مسعود بهنود
وقتی خبر توقیف هممیهن به من هم رسید چند دقیقهای بود که خواندن گزارشی مشغولم داشته بود. گزارشی هیجانانگیز در این باره که در آمریکا دستگاهی به کار افتاده که به زودی اول در بریتانیا بعد در بقیه کشورهای اروپایی هم به کار میافتد.
روزنامه ایندیپندنت نوشته بود این دستگاه چیزی است مانند ماشینهای خودپرداز بانکها. منتها به مشتری براساس سفارش وی، کتاب میدهد. یعنی کتاب موردنظر را چاپ میکند. 4 دقیقه برای یک کتاب 300 صفحهای. چیزی شبیه دستگاههای عکاسی فوری که در هر فرودگاه و پایانه و فروشگاه بزرگی در اروپا هست. در هیجان این فکر غرق بودم که مثلاً امروز از انتشار روزنامه یا کتابی باخبر شوی و همان ساعت از دستگاه دریافتش کنی و شروع کنی به خواندنش. لذت چنین دسترسی آسانی به کتابی شیوا را داشتم مزهمزه میکردم در آن حال. تصور اینکه در هر پایانه یکی از این دستگاهها باشد و تصور اینکه برای روزنامهها هم چنین سیستمی به کار افتد ذهنم را به پرواز برده بود که خواندم گسترش ماشینهای کتابپرداز مقدمهای برای انتشار در جای روزنامهها خواهد شد. یعنی جا در جا شهرها این دستگاهها روزنامه دهد، اما نه روزنامهای که جای دیگر چاپ شده و عدهای آن را از محلی به محلی و از شهری به شهری و از کشوری به کشوری بردهاند. نه، روزنامهای که از دفتر روزنامه مستقیم به کامپیوتر این ماشینها متصل است و در ساعت معینی، شماره جدید را چاپ میکند. در این احوال با شنیدن خبر توقیف هممیهن، همزمان این سوال در ذهن نشست که چند سال دیگر با این پدیدهها جوامع چه خواهند کرد؟ آنجا که پشت انتشار هر مقاله و خبری هزار سوءتفاهم نشسته است و فکر توطئه خوابیده است. آنجاها که برای انتشار هر اثری نیاز به کسب مجوز است. جواب دشوار نبود. میتوان با کامپیوتر قرار گذاشت فقط روزنامهها و کتابهایی در دستگاه آماده تکثیر باشد که دارای مجوز باشد و قبلا بازبینها آن را خوانده و شماره و کد خاصی به آن داده باشند. اما این واقعا چاره دنیایی است که دارد همه فواصل و واسطهها را از راه تفکر و تولیدات فرهنگی و اطلاعرسانی برمیدارد؟ و فاصله زمانی تولید فکری را تا اشاعه آن به دقایقی میرساند، چه رسد که...
نوشتهاند دستگاه کتابپرداز عمرزیادی نخواهد داشت چرا که اصلا کتاب و روزنامه [و هم تلویزیون] دارد ور میافتد. دوران گوتنبرگ دارد به تمامی تمام میشود. وظیفه همه اینها به اینترنت سپرده میشود.
در جهانی که بزرگترین مشخصه قرن بیستویکم را در آن رایگان کردن اطلاعات خواندهاند و پروژه جهانی کامپیوترهای صددلاری، که برای مصرفکنندگان به کمک بودجههای یونسکو و سازمان ملل رایگان خواهد بود، دارد آماده میشود، همزمان قوانینجهانی در راه است که هر نوع مانعتراشی در برابر امواج را برای دولتها دشوار کرده و جرم قرار میدهد و اعمالکننده آن را به مجازاتهایی وعده میدهد. در شهرها به زودی ارتباط با اینترنت همان طور که امواج تلفن و تلویزیون، همه جایی خواهد بود. یعنی که آن کیف کوچولوی جلوی هرکس، علاوه بر همه کارها که برایش میکند، روزنامهها و تلویزیون و کتابخانه کامل او هم هست. در این جهان به پیشبینیها، دستگاه کتابپرداز ده بیست سالی وقت دارد، اما در همین مدت سرنوشت نشر، نگارش و صنعت نشر را دگرگون خواهد کرد. تازه این آخر داستان نیست. بلکه نویسندهای کتابی مینویسد. نوشته خود را در سایتش قرار میدهد و همزمان مردمی که از برابر دستگاههای کتاب میگذرند میتوانند چند دقیقه وقت بگذارند و آن را بگیرند و بخوانند و چندان که بهای کتاب به دستگاه ـ نقد یا از طریق کارتهای اعتباری ـ پرداخت شد، درصدی از آن به حساب نویسنده و درصدی به حساب شرکتی که این دستگاهها را نصب کرده و ریخته میشود. همین محاسبه برای نویسنده مقالات و گزارشهای روزنامهها هست که میتوانند به نسبت تیراژهایی که فراهم میآورند دستمزد بگیرند، اگر یک میلیارد است مانند حقالتحریر نویسنده هری پاتر یا یک دینار. حافظه کامپیوتریای که به این دستگاهها وصل است بدیهی است که به سرعت گسترش خواهد یافت و یکباره دیدی 3 سال بعد میلیونها کتاب به زبانهای مختلف - برای کامپیوتر و چاپگر تفاوتی ندارد که - قابل چاپ و دریافت در آن بود.
حال سوال این است که با دنیایی که چنین به شتاب میراند، چگونه تفسیر کردنی است داستان قدیمی توقیف روزنامه و انصراف باز هم بیشتر سرمایهگذاران از سرمایهگذاری در کار روزنامه و نشر، بیکار شدن روزنامهنگاران جوان و صدها شغل حاشیهای. چرا کسانی هنوز مانند قرن 18 و 19 بر این گمانند که چاره حفظ دولت و ملک در گرفتن قلم پرشال و بستن دهانهاست؟
تعطیلی روزنامهها که گفتهاند دریچهای گشوده به دنیایند، به هر بهانه و دلیل که صورت پذیرد، هرچه شکل قانونپسند داشته باشد، کار خوبی نیست و وحشت از قلم پرشال هنوز در سرها هست.