دکتر ناصر فکوهی
پوپولیسم را عموماً در حوزه مفاهیم سیاسی بررسی و تحلیل کردهاند و نمیتوان آن را دقیقاً مفهومی انسانشناختی و حتی مفهومی جامعهشناختی تلقی کرد. با این وصف همچون هر مفهوم دیگر سیاسی همانگونه که میتوان به این مفهوم نگاهی سیاسی داشت و مصادیقی سیاسی برای آن در نظر گرفت میتوان موضوع را از دید فرهنگ نیز در نظر گرفت و تلاش کرد به تحلیلی عمیقتر از آن به مثابه روشی در کسب و حفظ قدرت دست یافت.
اما اگر ابتدا از تعریف سیاسی آغاز کنیم باید بگوئیم که پوپولیسم که آن را در فارسی عموما به «عوامگرایی» ترجمه کردهاند، شیوهای از رفتار و عمل سیاسی است که براساس آن با کنشگران سیاسی حرفهای تلاش میکنند با طرح برخی از شعارهای عامهپسندانه و تقلیل دادن مشکلات و مسائل پیچیده اجتماعی به موانع پیش پا افتاده با راهحلهای ساده، برای خود محبوبیت ایجاد کرده و این محبوبیت را عموما در برابر نهادهای انتخابی به دست بیاورند.
هر چند که در این کار طبعا ناموفق هستند یعنی نمیتوانند واقعا گرهی از مشکلات بگشایند اما در کوتاه مدت به دلیل امیدی که در دلها زنده میکنند میتوانند دینامیسمی اجتماعی را ایجاد کند که به صورتهای مختلف مورد استفاده یا سوءاستفاده قرار بگیرد.
به همین جهت پوپولیسم که بارزترین نمونههای آن را در پرونیسم در آرژانتین و همچنین در پولانژیسم در فرانسه مشاهده کردهایم. همواره با ضد پارلمانگرایی (یعنی با تفویض و انتقال قدرت از طریق انتخابات به نمایندگان سیاسی) همراه بوده است و برعکس همیشه از نوعی دموکراسی مستقیم و بدون واسطه دفاع میکرده که در نهایت عملی نبوده و تنها میتوانسته است از خلال دیکتاتوری به عمل درآید، اما آنچه بیشتر از این رویکرد سیاسی از نگاه انسانشناسی اهمیت دارد نه لزوما نتیجه رفتارهای پوپولیستی (که عموما تخریب دموکراسی و هموار کردن راه برای قدرتمنداری و استبداد است) بلکه تحلیل دلایل، فرآیندها و نتایج فرهنگی این پدیده است.
در این میان نخستین واقعیتی که میتوان بر آن انگشت گذاشت استفاده پوپولیسم از تصویر منفی سیاست و سیاستمداری به مثابه رفتارهای حرفهای و ثابتی است که باید به کنار گذاشته شده و جای خود را به نوعی «خودانگیختگی» مردمی بدهند. این خودانگیختگی عموما در قالب نوعی فرهنگ مردمی ارائه میشود که به شدت ارادهگرا است و از نوعی اسطوره قدرت بیپایان و منبع سرشار و غنی و ذاتی در فلکلور هر جامعهای استفاده میکند.
از این رو هرگونه فاصله گرفتن از فرهنگ فلکلوریک و عام مردم در نزد سیاستمداران میتواند به ابزاری برای گفتمان فرهنگی پوپولیستی بدل شود. به همین جهت نیز ضد روشنفکرگرایی را نیز در کنار ضد پارلمانیگرایی و ضدیت با هرگونه دیوانسالاری و مناسک سیاسی (ولو آنچه ضرورتی تام برای هدایت امور مدیریتی دارد) از مشخصات اینگونه پوپولیسمهاست. طبعا برای آنکه جامعهای پذیرای پوپولیسم شود نیاز به آن است که زمینههای فرهنگی برای این امر آماده باشد اما مطالعات تجربی بر فرآیندهای بزرگ پوپولیستی (برای مثال بر فاشیسم ایتالیایی یا آلمانی و یا استالینیسم روس در فاصله دو جنگ جهانی) نشان میدهند که فراهم بودن شرایط فرهنگی برای رشد پوپولیسم لزوما ربطی به سطح «پایین» یا «بالا»ی جامعه از لحاظ فرهنگی ندارد: جامعه روس در مقایسه با جامعه آلمان در دو سطح کاملا متفاوت قرار داشتند اما هر دو دچار این بلا شدند. بنابراین بهتر است دلایل را در باورهای ریشهای و اسطورهای هر جامعهای بجوئیم. برای نمونه در باور به «منجی پدرسالارانه»ای که در جامعه روس رواج داشته است و باور به «برتری نژادی ژرمن و یهود ستیزی مسیح- آلمانی» در جامعه آلمان اواخر قرن نوزده و ابتدای قرن بیستم. در آنچه به فرآیند پوپولیسم برمیگردد باید بر پتانسیل بسیار بالای سرایت در باورها و رفتارهای فرهنگی اشاره کرد که صرفاً بحثی روانشناسانه بهگونهای که برای مثال مارکسگرایان فرویدیست درباره فاشیسم مطرح کردهاند (رایش) و یا روانشناسان بر آن تاکید داشتهاند (فروم) نیست.
بلکه از نگاه انسانشناسی بیشتر به پدیده تقلید فرهنگی و الزام و کنترل اجتماعی و نیاز به ضرورت جماعتگرایی در برابر فردگرایی در بسیاری از جوامع و موقعیتها مربوط میشود. و اما در آنچه به نتایج مربوط میشود باید متاسفانه بر این نکته تاکید کرد که تجریه پوپولیسم را نمیتوان برخلاف آنچه بسیار تصور شده است نوعی واکسیناسیون در برابر خطرات بعدی ظهور این پدیده در آن جامعه یا در جوامع دیگر به حساب آورد.
آنچه تاریخ به ما میآموزد آن است که پیشداوریهای پوپولیستی عموماً به تخریبهای گسترده فرهنگ و حتی به جنگها و تنشها و قومکشیهای هراسناک منجر میشوند (نمونه جنگ جهانی دوم) اما این نتایج حتی پس از آنکه تحلیل شده و همه افراد از آنها مطلع شده و حتی دچار عذاب وجدان نیست به آنها میشوند لزوما سبب نمیشود که با تکرار فاجعه روبهرو نشویم (نمونه قتلعامها و نسلکشیهای بالکان در اروپا و همین فرایند در آفریقا و به ویژه رواندا در ابتدای دهه 1990 از این لحاظ گویا هستند).
در نهایت باید تاکید کرد که پوپولیسم همچون هر روند دیگری که در راه تقلیلدهندگی اندیشه حرکت میکند به دلیل آنکه جهان ما جهانی است که دائما روی به سوی پیچیدگی بیشتر و بیشتری دارد میتواند به همان میزان خطرناکتر شده و ضربات سختتری را از لحاظ فرهنگی بر یک کشور یا یک فرهنگ وارد آورد.