سید حسین امامی
"تلاش برای درک کامل جوهر تفکر فردی چون میلتون فریدمن، مانند تلاش برای ریختن آبشار نیاگارا در یک پیمانه است." جان برتن
میلتون فریدمن، در 31 جولای 1912 در شهر بروکلین نیویورک به دنیا آمد. او فرزند یک خانواده مهاجر اکراینی بود که با کار در یک کارگاه خیاطی شرایط سختی را گذراند و در شهری به نام "راه وی" در ایالت نیوجرسی پرورش یافت و در دانشگاه راتگرز (دانشگاه ایالتی نیوجرسی) در شهر نیوبرانزویک تحصیل کرد و مدرک لیسانس خود را در سال 1932 از این دانشگاه دریافت نمود.
او در این دانشگاه دانشجوی آرتور برنز و تحت تاثیر روش علمی استادش، که تاکید بر ماهیت تجربی علم اقتصاد داشت، قرار گرفت و از ان در سرتاسر عمر حرفهای خود استفاده کرد. بعدا با دریافت یک کمک هزینه تحصیلی وارد دانشگاه شیکاگو شد و در آنجا زیر نظر اساتید ممتازی مانند: فرانک نایت، هنری سایمونس، جاکوب واینر و هنری شولتز قرار گرفت.
فریدمن از سایمونس و نایت، مبانی فلسفه لیبرالیسم کلاسیک را آموخت و نسبت به لزوم دخالت دولت در اقتصاد شک و تردید پیدا کرد.
از طریق واینر، به اهمیت حیاتی تئوری اقتصادی پی برد و در دانشگاه کلمبیا، زیر نظر اساتیدی چون وسلی میچل، به اهمیت ماهیت تجربی علم اقتصاد آگاهی پیدا کرد و آموختههای آرتور برنز را وسعت بخشید و از شولتز و هارولد هوتلینگ، مبانی لازم اقتصاد ریاضی و آمار ریاضی را فرا گرفت. بنابراین، تشخص کارهای علمی او در اقتصاد، ترکیبی از این مبانی آموزشی است ولی از همه مهمتر اینکه او از همان ابتدا قدمهای اولیه را برای تنظیم برنامه مباحثه اقتصادی مهم دوران بعد از جنگ جهانی دوم برداشت، زیرا به وسیله تحقیقات علمی و استدلالهای نظری این اقتصاددان برجسته بود که سقوط اصول و مفاهیم پولی اقتصاد نئوکلاسیک متوقف شد.
در دوران جنگ، او برای بخش تحقیقات مالیاتی در خزانهداری آمریکا کار میکرد و به عنوان سخنگوی عمده این بخش غالبا با سیاستمداران آن زمان در تعارض فکری قرار میگرفت.
در سال 1946 میلادی فریدمن به دریافت دانشنامه دکتری در اقتصاد از دانشگاه کلمبیا نائل آمد و در همان حال با خواهر یکی از استادان معروف خود به نام رز دیرکتور ازدواج کرد که تا آخر عمر همکار او ماند. بعد از جنگ، در دانشگاه شیکاگو مشغول به تدریس شد و با تلاشهای علمی خود توانست مکتب پولی را در این دانشگاه تاسیس کند.
فریدمن با مهارت علمی و نظری توانست اعتبار اقتصاد نئوکلاسیک را به آن برگرداند و موجب افول اسطوره کینزی شود. او از دو راه رویه متعارف مبتنی بر اقتصاد کینزی در دوران پس از جنگ جهانی دوم را به چالش کشید: 1- تشریح رکود اقتصادی سالهای دهه 30 در ایالات متحده با استناد به ناکامیهای حکومتی ـ کاهش نا به جای کمیت پول در گردش در فاصله سالهای 1911 تا 1933 و 2- نفی موازنه مفروض میان تورم و بیکاری فریدمن تورم را بر حسب کمیت پول در گردش مدنظر گرفته و بیکاری را براساس موانع موجود بر سرراه داد و ستد تشریح میکرد.
فریدمن در سال 1967 به ریاست انجمن اقتصاددانان آمریکا برگزیده شد و در سال 1976 به خاطر تحقیقات خود در تحلیل رفتار مصرف کننده و تشریح چگونگی رابطه بین چرخههای تورم و رکورد با نوسانات عرضه پول و تلاش برای ترویج نظریه بازار آزاد بدون دخالت دولت موفق به دریافت جایزه نوبل اقتصاد از سوی آکادمی علوم سوئد شد.
ایده اقتصاد آزاد فریدمن از دهه 1970 بر سیاستگذاریهای کلان دولت آمریکا سایه افکند و از آن پس بسیاری از کشورهای اروپای مرکزی و آمریکای لاتین نیز به اقتصاد آزاد و کاهش مداخله دولت در اقتصاد براساس مبانی پیشنهادی فریدمن روی آوردند. نظریههای اقتصادی او در شکلگیری سیاستهای اقتصادی مارگارت تاچر ـ نخستوزیر سابق انگلیس ـ و رونالد ریگان ـ رئیسجمهوری اسبق آمریکا نقش محوری داشت.
او بیش از 20 عنوان کتاب تالیف نموده که مهمترین آنها سرمایهداری و آزادی (1962) و آزادی انتخاب (1980) است، که خوشبختانه هر دو به زبان فارسی ترجمه شدهاند.
سرانجام فریدمن در سن 94 سالگی در 16 نوامبر 2006 (25/8/85) در شهر سان فرانسیسکوی آمریکا درگذشت.
او به همراه فریدریش آگوست فون هایک و رابرت نوزیک جزو لیبرالهای راستگرا به شمار میآمدند که شکلهایی از برابری را مخل با آزادی و با آن جمعناپذیر میدانستند و سخن گفتن از عدالت اجتماعی را در جامعه مرکب از افراد آزاد موجب پیدایش قدرتی برتر و سلب آزادی انسانها میشمردند.
فریدمن در مورد کلمههای آزادی و برابری میپرسد: "آیا آرمانهایی که با این دو کلمه برابری و آزادی بیان میشوند و میتوانند در عمل با هم تحقق یابند؟ آیا برابری و آزادی با هم در توافقند و یا در تضاد؟"
او میگوید: "در نخستین دهههای جمهوری در آمریکا، برابری معنای برابری در مقابل پروردگار را داشت و آزادی معنای آزادی افراد در شکل دادن به زندگی خودشان را در آن زمان، اما بعد از جنگهای داخلی آمریکا، بحث و جدل در مورد معنای برابری و آزادی به ساحتی دیگر کشیده شد و به مرور زمان برابری معنای برابری فرصتها را پیدا کرد، بدان معنی که هیچ مانع خودسرانه و مستبدانه نباید راه هیچ کس را سد کند و یا او را از بکار گرفتن قابلیتها و تعقیب هدفهایش باز دارد.
نه برابری در مقابل پروردگار و نه برابری فرصتها هیچ یک با آزادی افراد در شکل دادن به زندگی خود هیچ تضادی نداشتند. بلکه برعکس، برابری و آزادی دو چهره از یک ارزش اجتماعی را تشکیل میدادند و آن اینکه هریک از افراد جامعه باید صاحب اختیار وجود خویش به حساب آورده شود.
برابری دستآوردها، از مفاهیم جدید در برابری است و بنابراین معنی تازه، درآمد یا سطح زندگی همه کس باید برابر باشد و همگی باید یکجا و همزمان دست از رقابت با هم فرو شویند. برابری دستآوردها البته با آزادی تضاد آشکار دارد و کوشش برای ترویج آن سرچشمه اصلی رشد بیحد و حصر و فزاینده دولت گردیده و خود سرچشمههای محدودیت فراوانی شده که دولتها بر آزادی مردم تحمیل میکنند.
وقتی میگوئیم مردم همگی برابر خلق شدهاند، هیچ کس معنی تحتاللفظی این عبارت را در نظر ندارد. مردم به هیچوجه به لحاظ مشخصات فیزیکی، عکسالعملهای عاطفی و توانائیهای ذهنی و جسمی برابر نیستند. مردم در مقابل خداوند برابرند، هر انسانی، هم به ذات خود و هم به نقش خویش، ارزشمند است. حقوقی سلب نشدنی دارد. حقوقی که هیچ کس مجاز نیست بدان تجاوز کند و حق دارد در خدمت خواستههای خویش باشد و نه اینکه صرفا مانند ابزاری ساده در تحقق خواستههای شخصی دیگر به کار گرفته شود. آزادی قسمتی از تعریف برابری است و هرگز با آن در تضاد نیست.
برابری در مقابل خداوند ـ یعنی برابری شخصی ـ دقیقا به این دلیل مهم است که مردم یکسان آفریده نشدهاند. ارزشهای متفاوتشان، سلیقههای متفاوتشان و ظرفیتهای متفاوتشان، همه و همه سبب میشوند تا آنان خواهان شیوههای مختلف در زندگانی خود باشند و آزادی شخصی ایجاب میکند که به آنان حق داده شود تا چنان کنند که خود میخواهند و نه آنکه ارزشها و داوریهای فرد دیگری را به آنان تحمیل کنند.
هر فرد حاکم بر وجود خویش میباشد. تنها به این شرط که به محدوده حقوق مشابه دیگران تجاوز ننماید و دولت هم برای حفظ همین حقوق تاسیس گردید. یعنی دولت تاسیس گردید تا حقوق مردم را از یکدیگر و نیز از تجاوز بیگانه محفوظ دارد و نه آنکه به اکثریت حق حاکمیتی افسار گسیخته ارزانی دارد.
به تدریج مفهوم دیگری بنام برابری فرصت که مفهوم ظاهری آن یعنی مفهوم یکسانی اصولا غیر ممکن است شکل گرفت. واضح است که از هنگام تولد فرصتهای مساوی در برابر همه کودکان جهان و هیچ راهی برای یکسان کردن فرصتهای آنان وجود ندارد. پس برابری فرصت را نیز همانند برابری فردی نباید در مفهوم ظاهریش در نظر آورد. شاید بهترین ترجمه از مفهوم واقعی این اصطلاح در گفتهای فرانسوی آورده شده باشد که از دوران انقلاب فرانسه به یادگار مانده است.
"هر پیشهای جولانگاهی است گشوده بر استعدادی". یعنی هیچ مانع خود ساختهای نباید مردم را از دست یافتن به موقعیتهایی باز دارد که در پرتو ارزشهای خویش به دنبال میکنند. نه تولد، نه مالکیت، نه رنگ، نه مذهب، نه جنسیت و نه هیچ یک از مشخصههای نامربوط دیگر نباید تعیینکننده فرصتهایی باشد که فراروی هر فرد گشوده میشود، در این باره تنها تواناییهای خود فرد است که میباید در نظر گرفته شود.
از این چشمانداز، برابری فرصتها هیچ چیزی نیست جز بیان مشروحتری از برابری فردی، تنها هنگامی معنی و اعتبار پیدا میکند که در متن این واقعیت در نظر آورده شود که انسانها هم به لحاظ ارزش و هم به لحاظ خصائص فرهنگی با هم تفاوت دارند و ناگریز همگی هم میخواهند و هم میتوانند پیشهها و کارهای متفاوتی را دنبال کنند.
برابری فرصتها نیز همانند برابری افراد با آزادی تضادی ندارند، بلکه برعکس یکی از اجزای اصلی آن است. اگر کسانی صرفا به خاطر ملاحظاتی از نوع نژاد یا رنگ و یا مذهب از احراز موقعیتهای در زندگی محروم شوند که شایستگی آنها را دارند، صرف این واقعیت به معنی تجاوزی است به حق حیات، آزادی و جستجوی خوشبختی، چنین وضعیتی خود انکاری است بر آزادی بعضی از افراد به نفع بعضی دیگر. برابری فرصتها نیز همانند همه آرمانها، نمیتواند به طور صددرصد تحقق یابد.
فریدمن مدعی است که اولویتی که در سلسله مراتب ارزشها به برابری فرصتها داده شد، به خصوص در سیاستهای اقتصادی آمریکا ـ اقتصاد آزاد، رقابت و عدم دخالت دولت در بازرگانی ـ ظاهر گشت. از همین رو بود که هرکس خود را آزاد یافت تا در هر کسی که میل دارد وارد شود، هر شغلی که مایل است پیشه کند و هر ملکی را که میخواهد بخرد، تنها به این شرط که توافق و تراضی طرف دیگر معامله را حاصل کند و هر کسی خود را آزاد یافت تا میوه موفقیتهای خویش را جمع آورد و اگر شکست خورد رنج و هزینه آن شکست را بر دوش بکشد، هیچ مانع خودساختهای سد راه هیچ کس نمیتوانست باشد.
برداشت متفاوت دیگر از برابری، مفهوم برابری دست آوردهاست. مفهوم مزبور در سیاست دولت انگلستان و کشورهای قاره اروپا تاثیر گذاشت و سپس در نیمه قرن گذشته به طور فزایندهای سیاست دولت ایالات متحده را نیز تحت تاثیر قرار داده است. به زعم مدافعان برابری دستآوردها، همگان باید در یک زمان به خط آخر مسابقه برسند و به قول "دودو" در کتاب آلیس در سرزمین عجایب؛ همه برنده شدهاند و همه باید جایزه بگیرند".
لفظ برابر در این مفهوم، هم مانند آن دو مفهوم دیگر، نباید معنای تحتاللفظی آن، یعنی یکسان ترجمه گردد. هیچ کس واقعا عقیده ندارد که جیره همگان از اقلام گوناگون غذا و پوشاک و غیره باید یکسان باشد، بیآنکه سن و جنسیت و سایر کیفیتهای فیزیکی افراد در نظر گرفته شود. بله هدف در اینجا رعایت انصاف است، که خود مفهومی به مراتب مبهمتر است. مفهومی که ارائه تعریف دقیقی از آن، اگر محال نباشد، بسیار مشکل است. شعار جدید که به صورت "سهم منصفانهای برای همه" درآمده جای شعار کارل مارکس را گرفته که میگفت: "به هر کس به اندازه نیازش، و از هر کس در حد توانش."
این مفهوم تازه برابری با دو مفهوم دیگر آن به شدت در تضاد است. چه، آن مجموعه از مقررات دولتی که مروج برابری فردی یا برابری فرصتهاست در عین حال مروج آزادی هم هست.
و حال آنکه آن مجموعه از مقررات دولتی که ناظر به دستیابی به سهم منصفانه برای همه است. برعکس محدود کننده آزادی است. اگر قرار باشد میزان درآوردهای مردم بر اساس انصاف تعیین گردد، در آن صورت باید پرسید چه کسی تصمیم خواهد گرفت که مراد از منصفانه چیست؟
انصاف همین که از یکسانی فاصله گرفت، دیگر یک مفهوم مشخص نیست. انصاف هم درست مانند نیاز بستگی به نظر افرادی دارد که با آن درگیرند. اگر قرار است که همه سهمهای منصفانهای داشته باشند، کسی یا گروهی از کسان که باید تصمیم بگیرند کدام سهم منصفانه است؟ و لذا هم آنها باید قادر باشند تصمیمات خود را دارند بگیرند و به آنان کمتر از سهم منصفانه دارند بدهند. آیا کسانی که چنین تصمیماتی میگیرند و به دیگران تحمیل مینمایند. با آنان که به جایشان تصمیم گرفته میشود برابرند؟ آیا از این رهگذر جامعه به صورت جامعهای که در آن همه برابرند ولی بعضی برابرتر از دیگرانند، در نمیآید.
علاوه بر این، اگر آنچه که مردم به دست میآورند به فراخور انصاف باشد و نه به فراخور آنچه تولید میکنند، در این صورت انگیزه کار و تولید چه خواهد شد؟
نکته اصلی و مهم دیگر این است که میان آرمان سهم منصفانه و یا شعار قبلی آن، که میگفت: "به هر کس به اندازه نیازش و از هر کس در حد توانش" از یک سو و آرمان آزادی فردی، از سوی دیگر تضادی آشکار وجود دارد و همین تضاد راه بر هر کوشش در این جهت که برابری فرصتها را به عنوان یک اصل اساسی و زیربنای سازمانهای اجتماعی در نظر آورند سد کرده است.
با هر معیاری که به قضایا نگاه کنیم، خواهیم دید که نابرابری گسترده همچنان وجود دارد؛ نابرابری میان طبقه حاکم و مردمی که بر آنان حکم رانده میشود. نه تنها در زمینه قدرت، بلکه در زمینه سطح مادی زندگی نیز هم.
مقررات بسیار ملایمتری هم که در کشورهای غربی در جهت برابری دستآوردها اختیار شده، در مقیاس ملایمتری به همان نتایج انجامید. این مقررات نیز آزادی فردی را محدود کردهاند. اینها نیز از دستیابی به هدفهایشان عاجز ماندهاند. از این رهگذر ثابت شده است که محال است بتوان به چنان تعریفی از سهم منصفانه دست یافت که مورد قبول عموم جوامعی باشد که اجرای رفتار منصفانه در مورد آنان درنظر است. برعکس، همراه با کوششی که در راه تحقق به برابری دستآوردها انجام شده درجه نارضایتیها نیز به همان میزان افزایش یافته است.
فریدمن میگوید: "زندگی به ذات خود منصفانه نیست بنابراین اغواکننده است که باور کنیم دولت میتواند روندی را اصلاح کند که طبیعت اختیار کرده است".
از جمله کشورهایی که در قرن نوزدهم برابری فرصتها را باب کرد و در قرن بیستم حرکت به سوی برابری درآمدها را رهبری نمود، انگلستان است. از جنگ جهانی دوم به این طرف، سیاست داخلی انگلستان پیوسته قانونی از پس قانونی دیگر تصویب کرده است تا از ثروتمندان بگیرد و به مستمندان بدهد. در انجام این کار این کشور انواع مالیات بر درآمدها را چنان بالا برد که سرانجام به نرخ نهایی 98 درصد در زمینه عایدات املاک و 83 درصد در مورد مغازهها رسید و این همه با مالیاتی به مراتب سنگینتر در زمینه ارث تکمیل گردید. در کنار این اقدامات خدمات پزشکی دولتی و سایر خدمات دولتی هم گسترش عظیم یافتند و همراه اینها میزان پرداخت به بیکاران و پیران نیز ترقی بسیار کرد.
متاسفانه حاصل همه این کارها با آنچه بنیانگذاران این اصول در نظر داشتند کاملا متفاوت بوده است، و روشن است که بنیانگذاران این اصول اغلب همان مردمی بودند که با نظام طبقاتی انگلستان که قرنها بر آن کشور حاکم بوده است. مخالفت میورزیدهاند و مبارزه میکردهاند.
البته توزیع مجدد درآمدها به طور گستردهای در انگلستان صورت گرفته است، اما نتیجه کار به هیچوجه توزیع عادلانه ثروت نبوده است. در عوض طبقه مرفه جدیدی به وجود آمدند. تلاش برای رسیدن به برابری در انگلستان به این دلیل شکست خورد که تلاش مزبور حرکتی بود برخلاف یکی از بنیادیترین غرایز انسانی، همان غریزهای که به زبان آدام اسمیت میتواند کوشش همسان، پیوسته و بیوقفه نوع بشر برای بهبود بخشیدن به شرایط زندگی خود" و فرزندانمان نام گیرد.
علاوه بر این تلاش در راه تحقق آرمان برابری سبب شده است که برخی از تواناترین شهروندان انگلستان از مملکت خود مهاجرت کنند و اغلب تواناییهای خود را به نفع دیگر کشورهایی که فرصتهای بزرگتری را در اختیارشان گذاشته است، مصرف کنند.
تجربه کشورهای مانند شوروی سابق، چین قبل از اصلاحات و... نشان میدهد که تفاوت میان شرایط زندگی و درآمد قدرتمندان سیاسی از یک سو و بقیه مردم از سوی دیگر بسیار زیاد است.
این تفاوت بین شهرنشینان و روستانشینان و کارگران شهری و دیگر کارگران نیز صادق است.
در هیچ جا شکاف بین ثروتمند و مستمند عمیقتر از جوامعی نیست که به بازار آزاد اجازه نمیدهند وارد عمل شود. در هیچ جا ثروتمندان ثروتمندتر و بینوایان بینواتر از جوامعی نیستند که نمیگذارند بازار آزاد به آزادی عمل کند.
هر کشوری که برابری در معنای برابری درآمدها را بر آزادی مقدم میدارد نه به برابری خواهد رسید و نه به آزادی. به کار بردن زور به منظور دستیابی به برابری به زوال آزادی خواهد انجامید و آن زور و فشاری که به منظورهای خیرخواهانه به کار گرفته میشود سرانجام به دست کسانی میافتد که از آن برای پیشبرد منافع خود استفاده خواهند کرد.
از سوی دیگر، جامعهای که آزادی را بر برابری مقدم میدارد. برابری را هم به عنوان رهآورد جنبی آزادی به دست میآورد یعنی هم به آزادی بیشتر میرسد و هم به برابری بیشتر و برابری گرچه رهآورد جنبی آزادی خواهد بود. باز هم البته یافتهای تصادفی نیست.
یک جامعه آزاد نیروها و تواناییهای انسانی را رها میسازد تا مردم همگی به تعقیب هدفهای خویش همت گمارند. چنین جامعای راه هیچ یک از مردم در دستیابی به امتیازاتی مخصوص را سد نمیکند. ولی مادام که آزادی برقرار است، از ماندگار شدن و نهادی شدن آن امتیازات جلوگیری میکند، زیرا آن امتیازات همواره مورد حمله دیگر افراد توانا و بلند همت قرار میگیرد. آزادی هم به معنای چند گونگی و تنوع است و هم به معنای قابلیت تحرک. آزادی فرصتی برای بد اقبالان امروز باقی میگذارد تا خود را به جامعه صاحب امتیازان فردا در آورند و از این رهگذر مردم جامعه را قادر میسازد تا زندگانی کاملتر و غنیتری داشته باشند.
فریدمن میگوید: برابری فرصتها و برابری فرزندان آدم در مقابل قانون آرمان بسیار پسندیدهای است و خود به شکوفایی استعدادهای انسانی میانجامد و هیچ تضادی هم با آزادی سیاسی ندارد ولی همین که برابری فرصتها و برابری در مقابل قانون را رها کنیم و به دنبال برابری دستآوردها برویم، خواهناخواه در روندی غیر طبیعی گام میگذاریم و از این روند، متاسفانه نه تنها برابری دستآوردها حاصل نمیشود.
بلکه برابری فرصت و برابری در مقابل قانون و نیز آزادی سیاسی مردم هم از دست میرود. چه در آن میان بنیان طبیعی انگیزه شخصی و همکاری داوطلبانه و نقل و انتقال اطلاعات اقتصادی به دلیل وجود عامل نفع شخصی در معاملات، فرو میریزد، طبقهای جدید به وجود میآید که صاحب همه امتیازات میشود و همین طبقه جدید برابری فرصتها و برابری در مقابل قانون و بالاخره آزادی سیاسی را هم از بین میبرد.