تاریخ انتشار : ۰۷ مهر ۱۳۸۷ - ۰۸:۰۵  ، 
کد خبر : ۴۸۲۵۳

عبور از تز برخورد تمدن‌ها


محمد نفیسی/ استاد اقتصاد سیاسی در دانشگاه متروپولتین لندن

ترجمه: دانیال شاه‌زمانیان

با اینکه چین و «تمدن چینی» سرسخت‌ترین حریف سلطه بی‌رقیب غرب هستند، اما تز برخورد [تمدن‌ها] بدون شبحی موهوم از تهدید اسلام طنینی بدین شدت پیدا نمی‌کند. از برخی نواقص جدی تحلیل‌های ارائه شده در «برخورد تمدن‌ها» ‌که بگذریم، از بابت پنهان‌کاری در معرفی منبع اصلی اندیشه‌ها و عنوان این کتاب پرنفوذ تقصیری متوجه نویسنده نیست. هانتینگتون هم به کتاب «ریشه‌های خشم مسلمین» ارجاع داده و هم نتیجه گویای آن را نقل کرده:‌ «اکنون باید روشن شده باشد که ما در مقابل وضع و جنبشی هستیم که از مرحله موضوعات و سیاست‌ها و دولت‌هایی که در پی‌اش هستند بسیار فراتر می‌رود. این وضع دست کمی از تقابل تمدن‌ها ندارد؛ شاید نامعقول باشد اما مطمئنا واکنش تاریخی حریفی است کهنه در مقابل میراث یهودی ـ مسیحی ما، وضعیت سکولار ما و شیوع جهانی هر دو.» از زمانی که برنارد لوئیس این سطرها را نوشت و در چندین کتاب پرفروش دیگر به شرح و بسط آنها در اسلام و خاورمیانه پرداخت، تصویر عمومی این دو نویسنده، به ویژه به عنوان معلم‌های دوقلوی ایدئولوژی خاورمیانه‌ای دولت بوش به هم آمیخت. در این بحث مختصر نشان خواهم داد که این دو نویسنده از فهم مشترک‌شان از اسلام، برداشت‌های نظری و سیاسی کاملا متفاوتی دارند و به این خاطر نظریه برخورد متفاوتی هم به وجود می‌آورند. اگر با این شیوه فهمیده شوند، می‌توان هر دو را به مثابه بستری برای ارزیابی انتقادی دیگری و بسط گزارشی متقن‌تر از اسلام در جهان معاصر به خدمت گرفت. به هر رو، برای تمهید مقدمات این حرکت ابتدا لازم است به درک مشترک ایشان از اسلام نگاهی دوباره بیندازیم.

در قالب مقایسه‌ای ساده، از نظر لوئیس مشکل بنیادین و تاریخی اسلام این است که اسلام مسیحیت نبود. برای تشدید این وضع، این نقص اصلی و نهایی بیش از هزار سال وعظ شد و در واقع به منزله موهبتی الهی تجربه شد. ولی حالا، به گفته لوئیس، «شاید مشکل این است که مسلمانان به همان مرض مسیحیت مبتلا شده‌اند و همان علاج مسیحیت را، که باید گفت جدایی دین و دولت است، چاره کار می‌دانند.» این گفته متضمن اشاره به علیه بر محنت‌های دوره اصلاح دینی و روشنگری است، ولو «به شیوه خودشان». اما لوئیس مایوس می‌شود زیرا «نشانه‌ای نیست»‌ که مسلمانان چندان هم [به این کار] علاقه‌مند باشند. از این رو وی این امر را معقول‌تر می‌یابد که همه طرف‌های فعال خاورمیانه با این واقعیت رودررو شوند که انتخاب اصلی میان دموکراسی سکولار و بنیادگرایی است. بنیادگرایی «همه بلایا را به ترک میراث‌الاهی ‌اسلام نسبت می‌دهد... و دموکراسی سکولار آن است که در ترکیه کمال آتاتورک تجسم یافت.» لوئیس مدعی نیست که «جنبشی که این روزها بنیادگرایی خوانده می‌شود... یگانه سنت اسلامی است» یا اسلام باید به خاطر زوال دولت‌های مسلمان مقصر شناخته شود. با این حال او با اظهار تداوم استیلای اسلام هژمونیک و «مقام عظمای خلافت»‌ تا انقلاب کمالیستی، اهمیت تنوع و تکثر اصحاب مدعی اسلام را باطل می‌داند. بنابراین از نظر او، میان استیلای کنونی بنیادگرایی جنگ‌طلب و اصلیت و اعتبار آن ربط علی وجود دارد. در اسلام «دولت کلیسا بود و کلیسا دولت بود و خدا در راس هر دو بود.»

برخورد برخوردباوران

با این حال از پس این نقطه اصلی راه لوئیس و هانتینگتون از هم جدا می‌شود. برداشت هانتینگتون از برخورد مستلزم تاب ‌آوردن این مسیر «ضدغربی» و بنابراین تمایز میان «غربی شدن» و «مدرن شدن»‌ است. در نگاه لوئیس هر دو جلوه‌های یکسان تمدنی جهانی هستند که ناسازگاری‌اش با اسلام اطمینان می‌دهد که جوامع مسلمان «در پشت خط مطول اشتیاق و دورتر از کشورهای اقتداکننده به غرب در آسیای شرقی به عقب می‌نشینند.» این نگاه، به منظور تکمیل برنامه غربی شدن به سبک آتاتورک، تعهد لوئیس به حمایت از «جویندگان آزادی» در خاورمیانه را تا حد پذیرش «مخاطرات تغییر رژیم» تقویت می‌کند. در مقابل، به نظر هانتینگتون، کمالیسم «کشورهای پاره‌شده»‌ را به فنا محکوم می‌کند. با طنین ندای الاهه انتقام لوئیس و صدای ادوارد سعید و هم‌قطاران جهان سومی‌اش، هانتینگتون در می‌یابد که «ایمان غرب به جهان‌روایی فرهنگ غربی از سه متشک رنج می‌برد: این امر نادرست،... غیراخلاقی و... خطرناک است... امپریالیسم پیامد منطقی جهان‌روایی است.»‌ این مولفه «بسیار مهم» ‌پایه طرح اولیه سیاست پیشنهادی او به دول غربی است:‌ «مداخله غرب در امور دیگر تمدن‌ها، شاید به تنهایی، خطرناک‌ترین منشاء ‌ناپایداری و منازعات بالقوه جهانی است.»‌ به گمان‌ام‌ الان روشن‌تر شده است که چرا این برنامه‌های مخالف هر دو به استمرار خداسالارانه اسلام وابسته هستند. ترویج اسلامی جهان‌روا و متعهد به عرصه‌ای عمومی و «بی‌طرف» که در چارچوب آن اسلام با دیگر ادیان و ایدئولوژی‌ها، از جمله دیگر فرق اسلامی، رقابت یا همکاری می‌کند، اعتبار نظم «چند فرهنگی» بین‌المللی را که بر مبنای نظریه تمدن‌های «تک‌فرهنگی» و رقابتی هانتینگتون ساخته شده سست می‌کند. این امر گزینه‌های احتمالی در پیش روی خاورمیانه را از کمالیسم مورد علاقه لوئیس و بنیادگرایی وحشت‌انگیز فراتر می‌برد.

تجدید صورت‌های از قلم افتاده

بر پایه گفتمان رسمی و ارتدوکس اسلامی، قرائت یکپارچه و خداسالارانه ضدیهودیت، ضدمسیحیت و ضدمدرنیته از اسلام، لااقل چهار تجدید صورت عمده را نادیده می‌گیرد: اول، حکم [حضرت] محمد در مورد برزخ یهودیان و مسیحیان؛ دوم، امتزاج دموکراتیک و بدوی دولت ـ ‌اجتماع در دوره خلفای راشدین؛ سوم، ظهور خلافت موروثی و جدایی دولت ـ اجتماع؛ چهارم، تجدید صورتی هنوز نامکشوف و محل نزاع که ماشه‌اش را مدنیته غربی چکانده. این تجدید صورت‌های درون دینی در کنار هم سوخت جریان‌های متلاقی و برخوردهای کنونی در چارچوب اسلام و نیز میان «اسلام» و «غرب» ‌را تامین می‌کنند.

اسلام در عوض ادعای جایگزینی نسبت به یهودیت و مسیحیت، مدعی است که این ادیان را به خلوص آغازین آنها باز گردانده است. در این تجدید صورت «نهایی»‌ سنت ابراهیمی، [حضرت] محمد در برخی موارد در طلب اصلاح دینی بود و در برخی موارد فراتر از آن رفت. امتزاج اقتدار دنیوی و اقتدار معنوی در عصر مقدس اسلام به آرزوی دیرین یهودیان، یعنی زمانی که بنی‌اسرائیل در حکومت هزار ساله مسیح تحت فرمان یک پیامبر ـ ‌پادشاه متحد می‌شوند، تحقق بخشید. چنانکه وبر می‌گوید یهودیت «هرگز دولت را از لحاظ نظری مردود ندانسته است، بلکه به عکس الزام آن را در چهره مسیح یعنی حاکم سیاسی و خبره خود می‌بیند»‌ به هر حال [حضرت ] محمد بر طبق الگوی جهان روای عیسوی، با گسترش حوزه بی‌واسطه یهوه به همه بشریت، این آرزو را محقق کرد. امتزاج سیاست دنیوی و قدرت و رسالت ربانی مشابه دگردیسی اقتصادی پاک‌دینان مسیحی است. مرجع اولیه اصلاح‌طلبی حتما در عصر مقدس اسلام وجود داشته است. لوئیس ویژگی سیاسی این عصر را مشخص می‌کند اما به این اشاره نمی‌کند که این عصر دو مرحله متمایز و اساسی دارد:‌ یکی خداسالار و یکی دموکراتیک که هر کدام به ترتیب با حکومت [حضرت] محمد و حکومت خلفای او همراه‌اند. به دلیل نزول وحی و «خاتمیت»‌ پیامبر، خداسالاری [حضرت] محمد منحصر به فرد و تجدیدناپذیر بود. در عوض، مولود خلف و دموکراتیک جانشینی او نشانگر نظمی «بشری»‌ و به همین خاطر در اساس پایدار یا تجدیدپذیر است. جالب اینجاست که سیاست مشارکتی چهار خلیفه اول به زودی از نظر تاریخی تحمل‌ناپذیر شناخته شد؛ نخست به این دلیل که فاقد ساز و کار نهادین برای بقای سیاسی و مواجهه با موارد متعدد نزاع بود و دوم به این دلیل که هرگز موفق نشد تا خود را به مقتضای امپراتوری وسیع اسلام تغییر دهد، افزون بر این هیچ امپراتوری‌ای هرگز نتوانسته بر اساس خطوط دموکراتیک به حیات خود ادامه دهد. اگر مسیحیت ابتدائا خود را با امپراتوری رسوخ‌ناپذیر روم سازش داد، مسلمانان مجبور شدند تا با امپراتوری خودساخته‌شان همساز شوند و پس از آن در این مسیر تاریخی به جرگه جدیدی بپیوندد.

بعد از حکومت خلفای راشدین و با تسخیر عدوانی خلافت به دست بنی‌امیه و تبدیل خلافت به مقامی موروثی، همه فرق اسلامی در پاسخ به یک سوال متحدالکلام بودند:‌ چطور جدایی کلام و نیام را با این مقامات خود خوانده به مسند والیان عصر مقدس وحدت کلام و نیام آشتی دهیم؟ شریعت و برنامه عقیدتی ـ ‌سیاسی قوام‌بخش آن، در پی پیروزی ابن‌حنیل، «خاتم‌الفقها»، بر معتزلیان قرن سوم هجری، راه غلبه را نشان داد. با تقدیس و توسل به کلام و سنت ساختگی پیامبر، فقهای «اهل سنت»‌ شریعت را به منزله منبعی‌الاهی و هم‌سنگ قرآن بسط دادند و همین عطیه آنان را قادر ساخت تا الف ـ محتوای حقوقی محدود و کلی قرآن را توسعه بخشند و تفسیر کنید و ب ـ از همه مدعیان زنده اهل اسلامی به کمک میراث پیامبر پیشی جویند و پ- نقش خویش را در مقام حافظان اسلام تضمین کنند. مردان کلام که از نظر ایدئولوژیک مسلح بودند، در عمل به معامله‌ای «درجه دو» با حاملان نیام‌دست زدند که بنا به آن هر دو جدایی قلمرو سیاسی و دینی را به رسمیت می‌شناختند و در راستای حفظ میراث عصر مقدس آن را مکتوم می‌گذاردند. بر این اساس، خلفا، تا زمانی که عنوان «امیرالمومنین» را حفظ می‌کردند کار چندانی با ایمان و شریعت نداشتند.

قبول غیرانتقادی (یا شاید با انگیزه سیاسی) قشر دستوری و تمامیت‌طلبی از مجموعه ارتدوکس دین است که به لوئیس اجازه می‌دهد تا شریعت را نزدیک به «آنچه مادر غرب حقوق اساسی و فلسفه سیاسی می‌خوانیم» فرض کند؛ هر چند نگاهی گذرا به هر رساله شرعی موید این است که «اساسا سخنی درباره حقوق اساسی با حقوق اداری در میان نیست». در مورد ادعای به همین اندازه پذیرفتی ولی گمراه‌کننده وی در مورد تداوم خلافت از ابوبکر تا عبدالمجید خلیفه عثمانی نیز وضع مشابهی پدید می‌آید. لوئیس به این واقعیت اشاره نمی‌کند که تداوم خلافت با ظهور بنی‌امیه شکسته می‌شود و پس از آن با روی کار آمدن سلاطین مختلف به حاشیه رانده می‌شود و به دست مغول‌ها از میان می‌رود. عثمانی‌ها دوباره ادعای خلافت را مطرح می‌کنند اما همان‌طور که حمید عنایت بیان می‌کند، این ادعا در اواخر قرن هجدهم تنها تمهیدی است «برای تجهیز ـ [حاکم عثمانی] به اقتدار معنوی»‌ متناسب در مقابل اقتدار معنوی «امپراتور روسیه که حامی مسیحیت ارتودوکس است.»

اسلام و مدرنیته

برخلاف منتقدان مادی‌گرا و «مستشرق‌ستیز»، «شرق‌شناسی» لوئیس در جایی که از مسلمانان می‌خواهد تا از خود بپرسند «مشکل کجاست؟» و با تاکید بر لزوم اصلاح اسلامی به رغم یاس از مشکلات دست‌یابی به آن و چرخش به راهی به نسبت سکولارتر و دموکراتیک‌تر، به خطا نمی‌رود. خطای اصلی او در مقام یک تاریخ‌دان، مشاور سیاسی و دموکراتی خود خوانده حذف علت اصلاح دموکراتیک است. او با پشتیبانی از ادعای هنجاری اسلام ارتدوکس نسبت به تداوم خداسالاری و بدین‌سان پشتیبانی از موضع بنیادگرایان نسبت به خداسالاری و نیز با غفلت از تمایلات اصلاح‌طلبانه‌ای که این ادعا را به طرق مختلف به سوال می‌کشند، این نقش را ایفا می‌کند. به این ترتیب لوئیس همه مسلمانانی را که از خود می‌پرسند «مشکل کجاست؟»، از فرق مختلف اهل سنت گرفته تا سیدجمال، عبده، نائینی، اقبال و مسلمانان معاصر پیرو ایشان، چه در نهادهای اسلام‌گرای دموکراتیک و چه در نهادهای در حال پذیرش دموکراسی دفن می‌کند و دوباره به خاک می‌سپارد. لوئیس در تمام حیات‌اش حتی از این نکته هم امتناع کرده که از منظر تجدید حیات تکاملی تمایلات خردگرا و دموکراتیک ساقط شده اسلام چه زمانی غلبه اسلام «روشنگر»‌ و در عین حال «اصیل»‌ تضمین خواهد شد؟ به ملاحظات زیر توجه کنید:‌ «قابل مطالعه‌ترین پدیده تاریخ مدرن ـ گرایش معنوی و پرشتاب عالم اسلام به سوی غرب است. در این حرکت چیز نادرستی وجود ندارد. زیرا ... فرهنگ اروپایی تنها توسعه بخشی از مهمترین مراحل فرهنگ اسلامی است.»

این سخن اقبال در سال 1928 است. سوالاتی که هانتینگتون درباره کمالیسم و چهره امپریالیستی جهان‌روایی غربی مطرح کرده هر چند برای درک موج خیزان بنیادگرایی که اکنون جهان اسلامی او را غرقه کرده ضروری است، اما او این سوالات را فراتر از حد تز برخورد و برداشت خداسالارانه لوئیس از اسلام دنبال نمی‌کند لوئیس خودش از دریچه نادرستی می‌نگرد؛ هم بر هزینه‌های اقتدارگرایی آتاتورک قلم می‌گیرد و هم‌دستاورد استثنایی قهرمان‌اش را ناچیز می‌انگارد و هم فرض می‌کند که این شیوه به دست کسانی همچون احمد چلبی که با صف مقدم قشون اشغالگران سر می‌رسند، در عراق یا جای دیگر تکرار خواهد شد. آتاتورک، به عنوان تنها رهبر مسلمان حامی غرب که از پس ارتش‌های غربی برآمد، این اقتدار را داشت که سکولاریسم را نهادینه کند به حدی که بتواند با وجود نقایص عمده طرح خودش و تهدید اسلام‌گرایان دوام آورد. در این روند، هر طرف مجبور بود تا قدرت پایدار یا امتیازات دیگری را به رسمیت بشناسد و قابلیت‌های دموکراتیک خویش را به کار اندازد.

لوئیس باز هم با پذیرش ساده و صرف گفتمان رسمی کمالیسم و گفتمان امام خمینی، از تأثیرات کمالیسم و امپریالیسم بر خیزش اسلام‌گرایی ایرانی و شباهت‌های آموزنده میان میراث تکامل‌یافته دو کشور ایران و ترکیه غفلت می‌کند. پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، بدون در نظر گرفتن کودتای طراحی شده سیا در سال 1953 که ائتلاف دموکراتیک و انتخابی ملی‌گرایان و اسلام‌گرایان را برانداخت و راه را برای آخرین نسخه کشنده کمالیستی شاه هموار کرده درک‌ناپذیر خواهد ماند. جمهوری اسلامی به یمن سیاست رقابتی و هر چند به معنای مضیق انتخابی‌اش توانست به رغم پای‌بست متناقض و مستعد بحران‌اش پایدار بماند. کمالیسم و [عشق به امام] خمینی، هم از نظر جایگزین‌های قطبی شده مدافعان‌شان و هم از نظر همپوشانی مسیر حوزه‌های دموکراتیک و نوپدید دینی ـ سکولار مطابقت می‌کنند. این تذکرات نه باید به معنای یکسان دانستن توسعه‌تکاملی ترکیه با وضعیت گره‌خورده و خداسالارانه ایران قلمداد شوند، نه اعلام این که اصلاحات در ایران موفق نمی‌شود. حکومت خداسالار ایران با دولت سایه به رهبری نظامیان در ترکیه و حکومت‌های مطلقه مرتجعی چون عربستان سعودی و مصر نمی‌توانند شتابان به مرحله تاریخی «چند فرهنگ‌گرایی بین‌المللی» هانتینگتون یا نسخه‌های آشناتر رئالیسم محافظه‌کارانه‌ای که تازه بعد از مصیبت عراق باب روز شده‌اند، وارد شوند. در زیر پارچه «خاورمیانه آماده دموکراسی نیست و اسلام علاقه‌ای به دموکراسی ندارد»، واقع‌گرایان تازه‌نفس از خاورمیانه‌ای‌ها می‌خواهند که از بین خداسالاری‌های ضدغربی و حکومت‌های مطلقه طرفدار غرب و متکی به اسلامی اصلاح نشده و مشروعیت‌بخش یکی را انتخاب کنند. آشوب وحشیانه و افسار گسیخته عراق که مخلوق و پشت گرم به اشغالگری است، تنها به دست دولتی دموکراتیک که قادر به اعمال دستور لیبرال و قرآنی «لااکراه فی‌الدین» باشد به سر خواهد رسید. چنین دولت‌هایی به دست رهبران غربی یا نخبگان خاورمیانه‌ای (و نخبگان مخالفی) که خطابه دموکراسی می‌کنند و تمرین استبداد، ساخته نمی‌شود. اگر همه خطابه استبداد کنند و تمرین حکومت مطلقه هم بها کذا. امتزاج دموکراتیک دولت و جامعه در عالم اسلام نه تنها نیازمند بازیابی مترقی میراث خردپذیر و دموکراتیک اسلام است، بلکه وابسته به اصلاح رژیم بین‌المللی ـ منطقه‌ای آمریکاست که فقدان هر دو پیشرفته این تحول را به نام دموکراسی و خردگرایی به تعویق انداخته است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات