دکتر حسین دهشیار
یکی از وجوه برجسته تمایز غرب با دیگر نقاط دنیا، همانا مفهومی به نام لیبرالیسم است. لیبرالیسم نماد غرب است و این جغرافیا بر اساس لیبرالیسم تعریف میشود. از این جنبه لیبرالیسم از یکپارچگی مفهومی در این محدوده برخوردار است. اما آنچه مسلم است این واقعیت غیرقابل کتمان باید مطرح شود که ویژگیهای بومی مفاهیم را متاثر میسازند. پس در کشورهای غربی بدون استثنا شاهد حضور همهگیر و مشروعیت جامع، بنیادهای کلیدی لیبرالیسم و عناصر اصلی سازنده آن هستیم. اما با وجود یکپارچگی ماهوی شاهد تفاوتها در میزان و اولویتها هستیم. در رابطه با این مقولهها است که طعم و ویژگیهای ملی خود را نمایان میسازند. با در نظر گرفتن این موضوع صحبت از دوگونه لیبرالیسم در دو سوی آتلانتیک میکنیم. با توجه به تمایزات جغرافیایی، تمایزات تاریخی، سطوح مختلف توسعه و رفاه اقتصادی و ساختارهای متمایز سیاسی انتظاری جز این نیست که تجلی لیبرالیسیم در دو سوی آتلانتیک در رابطه با میزانها و تاکیدها یکسان نباشد. اساس لیبرالیسم که ماهیت آن را حیات میدهد در اروپا و آمریکا بر پایه محوریت «فرد» است. جامعه بر این پایه شکل گرفته است که در خدمت فرد باشد. تمامی روابط ساختارها در سطح اجتماع در رابطه با محوریت فرد شکل گرفتهاند. در تمامی شرایط اولویت و تاکید باید بر اعتبار و برجستگی فرد در معادلات حاکم بر جامعه قرار گیرد. لیبرالیسم چه در شکل سنتی آن و چه در قالب مدرن، آنچه را غایب میداند شکوفایی فرد در بطن جامعه است. اما آنچه لیبرالیسم در دو سوی آتلانتیک را متمایز و اعتبار میبخشد. آمریکاییها در این رابطه به تفسیرها و جهتگیریهای لیبرالیسم سنتی باور دارند. منطقه سنتی بر این اعتقاد است که فرد تنها در صورتی به غایب انسانی دست مییابد که بیشترین میزان آزادیها را در اختیار داشته باشد. تنها در بطن برخورداری از آزادیهای فردی است که انسان به شکوفایی میرسد و تبلور مییابد. آنچه انسان نیاز دارد امکان دسترسی به مجموعهای گسترده از آزادیهای فردی است. از زاویه دید این دسته از لیبرالها . تنها در شرایطی انسان وسیعترین میزان آزادیها را بهرهمند خواهد شد که ضعیفترین نوع حکومت در جامعه وجود داشته باشد. از این منظر تنها در یک صورت است که امکان تحقق شکوفایی برای فرد و لذتبری او از آزادیهای طبیعی و حقه وجود دارد و آن هنگامی است که حکومت قادر به سدکردن این مهم نباشد. حکومت به جهت طبیعتاش از یک سو و انحصار مشروعیت استفاده از خشونت برای پیادهسازی اهدافش از سویی دیگر همیشه از این امکان برخوردار است که آزادیهای فردی را تضعیف کند. به همین روی لیبرالهای سنتی معتقدند که از هر روشی باید استفاده کرد که ضعیفترین نوع حکومت، بر مردم حاکم باشد. منظور این است که در رابطه با حقوق و آزادیهای فردی، حکومت آنقدر ضعیف باشد که نتواند به آنها تعذی و تجاوز کند. به همین روی است که لیبرالهای سنتی همیشه خواهان وضع حداقل مالیاتها از سوی حکومت و کنترل غیرنظامیان بر ساختار و تشکیلات نظامی کشور هستند. از این دید رابطهای معکوس بین میزان مالیاتی که افراد میپردازند و میزان کنترل حکومت بر آنها وجود دارد. هر چه مردم مالیات کمتری بپردازند، حکومت تژوان کمتری برای تجاوز به آزادیهای حقه و فردی آنها دارد. به دلیل اینکه مردم، رهبران خود را انتخاب میکنند و انتخاب شدگان در قابل مردم پاسخگو هستند پس آنان با کنترل نظامیان در واقع نظارت مردم را بر نظامیان ممکن میسازند. این به معنای بیبهره ساختن نظامیان از فرصت نادیده انگاشتن حقوق و آزادیهای فردی در سطح جامعه است. با توجه به تجربه زندگی تحت حکومت استعماری انگلستان بدیهی بود که آمریکائیان نگاه منفی به حکومت قدرتمند در صحنه داخلی در رابطه با آزادیهای فردی داشته باشد. بر بستر این آمادگی ذهنی و تجربه تلخ تاریخی بود که لیبرالیسم سنتی در آمریکا پا گرفت. اما در اروپا، لیبرالیسم بر بستری تبلور یافت که به شدت متفاوت از آمریکا بود. انقلاب صنعتی در اروپا حیات یافت و به مهاجرت خیل عظیم مردم از مناطق روستایی به شهرها انجامید.
جابهجایی وسیع افراد که منبع عظیمی از نیروی کار ارزان فراهم آورد، منجر به استثمار در وسیعترین شکل آن در جوامع شهری شد. سرمایهداری در آغاز شکلگیری آنچنان فاصله طبقاتی را به وجود آورد که شکلگیری لیبرالیسم مدرن را اجتنابناپذیر ساخت. برخلاف لیبرالیسم سنتی که آزادی محور بود، لیبرالیسم مدرن به لحاظ بستر اجتماعی شکلگیری بر عدالت محوری را تاکید کرد. لیبرالیسم سنتی به ضرورت چالش علیه استبداد کلیسا و حاکمان متحد آن شکل گرفت. به همین روی تاکید بر دفاع و گسترش آزادیهای فردی بود. اما لیبرالیسم مدرن در واقع پاسخی به بیعدالتیهای گسترده ناشی از سرمایهداری صنعتی بود و به همین روی تاکید بر عدالت اجتماعی قرار گرفت.
بر اساس این دیدگاه تنها در صورتی شکوفایی فرد تحقق مییابد که او از فقر به دور باشد. آزادیهای فردی تنها بر بستر دسترسی انسانها به رفاه بهرهمندی عادلانه از منابع جامعه است که فرصت تبلور می یابند. برای تحقق یک جامعه عدالتمحور که در آن افراد بهرهمند از رفاه و فارغ از دغدغه برای تامین نیازهای اقتصادی و اجتماعی باشند، ضروری است که حکومت از قدرت فراوان برخوردار باشد. این قدرت از آن روی ضروری است تا بتواند فضای لازم برای تحقق عدالت اجتماعی را سامان دهد. براساس این باور بود که دولتهای رفاهی در اروپا شکل گرفتند. شکوفایی انسانی تنها در یک جامعه عدالتمحور امکانپذیر است که حکومت از قدرت دخالت فراوان در جامعه برخوردار است.