دکتر احمد نقیبزاده
گذشت 6 سال از حادثه هولناکی که در قلب بزرگترین قدرت جهان رخ داد، فرصت مناسبی فراهم میسازد تا به زوایای مختلف آن، به ویژه تاثیری که در آرایش نیروها در سطح جهان داشته است بپردازیم. این حادثه که موضوع مقالات بیشمار، کتابهای متعدد و فیلمهای سینمایی شده است هنوز در پس هالهای از ابهام و سؤالهای زیادی قرار دارد.
عظمت حادثه به حدی بود که نمیتوان باور کرد تنها کار پانزده عربی باشد که شیفتگان القاعده بودند و به مانند یاران حسن صباح در اجرای فرامین مرشد خود جان به کف آماده جانفشانی بودند. فیلم تلویزیونی 11 سپتامبر نشان میدهد که چگونه ماموران گمرک و حراست فرودگاههای آمریکا با بیعلاقگی و ولنگاری به انجام وظیفه میپرداختند.
هر چه باشد این حادثه بدون پشتیبانی عوامل و عناصری در درون کشور آمریکا میسر نبوده است. اما ریشهیابی این حادثه تاثیری در پیامدهای آن ندارد زیرا اگر القاعده باعث آن بود، آمریکاییها آن را به فرصتی برای تدارک برنامههای گسترده خود در قرن بیست و یکم تبدیل کردند و اگر هم خود آنها بانی این حادثه بودند به طریق اولی در پی تحقق اهدافی بودند که بدون قربانی امکانپذیر نبوده است. بنابراین سوال خود را چنین طراحی میکنیم که آمریکا در پی چه اهدافی بوده یا بهتر بگوییم در پی ساخت چگونه دنیایی برای قرن بیست و یکم خود بوده است؟
فرضیه ما این است که آمریکا با توجه به فرصت اندکی که در اختیار او بوده تا پس از فروپاشی شوروی تفوق و برتری خود را دست کم برای یک ربع قرن حفظ کند، 11 سپتامبر فرصتی طلایی برای این کشور بوده است. جنگهای بزرگ همیشه نقطه عطفی در آرایش نیروها، ظهور قدرتهای نو و افول قدرتهای کهنه بودهاند. این برای اولینبار بود که حادثهای از این نوع توانست همان نقشی را ایفا کند که جنگهای بزرگ و جهانی ایفا میکردهاند.
قدری به عقب برمیگردیم تا سرنخهایی از تحولات عظیم بینالمللی به دست آوریم. نومحافظهکاران آمریکا اعضای جریانی هستند که در دهه 1960 شکل گرفت و در کنار محافظهکاران سنتی بالید و قدرت گرفت.
اعضای این جریان اغلب تروتسکیستهایی بودند که از چپ افراطی به راست افراطی گذر کردند. در این جابهجایی یک عنصر پایدار ماند و آن افراط بود. جایگاه یا لانه نشو و نمای آنها نیز برخلاف گذشته که حزب یا طبقه معمولاً پایگاه یک جریان بود، دانشگاههای خاصی مانند کلمبیا، نیویورک، هاروارد، شیکاگو و استانفورد بود.
این پدیده در نوع خود بینظیر بود و حکایت از دگرگونیهای بنیادین در ساختار اجتماعی جوامع مدرن میکرد. در کنار دانشگاهها، روزنامههای خاصی مانند کنتر، کمنتاری، پابلیک اینترست (منافع عمومی) و نشنال اینترست (منافع ملی) هم پاتوق خوبی برای جریانهای سیاسی و فکری فراهم میآورد. پدران بنیانگذار نومحافظهکاری آمریکا مانند ایروینگ کریستول، پرل و ولفوویتز هم استاد بودند و هم مجلهای برای خود داشتند.
در توجیه این وضعیت باید به یاد آوریم که دهه 1960، دهه جنبشهای دانشجویی و جنگ مجلهها و روزنامهها بود. طرف مقابل نوحافظهکاری هم جریان «چپ نو» بود. در نتیجه جریان نومحافظهکاری دو دشمن را برای خود تعریف میکرد که یکی داخلی یعنی همان چپها و دیگری خارجی یعنی شوروی یا کمونیسم بینالمللی بود. شاید به همین دلیل هم بود که آنها خود را به دو سلاح مجهز کردند: یکی ایدئولوژیک برای مبارزه با چپهای داخل و دیگری نظامی برای براندازی شوروی. مغز متفکر سلاحهای نظامی ولستتر بود که مبدع سلاحهای هوشمند و جنگ ستارهها بود اما زمانی که نومحافظهکاران با نردبان محافظهکاران سنتی مثل ریگان به قدرت رسیدند و توان عمل پیدا کردند شوروی فروپاشیده بود و این جریان به سرعت دنبال دشمنی جدید گشت و آن را در سیمای کشورهای یاغی و تروریسم پیدا کرد. آیا همین فرایند کفایت نمیکند که بگوییم تا چه حد آمریکا از حادثه 11 سپتامبر خرسند بوده است؟
بویژه اگر بدانیم که بنلادن پیش از این یار آمریکا بود و دست در دست هم علیه کمونیستهای بیدین که به کشور مسلمان افغانستان حمله کرده بودند میجنگیدند و بنلادن زمانی اسلحه خود را به سوی آمریکا نشانه گرفت که این کشور دست رد به سینه او زد. در کنار این فرایند باید به دو تحول دیگر هم توجه کرد.
این دو تحول عبارتند از، جهانی شدن و پسامدرنیته که همزمان دنیای جدیدی بوجود آوردند که راهکارها و استراتژیهای جدیدی را هم میطلبید. اندیشههای پست مدرن، بسیاری از ستونهای مسلم مدرنیته که نظامهای سیاسی بر آن بنا شده بود، به ویژه عقل و علم را به گرداب نسبیت بیحد و حصر انداخت و اعتبار گفتمانهای کلان را پایمال کرد.
در این نسبیت هر چیزی میتوانست علم باشد و هر هوسی عقل. اگر آمریکا این خلاء را پر نمیکرد سیادت و برتری آن به سرعت به چالش کشیده میشد. در اینجا دیگر قدرت نظامی و بمب اتم به بال مگسی نمیارزد. در نتیجه آمریکا به دنبال مکها (بیگمک) و جین و موسیقی پاپ بود تا در پرتو توان مالی خود آنها را جهانی کرده و جوانان جهان را به خود متوجه کند. در دنیای جهانی شده هیچ مرزی پذیرفته نیست اما همه هم قادر به استفاده از این صحنه بیمرز نیستند.
اینک که افسانه جهانی شدن رنگ باخته است بهتر میتوان دریافت که چه کسانی از جهانی شدن بهره میبرند. برای نخبگان اقتصادی و سیاسی و علمی همه جای جهان، سرای آنهاست اما تودهها فقط از طریق ماهوارهها و اینترنت میتوانند شاهد جاذبههای جهان و سعادت مردم کشورهای پیشرفته باشند و حسرت نوشجان کنند.
به قول برترال بدیع در کتاب «جهان بدون مرز یا سرزمین» همه قادر هستند خود را با دیگران مقایسه کنند اما برای برونرفت از وضعیت رقتبار خود جز توسل به ترور چاره دیگری ندارند. از این رو جبههگیری آمریکا در برابر تروریسم متکی بر واقعیات موجود هم هست اما آنچه انجام میدهد خیلی فراتر از واقعیت تروریسم است.
این تروریستها اگر به صورت گروههای پراکنده و بیهدف عمل کنند مزاحمتی در حد باجگیری بوجود میآورند اما اگر متکی به یک دولت باشند آنگاه وضعیت عوض میشود. به همین دلیل هم غرب نگران اینگونه دولتها نظیر کره شمالی، سوریه و سودان هستند و از گروههای پراکنده تروریست وحشتی ندارند.
خدمتی که حادثه 11 سپتامبر و تروریسم برای همه دولتها کرد این بود که بهانه بازسازی خود را در عصری که همه از بیهودگی دولتهای مقتدر سخن میگفتند مهیا کرد. مردم از بازخواست شدن و تفتیش بیزار بودند اما حالا به بهانه تروریسم به سادگی تسلیم عملیات پلیسی دولت میشوند. بودجه سرویسهای اطلاعاتی در اغلب کشورهای غربی دو یا سه برابر شد. با توجه به این وضعیت از یک سو و رقابتهای کلاسیک قدرتهای دیگر جهان اعم از اقتصادی یا نظامی مانند اتحادیه اروپا، چین، روسیه و از سوی دیگر آمریکا دست به کار نقشهای استراتژیک و چندبعدی شده است تا در آرایش جدید نیروها در سطح بینالمللی همچنان برتری خود را حفظ کند. به طبع در این استراتژی ابتدا راههای سادهتر و کم هزینهتر مورد توجه قرار میگیرند.
ورود آمریکا به خاورمیانه که به بهانه حمله صدام به کویت آغاز شد راهی کم هزینه است که اینک به انجام آن کمر همت بستهاند. آنها خود صدام را به حمله به کویت ترغیب کردند و صدام سادهلوح با این باور که در جهانی بدون شوروی، آمریکا برای کویت لشکرکشی نخواهد کرد دست به عملی زد که اولین قربانی آن عراق و شخص او بود. جنگ اول خلیج فارس راه را بر آمریکا گشود. اما 11 سپتامبر این منظور را به میزان بیشتری برآورده کرد.
افغانستان و پس از آن عراق و شاید در آینده نزدیکی کشورهای دیگر خاورمیانه مانند سوریه به همین سان مورد حمله آمریکا قرار گیرند.
خاورمیانه کلید انرژی جهان است و با در دست داشتن این کلید میتوان حریفهای قدری مانند چین و روسیه را به زانو در آورد آن هم بدون شلیک یک گلوله. در ارزیابی اهدافی که آمریکا در پی آنها بود میتوان فراز و فرودهایی را ترسیم کرد. ورود به افغانستان و عراق و کشاندن جبهه نبرد با تروریستهای جهان سوم به این سرزمینها جزو نقاط مثبت و پیروزیهای آمریکا است.
کشته شدن هزاران عراقی و افغانی ملالی برنمیانگیزد و هلاکت 2500 آمریکایی هم چیز مهمی تلقی نمیشود زیرا اغلب آنها از رنگینپوستان و شهروندان درجه 2 و 3 آمریکا هستند، اما شکست آمریکا مربوط به عدم تحقق یکجانبهگرایی میشود.
آمریکا در دهه 1990 به قدری مغرور شده بود که در نظر داشت سازمان ملل را به عامل توجیه و مجوز عملیات خود تبدیل کند اما سازمان ملل با حضور رقبای آمریکا نمیتوانست چنین نقشی را برای آمریکا ایفا کند. در پی این شکست، ضعف دیگری هم بروز کرد و آن مخالفت آلمان و فرانسه نسبت به لشکرکشی به عراق بود. شکست دیگر آمریکا گستره عملیات چریکی و انتحاری گروههای مخالف آمریکا در عراق بود. گرفتن عراق آسان بود اما نگهداری آن سخت. به این ترتیب میتوان با مسامحه میزان موفقیت و شکست آمریکا در استفاده از حادثه 11 سپتامبر را پنجاه پنجاه ترسیم کرد.
به نظر میرسد آمریکا تا پایان اولین دهه هزاره سوم همچنان در پی تحقق این آرمان یعنی جهان تکقطبی یا صلح آمریکایی خواهد بود و دموکراتها هم این هدف را با سیاست دیگری ادامه خواهند داد؛ اگر موفق شود برتریاش برای پنجاه سال آینده تضمین میشود و اگر موفق نشود راه برای جهان چندقطبی ائتلافی مرکب از آمریکا و نفتا، برزیل و مرکوسور، اتحادیه اروپا، فدراسیون روسیه، چین و ماچین و شاید آسهآن گشوده خواهد شد. حال شما بگویید 11 سپتامبر برای آمریکا بلا بود یا مائده آسمانی؟
* این یادداشت همزمان با انتشار در اعتماد ملی در سایت دیپلماسی ایرانی به نشانی www.irdiplomacy.ir نیز قرار خواهد گرفت.