سیروس غفاریان
در 15 اوت 1947 شبهقاره هند به دو کشور هندوستان و پاکستان تقسیم شد. کشور پاکستان را نیز به دو بخش تقسیم کردند: پاکستان غربی و شرقی. بعدها پاکستان شرقی به نام بنگلادش تغییر نام داد. شبهقاره هند یکی از باستانیترین تمدنهای بزرگ در جهان است. آریاییها در فاصله 2500 تا 2000 سال قبل از میلاد مسیح از طریق تنگه خیبر از طریق افغانستان کنونی وارد شبهقاره هند شدند. قبل از ورود آریاییها به شبهقاره هند در منطقه «هاراپا» و «موهنجودارو» تمدن شهری مهمی که در فاصله دوران ماقبل تاریخ و تاریخ است، کشف شده که با مقایسه با تمدن بینالنهرین حدس زده میشود که آثار کشف شده در مناطق یاد شده مربوط به 3500 تا 2800 سال قبل از میلاد بوده باشد.
در آثار بهدست آمده این منطقه خطوط و نقوشی دیده میشود که نزدیکی بسیار زیاد این آثار را با تمدن سومری نشان میدهد. آریاییها با هجوم خود، اقوام بومی گندمگون منطقه شمال شبهقاره را که به «دراویدیها» مشهور بودند به سمت جنوب راندند. مهاجرین آریایی، مذهب «برهمایی» داشتند. «برهما» از خدایان بزرگ هندو با «ویشنو» خدای آمر موجودات و «شیوا» خدای خرابکننده موجودات، تثلیث مقدس هندوها را تشکیل میدهد. کتاب مقدس آنها «ودا» است که به زبان سانسکریت به معنی دانش است که دربردارنده نوشتههای مقدس هندوئیسم است. تلاشهای فکری و فلسفی و دینی هندوها در مجموعه نوشتههایی که به نام «اوپانیشادها» شهرت دارد، نشاندهنده کوششهای انسان است در کشف معنای جهان هستی. در ودا مقررات مذهبی و در اوپانیشاد نکات فلسفی آئین هندو نوشته شده است. در آئین هندو «تناسخ» (انتقال ارواح) جایگاه خاصی دارد.
با تسلط آریاییها بر هندوستان بهویژه شمال هند، گروهی که اصلاً از بومیان هند بودند به نام «پاریا» (نجس) خوانده شدند. از آن پس در هند سیستم اجتماعی بسته ایجاد شد و اگر کوششهای گاندی نبود، وحدت اقوام مختلف هندی بهصورت یک ملت با اختلافات شدید مذهبی و نژادی تحقق نمییافت. اقوام جنوبی مانند دراویدیها و تامیلیهای غیرآریایی در اثر کوششهای گاندی در دوران استقلال این احساس در آنها ایجاد شد که در واقع میتوانند در قالب یک ملت جا بگیرند.
پیدایش آئینهای بودا و جینیسم
در قرن ششم ق م در یکی از مناطق خودمختار کوچک به نام «نپال» واقع در شمال هند فرزند حاکم آنجا که از دودمان «ساکیا» به نام «سیدهارتا گوتا ماساکیامونی» ملقب به بودا، آئین جدیدی آورد. این اشرافزاده نپالی چند منظره حزنانگیز در زندگی خویش ملاحظه کرد و دست از جاه و جلال کشید و به پوچی زندگی پی برد و به ریاضت پرداخت. و در زیر درختی به نام «بودی» دلش روشن شد و راه سلامت زندگی موجودات را یافت. از این جهت که در زیر درخت «بودی» دلش روشن شد به «بودا» مشهور شد. بودا میگفت که انسان باید با تمام موجودات از انسان گرفته تا حیوانات مهربان باشد و در زندگی ریاضت بکشد تا روحش اعتلا پیدا کند. بودا تا زمانیکه زنده بود آئین خود را در «ماگادا» (بیهار جنوبی) و بنارس تبلیغ کرد و بعد از مرگش آشوکا امپراتور بزرگ، آئین بودا را بهصورت دین رسمی پذیرفت.
آئین جینیسم
آئین جینیسم دین دیگری است که پارسایی همراه با ریاضت از صفتهای ویژه آن است. ایجادکننده آن «مها ویراور دامانا» معاصر بودا و از شاهزادگان بود. او در 572 ق م از دنیا رفت. او با قربانی کردن هر موجود زنده مبارزه کرد. رالف لینتون مورخ آمریکایی میگوید که در قرن ششم قم بودا و مهاویرا با آنکه از طبقه اشراف بودند، هر دو در سلک مرتاضان درآمدند. مهمترین اصول مشترک در آئین بودا و جینیسم علاوهبر ریاضت جسم، «آهیمسا» (بیآزاری) بود. مهاتما گاندی از نظر قبول تز بیآزاری به هر موجود زنده میتوان گفت که با آنکه پیرو جینیسم نبود اما بهشدت تحتتاثیر این آئین قرار گرفت.
ظهور سلسلههای پادشاهی در هندوستان
در قرن پنجم قم هخامنشیان بر شمال هند چیره شدند. درحالیکه در نقاط دیگر آن حکومتهای ملوکالطوایفی یافت میشد. اسکندر مقدونی در 326 قم شمالغربی هند را گرفت ولی زود هند را ترک گفت و اثری از خود به یادگار نگذاشت. بعد از مراجعت اسکندر یکی از سرداران هندی به نام «چاندرا گوپتا» سلسله پادشاهی «موریا» را تشکیل داد. نوهاش «آشوکا» در قرن بعد از مرگ بودا دین بودایی را در هند رسمیت داد. ولی درعینحال آزادی مذهبی را در هند برقرار کرد و با آنکه در کیش بودایی متعصب بود، به طرفداران آئین هندو سختگیری نکرد و آنها را در مراسم مذهبی آزاد گذاشت. بعد از مرگ آشوکا، خاندان موریا رو به انحطاط نهاد زیرا یونانیهای باقیمانده در باکتریا (بلخ) شمال هندوستان را گرفتند و طولی نکشید که حکومت «کوشانی» از کابل تا پنجاب را تسخیر کردند و پایتخت آنها پیشاور در پاکستان کنونی بود. آنها توانستند مجسمههایی از بودا را در افغانستان و هند برپا کنند که یکی از که آنها در افغانستان بود توسط گروه طالبان از میان رفت.
سلسله گوپتا
در 320 میلادی در «مگدها» (بیهار جنوبی) امپراتوری ملی هند به نام گوپتا تاسیس شد. این سلسله مورد حمایت برهمنان هندو قرار گرفت. درعینحال در سایه آزادی مذهبی، بودائیان نیز توانستند در تبلیغ آئین خود موفقیت حاصل نمایند.
یکی از فیلسوفان دوره گوپتا به نام «ویج ناناوادا» میگفت که «جز فکر هیچچیز نیست». میتوان گفت که او را میتوان دکارت هندی نام نهاد، زیرا دکارت 12 قرن بعد عقیده فلسفی خود را در قالب «میاندیشم پس هستم» ارائه کرد. در زمان این سلسله به علم، هنر و ادبیات توجه شایانی شد. در این دوره بود که «برزویه حکیم» با مسافرت به هند کتاب «کلیله و دمنه» و همچنین بازی شطرنج را به ایران آورد. همچنین در زمان سلسله گوپتا، «راه ادویه» از دو مسیر خشکی و دریا، هندوستان را از طریق ایران به آسیای صغیر و دریای سرخ متصل نمود. سلسله گوپتا در 500 میلادی بهوسیله اقوام هپتال (هنها) که قومی صحراگرد مغولی بودند از میان رفتند.
پادشاهی هارشا
بعد از زوال امپراتوری گوپتا در شمال هند ملوکالطوایفی برقرار شد و یکی از این پادشاهان یا ملوک منطقهای به نام هارشا (647-606م) طبق نوشته آرنولد توینبی ضمن آنکه خورشیدپرست بود از مذهب بودایی نیز پیروی میکرد. در زمان هارشا سفیری از چین بهنام «هییوآن تانگ» از راه توزمان و سمرقند به قصد زیارت و دیدن معابد بودایی به هند آمد. (630م) رنه گروسه در تاریخ آسیا مینویسد «هییوآن» را هارشا بهگرمی پذیرفت و تمام هند را گردش کرد و به چین بازگشت و سپس از آنجا به ژاپن رفت و آئین بودا به چین و ژاپن رسوخ کرد.
سلطنت راجپوتها در هند
بعد از مرگ هارشا، شمال هند به دست راجپورتها (پسران شاه) تقسیم شد. این شاهزادگان که در زبان هندی «راجپوت» نامیده میشدند از قبایل مهاجر آسیای مرکزی بودند که با هندوها آمیخته شده بودند. حکومت راجپوتها در شمال هند تا هزار سال طول کشید و پس از فتح ایران توسط مسلمانان در 704 میلادی، محمدبنقاسم سردار اسلامی توانست از طریق بلوچستان به دره سند وارد شود و میلیونها نفر به اسلام گرویدند. پس از حمله سبکتکین در 986 و سپس محمود غزنوی و فتح بتکده سومنات، راجپوتها بهکلی منقرض شدند و شبهقاره هند به دست مسلمانان افتاد. در اثر نفوذ اسلام و اختلاط این مذهب با عقاید هندو مذهب سیک (سیخ) بهوجود آمد و علت آن این است که در قرن پانزدهم میلادی شاعری زاهد بهنام کبیر هندی که پیروان آئین ویشنو و مسلمان هر دو او را از خود میدانستند سعی کرد که تلفیقی در آئین اسلام و هندو ایجاد کند. بهتدریج این فرقه مذهبی صاحب اصول و عقاید و دستوراتی مخصوص به خود شد. اکبرشاه پادشاه گورکانی هند معبد طلایی «امریتسار» را برای آنها ساخت. رهبران دینی سیک را گورو میگویند و سیک در لغت به معنی شاگرد است. هندوستان در دوره سلطه مسلمانان مورد حمله غوریان و عدهای دیگر قرار گرفت و بالاخره بابر فاتح مغولی هندوستان شد.
امپراتوران مغولی هند و استعمار انگلیس
بابر فاتح مغولی هندوستان از نوادگان امیرتیمور بود. بابر ابتدا فرغانه را گرفت و بعد عازم هند شد و جلگه پنجاب و لاهور را تسخیر کرد و در 7 رجب 932 (20 آوریل 1526) توانست سپاهیان سلطان ابراهیم لودی پادشاه دهلی را در جلگه هانی پث مغلوب سازد و بدینوسیله پایه امپراتوری مغولی هند (گورکانیان هند) را ریخت. این امپراتوران از 1530 میلادی تا 1782 که آخرین پادشاه آنها یعنی بهادرشاه دوم بهوسیله انگلیسیها به رانگون پایتخت برمه تبعید شد، در مدت 252 سال بر این کشور سلطنت کردند. آنها بهسبب دور ماندن از زندگی چادرنشینی و خوکردن به دربارهای باشکوه و حرمسراهای مجلل، شجاعت و جنگجویی که از ویژگیهای مغولان و تیموریان بود را از دست دادند و برای ماندن بر اریکه سلطنت هرگونه امتیازی به استعمارگران خارجی دادند. در زمان همایونشاه فرزند بابر، واسگودوگاما پرتغالی سواحل مالابار در جنوب باختری هند را تصرف کرد و پرتغالی دیگری به نام المیدا ناحیه گوا در غرب هند را تسخیر کرد. همایون قدرت پادشاهی نداشت. زیرا از یک طرف برادرش و از جانب دیگر شیرشاه افغانی سلطنت او را تهدید میکردند. لذا او به دربار شاه طهماسب صفوی پناه برد و به کمک ایرانیان کامران برادر خود را شکست داد و بر تخت و تاج دست یافت.
در این میان پرتغالیها از فرصت استفاده کردند و در سواحل غربی هند برای خود تجارتخانههایی ایجاد کرده و اردوگاههای نظامی نیز ایجاد کردند. بعد از او اکبرشاه (1605-1556) به سلطنت رسید. اکبرشاه فقط به امور دربار رسیدگی میکرد. در زمان همین پادشاه به سال 1559 ملکه الیزابت اول پادشاه انگلستان کمپانی هند شرقی انگلیس را تاسیس کرد و نمایندگانی نزد اکبرشاه فرستاد و امتیازات تجارتی بسیاری از او گرفت. در 1604 میلادی پادشاه فرانسه به نام هانری چهارم جهت رقابت با انگلستان کمپانی هندشرقی فرانسه را تشکیل داد.
او نیز نمایندگانی نزد جهانگیر پادشاه گورکانی هند فرستاد ولی نتوانست امتیازاتی بگیرد اما رقیب او انگلستان در زمان سلطنت جیمز اول به سال 1611 امتیازات زیادی از هندیها گرفت و تجار پرتغالی را از سواحل هندوستان اخراج کرد. (جهانگیر معاصر شاه عباس اول بود.) جهانگیر برای تأمین مخارج دربار خویش در 1639 سرزمین مدرس در جنوب هند را به انگلستان فروخت.
او در مخارج دربار آنقدر افراط کرد که برای زوجهاش در آگرا مقبرهای بهنام تاجمحل ساخت که مدت 20 سال را با چندین هزار کارگر و مخارج بسیار زیاد صرف کرد و اکثر معماران تاجمحل ایرانیان بودند و در بنای آن تلفیقی از هنر و معماری ایرانی و هندی دیده میشود. در 1659 نوبت سلطنت به اورنگ زیب رسید. او بهعلت آنکه منابع کمپانیهای خارجی را بر استقلال ملی هند ترجیح میداد در 1659 دچار شورش سیواجی رهبر طایفه مارات که فردی وطنپرست بود شد و منطقه بیجاپور بهدست سیواجی افتاد و اورنگ زیب مجبور شد که لقب راجه به او بدهد. اورنگ زیب در 1707 درگذشت و بعد از او امپراتوری مغولیه ند دچار تزلزل شد، زیرا بهادرشاه جانشین او نمیتوانست با اقتدار حکومت کند. لذا در 1715 کمپانی هند شرقی انگلیس از دولت هند امتیازاتی ازقبیل معافیت گمرکی دریافت کرد و در زمان محمدشاه گورکانی نوه بهادرشاه به سال 1739 نادر به هند حمله برد و مدتی دهلی را گرفت و با غنائم زیادی به ایران برگشت. در 1746 «دوپلکس» نماینده کمپانی هند شرقی فرانسه، توانست بندر مدرس را که قبلاً یکنفر انگلیسی خریده بود، تصرف نماید.
در پی این حرکت انگلستان که در تمام دنیا رقیب فرانسه بود نماینده خود «رابرت کلایو» را مامور کرد که جهت اخذ امتیازات بیشتر با پادشاه گورکانی مذاکره کند. درنتیجه در 1757 در ازای حقوقی که پادشاه گورکانی از نماینده انگلیسی کمپانی میگرفت، ولایت وسیع بنگال را به نام پادشاه انگلستان کرد. عاقبت دو کشور فرانسه و انگلستان برطبق معاهده پاریس در 10 فوریه 1763 توافق کردند فرانسه بهنفع انگلستان پای خود را از هند بیرون کشید ولی نفوذ خود در آفریقا را افزایش دهد.
از آن پس دولت انگلیس به کمپانی اخطار کرد که به خود عنوان دیوان (دولت) بدهد. با آنکه بهادرشاه گورکانی در 1782 از کشور تبعید شده بود ولی سلطه کامل استعمار انگلیس بر هند میسر نشد نگر آنکه تیپوسلطان (تیپوصاحب) مهاراجه میسور پسر حیدرعلی خان بهادر را که بعد از مرگ حیدرعلی به سلطنت میسور رسیده بود از پیشپای خود بردارد. انگلستان مجبور شد که در 1784 پیمان صلحی با تیپوصاحب امضا کند.
تیپوصاحب دشمن سرسخت بریتانیا بود و درنهان با فرانسویهای مقیم پوندیشری رابطه داشت. در 1788 عاقبت با حمله قوای انگلستان به «سرینگاپاتام» پایتخت تیپوصاحب و سپس قتل او بر سراسر هندوستان چیره شد. از آن زمان بهبعد هندوستان تبدیل به یک نایبالسلطنهنشین انگلستان شد.
از تشکیل کنگره ملی هند تا ظهور گاندی
عدهای از تحصیلکردگان هندی که ایدههای ناسیونالیستی داشتند در 1885 کنگره ملی هند را تشکیل دادند. در این کنگره از هندوها و مسلمانان همه عضو بودند. از درون این کنگره به سال 1895 حزب کنگره ایجاد شد که هدفش استقلال هندوستان بود. هندیها در جنگ جهانی اول با فرستادن سرباز به جبهه عملاً به انگلستان کمک کردند و بعد از پایان جنگ مهاتما گاندی که قبلاً در آفریقا برای حفظ حقوق سیاهپوستان در برابر سفیدپوستان اقداماتی کرده بود به هند آمد و برای مجبور کردن فرمانروایان انگلیسی به اعطای استقلال به هند، در حزب کنگره مقاومت منفی در برابر استعمار را پیشنهاد کرد.
او نخستین مبارز تاریخ بود که با مهاجمان وطن خویش با سلاح روحیه قوی به جنگ پرداخت و پیروز شد. اعتقاد وی به نیروی پیروزبخش عدم توسل به زور از فلسفه اوپانیشاد، بودا و عیسی سرچشمه میگرفت. او یگانه سلاح را نافرمانی مدنی و تحریم کالاهای انگلیسی میدانست. او بارها بهاتفاق نهرو زندانی شد ولی لحظهای از آرمان خود عقبنشینی نکرد. او وقتیکه از زندان بیرون میآمد بدون توسل به زور با حکمرانان انگلیسی میجنگید. او میگفت که «استناد من در ان نوع جنگ و مبارزه پاسخ به ندای انساندوستانه همه ادیان است از مسیح تا اسلام. هدف من آن است که برای حل مشکلات روزانه زندگی از محبت کمک بگیرم.» به این ترتیب وی بر آن شد که همه ملت هند را چون خودش به پیروی از این قانون طلایی برانگیزد.
او میگفت جنگ را یکروزه نمیتوان برد. وی در بهکار بردن نیروی معنوی بهعنوان تنها سلاح برضد نیروی وحشی اصرار داشت. بهاینترتیب این فیلسوف جنگجوی و حقوقدان، جنگ شگرف خود را برضد جنگ ادامه داد و گفت: «ما بیگانگان را در وطن خود بهعنوان مهمان قبول میکنیم. اما بهعنوان غاصب قبول نمیکنیم.»
گاندی اضافه کرد که من با رنج دادن خود قلب دشمنان را نرم خواهم کرد او بر اثر روزههای طولانی گاهی به سرحد مرگ نزدیک میشد.
هدف گاندی نهتنها نجات هند بلکه صلح همه جهان بود. او به برادری انسان و تقدس حیات ایمان داشت. او اعلام کرد که ما نمیتوانیم زندگی خود را تباه سازیم زیرا که ما نیروی آفریدن نداریم پس حق نابود ساختن نیز نداریم. فلسفه وی بالاخره منجر به استقلال شبهقاره هند به دو بخش هند و پاکستان شد. در 15 اوت 1947 لرد مونتباتن آخرین نایبالسلطنه هند طی مراسمی هندوها را بهعنوان هندوستان و مسلمانان را بهعنوان پاکستان بهرسمیت شناخت و گاندی و محمدعلی جناح را معماران استقلال هند و پاکستان نامید.
مسلم لیگ که از درون کنگره هند در 1906 تشکیل شده بود محمدعلی جناح را بهعنوان رهبر پاکستان و گاندی را بهعنوان رهبر هند بهرسمیت شناخت. در بدو استقلال بر سر تصرف کشمیر و پارهای دیگر از نقاط شبهقاره بین هندو و مسلمان نزاع درگرفت. در 12 ژانویه 1948 گاندی اعلام کرد که تا مسالمت میان فرقههای مختلف مذهبی برقرار نشود به روزه خود ادامه خواهد داد. در 30 ژانویه 1948 یک فرد متعصب هندو گاندی را به جرم مماشات با مسلمانان ترور کرد و به قتل رساند.
در 28 نوامبر 1949 قانون اساسی جمهوری هند تصویب شد و از 26 ژانویه 1950 به مرحله اجرا درآمد. همچنان که گاندی به جز رهبری مردم هند، پست سیاسی قبول نکرد، محمدعلی جناح نیز رهبر مسلمانان بود که پایهگذار پاکستان شد. اولین زمامدار مسئول در هند نهرو نخستوزیر بود و رئیسجمهور که جنبه تشریفاتی داشت دکتر راجند راپراساد نام داشت. در پاکستان عنوان محمدعلی جناح قائد اعظم (رهبر اعظم) بود ولی فرماندار کل پاکستان که همه اختیارات حکومتی با او بود خواجه ناظمالدین نام داشت.