نویسنده: امانوئل والراشتاین
ترجمه: محسن خزائی
نظریه جهانیسازی لیبرال از اوایل دهه 1980 مورد توجه بوده است. این نظریه در واقع ایدهای جدید در تاریخ جهان جدید نبوده است. سالها است این ایده ترویج داده میشود که دولتهای جهان باید راه را برای شرکتهای بزرگ باز کنند تا این شرکتها بتوانند به بازارهای جهانی دسترسی پیدا کنند. اولین نتیجه عملی این باور این بود که همه دولتها بایستی به این شرکتها اجازه دهند تا به طور آزادانه همراه با کالاها و سرمایههای خود از هر مرزی عبور کنند. دومین نتیجه این بود که همه دولتها بایستی از هرگونه نقشآفرینی به عنوان صاحبان این شرکتهای بزرگ صرفنظر کنند و هر چیزی را که دارند خصوصیسازی کنند. سومین عاقبت این طرز تفکر آن بود که همه دولتها اگر نمیتوانند هر نوع پرداخت هزینههای رفاه اجتماعی به مردم خود را کاملاً از بین ببرند تا حد امکان این پرداختها را به حداقل برسانند. در طول دهه 1980، این باورهای نئولیبرال در تقابل با دیدگاههای قدیمی کینزی یا سوسیالیستی که در اکثر کشورهای جهان رواج داشتند، دانسته میشد. این دیدگاههای قدیمی بیان میداشتند دولتها باید در برابر نوسانات به وجود آمده توسط شرکتهای خارجی و انحصارگرا از شهروندان خود حمایت کنند و سعی کنند از طریق انتقال مزایا به طبقه پائین مردم جامعهشانسهای زندگی را برابر سازند. این مزایا به طور ویژه عبارت بودند از تحصیل، بهداشت و تضمین مادامالعمر سطح درآمدهای افراد جامعه. البته این امر نیازمند وضع مالیات بر درآمد شهروندان دارای وضع مالی بهتر و شرکتهای بزرگ بود.
ایده جهانیسازی نئولیبرال برای گسترش خود از رکود جهانی سودها که پس از دوره طولانی توسعه بیرویه اقتصاد جهان بین سالهای پس از جنگ دوم جهانی تا آغاز دهه 1970 به وجود آمد سود برد، این دوره طولانی توسعه اقتصادی موجب تسلط یافتن دیدگاههای کینزی و سوسیالیستی در سیاستگذاری اقتصادی کشورها گردیده بود.
رکود سوددهی موجب پدید آمدن مشکلاتی در عرصه توازن پرداختها برای بسیاری از کشورهای دنیا بویژه کشورهای جنوب و کشورهای عضو بلوک شرق شد. ضد حمله نئولیبرالیستی علیه اقتصادهای کینزی و سوسیالیستی توسط دولتهای راستگرای آمریکا و انگلیس یعنی دولت جمهوریخواه ریگان در آمریکا و دولت محافظهکار تاچر در انگلیس رهبری میشد. این ضد حمله توسط دو نهاد مالی اصلی بینالمللی یعنی صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی نیز هدایت میشد. این رهبران نئولیبرالیسم با مشارکت یکدیگر پدیدهای را به وجود آورده و تقویت نمودند که بعدها «اجماع واشنگتن» نام گرفت. شعار این سیاست مشترک جهانی که توسط تاچر، نخستوزیر وقت انگلیس مطرح شد این بود که «هیچ راه دومی وجود ندارد.»
منظور این شعار آن بود که همه دولتها باید به سیاستهای پیشنهادی نئولیبرالیسم عمل کنند و گرنه دچار کندی رشد خواهند شد و در مواقع رویارو شدن با دشواریهای احتمالی درخواست آنها برای گرفتن کمک بینالمللی رد خواهد شد.
اجماع واشنگتن به همه کشورها، قول رشد اقتصادی دوباره و نشان دادن راهی برای بیرون آمدن از رکود جهانی سوددهی را داد. از لحاظ سیاسی، طرفداران جهانیسازی نئولیبرال بسیار موفق بودند. دولتها یکی پس از دیگری در جنوب، بلوک شرق و در کشورهای قدرتمند غربی دست به خصوصی کردن صنایع خود زدند، مرزهای خود را به روی تجارت و تعاملات مالی باز نموده و حمایت خود از طرح دولت رفاه را قطع نمودند. نتیجه این امر بیاعتبار شدن باورهای اقتصادی سوسیالیستی و حتی کینزی در نظر افکار عمومی و دست کشیدن نخبگان از این باورها بود. ولی برجستهترین عاقبت ترویج جهانیسازی نئولیبرال سقوط نظامهای کمونیستی در اروپای شرقی و شوروی سابق و همچنین در پیش گرفتن سیاست بازار مسالمتآمیز توسط چین یعنی کشوری که هنوز به طور اسمی سوسیالیست تلقی میشد، بود.
تنها نقص این موفقیت بزرگ سیاسی این بود که موفقیت اقتصادی همراه آن نبود، چرا که هنوز رکود سوددهی در شرکتهای بزرگ صنعتی جهان ادامه داشت.
روند صعودی بازارهای سهام در این زمان نیز مبتنی بر سودهای تولیدی نبود بلکه تا حد زیادی نتیجه چارهاندیشیهای مالی حدسی و نامطمئن بود. در این هنگام توزیع درآمد در سطح جهان و در داخل کشورها بسیار نامتوازن شد به طوری که شاهد افزایش گسترده درآمد دهک بالای جمعیت جهان و بویژه یک درصد ثروتمندترین مردم جهان و در مقابل کاهش درآمد واقعی بیشتر بقیه مردم دنیا بودیم.
با این ترتیب سرخوردگی از شکوه بازار نامحدود تا نیمه دهه 1990 آغاز گردید. نشان این سرخوردگی را میتوان در بسیاری از تحولات آن زمان یافت مثل روی کارآمدن مجدد دولتهای طرفدار رفاه اجتماعی در بسیاری کشورها، درخواست برای اعمال سیاستهای حمایتگرایانه دولت به ویژه توسط جنبشهای کارگری و سازمانهای کارکنان شهری، و رشد جهانی جنبشی که تعبیر دیگری از جهانیسازی داشت. این واکنش سیاسی به آرامی ولی با قدرت رشد یافت. در این اوضاع و احوال طرفداران جهانیسازی نئولیبرال نه تنها فشار خود بر دولت جورج. دبلیو. بوش را تداوم بخشیدند بلکه این فشار را افزایش نیز دادند. دولت بوش هم به طور همزمان به توزیع نابرابرانه درآمدها به نحوی شدیدتر دامن زد و آمریکاییهای بسیار ثروتمند را شامل معافیتهای مالیاتی بزرگ نمود و در عین حال دست به نظامیگری گسترده یکجانبه زد و به عراق حمله کرد. بوش مجبور بود هزینههای جنگ را از طریق گسترش بیسابقه استقراض از طریق فروش اوراق قرضه وزارت خزانهداری آمریکا به کشورهای نفتخیز و تأسیسات تولیدی که هزینه کمی داشتند تأمین کند.
این اقدام بر روی کاغذ بدون نقص به نظر میرسید و بازارهای سهام را دچار مشکل نکرد ولی این اقدام دولت بوش در واقع حباب اعتباری بسیار بزرگ پدید آورد که هم اکنون شاهد ترکیدن ناگهانی آن هستیم.
تجاوز به عراق و افغانستان رفتهرفته به یک آبروریزی بزرگ نظامی و سیاسی تبدیل میشود. استحکام اقتصادی آمریکا دچار آسیب شده است و موجب سقوط شدید قیمت دلار گردیده است و بازارهای سهام دنیا به وحشت افتادهاند زیرا شاهد ترک برداشتن حباب بزرگ ناشی از بحرانهای آمریکا هستند.
در این بین باید دید دولتها و مردم چه تعابیری از وضع موجود دارند، به نظر میرسد چهار نوع تعبیر وجود داشته باشد. اول آنکه تحولات کنونی نشانگر پایان نقش دلار آمریکا به عنوان ارز ذخیره دنیا است، این امر نشانگر غیرممکن بودن تداوم بدهیهای بیش از حد دولت آمریکا و مصرفکنندگان این کشور است. دوم این که ما شاهد بازگشت میزان بالایی از حمایتگرایی دولتها چه در کشوهای شمال و چه در جنوب هستیم.
سوم آنکه این تحولات منجر به خرید شرکتهای بزرگ در حال ورشکستگی توسط دولتها و اجرای سیاستهای اقتصادی کینزی میگردد. آخرین تعبیر صورت گرفته این میباشد که ما شاهد بازگشت به سیاستهای رفاه اجتماعی و باز توزیعی هستیم.
در حال حاضر توازن سیاسی جهان در حال چرخش است.
به طوری که ده سال دیگر از جهانیسازی نئولیبرال به عنوان دورهای از اقتصاد کاپیتالیستی یاد خواهد شد.
ولی سؤال اصلی این نیست که آیا این دوران به پایان رسیده یا خیر، بلکه مسئله مهم این است که آیا امکان چرخش عمده اقتصاد جهان به سمت حالت گذشته یعنی برقراری مجدد حالت توازن نسبی در نظام جهانی وجود دارد و یا این که صدمات وارده به نظام اقتصادی مسلط بر دنیا تا حدی است که اقتصاد جهان را در آشفتگی فرو برده و به تبع آن نظام جهانی نیز دچار آشفتگی شده است؟