رضا جنیدی
خاورمیانه و بویژه خلیج فارس ارزش استراتژیک ویژهای برای پیشبرد سیاستهای یکجانبهگرایانه آمریکا دارد. بنابراین، سران واشنگتن، خواه دموکراتها و خواه نومحافظهکاران، نگاهی راهبردی به تحولات این منطقه دارند و همواره سیاستهای کلان و بلندمدت آمریکا در این منطقه را پیگیری میکنند. اصلیترین راهبرد سران واشنگتن در این منطقه، جلوگیری از قدرتیابی هر کشوری است که بتواند امنیت خلیج فارس را تأمین کند و به اسطوره ثبات در منطقه تبدیل شود.
از منظر سران آمریکا، ایران کشوری است که نه تنها میتواند امنیت منطقه را تأمین کند، بلکه با داشتن جمعیت و نیروی انسانی کیفی، ذخایر عظیم هیدروکربنی، موقعیت خاص ژئوپلتیکی، موقعیت ژئواستراتژیک جهانی، نفوذ فرهنگی و تمدن غنی ایرانی - اسلامی، برخوردار بودن از حوزه نفوذ فرهنگی و تمدنی ایرانی - اسلامی، در کنار سایر مؤلفههای قدرت ملی از جایگاه ویژهای در نظام بینالملل برخوردار است و میتواند علاوه بر تأثیرگذاری در منطقه، نظام تکقطبی مورد دلخواه آمریکا را به چالش بکشد.
استدلال این مقاله بر این است که آمریکا با قدرتگیری ایران و بویژه با پیوستن این کشور به جرگه قدرتهای دارای چرخه سوخت هستهای مخالف است و این مسأله را در تضاد بنیادین با نظام ژئوپلتیک تکقطبی و ایجاد هژمونی جهانی مورد دلخواه خود قلمداد میکند. بنابراین، تغییر لحن کنونی آمریکا و اروپا و به بیانی، یک گام به عقب آنها و اعلام آمادگی مذاکره مستقیم با تهران، نیز صرفاً تاکتیکی برای مشروعیتبخشی به تداوم فشارهای غرب علیه ایران و برداشتن خیز بلندتر در قطعنامههای بعدی است.
آمریکا برای تضعیف جایگاه استراتژیک ایران در معادلات منطقهای و جهانی به راهکارهای مختلفی متوسل شده است که از آن جمله میتوان به تحریک عراق به جنگ با ایران، اعمال سیاست مهار دوجانبه، تحریم ایران براساس قانون داماتو، تقویت اپوزیسیون خارج از کشور، تلاش برای تجزیه کشور، وارد کردن ایران در فهرست محور شرارت اشاره کرد. اما تاکنون همه این راهکارها با شکست مواجه شده است.
سناریوی جدید غرب به رهبری آمریکا برای تضعیف جایگاه استراتژیک جمهوری اسلامی ایران، بحرانی جلوهدادن مسأله دستیابی ایران به غنیسازی صنعتی اورانیوم است.
در این راستا، آنها تاکنون قطعانامههای 1737 و 1747 را به تصویب شورای امنیت رساندهاند. اما بهرهگیری از این ابزار نیز، نه تنها نتوانسته است روند غنیسازی را متوقف یا حتی کند نماید، بلکه بر سرعت این روند افزوده است؛ زیرا غنیسازی صنعتی برای مصارف صلحآمیز به استناد ماده 4 قانون «ان.پی.تی» حق مسلم هر کشوری است که به عضویت این معاهده در آمده است و علاوه بر این، فعالیتهای شفافسازانه ایران از جمله اجرای داوطلبانه پروتکل الحاقی و حتی فراتر از آن، اعلام آمادگی برای اجرای طرح غنیسازی اورانیوم در ایران با همکاری و مشارکت بخشهای خصوصی و دولتی سایر کشورها راه را برای اعمال فشار بیشتر به ایران بسته است. بنابراین، از محتملترین سناریوهای کنونی غرب درخصوص آغاز دور جدید مذاکرات با ایران، راهاندازی موج جدید عملیات روانی به بهای مشروع جلوه دادن سیاستهای تنبیهی خود علیه تهران است. شاهد بزرگ این ادعا پیششرط تکراری «تعلیق به شرط مذاکره» است که پیشتر نیز از سوی ایران رد شده بود. غربیها طی این چند سال با پایبند نبودن به توافقهای خود در پرونده هستهای ایران نشان دادهاند هدف آنها بازداشتن ایران از دستیابی به تسلیحات هستهای نیست، بلکه هدف آنها محروم کردن ایران از غنیسازی اورانیوم است؛ بویژه اینکه ایران توانایی اجرای کامل چرخه غنیسازی را بدون کمک گرفتن از سایر کشورها در اختیار داشته و توانایی صدور آن به کشورهای جهان سوم را نیز دارد.
در حالی که بسیاری از تحلیلگران به حل مسأله هستهای در دور جدید مذاکرات امید بستهاند، لحن دوپهلو و البته هماهنگ سیاستمداران آمریکایی و اروپایی بیانگر این واقعیت است که اوضاع تغییر چندانی نکرده است و امید اندکی به تغییر و تحول ناگهانی در این مذاکرات میرود. مطرح کردن مجدد خواسته غیرمنطقی تعلیق غنیسازی در شرایطی است که آنها به خوبی میدانند ایران به آن تن نخواهد داد و این مسأله مذاکرات را با شکست روبهرو خواهد کرد و شکست مذاکرات هم به زعم سولانا به تصویب قطعنامه سومی خواهد انجامید.
بنابراین باید توجه کرد که هدف غرب از راهاندازی دور جدید مذاکرات و پیشنهاد آمریکا به ایران برای آغاز مذاکرات مستقیم، البته به شرط تعلیق، صرفاً نشان دادن ژست دیپلماتیک است و نه تلاشی برای حل بنیادین مسأله.