ایجاد شود که حضور مثلاً 20 هزار نفر در فلان برنامه، دلالت بر کیفیت آن دارد. حضور افراد شرط لازم هست اما کافی نیست و نباید از کیفیت برنامه‌ها غفلت کرد.
اما در نگاهی کلی‌تر، وجود این فرهنگسراها و خانه‌های فرهنگ مغتنم و لازم است و باید با برنامه‌ریزی‌های به روز، به نیازهای روز مخاطبان و نسل امروزی که در شاهراه‌های ارتباطی آموزش می‌بینند، پاسخ داد.
نکته پایانی اینکه نسل امروز با ماشین فردا، در خیابان‌های دیروز دارند خودشان را به کشتن می‌دهند. بنابراین لازم است به تناسب ساختار شهری و همگونی و همسانی با ماشین فردا، اگر می‌خواهیم با بچه‌های فردا زندگی کنیم، آنها را با ابزارها و روش‌هایی تربیت و سرگرم کنیم که خودشان سهمی ‌از دیروز برای رسیدن به فردا داشته باشند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات