تاریخ انتشار : ۳۱ شهريور ۱۳۸۷ - ۰۸:۵۲  ، 
کد خبر : ۴۷۵۶۴
مارتین لوترکینگ در برابر نظم نوین جهانی

یک مسیح سیاه


جونیوس ریکاردو ستانتون / ترجمه دانیال شاه­زمانیان

همان نژادپرستی و حرص و تکبری که ایالات متحده را واداشت تا عصای سلطنت را از فرانسه بگیرد و برای حفظ وبای کشنده استعمار اروپایی تحت لوای توقف جهانی شدن کمونیسم به ویتنام برود، همان هم دستگاه امپریالیستی آمریکا را سوق می‌دهد تا به نام جنگ ساختگی عالم‌گیر برضد تروریسم، هائیتی، عراق و افغانستان را اشغال کند، در آنجا اختناق ایجاد کند، بمب بریزد، غارت کند و بکشد. بشر مخلوق عادت است. ما تمایل داریم که کارهای مشابه را بارها و بارها انجام دهیم. پس جای تعجب نیست که پس از 40 سال باز هم صنایع افسار گسیخته نظامی، خون آمریکا را بریزند، ثروت آمریکا را حیف و میل کنند و نفوذ وضعیت پلیسی در داخل کشور را افزایش دهند.

«... و اگر کسی تقلا کند تا از مدافعان خشونت حرف بکشد که چه عملی کارساز است، جواب‌های‌شان به طور نخ‌نمایی غیر منطقی خواهد بود. گاهی آنها از براندازی دولت و حکومت‌های محلی نژادپرست حرف می‌زنند و از جنگ چریکی سخن می‌گویند. آنها قادر نیستند بفهمند که تا وقتی حکومت کنترل موثر بر نیروهای مسلح و وفاداری آنها را از دست نداده، هیچ انقلاب داخلی هرگز با استفاده از خشونت در برانداختن آن حکومت موفق نشده. هر انسان عاقلی می‌داند که این مورد هیچ‌وقت در ایالات متحده اتفاق نمی‌افتد. در وضعیتی خشونت‌بار و نژادپرستانه، پلیس محلی، سربازان ایالتی، گارد ملی و حتی ارتش گوش به زنگ همه و همه در دست ساختار قدرتی است که همه‌شان سفید هستند.

به علاوه، اگر اصلا نمونه‌ای وجود داشته باشد فقط یکی، دو انقلاب خشونت‌بار به موفقیت رسید آن هم به خاطر این بود که اقلیت خشن از حمایت و هم‌دلی اکثریت بی‌مقاومت برخوردار بودند. تنها معدودی از کوبایی‌ها در کنار کاسترو و میان تپه‌ها می‌جنگیدند؛ با این همه اگر ناخشنودی اکثریت عام مردم کوبا با کاسترو همراه نشده بود هیچ‌وقت نمی‌توانست رژیم باتیستا را سرنگون کند. معلوم است که انقلاب خشونت‌آمیز به نفع سیاهان آمریکا مورد حمایت و هم‌دلی جمعیت سفید آمریکا یا حتی بخشی از خود سیاه‌ها هم نیست. الان وقت خیالات رمانتیک و بحث‌های پوچ فلسفی در مورد آزادی نیست. الان وقت عمل است. چیزی که لازم داریم راهبرد تغییر است، برنامه‌ای ماهرانه که هرچه سریع‌تر سیاهان را به جریان اصلی زندگی آمریکا باز گرداند. تا اینجا، این هدف فقط و فقط از جانب این جنبش خشونت‌گریز عرضه شده. اگر این را به رسمیت نشناسیم با راه‌حل‌هایی مواجه خواهیم شد که چاره کار نیستند، پاسخ‌هایی که جوابی در خود ندارند و توضیحاتی که توضیحی نمی‌دهند.» (مارتین لوترکینگ در سخنرانی «ما از اینجا کجا می‌رویم؟»)

مارتین لوترکینگ کشته شد چون جرأت به مبارزه طلبیدن وضع موجود را داشت و کارگرهای آبجوخور را مجبور کرد تا بفهمند که چطور نظام ایالات متحده مسئول بیشتر رنج‌های دنیاست. او به عنصر نامطلوبی تبدیل شد که خواستار بازسازی و توزیع مجدد ثروت در آمریکا بود. گرچه نخبگان آمریکایی می‌ترسیدند که کینگ کمونیست باشد، اما او کمونیست نبود.

کینگ می‌دانست که کمونیسم یک ایدئولوژی ورشکسته است و این را به صراحت می‌گفت: «من از کمونیسم حرف نمی‌زنم. مقصود من چیزی فراتر از کمونیسم است. الهام قلبی من از کارل مارکس نیست؛ الهام قلبی من از انگلس نیست؛ الهام من از تروتسکی نیست؛ الهام من از لنین نیست. بله، من مانیفست کمونیست و کتاب سرمایه را خیلی وقت پیش خوانده بودم، و فهمیدم که شاید مارکس به اندازه کافی از هگل تبعیت نکرده. او دیالکتیک هگل را گرفت ولی ایده‌آلیسم و روح‌گرایی‌اش را ول کرد و به راه فیلسوفی آلمانی به نام فوئرباخ رفت؛ ماتریالیسم او را گرفت و با آن دستگاه «ماتریالیسم دیالکتیک» را سرهم کرد. من باید این را رد کنم. چیزی که من امروز صبح به شما می‌گویم این است که کمونیسم فراموش کرده که زندگی انفرادی است. سرمایه‌داری فراموش کرده که زندگی اجتماعی است. و پادشاهی برادری نه در تز کمونیسم پیدا می‌شود و نه در آنتی‌تز سرمایه‌داری چون خودش سنتزی عالی‌تر است. در سنتز عالی‌تری پیدا می‌شود که حقایق هر دو را با هم ترکیب می‌کند. حالا، وقتی من از به سوال کشیدن همه جامعه حرف می‌زنم، منظورم این است که نهایتا خواهیم فهمید که مسئله نژادپرستی، مسئله استثمار اقتصادی و مسئله جنگ همه به هم گره خورده‌اند. این اشرار سه‌گانه با هم مرتبط‌اند.»

کینگ با فصاحت و بلاغت همه را به بازسازی ریشه‌ای جامعه آمریکایی و بازنگری در مفاهیم ثروت، عدالت و برادری دعوت می‌کرد. او عمل‌اش را پشت کلمات می‌گذاشت و بیشتر خود را تنها می‌یافت؛ از او بد تعبیر می‌کردند با این حال زیر حملات بی‌محابای سفیدها و سیاه‌های دستمال به سر با جنگ ویتنام مخالفت می‌کرد؛ با نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی در داخل کشور مخالفت می‌کرد و امراض روحی و روانی شایع در آمریکا را به مبارزه می‌طلبید. به همین خاطر کشته شد. اما، صبر کنید، طنز اصلی اینجاست که نخبگان حاکم بازسازی ریشه‌ای جامعه آمریکا و بازتوزیع قطعی ثروت را برنامه‌ریزی و اجرا کردند. فقط برنامه‌های آنها ثروت را از جیب ما به جیب آنها می‌ریخت. این همین چیزی است که در جهانی شدن، جنگ ساختگی برضد تروریسم و دود کردن اقتصاد فعلی رخ می‌دهد. وقتی کارگرهای آبجوخور در سال 2008 خانه‌ها و پس‌اندازها و حقوق اساسی‌شان را از دست می‌دهند، همان نیروهایی که از جنگ ویتنام و آپارتاید آمریکایی در سال 1968 فایده بردند، مثل موش‌های چاق و چله برنده می‌شوند؛ آنها مشغول ساختن ساز و برگی هستند تا بر سر کودکان دنیا بمب بریزند، میلیون‌ها نفر را در آمریکا حبس کنند و آمریکایی‌ها را به نام جنگ با تروریسم بترسانند.

صنایع نظامی با همکاری اف.بی‌.ای و سیا می‌خواستند کینگ را «خنثی کنند» (واژه‌ای که برای قتل به کار می‌برند) چون او را همان‌طور که جان ادگارهوور، رئیس فاشیست اف.بی.آی، می‌گفت مثل یک «مسیح سیاه» بالقوه می‌دیدند. مارتین لوترکینگ افراطی شده‌ای که در 4 آوریل 1968 کشته شد همان کینگ سخنرانی «من یک آرزو دارم» نبود. به رغم این حقیقت که شروع سخنرانی «من یک آرزو دارم» کیفرخواستی سوزناک برای ناکامی آمریکا در وفاداری به مرام و وعده خود بود، هنوز هم جهاز دماغی‌اش داشت کار می‌کرد. کینگ جلوتر از زمان خود می‌رفت. او مثل آدم‌های بزدلی نبود که کسانی را که سهوا به او بر چسب می‌زدند بفروشد. کینگ مثل مالکوم ایکس رابطه میان امپریالیسم اروپایی، نژادپرستی و استثمار جهانی را می‌فهمید، کینگ هم مخالف نظم نوین جهانی بود. او با هوشیاری از خشونت امتناع کرد زیرا می‌دانست ما به حمله‌ای بهتر از حریف می‌بریم و به علاوه سلاح و توشه کافی هم نداریم. برنامه او این بود که آمریکا را از طریق تحریم اقتصادی و نافرمانی مدنی در اختیار بگیرد. برنامه مبارزاتی مردم فقیر، کار و بار هر روزه آمریکا را دست‌پاچه و تحقیر می‌کرد و به هم می‌ریخت. نخبگان حاکم تحمل این را نداشتند. پس او را کشتند.

مرگ کینگ به مبارزه برضد نظم نوین فاشیستی جهان لطمه‌ای اساسی وارد کرد. فرمانده مُرد اما راهبرد او هنوز هم کار می‌کند. در حقیقت این یک راه مطمئن برای پیروزی است؛ برای اجبار به تغییر اهرم اقتصاد را به کار ببر. فتنه‌انگیزترین کاری که ما می‌توانیم بکنیم همین است، پول‌مان را خرج نظامی که به ما ظلم می‌کند نکنیم! با اینکه مدیریت بوش بسیار فاسد است اما اینها نمی‌توانند به این دلیل که ما به نظامی که به ما ظلم می‌کند پول نپرداخته‌ایم همه ما را به زندان بیندازند یا به بازداشتگاه اسرا یا اردوگاه‌های کار ارتش آمریکا بفرستند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات