تاریخ انتشار : ۰۶ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۹:۴۵  ، 
کد خبر : ۴۷۹۲۱

به یاد فرزین عزیز


دکتر غلامعلی حداد عادل
خبر تلخ بود. گفتند آقای فرزین که همه ساله برای خدمت به حجاج همراه با بعثه به حج می رفته در مدینه به علت سکته مغزی در گذشته است. دلم مالامال اندوه شد. به خاطرم گذشت که مختصری درباره او بنویسم و حق دوستی سی ساله را به جای آرم، اما با خود می گفتم کسانی که فرزین را بیشتر از تو و پیشتر از تو می شناسند بسیارند، خوب است آنها چیزی بگویند و بنویسند. سرانجام به این نتیجه رسیدم که به وظیفه خود عمل کنم، لابد دیگران هم به وظیفه خود عمل خواهند کرد.
برادر عزیز و از دست رفته، علی فرزین را از سال های قبل از پیروزی انقلاب می شناختم. در آن سالها او در لندن مشغول تحصیل بود. جوانی بود متدین و با ایمان، سختکوش و انقلابی، که در جمع دانشجویان متدین انگلستان، در کنار تنی چند از دوستان همراه و همفکر خود، مدیریتی موثر داشت. انجمن اسلامی دانشجویان در انگلستان، که در مقایسه با تشکل های دانشجویی اسلامی فرانسه و آلمان جوانتر و جدیدتر بود، به همت او و دوستانش اداره می شد. این انجمن دانشجویان متدینی را که برای تحصیل به انگلستان می رفتند جذب می کرد و فرزین و دوستانش تلاش می کردند تا مشکلات دانشجویان تازه وارد را برطرف کنند و آنها را در انجمن گرد آورند.
از کمکهای سودمندی که مخصوصاً فرزین به دانشجویان می کرد، حل مشکل مسکن آنان بود. دیگران هم که دانشجو نبودند از این کمک فرزین بهره مند می شدند. شهید مطهری و علامه طباطبائی هم که در تابستان سال 56 برای معالجه به لندن رفته بودند از محبت و مساعدت او و دوستانش برخوردار بودند.
اما خدمت بزرگ فرزین که در آن انجمن اسلامی نقش اصلی را برعهده داشت برپائی مجالس بحث و سخنرانی و انتشار مقالات سودمند و نگاهبانی از مرزهای اعتقادی و فکری جوانان دانشجو بود. در آن سالها، بنی صدر در پاریس میدان دار بود و انجمن اسلامی انگلیس زودتر از بقیه دست او را خوانده بود. آنها سعی می کردند با رعایت همه جوانب، فعالیت های خود را در مسیری که امام راحل(ره) ترسیم می کرد تنظیم کنند. برادر شهید من، مجید، که در فاصله شهریور تا اسفند ماه پنجاه و هفت، شش ماهی برای تحصیل به انگلستان رفته بود در گرماگرم هفته ها و روزهای انقلاب، با فرزین و دوستان او همراه و همگام بود و من هر بار که فرزین را می دیدم بی اختیار به یاد مجید می افتادم و در آئینه صورت درخشان این برادر، به تماشای عکس آن برادر می نشستم.
باری، با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، فرزین، که کوله باری از تجربه بر دوش داشت همراه با دوستان و یاران خود به میهن بازگشت و هنوز چند هفته ای نگذشته بود که وظیفه تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بر دوش او و همفکرانش قرار گرفت؛ وظیفه ای که آنها به خوبی در آن روزهای خطیر از عهده آن برآمدند.
پس از آن، همه کسانی که او را می شناختند می دانستند که فرزین در سپاه است. او مجسمه تقوی و تلاش بود. ساکت و آرام، اما پرکار و مصمم، باهوش و خوش فکر، انقلابی و ساده زیست. بی ادعا و بی مساله. فرزین در طول سالهای پرنشیب و فراز بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، هرگز راه خود را گم نکرد. بعضی ها که در لندن بودند بعداً در ایران راه خود را از امام و انقلاب جدا کردند، اما فرزین و غالب دوستانش به راه مستقیم خود ادامه دادند. تا امام بود با امام بودند و بعد از امام هم با اطاعت از رهبری در راه امام بود. هر کس او را می دید می فهمید که فرزین اندیشه ای جز خدمت به اسلام و انقلاب و ایران ندارد. او هم دغدغه فکری و فرهنگی داشت، هم بصیرت سیاسی، هم مدیری پرکار و پرتلاش بود و آنچه فضای زندگی او را خورشیدوار روشن کرده بود اخلاص او بود. فرزین از میان همه مناصب و مشاغل، «بی نام و نشانی» را برای خود برگزیده بود، اما خدا و رسول او را خوب می شناختند. سرانجام آن مرد باایمان و آن دوست نازنین و آن مدافع حریم ارزشهای والای معنوی و اسلامی در شهر پیامبر(ص)، به دیدار خدای خویش نائل شد و دفتر عمر کوتاه خود را با افتخار و سربلندی به پایان رساند. یادش به خیر و راهش پررهرو باد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات