محمد ایمانی
گله شیرهای مغرور وسط جنگل جمع شده بودند تا بر سر مسئله مهمی تصمیم بگیرند. آوازه موجودی به نام آدمیزاد در آن نظم جنگلی پیچیده بود، حاکی از این که او حریفی قدر و قدرتمند است. همین، غرور شیرها را که تا مدت ها تصور می کردند سلطان همه چیز هستند، جریحه دار می کرد. پس از آن که بحث ها به سر آمد، یکی را «شیر» کردند تا بی باکی به خرج دهد و دمار از روزگار آدمیزاد درآورد.
او به سراغ آدمیزاد رفت و با غرور تمام به وی گفت این آدمیزادی که کلی حرف درباره اش زده می شود، تویی؟ خود را برای مبارزه آماده کن! مرد که هیزم می شکست، گفت من آماده مبارزه با توام اما زورم را همراه خویش ندارم و در خانه جا گذاشته ام. شیر گفت: خب! برو و بیاور. آدمیزاد دوباره گفت: از کجا معلوم که من تا بروم و برگردم، تو از ترس نگریخته باشی. شیر پرسید خب چه کنیم؟ آدمیزاد گفت برای اطمینان تو را داخل این قفس می کنم و می بندم. همین هم شد. شیر پذیرفت و آدمیزاد او را در قفس کرد و بست. سپس از شاگرد خویش خواست آب بجوشاند و چون جوش آمد، بلند صدا زد: شاگرد! آفتابه را بیاور. شاگرد هم آب جوش را آورد و دست استاد داد. شیر مغرور، تازه در این هنگام آدمیزاد را شناخت؛ آنجا که حرارت آب جوش را بر جان خویش حس کرد و پوستش کنده شد و جز نعره کشیدن کاری نتوانست بکند. استاد پس از تأدیب، قفس را گشود و دست و پای شیر را گشود و شیر مفلوک... الفرار.
ساعتی بعد که گله شیران، حال و روز سیاه فرستاده خود را دیدند، گفتند ما را پیش آدمیزاد ببر، تا حسابش را کف دستش بگذاریم. دوباره برگشتند و آدمیزاد، ناچار به بلندای درختی قد به آسمان کشیده پناه برد. شیر زخم خورده در این هنگام شانه های خود را نگاه داشت تا گله مهاجم یکی پس از دیگری بالا روند و انتقام بگیرند. این کار ادامه داشت تا ناگهان آدمیزاد از همان بلندی، فریاد زد: «شاگرد! آفتابه بیاور». معرکه ای شد. سخن او به سر نیامده بود که شیر نیم سوخته، شانه خود از زیر بار بیرون کشید و پا گذاشت به فرار. گله شیران از آن بلندی بر سر هم افتادند. آنها هم دست و پا شکسته گریختند. حسابی که دور شدند، همه با تعجب از شیر اول پرسیدند؟ تو که این قدر ترسو نبودی؟! چه شد گریختی! و پاسخ شنیدند: شما که نمی دانید «شاگرد! آفتابه بیاور» یعنی چه؟ همین یک سخن، پوست و گوشت مرا به این روز فجیع انداخت.
ماجرایی که میان ما و برخی دولت های اروپایی و آمریکایی طی سالیان رفته و حالا به گونه ای دیگر در حال ورق خوردن است، بی شباهت به این داستان نیست. ملت ما البته ابتدا به ساکن، سر جنگ با خیلی از این دولت ها نداشت تا اینکه از ترکه ستم و تبختر گاه به گاه آنها که بر شانه های خود احساس می کرد، به ستوه آمد. این وضعیت طی سده گذشته تداوم داشت تا اینکه ورق برگشت و در مقاطع پیروزی انقلاب، دفاع مقدس و حوادث پس از آن دست ادب ملت مظلوم ایران بلند شد و گونه برخی از همین دولت های مغرور را نواخت. بی گمان آمریکا در این میان، مغرورترین و گستاخ ترین و در عین حال لطمه خورده ترین و تحقیر شده ترین آنها بود؛ که این سنت خداست درباره متکبران و مستکبران. به تعبیر خبرگزاری آسوشیتدپرس ملت ایران دو رئیس جمهور آمریکا- جیمی کارتر و رونالد ریگان- را در ماجرای انقلاب وجنگ 8 ساله تحقیر کرد. آسوشیتدپرس البته تصریح می کرد که گویا حالا نوبت بوش است تا به سرنوشت ریگان و کارتر دچار شود.
در ماجرای جنجال میکونوس، جریان صهیونیسم جهانی ترجیح داد اروپا را «شیر» کند و به جنگ با ایران بفرستد تا اگر هزینه ای هم در برداشت، متوجه اروپایی ها شود، و دیدیم که سفرای اروپایی با پیشقراولی سفیر دولت همواره بدهکار آلمان- نسبت به صهیونیست ها- چگونه تهران را ترک گفتند به این امید که ایران از پای درآید اما چند ماه پس از آن ماجرا، وقتی ورق با تدبیر قاطع رهبر فرزانه انقلاب برگشت و سفرای اروپایی خواستند برخلاف هیاهوی زمان رفتن، این بار بی سر و صدا برگردند، ایران، سفیر دولت آلمان را در نوبت آخر قرار داد و جناب سفیر با سرافکندگی تمام، چند ماه بعد اجازه یافت به محل مأموریت دیپلماتیکش در تهران وارد شود.
طی ماه های اخیر وقتی همهمه دولت های مغرور اروپایی و آمریکایی مدام به گوش می رسد مبنی بر اینکه به هم می گویند «خب! هجوم بیاوریم! حالا دیگر شروع کنیم به تحریم و حمله و فشار» اما جا خالی می دهند و همدیگر را «شیر» می کنند تایکی جلو بیفتد و آنها پشت سرش بیایند، انسان بی اختیار به یاد همان قصه شیر و آفتابه و آب جوش می افتد. با این تفاوت که اینجا کم و بیش، صابون ایران به تن همه شان خورده است و در واقع دنبال درازگوشی می گردند که بگویند تو شیری و خودت خبر نداری! بیفت جلو، ما هم پشت سرت هستیم.
ما البته دام و قفس و آفتابه ای برای هیچ خردمندی فراهم نکرده ایم الا اینکه کسی بخواهد برای خود دردسر درست کند. همچنان که به آقای بوش بارها با زبان های گوناگون- به نحوی که بفهمد- گفتند عراق باتلاق است، واردش نشو! این جا کشور مرجعیت و انقلاب عشرین است، مغرور نشو! نشد که نشد، و متأسفانه معلوم شد امثال کاسترو در دنیا بیخودی امیدوارند که می گویند «امیدواریم بوش آن قدری که قیافه اش نشان می دهد، احمق نباشد» یا «امیدواریم احمق تر از آن چیزی که قیافه اش نشان می دهد نباشد.»
ملت های بسیاری برای تأدیب دولت های ظالم لحظه شماری می کنند، همچنان که در ایران و عراق و فلسطین و لبنان کردند. اگر روزی در دنیا شعار داده می شد «یانکی! به خانه ات برگرد» امروز این شعار آمریکائیان بسیاری است که به تعبیر روزنامه انگلیسی «اکونومیست» دنبال انزواگرایی و «در خود فرورفتن» هستند. بخوانید:
«آنچه در جهان امروز در گوشه و کنار جهان در حال وقوع است، برای بسیاری از مردم آمریکا جنون آمیز تلقی می شود، آن هم زمانی که اوضاع رو به وخامت می رود... آنها از خود می پرسند قرار بود دولت ما برای عراقی ها آزادی را به ارمغان بیاورد نه بمباران و شکنجه در ابوغریب... از سوی دیگر جنبش حماس نیز در انتخابات فلسطین پیروز شد. مردم آمریکا پیش خود می گویند اکنون اروپای قدیم به ما پوزخند می زند، چینی ها بازار کار ما را تصاحب کرده اند و مکزیکی ها به آرامی مناطق جنوب غربی آمریکا را فتح می کنند. آیا بهتر و ساده تر نیست دور خود حصاری بکشیم و به امور دیگران وسواس و حساسیت نشان ندهیم... از قرار معلوم آمریکایی ها به انزواطلبی روی می آورند... پت بوچانان سخنگوی جناح ملی گرای حزب جمهوریخواه می گوید ما مجبور نبودیم به عراق حمله کنیم. حمله به استبداد در دیگر کشورها مهملاتی بیش نیست.»
و مرور کنیم مقاله فرد هالیدی دیپلمات و تحلیلگر کارکشته انگلیسی را که به تازگی در سایت اوپن دموکراسی نوشته است: «مردم ایران از کودتای 28 مرداد 4 بار در ماجراهای اشغال لانه جاسوسی، جنگ عراق علیه ایران، اخراج نیروهای آمریکایی از لبنان در سال 1984 و خروج اجباری اسرائیل از جنوب لبنان روبروی آمریکا ایستاده اند. فشارهای اخیر وارد بر ایران از سوی آمریکا نه به خاطر فناوری هسته ای بلکه به خاطر گسترش نفوذ ایران در عراق و فلسطین و لبنان است. چیزی که سیاستمداران و ژنرال های آمریکایی قادر نبوده اند ببینند این است که واشنگتن به تدریج بدون آن که آگاه باشد زمینه واگذاری عراق به ایران را فراهم کرده، همچنان که پیروزی حماس موقعیت این کشور را تقویت نموده است... ایران از هر زمان دیگری قوی تر است».
در این اوضاع نابسامان، آقای بوش زرنگ شده و می خواهد اروپا را به مصاف با ایران بفرستد و اروپا هم به نوبه خود پشت آمریکا پنهان می شود و همه در همهمه و هیاهو تا مگر ایران بترسد و پیش از آن که مشت غرب باز شود و معلوم شود پر از خالی است، از ترس خودکشی کند. آنها با همین حماقت ها باعث شدند امسال جمعیت متراکم بیشتری در روز 22 بهمن در حمایت از استقلال و عزت کشور به خیابان ها هجوم آورند و این یعنی یک نهضت بزرگ و بالنده ملی.
اگرچه این روزها دولت های غربی می کوشند خود را متحد و قدرتمند نشان دهند اما یقین داریم که آنها هیچ گاه مثل امروز آشفته و از هم پاشیده نبودند، همچنان که رفتارهای اهانت آمیز و عصبی شان در ماجراهایی چون اهانت به نبی مکرم اسلام(ص)، شکنجه مردم در زندان های انگلیس در عراق و... نشان می دهد. کافی است این سخنان معترضانه ارپرو درسن وزیرخارجه اسبق فرانسه را در گفت وگو با کانال پنج تلویزیون فرانسه مرور کنیم که «یک احمقی کاریکاتوری کشیده و به مقدسات مسلمانان توهین کرده و همه اقدامات را خراب کرده است... اسرائیلی ها 30 سال جنبش های فلسطینی را سرکوب کردند اما نهایتاً از نوار غزه عقب نشینی کردند تا جنبش های جدید و خودجوش و غیرقابل سرکوب بروز کردند».
مشت مستکبران کاملا باز شده اگرچه خود تصور می کنند خیلی زیرکند و هنوز با غرش و ارعاب می توانند بی هیچ هزینه ای باج بگیرند. آنها یقیناً تا حد طبل کوبیدن و رجزخواندن پیش می آیند و نه بیشتر. یک قدم جلوتر، اولین و آخرین کارزار است و این یعنی آوارشدن هیبت پرطمطراق غرب!