الف) چارچوب نظری دفرنزو درباره انقلاب1
1. عوامل جنبشساز
جیمیز دفرنزو در راستای تبیین انقلابهای بزرگ که بیتردید انقلاب اسلامی ایران نیز از آن جمله است، به بررسی عوامل اصلی و چهار نظریه مطرح در تحلیل انقلابها پرداخته است.
نظریههای مارکس، نظامها، نوسازی و ساختارگرایی از نظر او چهار نظریه مطرح در بررسی انقلابها میباشند. وی در بین این نظریهها، نظریه ساختارگرایی اسکاچپول را کاملتر از بقیه میداند.
چارچوب نظری دفرونزو از ترکیب پنج عامل (که بدانها خواهیم پرداخت) تشکیل شده است. وی جهت تقلیل عوامل شکلدهنده انقلابها، به این پنج مورد، ابتدا به تبیین عواملی که از چشمانداز نظری برای هر انقلابی ضروری است پرداخته و سپس بحثی تطبیقی در مورد هفت انقلاب مهم قرن بیستم ارائه کرده و علاوه بر آنچه لازمه هر انقلابی خوانده، ویژگیهای خاص هر انقلاب را بررسی کرده است.
به نظر دفرنزو انقلاب و جنبش انقلابی با سه پارامتر اصلی قابل شناخت است: 1- تلاش مستمر و سازمانیافته؛ 2- حضور تعداد نسبتا زیادی از مردم؛ 3- به قصد ایجاد دگرگونی یا مقاومت در مقابل دگرگونی.
او به عنوان مثال، جنبش دفاع از حقوق زنان را خواهان دگرگونی و جنبش طرفدار زندگی را حرکتی در مقابل یک دگرگونی میشمارد. دفرنزو، انقلابها را بر اساس جهت اهداف، که خواهان دگرگونی یا مقاومت در مقابل دگرگونی باشند، به لیبرال و محافظهکار، براساس گستره اهداف، که تنها دنبال اصلاح بعضی از ابعاد جامعه یا حاکمیت باشند و یا این که انقلابیون در پی متزلزل کردن نهادهای اصلی، بنیادی نو را بطلبند، جنبش را به اصلاحی و انقلابی تقسیم میکند.
سپس به تلاش جامعهشناسان اشاره میکند که کوشیدهاند همه انقلابها را در غالب راستگرا و چپگرا بگنجانند. که اگر انقلابی، تغییر در نهادهای اجتماعی را برای نیل به برابری بخواهد، چپگرا ولی اگر اعاده نهادهای سنتی را جهت حفظ نظم اجتماعی دنبال کند راستگرا میباشد. اما دفرنزو معتقد است هیچ یک از تقسیمهای لیبرال، محافظهکار، انقلابی و اصلاحی و راستگرا و چپگرا تقسیمات دقیقی نیستند چرا که ممکن است حرکتی از یک جهت برای ایجاد نوعی تغییر و از جهت دیگر در مقابل یک سری تغییرات، شکل گیرد. نویسنده مثالهایی هم برای جنبشهایی که واجد هر دو خصوصیت چپگرا و راستگرا هستند ذکر میکند.
به عنوان مثال، در سال 1979 دو کشور ایران و نیکاراگوا انقلاب را تجربه کردند، که براساس ایدئولوژی مسلط و سیاستهای رهبری آن، میتوان انقلاب ایران را به طور مشروط راستگرا و انقلاب نیکاراگوا را چپگرا دانست.
عواملی چون فقر، تبعیض، فاصله طبقاتی، ضعف نیروهای نظامی، دخالت یا عدم دخالت قدرتهای خارجی، شرائط
جغرافیایی و... در شکلگیری انقلاب بسیار تأثیرگذار میباشد ولی در این میان پنج عامل اهمیّت بیشتری دارد که اگر با هم جمع شود به نظر میرسد انقلاب رخ دهد: 1. سرخوردگی تودهای: محرومیت نسبی ممکن است به علت جنگ، رکود اقتصادی، یا افزایش سطح توقعات جامعه باشد؛ 2. جنبشهای سیاسی نخبگان؛ 3. انگیزههای وحدتبخش؛ 4. بحران شدید دولت؛ 5. زمینه مساعد جهانی.
2. نظریههای مطرح:
پس از بیان عوامل اصلی وقوع انقلاب. دفرنرنزو به بررسی مهمترین نظریههای رایج مینشیند. او «نظریههای موجود درباره انقلاب را، براساس توانایی یا ناتوانی آنها در توضیح به وقوع پیوستن همزمان این عوامل» ارزیابی میکند.(ص 34)
بنابراین، چهار نظریه مهم را مطرح کرده و نسبت آنها را با پنج عامل شمرده شده، روشن میکند.
1. نظریه مارکسیستی، 2. نظریه نظامها، 3. نظریه نوسازی، 4. نظریه ساختاری
دفرنزو در مقام قضاوت درباره چهار نظریه مطرح شده، معتقد است «جملگی، به صراحت یا به شکل ضمنی سرخوردگی تودهای را عنصری مهم در جنبشهای انقلابی» میدانند. همچنین در همه نظریهها «ناتوانی دولت» مورد تأکید قرار گرفته است. نارضایتی نخبگان را نیز جز نظریه نظامها، بقیه با مشخص کردن فرآیندهایی، مدنظر قرار دادهاند. اما دفرنزو در هر یک از چهار نظریه مطرح شده کاستیهایی نیز دیده است که پس از بیان آن، خود نظریهای که تمام عوامل شکلدهنده انقلاب را در خود داشته باشد، ارائه میدهد.
«از کاستیهایی اصلی» که دفرنزو آنرا یادآور میشود این است که «نظریههای مارکسیستی، نظامها و نوسازی به دو عنصر اساسی در توفیق جنبشهای انقلابی توجه نکردهاند؛ الف) انگیزههای وحدتبخش. ب) وجود محیطی بینالمللی که انقلاب را امکانپذیر سازد. او بر این باور است که، «این کاستیها توانایی نظریهای اصلی، در پیشبینی جنبشهای انقلابی یا شانس موفقیت یک جنبش را محدود میکند.» وی برای این که به ادعای خود بتواند «در تبیین و پیشبینی اقدامات انقلابی و توفیق انقلابها از محدودیتهای نظریههای عمومی فراتر» برود، چارچوب نظری خود را براساس پنج عامل شمرده شده پیریزی میکند.
پس بنابر دفرنز؛ از میان همه پدیدههایی که به طور خاص در موفقیت یک جنبش انقلابی نقش دارند، هنگامی یک انقلاب رخ میدهد که «پنج عامل مهم که عبارتند از: 1ـ رشد سرخوردگی عمومی 2ـ وجود نخبگان ناراضی حامی انقلاب 3ـ گسترش انگیزههای وحدت بخش میان طبقات مختلف اجتماعی 4ـ پدید آمدن بحرانی که تواناییهای حکومت را تضعیف میکند 5ـ تصمیم کشورهای دیگر در مورد عدم مداخله یا ناتوانی آنها از مداخله» در کنار یکدیگر قرار گیرد. با در نظر گرفتن این عوامل میتوان «بسیاری از انقلابهای اجتماعی ـ سیاسی سده بیستم و شاید قرنهای آینده را تبیین و پیشبینی» کرد. (ص 39ـ38)
3. ایران انقلابی:
او در تبیین چرایی وقوع «انقلاب ایران» به عنوان تبلور «بنیادگرایی اسلامی»، سعی دارد در نقل وقایع و تحلیلها، خود را بیطرف وانماید. وی با تأکید بر شکلگیری «ائتلاف انقلابی» در انقلاب ایران، که به سبب «احساس خصومت نسبت به شاه و تقویت ملّیگرایی ایرانی» گردهم آمده بودند، به معرفی ایران از جهت جغرافیا، جمعیت و فرهنگ ملّی میپردازد.
پس از بررسی صفویه و قاجار به مشروطه اشاره میکند «تعدادی از روشنفکران ایرانی با اندیشه وجود یک مجلس، برای حفظ منافع ملّی، در مقابل امپریالیستهای بیگانه که نفوذ فوقالعادهای بر پادشاهان قاجار داشتند، به جنبشی برای ایجاد سلطنت مشروطه سامان دادند. اما به دلیل اختلافات داخلی و مداخله خارجی» موفق نشدند. (ص48).
همسایگی ایران با شوروی و نگرانی انگلیس از خطر بلشویسم در ایران و «مستعمرات عظیم انگلستان در هند» باعث شد این کشور «به براندازی سلسله ناکارآمد و فاسد قاجار کمک کند. تنها کاندیدای انگلیسیها «برای رهبری ایران بعد از قاجار، رضاخان چهل و دو ساله، فرمانده بریگاد قزاق ایران بود» که سالها او را توسط جاسوسان خود، برای چنین روزی آماده کرده بودند.
او در طول سلطنت، با «دیدگاههای سنتی شیعی» به شدت مخالفت کرد. «با تصویب قوانین جدید، تعداد مدارس علمیه دینی محدود شد و تعداد زیادی از مراکز دینی تحت نظارت دولت درآمد.» تا اینکه شاه به علت تمایلی که به آلمانهای تازه به قدرت رسیده پیدا کرده بود، اسباب «نگرانی دولتهای بسیار قویتری که درگیر جنگ دوم جهانی بودند و از اهمیت راهبردی ایران آگاهی داشتند» را ایجاد کرد. و همین به سقوط او، در سال 1941 انجامید.
پس از او شاه جدید که «یک جوان عیاش تحصیلکرده غرب بود» در حالی که نه از « جذبه» پدرش برخوردار بود و نه از «قدرت و هیبت جسمی» او بهرهای داشت، ولی «با حمایت انگلستان بر تخت طاووس جلوس کرد.» (ص 51ـ50) دفرنزو میگوید تا «پیش از ناآرامیهای انقلابی دهه 1970 اکثریت روحانیون سلطنت را پذیرفته بودند.» (ص52) سیر وقایع، با شرح جریانات «حکومت جبهه ملی» و به قدرت رسیدن مصدق دنبال میشود، که بالاخره با «توطئهچینی افسران سلطنتطلب در ارتش و همکاری جاسوسان انگلیسی و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا)» طرح «برانداختن حکومت جبهه ملی» پیریزی شد.
«انقلاب سفید شاه» و جریانات بعد از آن، موضوع بعدی است که مورد بحث قرار میگیرد. او طرح «انقلاب به اصطلاح سفید یا انقلاب شاه و مردم» را سبب کشیده شد بسیاری از روستاییان به شهرها میداند. این مهاجران تازه وارد دارای «تحصیلات اندکی بودند، اما عمیقاً تحت تأثیر ارزشهای مذهبی قرار داشتند. آنها از طریق پیوند با مساجد شهری میکوشیدند پیوستگی خود، با فرهنگ سنتی را حفظ کنند.» بسیاری از این افراد که «در تأمین انواع مختلف خدمات «شهری» مشارکت داشتند» بیش از هر گروه دیگری در اعتراضات و شورشهای انقلابی» حضور داشتند.
نکتهای که باید مورد توجه قرار گیرد. نحوه عملکرد شاه در انقلاب سفید، در قبال روحانیون و عکسالعمل آنها با طرح شاه، از نگاه دفرنزو است. او عملکرد روحانیت را، در تحلیلهای خود، براساس منفعتطلبی آنها تفسیر میکند؛ لذا در مسأله تقسیم ارضی نیز میگوید: برای کاستن از مخالفت روحانیون، زمینهایی که در مالکیت سازمانهای مذهبی روحانیون بود، به فروش نرسید و در عوض، با اجاره بلندمدت (تا نود و نه سال) به زارعان واگزار شد، تا با هدف کسب سود، در این اراضی به کشت بپردازند و اجارهبهای آن را به روحانیون بدهند.» (ص 58) ولی روحانیون نیز چون این طرح را «باعث تضعیف منافع اقتصادی» خود میدیدند با این طرح مخالفت میکردند.
او عدم دخالت آمریکا در ایران، برای حمایت از شاه را، زمینه مهم خارجی، در پیروزی انقلاب ایران معرفی کرده، مبارزه با دیکتاتوری محمدرضا شاه را نیز، عامل وحدتبخش «گروههای متعدد ناراضی، که بسیاری از آنها، تفاوتهای ایدئولوژیک عمدهای با یکدیگر داشتند» میداند.
رهبری حرکت انقلابی، تا قبل از امام(ره) در دست جنبشهای مخالف اما میانهروتر طبقه متوسط بود، که اقدام ناشیانه شاه در حمله به امام، در روزنامه اطلاعات، در کنار شخصیت کاریزماتیک و روحیه آشتیناپذیری که امام داشت، ایشان را مورد توجه همه اقشار قرار داد و وی به رهبر منحصر به فرد توده انقلابی تبدیل شد و تاکتیکهای رهبری امام خمینی(ره) در منار فضای بازی که شاه در اثر فشارهای کارتر ایجاد کرده بود، به حرکت انقلابی سرعت بخشد.
تا اینکه در 22 بهمن، به پیروزی انقلاب ائتلافی ایران انجامید. جنبشی که بنیادگرایان روحانی، آنرا به نفع و نام خود مصادره کردند. و پس از کشمکشهایی که با سایر گروههای ائتلاف، بر سر تعیین نوع حکومت پیدا کردند، بالاخره بقیه گروهها را از صحنه عملی سیاست، در بعد از انقلاب، حذف نمودند.
پس به طور خلاصه میتوان عوامل انقلابساز در ایران را اینگونه توضیح داد:
قانون اصلاحات ارضی باعث شد روستائیانی که زمینهای تقسیم شده برای تأمین نیازهای آنان کافی نبود، به سوی حاشیه شهرها مهاجرت کنند. نبود منزل ارزان برای این جمعیت روستایی تازه به شهر آمده، باعث گسترش زاغهنشینی و حلبیآبادها در کنار شهرهای بزرگ شد. افزایش درآمدهای نفتی در نیمه اول دهه پنجاه شمسی فاصله طبقاتی را در جامعه زیاد کرد و مردم در عین اینکه سطح درآمدهایشان بیشتر شده بود ولی زندگی اشرافی برخی وابستگان رژیم آنان را دچار فقر نسبی و در نهایت موجب سرخوردگی تودهای گردید.
نخبگان جامعه نیز که از اقدامات دولت شاه زیان دیده بودند به جمع ناراضیان رژیم پیوستند. در این میان روحانیان از بقیه نخبگان دارای نفوذ مردمی بیشتری بودند. اشتهای سیریناپذیر شاه، برای خرید تسلیحات نظامی از یک سو و کاهش یکباره درآمدهای نفتی از سوی دیگر، زمینهساز بحران دولت شد. نارضایتی گروههای مختلف از شاه، به سبب احساس وابستگی او به بیگانگان و عامل بیگانه بودن او در کنار دیکتاتوری شخص شاه، گروههای ناراضی را به یکدیگر نزدیک کرد و آنان را در راه مبارزه با دیکتاتوری شاه متحد ساخت.
با وجود همه این عوامل بر اساس نظر دفرنزو، رژیم شاه ساقط نمیشد؛ تا اینکه طرح حقوق بشر کارتر و به تبع آن فضای باز سیاسی، آخرین ضربه را به بدنه بیجان رژیم شاه وارد کرد. در اثر تخفیفهایی که شاه برای راضی کردن کارتر، به زندانیان سیاسی میداد، موج اظهارات علیه شاه افزایش یافت، اشتباه شاه در تشخیص قدرت خود برای کنترل ناآرامیها و تصمیم ایالات متحده برای عدم دخالت در ایران در نهایت به سقوط رژیم شاه منجر شد.
ب) بررسی و نقد
کثرت کتابهای ترجمه شده درباره انقلاب باعث شده است، نوع نگاه غربیها به انقلاب اسلامی، در مجامع علمی و دانشگاهی داخلی حاکم گردد. شیوع اینگونه تحلیلها در بین محافل داخلی باعث شده است ما خود را از نگاه بیگانگان بنگریم. آن تحلیلها که معمولا خالی از کجفهمیهای عمدی و سهوی نیست، ما را در شناخت واقعبینانه از خود و داشتههای تاریخ خویش، ناکام میگزارد. البته ضرورت این که بدانیم دیگران ما را چگونه میفهمند، انکارناشدنی است؛ اما باید بدانیم: تا خوب خود را نشناسیم، آنچه درباره ما گفته میشود را صحیح یا غلط، خواهیم پذیرفت.
حال با توجه به آنچه درباره انقلاب از نگاه دفرنزو بیان شد، و آنچه خود، به عنوان صاحبان و وارثان این حرکت عظیم، میبینیم و میفهیم، به نقد دیدگاه دفرنرز میپردازیم؛ با این توضیح که قالب پذیرفته شده در نوشته دفرنرز، ساختارگرایی است. او با اندکی تغییر در مؤلّفههای انقلاب، مانند سایر نظریههای ساختارگرا، تجربه و تحلیل خویش از انقلاب را، بر ابعادی همانند ساختارهای دولتی، فشارهای بینالمللی، جامعهی دهقانی، نیروهای مسلح و رفتارهای نخبگان، متمرکز کرده است. وی برای کامل کردن نظریه خود، با مطرح کردن «فرهنگ و زبان مشترک» به ترکیب مؤلّفههای ساختاری با برخی کارگزاران تاریخی دست زده است.
از آنجا که او سعی دارد انقلاب ایران را در کنار سایر انقلابهای قرن بیستم، تجزیه و تحلیل نماید، روش تحلیل عقلانی و در برخی موارد، تحلیل احساسی و عاطفی را در پیش گرفته است. بهطور کلی میتوان چارچوب نظری دفرنزو را در جمع نظریههای چند علتی جای داد، که کوشیده است با کمک گرفتن از مجموع عواملی که ممکن است در تحلیل و تحقق یک انقلاب مؤثر باشد، به بررسی انقلاب ایران و عوامل زمینهساز آن بپردازد. با این توضیح به نقد نظریه او میپردازیم.
1. پیشفرضهای حاکم بر تحلیلها
بسیاری از کاستیها و نارساییهای تبیینهای انقلاب اسلامی، در نگاه انسانشناسی اومانیستی غرب و سرگذشت تاریخی آن ریشه دارد. راهکارها، راهحلهایی که آن بینش و آن سرگذشت، اقتضا میکرده است، به ناروا، به جامعه و فرهنگ ایران و افراد و اقشار مسلمان ایرانی تعمیم داده شده و رخداد عظیم انقلاب اسلامی، بیش از آنکه در پرتو زمینهها و هویت اندیشهای ـ تاریخی خود ادراک شده باشد، در تطبیق با طرح عام انسان و جامعه غرب، تاویل شده است.
1ـ1ـ انحصار کنشها به عقلانی و عاطفی: اشکال اساسی همه این تبیینها، در نگاه اُمانیستی غرب به انسان و نقش انسان در عالم، نهفته است. برخی با تکیه بر منفعتطلبی و با توجه به همان نگاه ویژه غرب به انسان، به تحلیل عقلانی انقلاب اسلامی رو آوردند.
این عده اعتراضات مردمی، مخالفت علما و روحانیون و احیاناً برخی نارضایتیهای افراد حاضر در سیستم را به رابطه سود و زیان مادی آنان تفسیر کرده، انقلاب را نتیجه تلاشی برای دستیابی به منفعتی بیشتر میدانند. این نحوه نگاه به انسان، به عنوان موجودی «عاقل» و کسی که در پی کسب سود و لذتی بیش از پیش است، مینگرد که میزان منفعت و لذت بدست آمده از هر کار، تنها ملاک ارزشگزاری آن محسوب میشود.
اما امتیازات انقلاب اسلامی و عدم همراهی شواهد با تحلیل عقلانی 2 انقلاب، برخی از پژوهشگران غربی را به جُستوجوی شواهدی برای ارائه یک تبیین غیر عقلایی کشانده است. اینان انقلاب را نه یک حرکت عقلایی و در پی رفاه که جنبشی شکل گرفته براساس انگیزههای عاطفی میدانند.
با عنایت به ملاحظات فوق، مشاهده میشود. هر دو دسته از تحلیلهای مذکور، اعم از آنان که انقلاب را با اتکاء به تعقیب عقلانی منافع از سوی آحاد و گروههای اجتماعی تبیین میکنند و چه آنان که وقوع انقلاب را، در خلاء مناسبات عقلایی و صرفا براساس کنش غیرعقلانی تفسیر میکنند، در دو مقوله اشتراک نظر دارند و آن تعریف خاص امر عقلایی با کنش عقلایی از یکسو و منحصر دانستن راه رشد و توسعه منتهی به مدرنیسم غربی، به عنوان تنها هدف عقلایی بشریت، از سوی دیگر است.
لذا یا باید در یک حرکت، جلب منفعت و تعقیب خواستهای مادی متصور باشد و یا چنانچه شواهد با چنین مناسبات منطقی سازگار نبود، انقلاب به عنوان یک کنش غیرمنطقی معرفی میشود.3
دفرنزو مجموع علل یاد شده را، در تحلیلهای خود ذکر میکند. رشد فزاینده درآمدهای نفتی و افزایش انتظار مردم از سطح زندگی خود، رشد سریع نوسازی که با جدّیت از سوی شاه دنبال میشد در جامعه آنروز ایران ظرفیت لازم برای آن وجود نداشت، در کنار شخصیت کاریزماتیک امام(ره)، از نگاه او، انگیزههای احساسی و عاطفی لازم برای وقوع انقلاب به شمار میآید.
1ـ2ـ یکساننگری انقلابهای مادی و معنوی: پیشفرض دیگری که در لابلای بحثهای نویسنده به چشم میآید و شاید در این خصلت تنها هم نباشد، امکان یکسانسنجی تحولات است. بروز انقلاب ایران در شرایطی که حتی سیاست مردان آمریکا، وقوع انقلاب را، تا ده سال پس از آن منتفی میدانستند، نویسندگان و تحلیلگران مسائل سیاسی و اجتماعی را به مقایسه انقلاب ایران با سایر انقلابها واداشت.
در این مقایسه، عواملی به عنوان وجه مشترک همه جنبشهای اجتماعی، و البته مواردی نیز، به عنوان خصیصه، برای هر جنبشی شمرده شده، ولی در اکثر یا همه این تحلیلها، انقلاب اسلامی ایران، مانند سایر انقلابها یا حداکثر با اندکی تفاوت در برخی مؤلّفهها، در ردیف سایر تحولات بررسی گردیده است؛ در حالی که خصیصههای جنبشها و اولویتهای فکری و اعتقادی جوامع مختلف، جنبشهای اجتماعی را چه بسا ماهیّتاً از یکدیگر متمایز نماید. تا قبل از انقلاب ایران، نظریههای انقلاب، نقش تحولآفرین دین در جوامع را نادیده گرفته است؛ ولی با وقوع انقلاب اسلامی، توجه همه، به نقش دین در شکلدهی جنبشهای اجتماعی، جلب شد.
دین و نقش آن در وقوع و ادامه انقلاب ایران، حقیقتی است که انقلاب ما را با سایر انقلابها، متمایز کرده است. یکسان فرض کردن همه انقلابها، اشکالی است که تحلیلگر را در کشف علل اصلیتر در وقوع انقلاب، از واقع دور میسازد؛ چنانکه در اثر دفرنزو دیده میشود، با وجود اشاراتی که به «دین» و نقش آن شده است، ولی یا به عنوان عامل درجه دو، و حداکثر عاملی در کنار عواملی چون «مبارزه شاه با گرانفروشی» و... مطرح شده است. دین نیز در کنار سایر عوامل، مطرح میگردد ولی نقشی بیش از یک عامل اقتصادی یا روانی ندارد.
«اگر امام پیشوای مذهبی نمیبود و اگر مردم ایران در عمق روحشان یک نوع آشنایی و انس و الفتی با اسلام نداشتند و اگر عشقی که مردم به خاندان پیامبر دارند وجود نمیداشت و اگر نبود که مردم حس میکردند که این ندای پیامبر (صلیاللهعلیه والهوسلم) و ندای حضرت علی (علیهالسلام) و یا ندای امام حسین(علیهالسلام) است که از دهان مرد بیرون میآید، محال بود نهضت و انقلابی به این وسعت در مملکت ما بوجود آید4»
2. بنیادگرایی یا اسلامگرایی
یکی از اساسیترین کمبودهای تحلیلگران غربی در تحلیل انقلاب اسلامی ایران، فقر مفاهیم و بیگانگی ماهیّت دینی انقلاب ایران، با افق معنایی رایج در ادبیات غربی است. آنها با حقیقتی روبرو هستند که از یک سو میخواهند آنرا بشناسند و از سوی دیگر ابزار لازم برای شناخت آنرا ندارند از این رو با تعمیم آموزههای خود به تبیین انقلاب میآیند. در این بازخوانی، به ناچار به یک تطبیق نادرست انقلاب، با قالبهای تحلیلی غربی رو آوردهاند؛ انقلابی که از یک سو کاملا مردمی و از سوی دیگر کاملا ریشهدار، در آموزههای دینی است.
با این توضیحات آنها در جستجوی راهی برای تبیین این واقعیت، از الفاظی کمک میگیرد که نتیجه آن در واقع تحلیل انقلابی ساخته شده توسط ذهن تحلیلگر است. و موضوع اصلی، که انقلابی دینی ـ مردمی، واقع شده در ایران است، نامکشوف باقی میماند. الفاظی چون کاریزماتیک، راست و چپ و بنیادگرایی از این قبیل است.
بنیادگرایی اصطلاحاتی است با بار معنایی ویژهای، که دقت در حیطه معنایی آن، تحلیلگر را از خطا در تبیین برخی رخدادها، تحت این لفظ، مصون میدارد.
دفرنزو در اواخر بحث از انقلاب ایران، درونمایههای اصلی بنیادگرایی اسلامی را جذب شدن قواعد مذهبی ـ اسلامی و اصول اخلاقی آن در دوران حکومت معرفی مینماید. (ص 96)
این تعریف به تنهایی، شاید غلط نباشد و حتی میتوان یکی از آرمانهای امام خمینی(ره) و یاران ایشان را، رسیدن به جامعهای، با حاکمیّت اسلام ناب در تمامی شئون آن، برشمرد. ولی با بیانی که دفرنزو از اسلام، در جایگاه «یک ساز و کار فرهنگی ـ روانی و نه موجد یک هویت» ارائه میدهد معلوم میشود مراد او از اسلام و نفوذ قواعد اخلاقی و دینی اسلام در درون حکومت، تنها در حد یک ابزار و سازوکار روانی بیشتر نیست؛ که ایرانیان از آن برای نحوه بر خود با زندگی، استفاده میکنند. و نه اسلامی که ما آنرا دینی کامل، در همه ابعاد میدانیم و نه اسلامی که متضمن دقیقترین دستورات، برای اداره زندگی مادی و معنوی بشر است. چنین دینی نه لازم است الهی باشد و نه حتی صحیح باشد.
با این توصیف، هرگز امام خمینی(ره) یک بنیادگرا نبود و هیچگاه مردم ایران، اسلام را به این معنا قبول نداشتند بلکه برخلاف نظر دفرنزو، هویت ایرانی هیچگاه از اسلام ـ و البته نه به معنای یک ابزار ـ جدا نبوده و ملت ایران، بقای هویت خویش و نابودی خود را در حفظ اسلام؛ و نابودی اسلام میدید. از اینرو، تعبیر «بنیادگرا» که نویسنده، مکرر از حرکت امام و روحانیت شیعه، با این لفظ یاد میکند، یک انحراف در تبیین انقلاب اسلامی به شمار میآید.
اصطلاح «بنیادگرا» به همراه خود بیانگر وجود یک افراط است؛ افراطی از سوی اسلامگرایان. برای تعیین افراط یا تفریط، لازم است یک نقطه مرکزی مشخّص گردد، تا هر شخص یا گروهی، به میزان دوری و نزدیکی از حد اعتدال و نقطه وسط، جایگاه و نسبت خود را بشناسد.
«جای تأسّف است که امروزه در رسانههای غربی، این مرکز را معمولاً با عوامل تجدّدگرا در جامعه اسلامی تعریف میکنند و هیچ توجه ندارند به این که تجدّدگرایی، خود یکی از تعصّبآمیزترین، جزمیترین و افراطیترین ایدئولوژی است که تاکنون تاریخ به خود دیده است. 5»:
دفرنزو، مکرر امام و حرکت او را بنیادگرایی مینماید و «قرار گرفتن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی را تبلور پیروزی بنیادگرایان شیعه بر تجددگرایان شیعه و جناحهای راست کیش و گروههای سکولار در ائتلاف انقلابی» میداند
با توجه به آنچه گفته شد، حرکت امام خمینی(ره) جنبشی احیاگرانه و نه بنیادگرانه بود که در عین دور بودن از هرگونه تعصب، کجاندیشی و افراط، دقیقترین، اصیلترین و سالمترین نوع مبارزه در بین سایر مدعیان مبارزه و جنبش را در پیش گرفته بود.
حرکتی که الهام گرفته از اسلام و با یک پیشوانه تاریخی هزار و چهارصد ساله در عصر «خداغائبی» چنان شکفت که الهامبخش بسیاری از کشورهای دیگر چون «الجزایر، مصر، اردن، لبنان، مراکش، سودان، تونس، ترکیه و در سرزمینهای تحت اشغال اسراییل» گردید.(ص 97) چرا که بسیاری از مسلمانان و روشنفکران اسلامی در خارج از ایران، با دیدن قدرت عزتبخش اسلام در ایران، بازگشت به دستورات دین و جامعهای براساس دین را خواستار شدند.6