بسماللهالرحمنالرحیم
زمانیکه جرج بوش پدر , پس از فروپاشی شوروی سابق , سرمست از خارج شدن رقیب دیرینه از میدان , دکترین موسوم به « نظم نوین جهانی » را با هدف استقرار امپراطوری مطلقه آمریکا ارائه کرد شاید این تصور در ذهنش خطور نکرده بود که عمر دوران استعمار به سر رسیده و جهان دیگر حاضر نیست زیر بار ذلت سلطه و استثمار هیچ قدرتی برود.
اکنون پس از گذشت 14 سال از ارائه طرح مذکور , صحنه بین الملل شاهد شکست روزافزون و خفت بار تلاش های سلطه جویانه و استکباری آمریکا و رشد روحیه استقلال طلبی در جوامع مختلف است . دامنه این روحیه استقلال طلبانه و استعمارستیزانه اکنون از کشورهای آمریکای لاتین تا خاورمیانه و دیگر مناطق جهان امتداد پیدا کرده است.
تازه ترین مورد از این روند , تحولات اخیر فلسطین و به قدرت رسیدن جریان ضد آمریکا و ضد صهیونیسم در فلسطین است . بدون تردید پیروزی شگفتی ساز گروه اسلامی حماس در فلسطین ضربه بزرگی به سیاستهای خاورمیانه ای واشنگتن محسوب می شود , سیاستی که آمریکائیها برای برنامه ریزی و اجرای آن هزینه های گزافی پرداخته اند.
در این زمینه , سه سال و نیم پیش « جورج بوش » رئیس جمهور کنونی آمریکا طرح « خاورمیانه بزرگ » را ارائه کرد که هدف از آن به قدرت رساندن رهبران طرفدار آمریکا در منطقه , در پوشش دمکراتیزه کردن منطقه بود. البته این طرح بوش , دقیقا براساس و پایه طرح نظم نوین جهانی بوش پدر بنا شد. ولی آنچه در صحنه عمل رخ داده کاملا با خواست آمریکا در تضاد است . پیروزی شیعیان در عراق , درحالیکه آمریکائیها به شدت مخالف آن بودند و اخیرا , موفقیت حماسه ساز « حماس » , در واقع رشته های استراتژیست های واشنگتن را به پنبه تبدیل ساخت.
به نظر می رسد برنامه ریزان و طراحان سیاستهای خارجی آمریکا ظاهرا فراموش کرده بودند که ملت های منطقه دیدگاههای مستقلی دارند که در بسیاری از موارد مخالف نظر و خواست آمریکائیها و غربیهاست.
گرچه غربی ها پیشتر این مسئله را در مورد الجزایر تجربه کرده و نتیجه آنرا که حمایت اکثریت مردم از جریان اسلامی و مخالف نظر غرب بود , مشاهده کرده بودند ولی اصرار احمقانه آنها در تداوم خط مشی گذشته نشان داد که درس لازم را نگرفته اند و نسبت به خواست واقعی مردم منطقه شناخت کافی ندارند.
اکنون با تحولات جدید منطقه , غربیها و به خصوص آمریکائیها که با ادعای استقرار دمکراسی به منطقه وارد شده اند هیچ توجیهی برای مخالفت با شرایط موجود نمی توانند داشته باشند زیرا شرایط جدید , مستقیما نتیجه آرا و نظر مردم است.
این وضعیت منحصر به خاورمیانه نیست . روی کار آمدن سیاستمداران ضد آمریکایی در منطقه آمریکای لاتین طی سالهای اخیر , نمونه دیگری از طرد آمریکا توسط ملتهای جهان است . آمریکا که سالها به این منطقه به عنوان حیات خلوت خود می نگریست و مدعی بود تنها مخالفش در آمریکای لاتین , دولت کوبا و شخص کاسترو می باشد اکنون به طور روزافزونی شاهد روی کار آمدن دولتهایی است که مشخصه بارز و مشترک آنها مخالفت و ضدیت با سیاستهای کاخ سفید است.
آمریکائیها که با اعمال سیاستها و ترفندهای سیاسی , اقتصادی و نظامی توانسته بودند به مدت چند دهه منطقه آمریکای لاتین را , به جز کوبا , در اردوگاه تحت رهبری خود نگاهدارند اکنون شاهد به هم ریختگی اوضاع و خارج شدن کنترل از دست خود هستند. اقبال رو به تزاید مردم منطقه , نسبت به سیاستمداران ضد آمریکایی از جمله در شیلی , بولیوی , اروگوئه و ونزوئلا قطعا باید مایه نگرانی کاخ سفید باشد. این درحالی است که شواهد موجود بیانگر روی کار آمدن چپ گراهای بالقوه متخاصم با آمریکا در کشورهای کاستاریکا , پرو , کلمبیا و نیکاراگوئه در ماه های آینده است.
محور مخالفت مردم این منطقه با آمریکا , اکنون از مسائل اقتصادی به سیاست خارجی آمریکا و یکجانبه گرایی این کشور گسترش پیدا کرده است .مردم این منطقه نیز همچون سایر نقاط جهان با مشاهده رفتارهای مبتنی بر زور و زیر پا نهادن قواعد بین المللی توسط کاخ سفید به خشم آمدهاند.
این رخدادها را باید تحولی جدید در جهان در مسیر شکل گیری اجماع جهانی علیه سیاستهای واشنگتن دانست . اکنون سردمداران آمریکا باید متوجه این واقعیت باشند که جهان دیگر تسلیم قلدرمآبی و مداخله گری و تفکر تکبرآمیز « همه کشورها باید با من باشند و یا اینکه دشمن من تلقی می شوند » , نخواهد شد. پیام تحولات جدید در جوامع مختلف حامل این نکته است که در صحنه بین المللی باید روابط و ضوابط براساس عدالت تنظیم شود و زمامداران آمریکا باید این پیام را آویزه گوش قرار دهند و به آن گردن نهند.