پاییز سال 2004 میلادی هوجین تائو رئیسجمهور ژاپن به آمریکای لاتین سفر کرد؛ سفری که بیشتر جنبه ضیافتی داشت تا هدفی دیپلماتیک. تاهو در برزیل، شیلی، کوبا و آرژانتین به بهترین نحو، مورد استقبال قرار گرفت. قانونگذاران محلی در این کشورها سعی کردند قول پذیرش نمایندگیهایی از بازارهای چینی در کشورشان را از تاهو بگیرند. گفته میشود تجار و سرمایهداران آمریکای لاتین از تائو استقبال فراوان کردند و به بهترین نحو ممکن، از رئیسجمهور چین پذیرایی بهعملآمد. سرمایهگذاران از تاهو خواستند تا از کارخانههایشان در آمریکای لاتین دیدن کند.
رهبران آمریکای لاتین، چین را یکی از بازارهای بزرگ اقتصادی دیده و تمامی اهداف خود را بر روی پکن متمرکز کرده بودند. رئیسجمهور برزیل در این دیدار به تاهو اعلام کرد: «ما مشتاقانه خواهان رابطه نزدیک و شراکت اقتصادی با چین هستیم.»
رهبر چین نیز در این دیدار، یک قرارداد با ارزش 30 میلیارد دلار بهمنظور همکاریهای تجاری با برزیل امضا کرد. تاهو پس از سفر اعلام کرد: «چین شراکتی راهبردی را با غولهای تجاری این قاره به ارزش 400 تفاهمنامه آغاز کرده است.» اندکی پس از سفر تاهو، «زنگ کینگهونگ» معاون رئیسجمهور چین بههمراه عدهای از مقامات رسمی این کشور سفری به آمریکای لاتین انجام داد تا قراردادی نفتی با کاراکاس و ونزوئلا به ارزش 700 میلیون دلار به امضا برساند.
سفر رئیسجمهوری چین به کشورهای منطقه آمریکای لاتین و گسترش سرمایهگذاریهای دوجانبه، این دغدغه را برای دولتمردان ایالات متحده بهوجود آورد که آمریکا که تا دهه اخیر بهعنوان یکی از قدرتهای تجاری بزرگ در دنیا مطرح بوده، اکنون درحال از دست دادن وجهه خود است و با یک رقیب خارجی قدرتمند روبرو شده است. اما آنچه اکنون نگرانی دولتمردان آمریکایی را برانگیخته است، این موضوع است که آیا ایالات متحده فرصت تجاری خود در آمریکای لاتین را نیز از دست داده است یا هنوز فرصتی باقی است. مردان کاخ سفید و کنگره بسیار سعی دارند تا بار دیگر به قدرتی قدر در این منطقه تبدیل شوند، اما متأسفانه اینچنین نشد. آمریکا سعی کرد تا سیاست دیگری را در پیش بگیرد ولی اکنون که فرصتها را از دست داده، باید حداقل شراکت با چین را بپذیرد و سعی کند مردان پکن را قانع کند تا همکاری آمریکا را بپذیرند و هدایت منطقه را به هدایتی دوسویه تبدیل کنند.
این درحالی است که یکی از سناتورهای ایالات متحده در این رابطه در نیویورک تایمز گفت: «اکنون بهترین زمان استفاده از موقعیت اقتصادی آمریکای لاتین است. همهچیز کاملاً آماده و مهیا است و این بهترین حالت ممکن است که پیشروی آمریکا قرار دارد.»
پس از تمامی این وقایع، کنگره آمریکا تشکیل جلسه داد تا حضور چین در نیمکره غربی را مورد بحث و بررسی قرار دهد. کاخ سفید گفتوگوهایی را نیز با چین انجام داد تا هدف خود را برای این کشور کاملاً مشخص کند.
حقیقت چین
آنچه پس از مذاکرات ایالات متحده با مقامات چینی آشکار شد، این بود که نه تحسینها و نه ترساندنها بر مقامات چینی اثرگذار نبود. چین قصد داشت تا سیاست قبلی خود در منطقه آمریکای لاتین را ادامه دهد. چین در گفتوگو با مقامات آمریکایی، نهتنها پیشنهاد شراکت آنها را نپذیرفت، بلکه کاملاً آشکارا اعلام کرد که قصد دارد نفوذش در آسیای جنوبشرقی، آسیای مرکزی و آفریقا را نیز بیشتر کند و به حد آمریکای لاتین برساند. مردان چین معتقد بودند پکن پیشرفت بیشتری در این مناطق خواهد داشت تا در مناطق پیشرفتهای چون شمالشرقی آسیا، اروپا و آمریکا.
پس از آن نیز شاهد بودیم که چین به موفقیتهای قابلملاحظهای در آمریکای لاتین دست پیدا کرد. جدا کردن تایوان و محفوظ نگهداشتن دسترسی به کالاها ازجمله اهداف پکن بودند که عملی نیز شدند.
البته چین نیز خیلی ساده و راحت به اهداف خود دست نیافت. در ابتدا کار، کمی مشکل بود. این کشور باید سیاستی را درپیش میگرفت تا کشورهای منطقه آمریکای لاتین، به سرمایهگذاران چینی رجوع کنند و این بهترین حالت ممکن بود. اما چینیها توانستند قوی عمل کنند و تا حدود زیادی آمریکای لاتین را متوجه خود سازند. تا دهه گذشته، روابط چین با آمریکای لاتین در سطح بسیارمحدودی بود و کشورهای این منطقه برای چین ارزش چندان زیادی نداشتند. اما ناگهان همهچیز برهم ریخت. تاریخچه چین و بهوجود آمدن اهداف ایدئولوژیک در جهان توسط این کشور، دولتهای محافظهکار در آمریکای لاتین را بیشتر با این کشور بیگانه کرده بود. در سال 1949 بود که تایوان، روابط خود را با چین گسترش داد و پس از کمک چین در تأسیس یک خط لوله به نیمکره غربی باعث شد تا نزدیکی دو منطقه به یکدیگر بیشتر شود. در آن زمان حتی کوبا که یک کشور کمونیست و برادر بود نیز با پکن نزدیکی خاصی ندارد.
با وجود اینکه کوبا اولین دولتی بود که چین کمونیست را بهرسمیت شناخت، اما رهبران این کشور، نسبت به سیاستهای چین انتقاد میکردند. در سال 1965 اعتراضات به رهبری فیدل کاسترو درمقابل حرکت اقتصادی برتر چین صورت گرفت. هاوانا و پکن تا سال 1989 هیچ توافقنامه کاملی را با یکدیگر به امضا نرساندند. البته گفتنی است که رهبران چین نیز کموبیش از یک فشار داخلی در سیاستهایشان استفاده میکردند.
آنچه اکنون کاملاً واضح است، تمرکز چین بر اصلاحات داخلی اقتصادی باعث شده است تا اکثر چینیها این سؤال را از خود بپرسند که آیا روزی فراخواهد رسید که چین به یک بازیگر جهانی و یک قدرت بزرگ منطقهای تبدیل شود؟ در یک نظرسنجی توسط سازمان پژوهش هورایزن در سال 1995، از تعداد زیادی شهروند چینی پرسیده شد که بزرگترین قدرت تجاری جهان کیست؟ یکسوم از شهروندان، ایالات متحده را انتخاب کردند و تنها 13 درصد، از چین صحبت بهمیان آوردند. تبدیل شدن چین به یک قدرت برتر جهانی حتی برای خود مردم این کشور، تصوری بزرگ بود.
در سال 1990 اقتصاد چین همچنان نیاز اندکی به صادرات آمریکای لاتین داشت. در سال 1975 تجارت آمریکای لاتین با چین، تنها 476 میلیون دلار ارزش داشت. 15 سال پس از آن، این میزان به 3 میلیارد دلار رسید و در اوایل سال 2001 بود که رقبای دیگر چین، سرمایهگذاری در آمریکای لاتین را کنار گذاشته و چین به یک قدرت بدون رقیب تبدیل شد. در بین سالهای 1970 تا 2000 پکن از وابستگی اقتصادی خود فاصله گرفت و به فکر آغاز روابط دیپلماتیک با منطقه افتاد.
در سال 2003 چین به یکی از بزرگترین غولهای واردکننده نفت در دنیا پس از ایالات متحده تبدیل شد. آژانس بینالمللی انرژی برآورد کرده است که چین در سال 2020 میلادی 9/6 میلیون بشکه نفت در روز وارد خواهد کرد و به یکی از بزرگترین مصرفکنندگان در دنیا تبدیل خواهد شد. این درحالی است که گفته میشود رشد اقتصادی سریع و حرکت به سمت ملیگرایی باعث شده که تجارت در چین به بهترین نحو ممکن انجام شود. وضعیت آموزش و پرورش به بالاترین حد رسیده و به عقیده اکثر شهروندان، پکن به گسترش تلاشها در زمینه سیاستهای خارجی متمایل شده است.
در سال 2001 جیانگزمین جاهطلبانهترین سفر خود به آمریکای لاتین را انجام داد. جیانگ با تعدادی از مقامات ارشد آمریکای لاتین دیدار کرد. وزیر دفاع ونزوئلا و رئیس کمیته ملی مردم اروگوئه، آرژانتین و کوبا ازجمله این افراد بودند.
این معنی واقعی روابط دیپلماتیک چین بود. در همین زمان، بوش سعی کرد توجه بیشتری به آمریکای لاتین کند. بلکه بتواند قدرت را از چین بگیرد؛ اما داستان با واقعه 11 سپتامبر پدید آمد. در این زمان، همهچیز عکس آن چیزی شد که ایالات متحده بهدنبال آن بود. در همین زمان بود که یک نظرسنجی در مؤسسه بینالمللی زاگبی، نشان داد که 80 درصد از رهبران آمریکای لاتین از سیاستهای بوش متنفرند. بوش برخلاف میلش در نوامبر 2005 به آرژانتین سفر کرد و تا پاییز سال 2006 به سفرهای سیاسی خود همچنان ادامه میداد. بوش سعی کرد سیاستهای جدیدی را بنیانگذاری کند، اما موفق نشد. این درحالی بود که سیاستهای چین در آمریکای لاتین به بهترین نحو ممکن پیش میرفت.
اکنون چین در جنوبشرقی آسیا هدفگذاری کرده است تا دسترسی خود به نفت، گاز، مس و آهن و مواد مهم دیگر در این منطقه را تضمین کند. با وجود آنکه اکنون شرکتهای غربی زیادی بهصورت مستقل از ایالات متحده عمل میکنند و قصد دارند ثبات قیمت بازارهای جهانی را تضمین کنند، اما چین کماکان در صدر جدول قرار دارد.
آنچه اکنون در مقابل دولتمردان چین است، ترس از درگیری میان ایالات متحده و پکن است.
همچنان ترس از این وجود دارد که آمریکا با اعمال فشار بر متحدین بینالمللی خود، چین را فلج کند. وابستگی چین اکنون به نفت است و همین، نقطه ضعف این کشور است. اما باید در نظر داشت که اکنون آمریکای لاتین، مرکز قدرت چین است و مرکز ضعف ایالات متحده.
چین سعی میکند مقامات تایوان و بخشهای غیردولتی آن را از شرکت در همایشهای بینالمللی ایالات متحده منع کند، زیرا هراس دارد که تایوان با ایالات متحده همکاری کند.
پکن با نشان دادن چهرهای مهربان از خود در آمریکای لاتین، قصد دارد مانع از حملات دیپلماتیک علیه خود در منطقه شود. آنچه اکنون مورد سؤال است، این است که چه کسی در این میان به پیروزی خواهد رسید؟ گرچه گفتنی است که در این میان باید نفوذ چین در آسیای جنوبشرقی و شمالشرقی را نیز در نظر گرفت. آمریکا درمقابل چین عضیف عمل کرده است. مردان پکن موفق شدهاند سیاستی قویتر از ایالات متحده را در پیش بگیرند.
سرمایهگذاریهای چین بر روی بحث پوشش رسانهها و پرداختن به حقیقت نخبگان کشورها در منطقه آسیا موضوعی است که پاسخ سؤال بالا را کاملاً مشخص خواهد کرد. آنچه برای ایالات متحده نیز تاحدی جای امیدواری باقی میگذارد، بحث پیروزی دموکراتها در کنگره است؛ بحثی که شاید بتواند ورق را برگردانده و آینده سیاسی و اقتصادی متفاوتی را برای ایالات متحده نتیجه دهد.