ابوالفضل شکوری
چنانکه همه میدانیم پس از فرمانروایی چهار خلیفه نخستین، مسلمانان با امام حسن(ع) به خلافت بیعت کردند ولی شرایط ویژه فضای سیاسی و اجتماعی موجب انتقال آن به معاویه فرزند ابوسفیان شد که او و اعضای خانوادهاش از نومسلمانان و یا به عبارت بهتر از «طلقا» بودند، یعنی پس از فتح مکه اظهار اسلام کردند که حقشان «اسارت» بود ولی رسول خدا(ص) بر آنان منت گذاشته و فرمود: «انتم الطلقاء». شما آزادید! پس از انتقال فرمانروایی جهان اسلام به معاویه، نظام خلافت تبدیل به نظام پادشاهی و سلطنت شد بدون آنکه اسم آن عوض شده باشد.
بنیامیه از معاویه تا مروان حمار آخرین خلیفه اموی حدود یکصد و اندی سال حکومت استبدادی نمودند، تا اینکه در سال 132 هجری ابوالعباس احمد سفاح از خاندان بنیعباس طی شورشی از خراسان و عراق، جای او را گرفت. در زمان انحطاط و زوال حکومت امویان، مردم نظرشان به علویان بود که یکی از آنان به عنوان فرزندان پیامبر اسلام رهبری و خلافت را بر عهده بگیرند، بنیعباس با سوءاستفاده از شرایط مردم را نه به نام یک فرد مشخص از آل محمد(ص) بلکه به سوی «فردی مورد رضایت از آل محمد(ص)» دعوت نموده و در شرایط بحرانی انتقال قدرت برای خودشان در کوفه از مردم بیعت گرفته و پس از کشتار بنیامیه، آزار و شکنجه و حبس علویان را که مصداق واقعی و منحصر به فرد آل محمد بودند، در پیش گرفتند.
به گونهای که امام موسی کاظم(ع) سالهای طولانی در زندان هارونالرشید به سر برده و در نهایت نیز در همان زندان به شهادت رسید. در این سالها مردم مسلمان به خود آمده و متوجه تزویر بنیعباس گردیدند. گرد هم آمدن چند مساله موجب پیدایش و شدت گرفتن بحران مشروعیت در حکومت عباسیان به ویژه در دوره فرزند کوچکتر هارون، یعنی «مأمون» گردید که باعث نگرانی آنان شده و سبب گردید تا درصدد حل آن بحران برآیند. عمده آن شرایط ویژه و مسائل بحرانآفرین از این قرار بودند:
1- مورد آزار، تعقیب و قتل و شکنجه قرار گرفتن علویان که مردم آنان را به عنوان فرزندان پیامبر خود بسیار دوست میداشتند، به ویژه امام موسیبن جعفر(ع).
2- کشته شدن ابومسلم خراسانی و برخی دیگر از خراسانیان به دست دومین خلیفه عباسی منصور و برمکیان ایرانی و تودهگرا در مرحله بعدی توسط هارون.
3- طبقاتی شدن جامعه و انباشت سرمایه و ثروت در دست اقلیتی از افراد و قبایل که به شیوههای مختلف به دستگاه خلافت نزدیک شده بودند همزمان با فقر اکثریت مردم.
4- پیدایش گروههایی از نخبگان فکری که بعد از نهضت ترجمه و آشنایی جوامع اسلامی با «دانشهای اوایل» که از یونان، هند، ایران و اقوام دیگر ترجمه شده بود و حکومت مأمون با همه رفتارهای غیر انسدادی که در پیش گرفته بود از تعامل صحیح با آنان عاجز بود و نمیتوانست پاسخگویشان باشد.
در چنین شرایطی بحرانیای بود که مأمون با مشورت یاران ویژه خود تصمیم گرفت از امام علیبن موسی الرضا(ع) دعوت به همکاری در حکومت خود نماید تا شاید از این طریق بر بحران مشروعیت پیش آمده غلبه نماید. امام، در آن زمان ساکن شهر مدینه در حجاز بود و مأمون نیز در مقر جدید خلافت در خراسان یعنی شهر «مرو» مقیم بود. مأمون دستور داد امام رضا(ع) به طور حتم باید از مدینه به مرو بیاید و در اثر اجبار این کار صورت گرفت. آن حضرت تا بغداد و بصره از راه زمینی تشریف آوردند.
از بصره تا خرمشهر (محمره قدیم) نیز با کشتی طی طریق نمودند. از خرمشهر به اهواز و سپس از راه اراک قم، ری و نیشابور رهسپار خراسان شده و در 10 ماه شوال 201 هجری به مرو رسیدند. شگفت آنکه امام رضا در این سفر هیچ کس از اعضای خانواده و یاران نزدیک خود را به همراه نیاورد. در مسیر راه در شهرهای مختلف نیز توقف نموده و با مردم دیدار میکردند و مورد استقبال شکوهمند مردم قرار میگرفتند.
از جمله در نیشابور که هزاران نفر از نفوس به پیشوای امام آمده بودند و طبق گزارش مورخان حدود 20 هزار نفر آدم قلم به دست بیانات آن حضرت را مینوشتند. امام رضا(ع) در همانجا بود که حدیث معروف به سلسله الذهب (حدیث زنجیره سند طلایی) را درباره توحید و امامت از رسول خدا(ص) روایت کردند. در مرو، مأمون به امام رضا(ع) تفهیم نمود که پذیرش منصب ولایت عهدی وی گریزناپذیر و اجباری است.
امام، برای اینکه نقشه وی را نقش بر آب نموده و سحرش را باطل نماید با شروط و قیود بسیار سختی آن را پذیرفت تا مأمون نتواند برنامههای ناعادلانه حکومت خود را به نام آن حضرت رقم زده و او را در افکار و انظار عمومی «شریک» خود معرفی نماید و بدینوسیله با جلب رضایت عامه مردم بر بحرانها فائق آید. در رأس شروط امام (ع) این بود که تا مأمون زنده است در هیچ کاری دخالت نداشته باشد، و لذا آن حضرت به مأمون فرمود: «اگر ناچار باید این پیشنهاد را بپذیرم، مشروط به این است که در هیچ امری از امور مربوط به حکومت، قضا، فتوی، عزل و نصب شرکت و دخالتی نداشته باشم.»
مأمون این شرط را پذیرفت و در ماه رمضان سال 201 هجری مردم و مسئولان حکومتی اعم از لشکری و کشوری با آن حضرت به ولایت عهدی بیعت کردند. امام رضا(ع) همچنان در حاشیه امور قرار داشت و هیچ گونه دخالتی نیم کرد تا اینکه در عید فطر ماه رمضان سال 202 هجری مأمون به آن حضرت تکلیف نمود که نماز عید فطر را با مردم اقامه نماید. ابتدا آن حضرت نپذیرفت، مأمون مکرر اصرار ورزید و تاکید نمود که اقامه نماز جزو امور اجرایی و حکومتی نیست. امام (ع) فرمودند: در این صورت با یک شرط من اقامه آن را میپذیرم و آن اینکه نماز عید را همان گونه که رسول خدا(ص) بر پا می داشت اقامه نمایم. پذیرفته شد.
حضرت رضا(ع) پیراهن سفید و سادهای که از پنبه بافته شده بود بر تن کرد و عمامه سفیدی بر سر گذاشت که دو سر آن از پشت سر و سینهاش آویخته شده بود، با پای برهنه الله اکبر گویان به سوی مصلی راه افتاد، فرماندهان و مسئولان نیز به آن حضرت تقلید نموده و با آن شیوه به راه افتاده و اسبان خود را به دست همراهانشان سپردند. اینجا بود که هالهای از تقدس و معنویت و شکوهی از ایمان راستین به نمایش درآمد و روحها دگرگون شد و جانها به پرواز درآمدند. همگان برای نخستین بار معنای واقعی «نماز عید» را درک نموده و به ژرفای آن راه مییافتند و قرار بود که امام رضا(ع) با همین وضعیت نماز را بخواند و دو خطبه آن را نیز ایراد نماید.
معلوم نبود که این نماز با آن دو خطبه موجب چه تحول معنوی و روحی بزرگی در مردم میشد؟
در اینجا بود که جاسوسان مأمون آن را همچون یک انقلاب تصور نموده و به سرعت خبرش را به مأمون منتقل نمودند. مأمون طی پیغامی سریع با این مضمون به امام گفتند از اقامه نماز عید منصرف شوند: «این کار که به این ترتیب ادامه مییابد موجب ناراحتی و زحمت و خستگی شما خواهد شد. بنابراین شما بیش از این خود را به زحمت میندازید، دیگری آن را اقامه خواهد نمود!» امام رضا(ع) از نیمه راه برگشت ولی برای مردم این نتیجه فراهم آمد و دانستند که امام رضا(ع) حتی در حد اقامه یک نماز نیز با حکومت مأمونی مشارکت ندارد و مأمون و مأمونیان به هیچ وجه وجود او را تحمل نمی کنند و مساله تحمیل ولایت عهدی فریبی بیش نیست.
از آن حادثه حدود یک سال گذشت که امام (ع) در سال 203 به دستور مأمون مسموم گردیده و به شهادت رسید و بدین ترتیب ولایت عهدی و شهادت وی «باطلالسحر» دسیسههای عباسیان گردید و بحران مشروعیت همچنان به قوت خود باقی ماند. تولد آن حضرت روز یازدهم ذیقعده سال 148 هجری قمری بود و پس از شهادت پدر بزرگوارش امام کاظم(ع) حدود 20 سال امامت کرد که 5 سال آن مصادف با ایام خلافت مأمون بود. امام رضا(ع) در سرزمین طوس به شهادت رسید و در همانجا جنازهاش به خاک سپرده شد، مردم آنجا را «مشهد» محل شهادت، نامیده و پناهگاه و مأمن خود قرار دادند، بدین وسیله به تدریج آن نقطه تبدیل به شهر بزرگ «مشهد» امروزی گردید که نور چشم ایران است.