*چشمانداز: آقاسعید! بیش از ورود به موضوع گفتوگو، نقاط عطف زندگی پرفرازونشیبتان را برای خوانندگان نشریه بازگو کنید.
** اجازه میخواهم در آغاز یاد تمامی جانباختگان این سالها را گرامی بدارم؛ زنان و مردان و یارانی که یاد و خاطره هر کدامشان بخش فراموشناشدنی و بهیادماندنی هرکدام از ماست. مائی که در قفای آنها زنده هستیم. این گرامیداشت البته نه به معنای تأیید و نه تکذیب تمامی آنچه که رفته است میباشد، بلکه بهنظر من تلاشی است برای پیدا کردن راههای جدید، سبککارهای جدید و جمعبندیهای جدید از آنچه که طی آن سالها گذشت. سالهایی که طی آن، خسارات جبرانناپذیری بر تمامی مردم (از هر دو سوی) و بر ایرانزمین وارد آمد.
همچنین اجازه میخواهم که صحبتم را با ضربالمثلی از آندره مالرو، نویسنده فرانسوی، آغاز کنم که در طی این سالها برای من یکی از زیباترین و انگیزانندهترین بیانها بوده است. او در کتاب خویش بهنام "ضدخاطرات" روایتی بودایی را چنین نقل میکند: "فیل خردمندترین جانوران است زیرا یگانه جانوری است که زندگیهای پیشین خویش را بهیاد میآورد. از اینرو زمانی دراز آرام میایستد و درباره گذشتهاش میاندیشد." امیدوارم گفتوگویی که با هم آغاز کردهایم در این راستا بوده باشد.
و اما زندگی من، اگر ارزشی برای بازگوئی داشته باشد، شاید بهخاطر فرازونشیبهایی که فکر میکنم مصداق و نمونهای از زندگی نسل جوان سالهای دهه چهل و پنجاه شمسی است.
در فروردین 1329 در شیراز به دنیا آمدم. در سال 1347 وارد دانشکده مهندسی دانشگاه شیراز، که آنموقع دانشگاه پهلوی نامیده میشد، یکسال بعد به عضویت تشکیلاتی مخفی که بعدها سازمان مجاهدین خلق نام گرفت درآمدم. در سال 1349 توسط زندهیاد مجاهد شهید فرهاد صفا، از مسئولین شاخه شیراز، کاندیدای اعزام به فلسطین جهت آموزشهایی که خود شما هم در جریان آن هستید شدم که بهدنبال دستگیری عدهای از افراد سازمان در دوبی و هواپیماربایی و مسائل مربوط به آن این امر معوق ماند.
در پی اولین یورش بزرگ ساواک به خانههای مخفی و پایگاههای سازمان در تهران و شهرستانها، که به ضربه شهریور 50 معروف شد، موفق به فرار شده، زندگی مخفی را آغاز کردم. در کنار یارانی چون احمد رضایی و کاظم ذوالانوار که هر دو مسئولین مستقیم خود من بودند ضمن زندگی مخفی در تهران و شهرستانها و مسئولیتهای مختلفی را برعهده داشتم؛ ازجمله حضور در بعضی عملیات مسلحانه آن سالها.
طی سالهای 54-52 تحت مسئولیت زندهیاد مجاهد مجید شریفی واقعی (عضو مرکزیت سازمان) و همراه با زندهیاد عبدالرضا منیری جاوید به فعالیت در "گروه الکترونیک" پرداختم. وظیفه گروه ما تهیه و ساخت دستگاههای شنود ساواک و دیگر ادارات رژیم نظیر نخستوزیری و دربار بود. تهیه بخشهایی از نشریه سیاسی داخلی سازمان، تهیه اخبار و ارسال آن به شکل میکروفیلم به اروپا و نیز برای "رادیو میهنپرستان" و "رادیو صدای روحانیت مبارز"، مستقر در بغداد، از دیگر فعالیتهای این دوره است.
در پی بروز اختلافات ایدئولوژیک درون سازمان و تشدید آن در زمستان 53 همراه با مجاهد مجید شریفواقفی و مجاهد مرتضی صمدیه لباف، هسته مقاومت در برابر جریان توتالیتر و سرکوبگر درونسازمانی را تشکیل داده و از اینرو به خائنهای شماره 2، 1و 3 ملقب شدیم. خائنین به خلق! که سزایشان "اعدام انقلابی" بود.
در اردیبهشت 1354 شریفواقفی بهعنوان خائن شماره، توسط نارفیقان غیاباً محکوم به اعدام شد. حکم اعدام انقلابی! به ناجوانمردانهترین شکل، در یکی از کوچههای جنوب تهران (خیابان ادیبالممالک) در ساعت 3 بعدازظهر 16 اردیبهشت، توسط کسی که مجید بارها او را از خطر مرگ نجات داده بود، بهاجرا درآمد. عاملین و آمرین برای پوشاندن جنایت مسلم خود، جسد او را نیز سوزاندند. کمی پیشازآن، مجید در چهارراه مولوی با من قرار داشت. بعد از صحبتهای جاری تشکیلاتی او بهسوی سرنوشتی رفت که بعدها تمامی ایران از آن باخبر شد و در سوگش گریست.
این آخرین دیدار من با کسی بود که خاطره و یادش طی تمامی این سالها و تا هماکنون هنوز با من است. من آن صحنه را نه خواستم و نه توانستم که به فراموشی بسپارم.
همانروز ساعت 8 شب مرتضی صمدیهلباف، بیخبر از ماجرای شریف، سرقرار سازمانی دیگری با وحید افراخته حاضر شد. افراخته، مرتضی را به کوچههای فرعی کشاند و مورد سوءقصد مسلحانه قرار داد. مرتضی صمدیه زخمی از خنجر نارفیقان گرفتار چنگال ساواک شد تا در بهمن ماه همان سال و بعد از تحمل شکنجههای فراوان تحویل جوخه اعدام گردید.
«خائن» دیگر من بودم که توانستم از چنگال نارفیقان فرار کنم. اما ده روز بعد در فرار از دست اینان و در شرایط از بین رفتن بسیاری از امکانات در اثر ضربات داخلی، به دام ساواک افتاده و دستگیر شدم.
بدینسان اولین زخم خنجر رفیق بر پشت و بر گُردههای من فرود آمد.
امان از این همه رهزن
امان از جای صد دشنه میان چاک پیراهن
سال 54 را میهمان زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری- که بعد از انقلاب "بازداشتگاه توحید" نامیده شد- بودم. اخیراً شنیدهام که این زندان و شکنجهگاه قدیمی به موزه تبدیل شده است و امیدوارم روزی تمامی اینگونه زندانها و بخصوص زندان اوین چنین سرنوشتی پیدا کنند.
فروردین 1355 به زندان اوین منتقل شدم و بیشتر مدت حبسم را در آنجا گذراندم. در 21 دی ماه 1357 از زندان آزاد شدم. بیانیه زندانیان سیاسی آزاد شده توسط من قرائت شد و از درِ زندان قصر فعالیت سیاسی را آغاز کردم. راهاندازی تشکیلات شیراز، شرکت در انتخابات مجلس اول از شیراز و بعد هم فعالیت در بخشهای آموزش و نشریه مربوط به این دوران است.
با شروع مبارزه مسلحانه در سی خرداد 60 و تعطیل نشریه مجاهد؛ در هشتم تیرماه 1360، بهمنظور تأسیس رادیو مجاهد و تماس با حزب دموکرات کردستان ایران در ترکیبی چهارنفره بهعنوان گروه موسس صدای مجاهد عازم کردستان شدیم. در گروه موسس رادیو؛ تهیه اخبار، نوشتن تفسیرهای سیاسی، گویندگی و نیز کمک در نصب و راهاندازی دستگاههای فرستنده و تهیه فرستندههای رادیویی قویتر از وظایف من بود. بههمین منظور در پاییز سال 60 از طریق کردستان ایران و عراق به فرانسه نزد رجوی رفتم. با هانیالحسن نماینده وقت سازمان آزادیبخش فلسطین در پاریس و بعد هم در بغداد ملاقاتهایی داشتم. او قرار بود فرستندههای اهدایی سازمان آزادیبخش فلسطین را تحویل من بدهد؛ در جریان تحویل، من متوجه شدم که فرستندههای رادیویی نه هدیه سازمان آزادیبخش فلسطین بلکه هدیه دولت عراق است. ضمناً فرستندهها بهلحاظ فنی مناسب کار ما نیز نبود و من از پذیرش آنها خودداری کردم.
آذرماه 1361 در کردستان اولین نظرات انتقادی در من جوانه زد. جوهر این اعتراضات فقدان روابط دموکراتیک بود و باعث شد که من کردستان را ترک کنم. پس از توقفی طولانی در ترکیه که هدف آن خستهکردن من جهت بازگشت به تشکیلات بود به فرانسه رفتم.
از خرداد 1362 تا آذر 1363 با حفظ مواضع انتقادی مسئولیت تدارکات منطقه کردستان و همینطور مسئولیت تدارکات ویژه یعنی تهیه دستگاه رادیویی، ماکروویو، دستگاههای شنود و ... را برعهده داشتم.
در زمستان سال 1363 و تابستان 1364 ماجرای موسوم به "انقلاب ایدئولوژیک" بهراه افتاد. یکی از اهداف آن ماجرا، سرپوش گذاشتن بر شکستها و تضادهای درونتشکیلاتی و تسکین موقتی آنها بود. من نیز تحتتأثیر آن فضا مشکلات گذشته را بهطور موقت کنار گذاشته و پروسه نزدیکی را آغاز کردم. در این زمان موقعیت و عنوان تشکیلات من "عضو مرکزیت سازمان" است. پروسه نزدیکی و اعتماد البته چندماهی بیشتر دوام نیاورد.
اتفاقی که باعث شد اینبار بهطور جدی نسبت به سازمان و خطمشی درونی و بیرونی آن اعتراض کنم، محاکمه تشکیلاتی علی زرکش جانشین مسعود رجوی بود. در مهر 1364 در جلسه تشکیلاتیای که در فرانسه برگزار شد، تقصیر تمام خطاها، شکستها و بنبستهای سازمانی تا آنموقع به گردن او انداخته و اتهاماتی به او نسبت داده شد که بهنظر من سزاوار آن نبود. در آن جلسه برای علی زرکش به اتهام خیانت حکم اعدام صادر شد و از شماری از مسئولان و کادرها ازجمله من، تأیید آن حکم از پیش صادرشده را میخواستند.
صدور حکم اعدام علی زرکش دقیقاً خاطره صدور حکمهای اعدام انقلابی! 1354 برای مجید و مرتضی را برایم تداعی کرد. بنابراین علیرغم دلبستگیهایی که به سازمان داشتم به مقابله در برابر این قضیه برخاستم.
متأسفانه تنها اعتراض درونتشکیلاتی نسبت به انجام محاکمه علی زرکش و صدور حکم اعدام برای او در کل سازمان توسط من صورت گرفت و هیچ اعتراض دیگری صورت نگرفت.
پیامد چنین اعتراضی تنزل کامل از کلیه مواضع تشکیلاتی بود. امری که ازپیش برای من روشن بود و من اینکار را با اِشراف و اطلاع کامل از پیامد آن انجام دادم و میدانستم که چنین اعتراضی و نپذیرفتن چنان حکم اعدامی، پیامد بسیار سنگین سیاسی- تشکیلاتی دارد. بههرحال من با اعلام مخالفت کامل نسبت به آن بهاصطلاح محاکمه، جلسه را ترک کردم.
آن نیمهشب که از جلسه بیرون آمدم، پتویی پشت میزکارم پهن کرده و همانجا خوابیدم. آن شب یکی از آن شبهایی بود که با آسودهترین وجدان میخوابیدم. من اینرا از افتخارات زندگی سیاسیام میدانم، گرچه اشتباهات بسیاری نیز در زندگی داشتهام.
کمی پس از این اعتراض، من را با این توجیه که در بخشهای دیگر بیشتر به من احتیاج دارند، از ستاد تبلیغات (متشکل از نشریه، رادیو و تلویزیون) محترمانه دور کردند.
سرانجام در خرداد 1367 بیانیه جداییام را نوشتم:
* فقدان روابط دموکراتیک، در مناسبات درونی و بیرونی سازمان
* رفتن به عراق بهمثابه محصول یک شکست و سرآغازی برای شکستهای دیگر
* انزوای سیاسی و بنبست استراتژیکی سازمان
* تبعیض و مناسبات طبقاتی و فرقهای در سازمانی که زمانی ادعای جامعه بیطبقه توحیدی داشت
* شخصیتسازی و رهبری غیرپاسخگوی مسعود رجوی با عنوان انقلاب ایدئولوژیک
* تفتیش عقاید به سبک کلیسای قرون وسطی
* فرستاد معترضان به زندان و اردوگاههای عراقی
* ماجرای محاکمه علی زرکش و صدور حکم اعدام برای او
* "خائن" نامیدن خودِ من بهصِرف انتقاد و جدا شدن
مضامین عمده بیانیه جدایی من بود که در هفتاد صفحه تنظیم شده بود. این بیانیه از پاریس به بغداد ارسال شد. آنموقع رجوی در بغداد بود، 48 ساعت بعد پاسخ رجوی بهصورت 12 صفحه مکتوب ارسال و به من تحویل داده شد. عین این نامهها در جلد اول خاطراتی که در خارج از کشور چاپ شده، آمده است. رجوی در نامهاش بیش از پنج نوبت از من میخواهد که به بغداد و به دیدن او بروم و از نزدیک با او گفتوگو کنم. هدف او این بود که مانع از انتشار بیرونی بیانیه جدایی شود.
در آن ایام من گرفتار بزرگترین بحران اعتقادی، سیاسی، تشکیلاتی و عاطفی زندگی خویش بودم، تمامی آرزوهایی را که یک عمر بهخاطر آنها مبارزه کرده، زندان رفته، بارها شکنجه شده و بازهم جنگیده بودم، اینبار برباد رفته میدیدم.
در چنین شرایطی در مردادماه 1367 در عملیات موسوم به فروغ شرکت کردم. من شرکت خود در این عملیات را نه بهعنوان یک مجاهد و عضوی از اعضای سازمان، بلکه بهعنوان یک رزمنده آزادی، اعلام کردم و برخلاف گفته سازمان خود را معرفی و تسلیم هم نکرده، بلکه طی دو مرحله درگیری، شدیداً زخمی و سپس توسط مدافعان جمهوریاسلامی دستگیر شدم. البته این توضیحات و دلایل گوناگون دیگر مانع از آن نیست که من رفتن به بغداد و شرکت در آن عملیات را، بزرگترین اشتباه در زندگی سیاسی خود ارزیابی نکنم.
*چشمانداز: اگر موافق باشید برویم سراغ موضوع سی خرداد 60. قطعاً در جریان هستید که نشریه با چه انگیزهای به ریشهیابی سی خرداد پرداخته است؛ بهطور خلاصه انگیزه ما بازشدن باب گفتمان تعامل و تضارب آرا بهجای خشونت میباشد و هرگز قصد مقصرتراشی هم نداریم. در گفتوگوهایی که تاکنون انجام شده مصاحبهشوندگان نشریه هرکدام از زوایای مختلفی وارد موضوع شدهاند؛ برخی در ریشهیابی از بنیانگذاران سازمان شروع میکنند و میگویند تز "پیشتاز" مجاهدین باعث ضربه شد و خطمشی مسلحانه، ایدئولوژی التقاطی و شیوههای تشکیلات سانترالیستی را دخیل میدانند. برخی دیگر مبدأ مختصات ریشهیابی را ضربه سال 1354 قرار میدهند که دادن شهدای زیاد (54-51) و کم کیفیتی بقایای سازمان دستبهدست هم داد و سرانجام کار به اینجا رسید. برخی نیز مسائل پیش آمده بعد از ضربه 54 در زندان و شکلگیری خصومتها در آن دوران را بهعنوان عامل اصلی و تأثیرگذار قلمداد میکنند. در این میان کسانی هم فشارهای زیاد گروههای فشار پس از انقلاب به سازمان و هواداران آن را عامل مهم میدانند و معتقدند این فشارها بود که سازمان را مضطر و مشی مسلحانه را به آن تحمیل کرد. شما در این گفتوگو از هر مبدأ مختصاتی لازم میدانید شروع کنید.
** صریح عرض کنم انگیزه من از این صحبت و اینگونه صحبتها فرزندان ایران یعنی نسل جوان میهنم میباشد. کسانی که آینده به آنان تعلق دارد. آنها که با شهامت، جسارت، دانایی و البته مهمتر از همه با خِرد خویش به جمعبندی کارهای ما، خطاهای ما و نیز آنچه که بر ما رفت، میپردازند، از درون آن به راهگشایی خاص خودشان خواهند رسید.
حقیقت این است که ماجرای سی خرداد 60 را از جنبههای گوناگون باید مورد بررسی قرار داد. اگر بپذیریم که آن حادثه خلقالساعه نبوده میبایستی کمی به عقب برگردیم. شما گفتید که عدهای این مسئله را حتی به سالهای 1350 و تئوری پیشتاز نسبت میدهند. اگر نخواهیم آنقدر دور برویم من به اعتبار مشاهداتی که طی این سالها داشتهام با قاطعیت عرض میکنم که تسویههای خونین سال 1354 و حوادث بعد از آن درون زندان، بهعنوان پیشزمینه آنچه که بعدها در سیخرداد 60 اتفاق افتاد، نقشی بسیار مؤثر داشت.
توضیح اینکه ماجرای ضربه 1354 بر سازمان را دوگونه تفسیر و تعبیر میکنند. عدهای این تغییر مواضع ایدئولوژیک را درونی و عدهای بیرونی تفسیر میکنند؛ از درونی و بیرونی تفسیر کردن، دو مسیر گوناگون و متفاوت بهدست میآید.
اگر شما آن را بیرونی تفسیر کنید این خواهد بود که مارکسیستها به سازمان مجاهدین نفوذ میکنند. درواقع بیان عامیانهاش این میشود که عدهای مارکسیست سر بچهمسلمانها کلاه میگذارند و سازمانی را که پایه، مبنا و اساسش بر اعتقادات اسلامی است و خودش را طلایهدار و پیشتاز مبارزه و جهاد اسلامی میداند، فریب میدهند و سازمان را به یکباره مارکسیست میکنند. این نظریه به نظر من چندان پایه علمی ندارد با توجه به اینکه ما غیر از تقی شهرام شاهد نمونههای دیگری در سازمان هستیم. گرچه نقش تقیشهرام، خصلتها و شخصیتهای فردی او در شکلگیری نوع این تحول و خشونتبار بودن آن بیتأثیر نبود.
نگاه دیگر به آن تحولات معتقد به "درونی و طبیعی" بودن آن است. در این نگاه آنچه که اتفاق افتاد، "طبیعی" و درنتیجه "منطقی" تلقی میشود.
جالب است گفته شود که طرفداران این نظر هم در میان مارکسیستها و هم در میان نیروهای مذهبی (بخصوص محافظهکاران سنتی) و هم توسط حکومت شاه (با عنوان مارکسیستهای اسلامی) یافت میشوند. براساس این نظر مجاهدین بیش از آنکه مسلمان باشند مارکسیست و یا در بهترین حالت مبارز بودهاند و مذهب تنها پوسته (شکل) و رویه کار آنها بوده است. هسته (محتوا) در مسیر رشد و حرکت خویش پوسته را شکافته است.
بهنظر من آنچه که در سال 54 در سازمان مجاهدین بهوقوع پیوست، گرچه درونی بود اما طبیعی و منطقی نبود. درونی بود به این دلیل که ریشه در ضعفها و بنیادهای ایدئولوژیک و تشکیلاتی سازمانی یعنی ریشه در خود مقوله ایدئولوژی و مبارزه مکتبی داشت. ریشه در فرهنگ مسلط بر سازمان و بخصوص مناسبات و اخلاقیات تشکیلاتی حاکم بر افراد آن داشت. اخلاقیات تشکیلاتی که از فرهنگ مسلط مبارزاتی آن زمان، یعنی لنینیزیم متأثر بود و خود شما هم در شاخه بهرام آرام درگیر آن شده بودید.
درست است که تقی شهرام با سوءاستفاهد از مسئولیت در تشکیلاتی شاخهای و سهشاخهای بودن سازمان و فقدان ارتباطات تشکیلاتی مانع این میشد که یک بحث فعال و نقادانه نسبت به آنچه خودش به آن رسیده بود صورت بگیرد و درست است که اقتدار تشکیلاتی در آن ماجرا نقش بسیار بالایی را ایجاد میکرد ولی ما در جاهایی که اقتدار تشکیلاتی هم وجود نداشت نمونههایی را داشتیم ازجمله در زندان مشهد یا در زندان شیراز.
تحول اما طبیعی و درنتیجه منطقی نبود به این معنا که نه در جریان تحول و نه بعد از تحول رفتارشان با مخالفین دموکراتیک نبود. بنابر تصریح بیانیه تغییر ایدئولوژی بیش از 50 درصد کادرها تصفیه شدند. بنابراین اگر اختیار و اراده آزاد را شرط لازم برای طبیعی بودن بدانیم تحول طبیعی نبود و الزاماً نمیبایست این تحولات آنهم به آن صورت خشونتبار صورت پذیرد.
من فکر میکنم که اگر بخواهیم ضربه سال 54 و درواقع کشتارهای خونین درونسازمانی را خلاصه کنیم، باید گفت مناسبات مخفی الزاماتی دارد که اساساً دموکراتیک نیست و در بهترین شرایط (نظیر دوران رهبری محمد حنیفنژاد و سعید محسن) کمی و تا اندکی دموکراتیک است. چنان حداقلی نیز در کوران مبارزه مسلحانه و در شرایط رهبریِ فاقد صلاحیت، به نفع اقتدار اتوریته تشکیلاتی محو میشود و فاجعهای را بهبار میآورد که شاهد آن بودیم.
بارها با مجید در شاخهای که بودیم بحث ما این بود که اینها میتوانند مارکسیست شده باشند و راهشان را از ما جدا کنند حتی امکانات و اسلحهها را ببرند- تأمین اسلحه برای ما بسیار ساده بود، برای ما جزوات سازمانی از اسلحه مهمتر بود و این را خودتان هم بهتر میدانید- ولی اقتدار تشکیلاتی و اینکه یک فرد در رأس آن تشکیلات میتواند همه تصمیمات را بگیرد و فعال مایشاء بشود، جایگاهی ندارد. اینکار نمیبایست باعنوان "سازمان" انجام میگرفت؛ بهوسیله اقتدار تشکیلاتی این نکته گم میشود که این "سازمان" کیست و کجا میشود به آن انتقاد کرد؟ کجا و کی و چگونه میتوان در مقابل انحرافات گوناگون آن ایستادگی کرد؟
ممکن بود عدهای تغییر ایدئولوژی بدهند و نهایتاً به جدایی دو جریان مارکسیست و مذهبی بینجامد، یعنی تقی شهرام میتوانست با تعداد اندک یا زیاد کسانی که مارکسیست شده بودند از سازمان انشعاب کند، ولی بهدلیل اقتدار تشکیلاتی، او نظر خودش را بهعنوان نظر "سازمان" مطرح کرد.
او به باور مارکسیستی رسیده بود اما آن را تعمیم داده و میگوید "سازمان" در روند تکامل خود مارکسیست شده بنابراین کسانی که این تحول را پشتسر نگذاشته یا درمقابل آن مقاومت میکنند را با عناوینی نظیر "مارهای افسرده"، "دگماتیسم مذهبی"، "مرتجع" و نهایتاً خائنین به انقلاب و خلق شمارهگذاری میکند؛ خائنینی که در دادگاه! سزایشان مرگ است.
دادگاه خلق هم، یعنی دادگاه دربسته، دادگاهی! که وکیل مدافع و قاضی و دادستان آن گاه یکی و یا از یک جنس است، خائنینی که حق هیچگونه اعتراض و دفاع در مقابل احکام قطعی و از پیش صادرشده و از پیش تصمیم گرفته شده را ندارند!
برای تقریب به ذهن بد نیست بگویم که در آن ایام هر نوع مخالفتی با رفتار و یا نظر فلان فرد و یا فلان مسئول تشکیلات، مخالفت با "سازمان" و بهتبع آن مخالفت با "مبارزه"، مخالفت با "خلق" و "انقلاب" تعبیر میشد. مخالفت با مبارزه و خلق و انقلاب هم که تکلیفش روشن بود. این فرهنگ بعد از انقلاب و تا هماکنون هم جریان دارد. منتها بهجای کلمات "سازمان"، "مسئول" و "خلق" کلمات دیگری جایگزین شدهاند.
برگردیم به ماجرای خودمان؛ فقدان دموکراسی بهعنوان یک روی سکه و اقتدار تشکیلاتی و سانترالیزم مطلق بهعنوان روی دیگر سکه باعث خونبار شدن این جریان شد. این البته تنها یک وجه قضیه یعنی وجه تشکیلاتی آن است. مسئله ابعاد گوناگون اعتقادی، فلسفی و تاریخی هم دارد که شایان بحث و بررسی دیگری است.
*چشمانداز: پیش از اینکه ادامه تحلیلتان را بگویید، خوب است به موضوع دستگیری و اعدام صمدیه هم اشارهای داشته باشید تا فضای آن دوره بهتر ترسیم شود.
** وقی من در 26 اردیبهشت 54 دستگیر شدم به من گفتند که یک نفر دیگر هم هست که سازمان میخواسته او را ترور کند، ولی زنده مانده و دستگیر شده است. وقتی او را به من نشان دادند دیدم صمدیه است که از ناحیه صورت و شکم تیر خورده بود. اینرا هم بگویم که تقی شهرام، در جزوهای به نام "پرچم مبارزه ایدئولوژیک را برافراشتهتر سازیم"، ما را دگماتیستهای مذهبی خوانده بود که در ضدیت با مارکسیسم بهسوی رژیم شاه خواهیم رفت. از آنجا که من و صمدیه همدیگر را خوب میفهمیدیم، هنگام رویارویی با صمدیه سعی کردم خودم را در قالب تحلیل تقی شهرام وانمود کنم. به صمدیه رو کرده و گفتم سعی کن هرچه زودتر خوب شوی تا انتقام بگیریم. صمدیه هم این را تأیید کرد و این آغاز یک حرکت پیچیده و ظریف بود. بهفاصله چند روز من و مرتضی را با هم در یک اتاق گذاشتند. هدف ما این بود که مرتضی هرچه زودتر خوب بشود تا ما بتوانیم طرح فرار از زندان را بریزیم و سازمان خودمان را دوباره پایهریزی کنیم. این برنامه متأسفانه با دستگیری وحید افراخته در 6 مرداد 1354 ناتمام ماند. ساعت حدود 7-6 عصر بود که مرتضی را صدا زدند. مرتضی رفت و نیمساعتی بعد با رنگپرده برگشت و به من گفت "وحید و یک نفر دیگر (محسن خاموشی) دستگیر شدهاند. وحید قرص خورده اما نمیدانم که زنده است یا نه؛ بیهوش وسط حیاط کمیته افتاده بود." چند ساعتی گذشت صدای فریادهای ناشی از شکنجههایی که بر وحید وارد میشد به گوش میرسید. فهمیدیم که معده او را شستوشو داده و او را زنده نگه داشتند و سپس شروع به شکنجه او کردهاند. نیمههای شب، اینبار اما با عصبانیت و خشونت آمدند و مرتضی را از پیش من بردند. ما میدانستیم که وحید اطلاعاتی از ما دارد. وحید از مرتضی که در عملیات ترور سرتیپ زندیپور و در بسیاری عملیات دیگر شرکت کرده بود اطلاعاتی داشت. چون مجید، مرتضی و من یک خانه مشترک عملیاتی داشتیم که وحید هم آنجا میآمد و بعدها بهرام آرام هم به آن خانه آمد. ستاد عملیاتی زندیپور آنجا بود.
مرتضی را بردند و شکنجهها آغاز شد. چند ساعت بعد هم مرا بردند و مورد شکنجه قرار دادند. این آخرین گفتوگوی ما بود. مرتضی را طی مدت بازجویی یکی دوبار دیگر دیدم. گرچه هیچگاه نگذاشتند باهم صحبت کنیم اما تنها با نگاه متقابل، دنیای باهم صحبت کردیم. یادم هست یکبار صبحزود بود، زنجیری به پاها و دستهایش بود و تهرانی بازجو به من گفت "نگاه کن که "اولیس" دارد راه میرود!" تهرانی با تشبیه صمدیه و زنجیرهای آویزان بر دست و پای او به اولیس قهرمان اسطورههای یونان باستان میخواست به من حالی کند که مقاومت بیهوده است، اما او با این بیان ناخواسته به من انگیزه داد. این برای من با همه سختیهای آن سالها افتخارآمیز و انگیزاننده بود. ما برسر عهد و پیمان خویش ایستادهایم. من و مرتضی بهرغم اطلاعات بسیاری که از تقی شهرام، محل تردد او و بهرام آرام داشتیم، چه زمانی که زیر شکنجه بودیم و چه زمانی که زیر شکنجه نبودیم، بنا به اعتقادات و باوری که داشتیم هیچ اطلاعاتی به ساواک ندادیم، من دیگر مرتضی را ندیدم. در سلول کمیته مشترک بودم که خبر اعدام صمدیه را در سوم بهمن 54 شنیدم.
*چشمانداز: شما را بعد از اعدام صمدیه به زندان اوین منتقل کردند؟
** بله، من روز آخر اسفند 54 به اوین منتقل شدم درحالیکه هنوز قسمتهایی از بدنم زخمی و پانسمان بود.
*چشمانداز: برگردیم به تحلیل شما از ضربه 54.
** اگر ما ضربه 54 را آنگونه که گفتم تحلیل کنیم تنها راه درست و پاسخ منطقی درمقابل آن، گسترش دموکراسی و مناسبات دموکراتیک در درون تشکیلات است.
*چشمانداز: و بهترین واکنش در برابر آن ...
** دقیقاً، اما شاهد هستیم که در شرایط زندان اوین در زمان شاه نهتنها این اتفاق صورت نمیپذیرد بلکه مسعود رجوی به شکلی دیگر درمقابل نظرات گوناگون ایستادگی میکند و آن دوازده ماده معروف را تنظیم میکند و بیرون میدهد. این تحولی است که خود شما هم درگیر آن بودید.
درست در آن شرایطی که سازمان ضربه خورده بود ما مدعیان جدیدی هم پیدا کرده بودیم؛ یعنی علاوهبر موج ضربه 54 و ماجرای مارکسیستشدن هر روزه یکی از افراد درون زندانها، شاهد بودیم که جریانی دیگر، اینبار مذهبی، که پیش از آن تحتتاثیر عملیات سازمان، غیردلخواه، اقتدار و رهبری مجاهدین بر جنبش مذهبی را پذیرفته بود سربرآورد و مدعی شد. مدعی شدن آنها طبعاً خوشایند نبود، اما پاسخ آن مدعیان هم میتوانست برخورد دموکراتیک و گسترش دموکراسی درون مناسبات سازمانی باشد.
*چشمانداز: ویژگی این مدعیان را بیشتر توضیح دهید.
** چهرههای مشخصی بودند که بعضی از آنها هنوز در قید حیاتاند. بهطورکلی منظور آن جریاناتی هستند که بعد از گذشتن موج اول که عدهای از کادرها و اعضای سازمان مارکسیست شدند، مطرح کردند که سازمان مجاهدین خلق التقاطی بوده و حتی بعضی گفتند که اینها از اول مارکسیست بودهاند! جریانات موتلفه و بعضی از نیروهای حزب ملل اسلامی البته با غلظت کتمر ازجمله این نیروها بودند. گروه سوم روحانیون بودند؛ روحانیون میانسالی که در طی سالهای گذشته در ارتباط مستقیم یا غیرمستقیم و هوادارانه با سازمان مجاهدین به زندان افتاده بودند و یا کمکهای مالی به سازمان کرده بودند. اینها هم گروهی بودند که احساسات، عواطف و انگیزههایشان ضربه خورده بود. میشود گفت که برخوردها در آن مقطع علیه سازمان، تماماً هم از سر منطق و خرد نبود، گروهی را البته سودای رهبری جوانان مجاهد و مسلمان بود، عدهای بهدنبال تسویه حساب بودند، عدهای نیز عاطفههای جریحهدار شدهشان تأثیر میگذاشت، هرچند که بهدلیل سن و سال بالاتر، انتظار برخورد منطقیتر و معقولانهتری از آنها میرفت.
گروهی دیگر کسانی بودند که معتقد بودند سازمان از اول در مجموع راه و مسیرش درست بوده ولی خطاهایی در سبک کار و ایدئولوژی آن هست. از چهرههای برجسته آن ایام آقای محمد محمدی گرگانی است، خود شما هستید و تعدادی دیگر که به تصحیح بعضی نقطهنظرات و مواضع رسیده بودند. با حفظ این موضع که سازمان و پیشتازی آن در مبارزه و نوآوریهای تاریخیاش در میان نیروهای مذهبی را هم قبول داشتند.
درمقابل این گروهبندیها که از نظر مجاهدین هرکدام مدعیان جدیدی برای سازمان مجاهدین بودند میبایستی مقاومت و مبارزه سیاسی میشد و پاسخ هرکدام داده میشد. مسعود رجوی پاسخ این جریانات را بهصورت بیانیه دوازده مادهای تدوین کرد (پاییز 55). دوازده مادهای که میشود گفت مانیفست و چراغ راهنمای آن سالهای تشکیلات بود. افراد موظف بودند این دوازده ماده را کلمهبهکلمه حفظ کنند و از زندانی به زندان دیگر منتقل کنند. دستور تشکیلاتی این بود که هیچیک از مواد این دوازده ماده نباید تغییر کند.
ماده ده این بیانیه که یکی از مهمترین مادههاست مربوط است به شیوه رویارویی با جریانی که سازمان "راست ارتجاعی" مینامد. ماده ده میگوید؛ که جریان اپورتونیستی باعث بروز "زودرس" یک جریان "راست ارتجاعی" شده است. "راست ارتجاعی" اصطلاحی است که اولینبار در آن سالها به جریانات مذهبیِ مخالف سازمان مجاهدین خلق اطلاق میشود. یعنی سازمان معتقد بود که این "راست ارتجاعی" وجود داشته و روزگاری هم به هرحال کارش با ما به درگیری میکشید، ولی جریان اپورتونیستی چپنما باعث بروز زودرس و نابهنگام و غیرمتناسب با شرایط زمان و مکانی شده است.
مشخصات "جریان راست ارتجاعی" را بیانیه برمیشمارد:
1- ضدیت با نیروهای انقلابی که منظور نیروهای مارکسیست است
2- ضدیت با مجاهدین
3- نفی مشی مسلحانه
4- درنهایت تغییر تضاد اصلی (مبارزه با امپریالیسم و حکومت شاه بهعنوان دستنشانده امپریالیسم) و خروج از اردوگاه خلق
این چهار مشخصهای بود که توسط سازمان در ماده دهم بیانیه برای "جریان راست ارتجاعی" شمرده میشود.
آنچه که در بهمن 1355 اتفاق افتاد و به جریان "سپاس"(1) معروف شد کمک بسیار بزرگی به جاانداختن نظرات مطرح شده توسط رجوی کرد. توضیح اینکه عدهای از سران این جریان در تلویزیون شاه حاضر شدند و سپاس گفتند. البته به گفته خود این افراد، غافلگیرانه و بدون اطلاع چنین صحنه ای را برای آنها ترتیب داده بودند، که البته بیشتر به یک توجیه شبیه است.
این نقطهعطف بسیار جدیای برای سازمان مجاهدین بود در تأیید اینکه بگوید نظرات ما در مورد "راست ارتجاعی" درست بود. ماجرای "سپاس" باعث شد افراد بسیاری که تا آن مقطع نسبت به خطمشی رجوی دچار تردید بودند، جذب سازمان شوند.
البته یکی از علل شکلگیری ماجرای سپاس در بهمن 1355 این بود که بخشی از جریانات مذهبی در دافعه و ضدیت با سازمان مجاهدین به نقطهنظراتی نادرست رسیده بودند که گویا خطر حکومت شاه از این جوانان مارکسیست و مجاهد- که به آنها منافق اطلاق میشود- کمتر است.
*چشمانداز: آیا واژة "منافق" را همان نیروها در سال 54 و 55 بهکار میبردند؟
** نه، واژه منافق را آنموقع بهکار نمیبردند، شدیدترین کلمهای را که آن سالها بهکار میبردند "التقاطی" بود. واژه منافق را اگر اشتباه نکنم برای اولینبار در خارج از کشور، بنیصدر در جزوهای در پاسخ به جریانات موسوم به اپورتونیستهای چپنما بهکار برد. آنموقع بنیصدر جریانات مارکسیستشده درونسازمان را منافق نامید. بعد از انقلاب بود که این واژه به سازمان مجاهدین خلق اطلاق شد.
بهنظر من تشخیص و موضعگیری غلطی که جریانات مذهبی سنتی کردند که براساس آن خطر حکومت شاه از خطر نیروهای مارکسیست کمتر است، باعث شد که به جلسه سپاس هم بیایند و در تلویزیون شاه هم ظاهر بشوند. البته موج اجتماعی علیه آنها سنگین بود و اینها سعی کردند وانمود کنند که ما را به زور و با تمهیدات خاصی آوردهاند؛ امری که بنا به شواهد گوناگون و موضعگیرهای مختلفی که داشتند نمیتواند درست باشد.
ماجرای "سپاس"، اقتدار تشکیلاتی مسعود رجوی را افزون کرد و صدای معدود منتقدان "غیرسپاسی" و معترضان به خطمشی مسعود رجوی را تحت هیاهو و ضربه ناشی از سپاس پوشاند؛ یعنی اگر لطفالله میثمی، محمد محمدی و کسانی دیگر در آن مقطع از منظری دیگر و با نقطهنظراتی دیگر انتقاداتی به سازمان مجاهدین میکردند، رجوی اینها را با جریان سپاس یک کاسه میکرد و میگفت ادامه خط اینها هم همین است.
اجازه بدهید گریزی بزنم به بحث همیشگی این سالها یعنی موضوع معروف به "سیکل معیوب". یعنی ما شاهد آن هستیم که افراطیگری راست همیشه خوراک و وسیله تبلیغاتی برای افراطیگری چپ فراهم میکند و متقابلاً افراطیگری چپ هم خوراک برای افراطیگری راست فراهم میآورد. آن سالها هم بهنظر من آغاز این ماجرای سیکل معیوب بود که ما شاهد بودیم جریان "سپاس" باعث افزایش اقتدار تشکیلاتی مسعود رجوی در کل سازمان میشود. بهخاطر دارم وقتی که همه ما در بند دو زندان اوین جمع شدیم مدتها احمد حنیفنژاد منفرد بود بهدلیل اینکه نظراتی متفاوت از نظرات رجوی داشت. اما بعد از ماجرای موسوم به سپاس، او هم بهطور کامل بیانیه دوازده مادهای موردنظر رجوی را میپذیرد.
به اعتقاد من، تقابل جریان سپاسگوی سال 1355 و به قدرت رسیده سال 1357 و آن بیانیه 12 مادهای و بخصوص ماده ده آن، زمینهساز درگیریهایی است که بر بستری از تحولات اجتماعی به ماجرای سیخرداد 60 ختم میشود.
یک سالی از بیانیه دوازده مادهای نگذشته بود که مجاهدین در زندان اوین و کلاً زندانهای ایران مجدداً موقعیت منحصربهفرد خود را بهدست آوردند؛ یعنی موج جریان مارکسیستی را از سرگذراندند، موج جریانات سنتی مذهبی را از سر گذراندند، استحکام تشکیلاتی پیدا کردند، جزوات تشکیلاتی در زندان یکی پس از دیگری نوشته و مورد استفاده قرار میگرفت، افرادی برای انتقال این تجربیات از زندان اوین به زندانهای دیگر انتقال پیدا میکردند. ضمناً شرایط زیست در زندانها در سال 56 نسبت به سالهای 55-54 که شرایط بسیار سختی بود کمی تعدیل شده بود و امکان کار و فعالیت تشکیلاتی پیدا شد. همزمان در خارج از زندان و در سطح جامعه اعتراضاتی صورت میگرفت که میرفت به اعتراضات اجتماعی گسترده تبدیل بشود. انعکاس این اعتراضات در زندان، کاهش فشار روی زندانیان، افزایش ملاقات، افزایش ارتباطات درون و بیرون زندان، ارتباطات بندهای مختلف زندان و ... همه اینها این امکان را به سازمان میداد که خودش را بازسازی کند.
در چنین شرایطی، یک حادثه خارج از انتظار ما صورت گرفت؛ درست در سال 1356 در نقطهای که ما در ماکزیمم وحدت تشکیلاتی بودیم تحولات خارج از زندان آغاز شد و کمی بعد به فاصله یکسالواندی انقلابی صورت گرفت که درنتیجه آن تمام زندانیان سیاسی آزاد شدند.
در بدنه و نزدیک به راس و یا حداقل در بخشی از رهبری انقلاب، نیروهایی حضور داشتند که در آن سالها بهعنوان "راست ارتجاعی" مورد حمله سازمان قرار گرفته، در درون زندان منفرد و منزوی شده بودند.
در آن سالهایی که ما در زندان و در زیر فشارهای همهجانبه بودیم میبایستی مرزهای سیاسی- ایدئولوژیک خودمان را با جریانات گوناگون روشن کنیم. برای این منظور جزوهای بهنام "چپ و راست" تنظیم شد و در آن نیروهای سیاسی موجود در جامعه بهلحاظ سیاسی و ایدئولوژی تعریف شدند. آنجا برای اولینبار با اندیشه دکتر شریعتی، اندیشه مهندس بازرگان و اندیشه آیتالله خمینی برخورد شد و آنها به دستهبندیهای گوناگون بورژوازی و خردهبورژوازی راست، میانه و ... تقسیم شدند.
در بحث چپ و راست سازمان خود را در منتهیالیه ترقیخواهی و تکامل یعنی چپترین موضع قرار میداد. مارکسیستهای (اصولی) را نزدیکترین نیرو به خود و راستارتجاعی را بهلحاظ سیاسی دورترین میداند. اما بهلحاظ ایدئولوژیک و نمایندگی کردن اسلام؛ رابطه با "راست ارتجاعی" را رابطه تز و آنتیتز یعنی بود و نبود تعریف میکند.
چنین تنظیم رابطه و چنان نوشتههایی، که دیر و یا زود بهدست همان بهاصطلاح "راستهای ارتجاعی" هم میافتد و در اردوی مقابل نیز صفآرایی مشابهی پدید آورد. آنها نیز همان رابطه تز و آنتیتز را منتها از منظر منافع خود و تشکیلات خود تعقیب کردند.
جریان موسوم به "راست ارتجاعی" در زندان توسط سازمان، بهشدت منزوی شد و شرایط بسیار سخت روحی و روانی برای آنها ایجاد شده بود. در زندان با افرادی نظیر عسگراولادی که از رهبران این جریان و یکی از چهرههای شاخص آن بود حتی سلام و احوالپرسی معمولی هم صورت نمیگرفت. (بایکوت کامل و حداقل رابطه صنفی) اینها فشارهایی را تحمل میکردند مضاعف بر زندان شاه. شاید یکی از عللی که اینها به این نقطهنظر رسیدند که اگر روزی مجاهدین به حکومت برسند روزگار آنها بدتر از زمان شاه خواهد شد، تجربه شخصی خودشان بود. این همان چیزی بود که اینها را بهطرف ماجرای سپاس و تغییر تضاد اصلی آن روزگار سوق داد و در فردای پیروزی انقلاب، زمانیکه دستبالا را داشتند گویا میخواستند تلافی کنند و یا از تکرار آنچه که در زندان بر آنها رفت جلوگیری کرده و بنابراین دست پیش گرفتند.
حالا بعد از پیروزی انقلاب، صحنهآرایی قدرت طوری شده بود که بسیاری از اینها نظیر لاجوردی و عسگراولادی و دیگران نزدیک به رأس هرم قدرت و در زمره نزدیکان و محارم جای داشتند. از تحول سال 54 و ماجرای مجید شریفواقفی و ماجراهای زندان زمان بسیار کوتاهی یعنی کمتر از سهسال گذشته بود و دوسال هم از ماجرای سپاس؛ این زخمی بود سرباز و درواقع اثرات این درگیریها بهجای خودش باقی بود. هنوز زمان آنقدر نگذشته بود که بهجای منافع کوتاهمدت گروهی بشود. این پدیده را در پرتو منافع کلانملی و در پرتو نقطهنظرات تاریخی- سیاسی مشخص و معین مورد بررسی قرار داد.
در آن لحظه هنوز بازیگران صحنه خودشان موضوع تحلیل و بررسی بودند و بنابراین از جمعبندی دقیق نسبت به تحولات- به نسبتی که ما امروزه میتوانیم صحنه را ببینیم- ناتوان بودند.
علاوهبراین، واقعیت این بود که ماجرای موسوم به "راست ارتجاعی" در درون زندان بهصورت روشن و دقیقی تجزیه و تحلیل نشده بود. وقتی گفته میشد "راست ارتجاعی" معلوم نبود کدام قشر و طبقه اجتماعی و یا کدام قشر و طیف بورژوازی مدنظر است. بعدها در فردای پیروزی انقلاب و در بحثهای بعدی درونسازمانی این مسئله جمعبندی و در جزواتی آموزشی در درون سازمان با عنوان "ارتجاع چیست و مرتجع کیست" و همینطور "پایگاههای امپریالیسم" و غیره منعکس میشد. در این جمعبندیها نظر سازمان اینطور گفته شد که مقصود از راست ارتجاعی، اقشار سنتی خردهبورژوازی و اقشار بازاری و این نیروهایی است که از نظر آن موقع سازمان، دستبالا را هم بهلحاظ سیاسی در حاکمیت بعد از سقوط شاه داشتند.
*چشمانداز: پس شما معتقدید که درواقع نطفه درگیریهای سال 60 و نقطهعطف سی خرداد در درگیریهای درون زندان شکل گرفت؟
** امروزه اگر بخواهیم به آن سالها نگاه کنیم و اگر مسامحتاً بپذیریم که در شرایط زندان اوین و در زمان شاه امکان عمل دموکراتیک یا گسترش دموکراسی برای سازمان مجاهدین خلق وجود نداشت- که بهنظر من به شکلی هم وجود داشت- حداقل در سالهای 57-56 اگر اراده و نقطهنظری مشخص در این زمینه وجود میداشت آیندهای دیگر برای ما رقم میخورد.
بهنظر من یکی از خطاهای جدی که سازمان مجاهدین دانسته و یا ندانسته در فردای پیروزی انقلاب و واژگون شدن حکومت شاه مرتکب شد این بود که در مدار و در هیئت بسته "سازمانی" باقی ماند.
ما بارها و بارها خطاب به نیروهای سیاسی مارکسیست اعم از چریکهای فدایی، گروه اشرف دهقانی و یا جریان موسوم به پیکار میگفتیم اینطور نیست که فقط عکسها عوض شده باشد- چون آنها طوری برخورد میکردند که گویی عکسها عوض شده است، عکس شاه رفته و عکس آقای خمینی آمده است- و ما رسماً به آنها میگفتیم که حاکمیت جدید حاکمیتی است دیگر، با پایگاه اجتماعی دیگر و خاستگاه دیگر و نقطهنظرات دیگر. اما درعینحال که این را به آنها میگفتیم خودمان از یک ضرورت جدی غافل بودیم و آن اینکه روابط و مناسبات ما از فردای پیروزی انقلاب تا خرداد 60، کماکان مانند سازمان مجاهدین سالهای پیش از انقلاب بود. البته سازمان مجاهدینی که اینبار بمب و اسلحه و نارنجک تولید و مصرف نمیکرد؛ این را باید اذعان کرد و اینها تبلیغات ناروایی بود که آن سالها علیه سازمان میشد.
در فردای پیروزی انقلاب ما با شرایط جدیدی روبهرو شدیم؛ شرایطی که ازسویی نیروهایی را که در زندان شاه راست ارتجاعی نامیده بودیم در رأس انقلاب قرار گرفته بودند و از سوی دیگر حرکت دیکتاتوری شاه وابسته به امپریالیزم آمریکا سرنگون شده بود و نوعی فضای نیمهباز سیاسی و حتی در ماههای اول فضای کاملاً باز سیاسی بهوجود آمده بود.
تحولات و سرعت آنها بهنحوی بود که تمامی نیروها اعم از آنها که به حاکمیت رسیده بودند و آنها که بیرون از حاکمیت مانده بودند را چنان غافلگیر کرد که قادر به درک تشخیص و روشنی از وضعیت موجود نبودند.
حرکت بهمنوار تودهها با سرعت غیرقابل تصوری حکومت شاه را درنوردیده بود و شرایط را بهوجود آورده بود که گویی حاکمیتی وجود ندارد و قدرت در آن وسط افتاده و گروههای سیاسی میبایستی هرکدام هرچه سریعتر این گوی قدرت را بربایند و هرکدام از آنها در این تلاش بودند که سهمی بزرگتر و بیشتر را نصیب خودشان بکنند.
درچنین شرایطی درهای زندان هم باز شده بود و بدنه سازمان مجاهدین با رقمی نزدیک 200 تا حداکثر 250 نفر کادر که طی سالهای 54 تا 57 آموزشی سیاسی- ایدئولوژیک دیده و وحدت تشکیلاتی پیدا کرده بودند، بهمانند یک پتانسیل، یک نیروی متمرکز و یک فنر فشردهشدهای که امکان گسترش و رشد در شرایط مساعد آن روزها را داشتند وارد صحنه اجتماعی شدند.
در آن ایام تصاویر عمومی از مجاهدین تصویری درمجموع مثبت بود. خاطرههایی که مردم از شهدای مجاهدین، از محمد حنیفنژاد، سعید محسن، علیاصغر بدیعزادگان و بخصوص خانواده رضاییها و بعد هم مجید شریفواقفی و مجموعه اینها داشتند مثلثی را در ذهنها تداعی میکرد؛ مثلث خمینی، شریعتی و مجاهدین. آیتالله خمینی رهبر انقلاب، شریعتی معلم انقلاب و مجاهدین بازوی نظامی انقلاب. چنین مثلثی البته در واقعیت امر وجود نداشت؛ نه از جانب برخی نیروهای معتقد و وفادار به آیتالله خمینی و نه از جانب سازمان مجاهدین.
سازمان مجاهدین که بهلحاظ ایدئولوژیکی و بعد هم سازمانیافتگی خود را یک سروگردن بالاتر میدانست، بهسرعت شروع به رشد کرد. رشد سازمانی، کسانی را که در حاکمیت بودند و تجربه زندان سال 54 به بعد و انزوایی که برای آنها بهوجود آمده بود را به یاد داشتند، بسیار نگران کرد. کابوسی وحشتناک اینبار در ابعاد وسیع اجتماعی. البته این نظر تمامی حاکمیت نبود، اما نظر بخش یا جناحی از حاکمیت بود که به دلایل سوابق طولانی زندان و مبارزه در زمان شاه حرفهایشان تاثیر داشت.
این جریان مذهبی سنتی، که امروز به محافظهکار معروف شده، در منتهیالیه طیف راست خود خواستار این بود که از همان فردای پیروزی انقلاب با مجاهدین تسویهحساب نهایی صورت بگیرد و بر ان نظر بود که هرچقدر زمان بگذرد مجاهدین قادر خواهند بود جوانان بیشتری را "فریب" بدهند و نیروی بیشتری را جذب کنند که در اینصورت مقابله با آنها هزینههای بیشتری را طلب میکند، پس هماکنون تا تنور انقلاب داغ است نان چسبانده شود هزینهها و ضربات کمتری را شامل میشود. این نقطهنظر مربوط به منتهیالیه جریان راست است و همانطور که عرض کردم تمامی نقطهنظرات موجود در حاکمیت نبود. حاکمیت جدید در رأس اولاً به این نسبت و به این شدت درگیر مسئله نبود، ثانیاً بنا به ضرورت رهبری انقلاب، نگاه ایشان به مسائل نگاه کلان بود. گرچه جریانهای جانبی تلاش بر تاثیرگذاری داشتند.
مجاهدین با این مشکل روبهرو بودند و تلاش میکردند با جریانهای دیگر حاکمیت که تجربه درگیریهای سال 55 و 56 زندان را نداشتند روابطی برقرار کنند و فضای تنفس و فعالیت را برای خود حفظ کنند. مجاهدین در بسیاری از نشریاتشان میگفتند که ما مرحله مبارزه ضددیکتاتوری را با موفقیت پشتسر گذراندهایم و اکنون وارد یک مبارزه پیچیده ضدامپریالیستی شدهایم؛ امری که با نگاه امروز و کمی بعد از آن سالها، بیشتر به نادرستیاش پی میبریم. زیرا در آن ایام هنوز روند مبارزه ضددیکتاتوری و دموکراتیک را پشتسر نگذاشته بودیم و بسیاری مولفهها در سطوح مختلف سیاسی، اجتماعی و مناسبات جامعه و مناسبات احزاب محقق نشده بود. افزون بر اینکه در تحقق این مرحله از انقلاب اگرچه بهلحاظ نظری حضور مجاهدین و شهدا و جانباختگانشان انگیزاننده بود و به تودههای مردم انگیزه میداد و بسیاری با گمان همان مثلثی که گفتم تصویر بنیانگذاران سازمان را در تظاهرات میآوردند، اما شاهد بودید و ما هم از درون زندانها میشنیدیم که نسبت به آرم سازمان مجاهدین حساسیت وجود دارد، آرمی که آرم خود مجاهدین بود و در آن آیه قرآن وجود داشت نه آرم سازمان مجاهدین مارکسیست شده. اما بهدلیل حساسیتهای تاریخی از ماجرای میرزاکوچکخان تا ماجرای ترور مجید شریفواقفی توسط نیروهای مارکسیست، حساسیت تاریخی نسبت به مارکسیستها را بار دیگر در اذهان زنده کرده بود. باوجود تلاش رهبری مجاهدین در طی سالهای 47 تا 54 برای پیدایش یک نوع تقرب و همگرایی در نیروهای مختلفالعقیده در درون جامعه، ماجرای خونین سال 54 این نظریه پیشین و تاریخی را زنده کرده بود که مارکسیستها همیشه دنبال ضربهزدن هستند و همیشه به مسلمانها و سازمانها و شخصیتهای اسلامی نارو زدهاند. از جنبش جنگل گرفته تا نهضت ملی و مصدق و امروزه هم ترور ناجوانمردانه شریفواقفی.
این فضای عمومی جامعه هیجانزده و غیرسازمانیافته بود. فرض کنید عکس مهدی رضایی در تظاهرات آورده میشد. اما اگر روی همین عکس آرم سازمان بود نسبت به این آرم، بخصوص داس، چکش و ستاره آن، حساسیت نشان داده میشد. این را به این جهت میگویم که فضای عمومی آن سالها بازسازی بشود. فراموش نکنیم که جامعه در آن سالها داس و چکش و ستاره را نمادهای کمونیستی میدید.
اما در همین حاکمیتی که پس از پیروزی انقلاب بهوجود آمد در اوایل، نام مجاهدین بر بسیاری از میادین، مراکز و خیابانها گذاشته شد؛ میدان رضاییها، خیابان حنیفنژاد، بیمارستان مهدی رضایی و ... گرچه به فاصله کوتاهی همه این نامها حذف شد. اما یک نام هنوز که هنوز است برجای مانده است و آن نام زندهیاد مجید شریفواقفی بر دانشگاهی است که او در آن درس میخواند. حساسیتها تا این حد بود. در چنین فضا و حساسیتهایی سیاست سازمان مجاهدین ادامه مبارزه به شکل "سازمانی" اما غیرمسلحانه بود. یعنی کماکان میخواست به شکل "سازمانی" به حیات سیاسی خود ادامه بدهد. درحالیکه شکل سازمانی معطوف و مربوط است به محتوا و مرحله مبارزه. مناسبات دوران مبارزات مخفی در قبل از انقلاب با مناسبات دوران بعد از انقلاب نمیتوانست یکسان باشد.
شاید روش درست در فردای پیروزی انقلاب، روی آوردن سازمان بهسوی مناسبات حزبی و درنتیجه بازشدن روابط و گسترش دموکراسی درون سازمان بود. البته سازمان مجاهدین درنظر به این نتیجه رسیده بود، بههمین دلیل هم در مقطعی تشکیلاتی را بهوجود آورد به نام "جنبش ملی مجاهدین". هدف جنبش ملی مجاهدین جذب نیروهای گسترده اجتماعی، درعین حفظ مناسبات سازمانی بود و این یک تناقض بزرگ بود. بههمین دلیل جنبش ملی مجاهدین عمر طولانی نکرد و بعد از مدتی و با صدور چند اطلاعیه همراه با یکسری موتلفان سیاسی به عمر خودش پایان داد و دوباره سازمان مجاهدین ماند و مناسبات سازمانیاش.
از دیگر نقاط عطفی که در شکلگیری سی خرداد 60 و رفتن بهسوی خشونت نقش بازی میکند خارج شدن آقای طالقانی از صحنه است. شخصیت آقای طالقانی نقشی تعیینکننده و تعدیلکننده داشت. از سویی سپر بلای مجاهدین بود و از آنها در مقابل جریانات آنطرف خط محافظت میکرد؛ جریاناتی که به ربودن فرزند ایشان اقدام میکردند یا جریاناتی که در گوشه و کنار کشور میخواستند با ایجاد بحران سرِ گروههای مخالف سیاسی را هرچه زودتر زیر آب کنند. جریاناتی که شاید به "جمهوری" اسلامی هم اعتقاد چندانی نداشتند و بیشتر یک نوع خلیفهگری مدنظرشان بود. آقای طالقانی در مقابل اینها میایستاد. بهخصوص که نظرات ایشان نزد آیتالله خمینی هم تأثیر داشت و تنها جریانات مقابل نبودند که نقطهنظرات خودشان را به آیتالله خمینی میرساندند. از سوی دیگر آیتالله طالقانی ضمن حفاظت از مجاهدین عامل کنترلکننده و تعدیلکننده آنها نیز بود. از اینرو نقش ویژه و تعدیل کننده ایشان بهعنوان سپر حائل در میان هر دو جریان بسیار حائز اهمیت بود.
خروج آیتالله از صحنه، زمینه را برای درگیری هرچه سریعتر دوطرف مهیا کرد. درگیری که هیچکدام از دو جریان فکر نمیکرد چنین خونبار، پرهزینه و طولانی باشد. هرکدام فکر میکرد قادر خواهد بود دیگری را در کوتاهمدت و با هزینه اندک از صحنه خارج کرده و آنگاه بیخیال و بدون دغدغه به حرکت خود ادامه دهد. تاریخ بیستوچند سال گذشته نشان داد که محاسبه هر دو گروه غلط بود. منافع کلان ملی و تاریخی و حتی اسلامی فدای منافع کوتاهمدت، خصومتها و کوتهبینیهای حزبی و سازمانی گردید.
البته کمی بعد از فوت ناگهانی آیتالله طالقانی حادثه گروگانگیری در سفارت آمریکا پیش آمد. این ماجرا شور و هیجان و فضای دیگری در جامعه بهوجود آورد. مجاهدین با شعارهای خاص خود از حرکت پشتیبانی کردند. پشتیبانی آنها از حرکت و درگیری حاکمیت با دشمن خارجی باعث شد که درگیریهای داخلی در کوتاهمدت تحتالشعاع قرار بگیرد. البته برای گروههای سیاسی غیرمجاهد نظیر گروههای مارکسیستی فضا بهاندازهای که برای مجاهدین باز شد، باز نشد. مجاهدین با همسویی با این حرکت و رفتار معتدلی که در آن ایام در پیش گرفتند توانستند از آن فضا بهره ببرند.
شرکت در انتخابات گوناگون، هم برای مجاهدین یک تجربه برای جمعآوری نیرو بود و هم میتوانست برای حاکمیت یک نقطه مثبت باشد از اینجهت که معترضان و گروههای مخالف میتوانند وارد بازی سیاسی شوند، اما جریانهایی در حاکمیت بودند که نمیخواستند مجاهدین حتی به اندازه یک یا دو کرسی در مجلس، جایی در حاکمیت و زبانی برای گفتن داشته باشند. من این تفکر را در پدیدار شدن تحولاتی که به سی خرداد رسید، مؤثر میدانم. شاهد این بودیم که در گوشه و کنار یک یا دو نفر از چهرههای درجه دو و سه مجاهدین رای مکفی برای نمایندگی مجلس آوردند ولی اعتبارنامههای آنها تصویب نشد و مانع ورود آنها به مجلس شدند. به نظر من اشتباهی که حاکمیت کرد این بود که میدان نداد مجاهدین حتی در حد چند کرسی وارد بازی پارلمانی و دموکراسی بشوند.
از آن سو، اشتباهی که مجاهدین مرتکب شدند این بود که با وجود توصیههای مکرر خودشان به گروههای مارکسیستی دال بر هشدار نسبت به چپروی یا چپنمایی، در مقطعی که خود آنها درگیر میشوند این اصل را به فراموشی میسپارند؛ این اشتباه در شرایط فقدان آیتالله طالقانی روند تحولات را به جایی رساند که روزبهروز بخصوص در سال 1359 شاهد تشدید درگیریها هستیم.
*چشمانداز: قضیه دستگیری سعادتی در تشدید این روند چه تأثیری داشت؟
** در مورد سعادتی مطالب زیادی گفته شده است. میدانید که ما با هم همشهری بودیم. سعادتی از کادرهای عضوگیریشده بعد از سال پنجاه بود. مدتی با هم در بند 2 اوین بودیم. او بعدها بهعنوان نماینده و سخنگوی اصلی مجاهدین همراه با بیانیه 12 مادهای به زندان قصر فرستاده شد. بعد از انقلاب سعادتی در بخشی کار میکرد که مسئول آن موسی خیابانی بود و من هم مدتی در آنجا بودم. این بخش عهدهدار جمعآوری اطلاعات و اسناد و مدارک بود.
میدانید که نقطه اوج همگرایی و نزدیکی سازمان مجاهدین با حاکمیت جدید در روز ملاقات مسعود رجوی و موسی خیابانی با آیتالله خمینی در قم بود، اگر اشتباه نکنم 6 اردیبهشت 1358. پس از شهادتینی که مسعود رجوی مینویسد، آیتالله خمینی، مسعود رجوی و موسی خیابانی را میپذیرد. محمود احمدی و یکی دو نفر دیگر که برای تهیه عکس و گزارش رفته بودند، نیز همراه گروه بودند. در آن روز من در تهران و در دفتر نشریه مجاهد بودم که شنیدم سعادتی دستگیر شده است. درست همان روز ملاقات در قم بود که ماجرای دستگیری سعادتی پیش آمد. یعنی درحالیکه ماکزیمم تقارب و همگرایی در آن ایام بهوجود آمده بود، جریان یا جریاناتی که این تقارب و همگرای را خوش نداشتند، بهشدت فعال شدند. در خاطرات بعضی از آقایان، ازجمله خاطرات آیتالله یزدی(2) که در ایران منتشر شده، میخوانیم که در آن ایام موج سنگینی بهمنظور جلوگیری از این ملاقات و اینکه آیتالله خمینی را به اعلام موضع هرچه صریحتر و علنیتر درمقابل مجاهدین بکشانند، بهراه افتاده بود.
دستگیری سعادتی در روز ملاقات رجوی و خیابانی با آیتالله خمینی، آن روی سکه نزدیکی مجاهدین و حاکمیت به یکدیگر بود؛ تلاشی برای ایجاد افتراق، برای فاصله انداختن و ایجاد زمینههای درگیری فیزیکی و درنهایت نظامی.
من قضیه سعادیت را در یک کلمه خلاصه میکنم، سعادتی به شکلی گروگان حاکمیت میشود درمقابل مجاهدین، یعنی در صورت مسئله مشکلات مجاهدین با حاکمیت "مسئله سعادتی" همیشه بهعنوان "مسئله دوم" درگیریها باقی میماند، استخوانی لای زخم. البته در مقطع دستگیری، ماجرای سعادتی مسئله شماره یک مجاهدین بود اما بعد از راهپیمایی مجاهدین در تهران و بعد از جمله معروف آقای طالقانی که "ماجرای سعادتی جاسوسی نیست و نمیدانم چرا در این مملکت همیشه جاسوس شوروی میگیرند و یکبار جاسوس آمریکا نمیگیرند" سازمان این پرونده را به سطح مسئله دوم تابلوی مشکلات خود با حاکمیت تنزل داد.
*چشمانداز: آقای طالقانی اینرا هم گفته بود که اینها (مجاهدین) غوره نشده مویز شدند.
** بله، در واقع سازمان آن بخش اول را که ایشان گفته بود "ماجرای سعادتی جاسوسی نیست" را نقل کرد ولی اینکه "اینها غوره نشده مویز شدهاند" را نقل نکرد.
سعادتی بدینترتیب در دست جریانی که میخواست از مجاهدین گزک بگیرد و آن را وسیله فشار قرار بدهد باقی ماند. متأسفانه یکی از قربانیان بیگناه ماجرای سی خرداد 60 سعادتی بود. بیگناه بدینخاطر که هیچ نقشی در ماجرای سی خرداد نداشت. بهخصوص با آن وصیتنامه که بهنظر من هم مضمون و هم محتوای آن با نظرات سعادتی میخواند ...
*چشمانداز: ما دستخط سعادتی را میشناختیم، وصیتنامه دستخط خودش بود.
** در سازمان اظهار شد که دستخط سعادتی جعل شده، اما در هر صورت اگر این وصیتنامه را مبنا بگیریم میبینیم که او نقشی در ماجرای سی خرداد نداشت. نقطهنظرات سعادتی را من از پیش میشناختم و موضعگیریهای او نشاندهنده درستی قضیه است. ولی شما میبینید در خود ماجرای سعادتی امروزه بسیاری رازهای سربهمهر آن ایام باز شده، سعادتی که توسط دادگاه به ده سال زندان محکوم شده بود بلافاصله پس از سی خرداد به بهانه واهی ترور کچویی، توسط لاجوردی اعدام میشود. این چیزی است که دیگر امروزه راز سربهمهری نیست و بسیاری از کسانی که خودشان از نزدیک شاهد بودند میگویند که لاجوردی ارتباطات زندان را قطع میکند تا کسی نتواند جلوی اعدام سعادتی را بگیرد. درحالیکه مرحوم رجایی و خیلیهای دیگر مخالف این کار بودند ولی او ارتباطات را قطع میکند و اینکار را انجام میدهد.
ازقضا چنین برخوردهایی نتیجه معکوس بهبار میآورد؛ یعنی اگر فرض را بر این بگیریم که نقطهنظرات سعادتی مخالف خطمشی بهوجود آمده در سی خرداد است، وقتیکه او توسط لاجوردی به آن وضعیت اعدام میشود، دیگر در فضای هیجانات بهوجود آمده و تحولات سریعی که صورت میگیرد نهتنها گوشی برای شنیدن حرفهای سعادتی مهیا نیست که بهراحتی میشود گفت که وصیتنامهاش مجعول و قلابی است چرا که زمینه برای شنیدن اینگونه تحلیلها آمادگی بیشتری دارد.
اینجاست که دوباره داستان "سیکل معیوب" را یادآوری میکنم که چگونه افراطگری راست، افراطگری چپ را تشویق و تغذیه میکند و یکی از موارد برجسته آن همین ماجرای سعادتی است.
صحبتهایمان را تا اینجا جمعبندی کنیم؛ سازمان مجاهدین که از زمان پیدایشش بهخاطر نظرات جدید و رادیکال و نیز بهخاطر جانبازیها و فداکاریهای افرادش در صحنه سیاسی- اجتماعی ایران و بویژه در میان نیروهای مذهبی و حتی شماری از روحانیون، اقتدار و اعتبار ویژهای کسب کرده بود، بعد از ماجرای تغییر ایدئولوژی سال 54 و تصفیه خونین درونی، بهشدت اعتبار و اقتدار یعنی هژمونی خود بر نیروهای مذهبی را از دست داد. در این ایام مجاهدین با دو موج مخالف یکی مارکسیستی و دیگری مذهبی روبهرو میشوند.
بعد از گذراندن مرحله مبارزه سیاسی با جریانات مارکسیستی، درگیر مبارزه با جریانات مذهبی سنتی شدند. مجاهدین در مبارزه با این دو جریان و بهمنظور حفظ موجودیت خویش به افزایش استحکام تشکیلاتی و اقتدار رهبری و بهطور مشخص رهبری مسعود رجوی متوسل شدند.
یعنی بیماریهای که براساس آن سازمان در سال 54 ضربه میخورد (اقتدار و استبداد تشکیلاتی و فعال مایشاء بودن مرکزیت) اینبار در شکلی دیگر بازتولید میشود.
با باز شدن درهای زندان مرکزیت مقتدر که همه کارهای خودش را تئوریزه کرده وارد صحنه اجتماعی شد. سازمان به شکل "سازمانی" باقی ماند و مناسبات دموکراتیزه نشد.
از سوی دیگر جریانات موسوم به راست و محافظهکار که تا دیروز در زندان "راست ارتجاعی" قلمداد میشدند بخشی از حاکمیت را تشکیل دادند. همین بخش از حاکمیت بیشتر متمایل به آغاز درگیری بود. مجاهدین در سالهای اول و دوم پس از پیروزی انقلاب- بهنظر من تا اواخر 1358 درایت نسبی به خرج داده و از درگیر شدن پرهیز کردند.
بهمن 58 و در زمانی که مجاهدین حضوری حتی نمادین، در حد یک یا دو کرسی در مجلس ندارند و در شرایطی که بدنه تشکیلاتیشان بهشدت متورم و بزرگ شده است؛ مصادف میشود با کشته شدن یکی از هواداران سازمان به نام عباس عُمانی درحین پخش پوستر و پلاکاردهای تبلیغاتی (5 بهمن 1358).
به این مناسبت و نیز سالگرد شهادت احمد رضائی اولین شهید سازمان در زمان شاه، سخنرانیای توسط مسعود رجوی در دانشگاه تهران برگزار میشود، باعنوان "آینده انقلاب". در این سخنرانی رجوی اشتباهی بزرگ مرتکب شده، کشته شدن عباس عمانی را با کشته شدن احمد رضایی مقایسه کرده و همطراز میداند. سوای غلط بودن این تحلیل که خود رجوی بارها در مورد آن به دیگران هشدار داده بود، کشته شدن مظلومانه عباس عمانی، موجهایی از تظاهرات مجاهدین و در پی آن باز هم کشته شدن تنی چند از هواداران و اعضای سازمان را بهدنبال آورد. موجهایی پیدرپی تا سرانجام به 30 خرداد 60 انجامید. از اینرو بهمن 58، پایان یک مرحله و آغاز مرحلهای دیگر است.
*چشمانداز: متشکرم و امیدوارم که این گفتوگو برای بازشکافی و ریشهیابی دقیقتر موضوع و پاسخ به پرسشهای فراوان دیگر ادامه یابد.