در فرانسه در ماه مه 1968 این شعار سیاسی در بین چپگرایان رایج شد که «بهتر است با سارتر غلط بیندیشیم تا با آرون درست!» به نظر میرسد این جمله اوج تعصبگرایی را به شکل عینی در رویارویی با حقیقت نشان میدهد.
ژان پل سارتر (1980-1905) و ریمون آرون (1983-1905) دو همکلاسی و دو متفکر هم عصر فرانسوی که یکی (سارتر) منتقد وضع موجود بود و آن دیگری (آرون) مدافع آن. آرون استاد کرسی جامعه شناسی دانشگاه سوربن و سپس استاد در کولژدوفرانس بود و سارتر رمان نویس،منتقد ادبی و فیلسوفی اگزیستانسیالیست. احتمالا هر یک از آن دو، درستی – نادرستی در اندیشه خود داشتند و هیچ یک از این لحاظ، مطلق نبودند. اما تعصب میتوانست هم عصران آنان از ارزیابی واقعبینانه اندیشه هر یک را محروم کند و جمله مطلع مقاله نشان آن تعصب است.
اینک بپردازیم به وضعیت خودمان: ما میخواهیم از متفکران خود بیاموزیم و هر کس که سخنی به حق میگوید و نتیجهگیریای منطقی میکند آن را پذیرا باشیم و نمیخواهمیم بگوییم «اگر با سروش غلط بیندیشیم بهتر از آن است که با نصر درست بیندیشیم». در پیش گرفتن چنین رویهای، در واقع اوج لجاجت در برابر پذیرش حقیقت است که نه مقبولیت دارد و نه مشروعیت.
پرسش این است که چرا هنوز «عقلانیت انتقادی» ما، که روشنفکران ما مدعی آن هستند، نتوانسته است «ادبیات انتقادی»، فارغ از خشونت بیافریند؟
چرا هنوز بسیاری از دانشمندان و متفکران و روشنفکران ما هنگامی که رودرروییای در باب اندیشه صورت میگیرد، اختیار از کف میدهند و برای در هم شکستن شخصیت رقیب، چشم بر هم مینهند و در حق یکدیگر الفاظ نامناسب به کار میبرند، افشاگری میکنند و حوزه خصوصی یکدیگر را نشانه میروند تا با تحقیر طرف مقابل، قوت اندیشهاش را فرو کاهند؟
دکتر سروش سالهاست بر این مرام پای فشرده که در دام مغالطه نقد «اندیشمند» به جای نقد «اندیشه» فرو نغلتیم و انگیزه را به جای اندیشه نگیریم. اما خودش به جای پرداختن به واکاوی اندیشههای دکتر نصر و ارزیابی آنها به تصویرسازی از شخصیت وی دست میزند تا او را از میدان به در کند.
سروش هنگام نقد اندیشه طرف مقابل، او را «ناآزموده»، «توهمگرا» مینامد. با این نحوه نقد کردن، چیزی نه به اندیشمند طرف مقابلمان آموختهایم و نه به ناظران این نقد.
سروش میگوید:... «هنوز هم پارهای از ناآزمودگان و سنتگرایان میپدارند فلسفه اسلامی، اشرف و اصلح فلسفههای موجود است...» (شرق 29/5/85). از فیلسوفی که همواره یکی از آموزههایش به جامعه ایرانی آن بوده است که فلسفیدن را نباید با اخلاق، خلط کرد، انتظار نمیرفت که در پرداختن به موضوع «فهم تجربه اسلام در دوران مدرن» و پاسخ منطقی دادن به طرف مقابل، سخنی گوید که نه شایسته مقام علمی اوست و نه شایسته مقام علمی طرف مقابلش.
سروش میگوید: «برخلاف پندار و کوشش سنتگرایان که رجعتی خام و ناممکن به گذشته را خواستارند و البته آن را با جامهای از الفاظ پرطمطراق میپوشانند و سرحلقه آنان روزگاری در دفتر فرح پهلوی با تلسکوپ اشراق به دنبال امر قدسی در آسمان حکمت خالده میگشت...» (شرق 29/5/85) از سروش انتظار میرود که خود در رد و اثبات یک موضوع اولاً – فیلسوفی کند و ثانیاً – از «هستهای تاریخی»، «بایدها و نبایدهای اخلاقی» را برای ارزیابی یک نظریه استخراج نکنند و ثالثاً – خود نیز در دام بهرهگیری از الفاظ پرطمطراق و جامعهپوشی برای کلمات فرو نغلتد. به راستی، «دفتر فرح پهلوی» و «تلسکوپ اشراق» و یا «پا گذاشتن به میدان آوازهجویی» چه قوت منطقیای برای رد «ایده جستوجوی امر قدسی» در «حکمت خالده» دارد؟ ممکن است از «قوت اخلاقی» برای ناموجه ساختن چهره اندیشهورز برخوردار باشد، اما مطمئناً از قوت منطقی برخوردار نیست و برای زایش نتیجهای از جنس اندیشه عقیم خواهد بود!
خوانندگان معمولی دکتر سروش که از فلسفه قدیم و جدید به اندازه ایشان اطلاعی ندارند، از دید روششناسی و فلسفه تحلیلی به آن مینگرند و توقع «وضوح مفهومی» به معنای ویتگنشتاینی آن را دارند.
سروش میپرسد «فعال کردن فلسفه قدیم که پیدا نیست چه معنا و چه مبنا و روش و فایدهای دارد؟» و سپس پاسخ میدهد: «اینها همه الفاظ تهی و عبارات نیندیشیدهای است...» (شرق 29/5/85) آیا منظور باز تعریف سنتگرایان کنونی از فلسفه قدیم است که او این مجموعه معارف را الفاظ تهی و عباراتی نیندیشیده تلقی میکنند و یا منظور خود فلسفه قدیم است که چنین مشخصهای دارد؟ یا منظور خود این ادعا است؟
در هر صورت خواننده، این سنت قدیم فیلسوفان به یاد میآورد که برای رد فلسفه نیز باید فیلسوفی کرد. این که اینها همه الفاظ تهی و عباراتی نیندیشیده است. فیلسوفی کردن نیست.
به فرض، اگر ثابت شد که همه آنها الفاظ پرند (تهی نیستند) و عباراتی اندیشیدهاند و (نه نیندیشیده) آیا در این صورت نمیتوان آنها را به طور منطقی رد کرد؟ و به عبارتی دیگر آیا فقط هنگامی میتوانیم یک ایده و یا یک سنت فکری را رد کنیم که بتوانیم ثابت کنیم که دو مشخصه دارند: 1- الفاظ آن تهیاند. 2- عبارات آن نیندیشیدهاند؟
مطمئنا هم عالمان و هم فیلسوفان که نظریه و افکارشان یا رد و یا تعدیل شده است، اغلب با قوت فک به ابراز نظر پرداختهاند اما ممکن است غلط اندیشیده باشند اما از نیندیشیدن، اندیشهای متولد نمیشود.
شاید بتوان دیدگاه اصلی دکتر نصر در باب دنیای مدرن و دین را با چند اصطلاح اساسی که وی فراوان از آن بهره میبد بهتر فهم کرد. این اصطلاحات عبارتند از: امر قدسی، سنت، حکمت جاودان، دنیای مدرن، عقل کلی و عقل جزیی. از دیدگاه دکتر نصر «انسان هزاران سال بود که مطابق با فرمان سنت زندگی میکرد. اما در حدود پنج قرن است که در عرب اتفاق دیگر رخ داده است. دوره رنسانس نشانه آغاز فرآیند دنیوی سازی مفرط معرفت و انسان بود. در این دوره، خود از منشأ وجودیش که عقل کلی و وحی بود جدا شد. حکمت باستان که براساس اصل قدسیسازی عقل کلی بنا گذاره شده بود به آرامی از سنت زنده غرب یعنی مسیحیت جدا شد. سنت به معنای حقایق یا اصولی است که دارای منشأ وجودیش که عقل کلی و وحی بود جدا شد. حکمت باستان که براساس اصل قدسی سازی عقل کلی بنا گذارده شده بود به آرامی از سنت زنده غرب یعنی مسیحیت جدا شد. سنت به معنای حقایق یا اصولی است که دارای منشا الهی بوده و بر بشر و در واقع بر کل قلمرو کیهانی وحی و الهام شده است. زیستن در جهان سنتی یعنی تنفس در جهانی که در آن آدمی به حقیقتی فراتر از خودش متصل است و اصول و حقایق را از آن دریافت میکند.»
(اقتباس از کتاب معرفت و امر قدسی: دکتر نصر)
از طرف دیگر دکتر نصر اصولا با روایتهای مدرن از دین مخالف است فقط به این دلیل که مخالف سنت است. نتیجه آن میشود که هر چیزی که ضد سنت است باطل است. اگر چنین قطعیتی در ابراز صحت و سقم یک نظریه وجود ار باید آن نظریه تماما شفاف باشد و جزئیاتش به خوبی تعریف شود. دکتر نصر حتی انسان مدرن را در ضدیت ب سنت تعریف میکند: «انسان مدرن، افکارش پر از مفاهیم ضد سنت و اعمالش خالی از امر قدسی است.» (شرق 25/5/85)
از جناب دکتر نصر انتظار میرود از آنجا که سخت پیرو سنت است همچون الگوهای سنتی فکریای که به آن علاقهمند است از خود، نرمش برای یک گفتوگوی ثمربخش با رعایت موازین اخلاقی را نشان دهد و با پرهیز از اتهام بییخبری به دیگران برای آنان نیز همچون خود، خردمندی و قوه تمییز قایل شود. از این نوع الگوهای سنتی مورد علاقه دکتر نصر میتوان به نشست و گفتوگوی بوعلیسینا و ابوسعید ابوالخیر نام برد که هر یک دیگری را در کمال انصاف توصیف کرد و با گفتوگوی ابوریحان بیرونی و بوعلی سینا.
سنتگرایان باید آن بخش از عناصر متشکله سنت را که مقوم و توجیهکننده انواع نابرابریهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی است از آن جدا و روشن کنند و امر قدسی و معرفت قدسی و حکمت خالده را فقط در روایت خوشایند و آرامش بخش از گذشتگان به ویژه بزرگان معرفت، جستوجو نکنند، بلکه باید آن را در تاریخ عینی زندگی مردم کوچه و بازار نیز ببینند و بکاوند. در واقع نگرش بدین شکل به سنت، نگرشی «نخبه گرایانه» است که در آن مردم عادی کم و بیش کنار گذاشته شدهاند.
برخی روشنفکران جامعه ما سالهاست تکرار میکنند که جامعه ما به دلایل تاریخی، فرهنگی و شاید عوامل دیگر آمادگی ابراز خشونت را دارد. اما شگفت این جاست که همانان با یکدیگر به گونهای سخن میگویند و یکدیگر را به گونهای خطاب میکنند که به نوعی از خشونت دامن میزنند.
روشنفکران باید با تامل در مسئولیت خود به عنوان متفکر و منتقد (چه درباره جامعه خود و چه درباره دنیای مدرن) راه و رسم گفتوگوی منطقی فارغ از جدال برد – باخت را تعلیم دهند.
مخاطبان ایرانی به متفکرانی دلخوش کردهاند و امید بستهاند که «دغدغهای استعلایی» جهت رویارویی با پدیدهای مهم به نام «دنیای مدرن» و تنظیم رابطه آن با «دنیای سنتی» به ویژه «دین» را دارند.