مفهوم سکولاریسم
سکولاریسم (Secularism) واژهای انگلیسی است و از ریشه لاتین «Seculum»، به معنای یک برهه زمانی معین، گرفته شده است. در فارسی به معنای ناسوتی، دنیویگرایی، بشری، عرفی، زمینی و گیتیانه آمده است. در فارسی، اصطلاحی که مبین تمام حقیقت واژه سکولاریسم باشد، ارائه نشده است. از این رو، واژه انگلیسی آن در فارسی به کار برده میشود. معادل فرانسوی سکولاریسم، « Laicite» یا «Seculoise» است که در فارسی، از آن به لائیک تعبیر میشود.
برای سکولاریسم، تعریفهای متعددی ارائه شده است که برخی ناظر به بعد فکری است؛ نظیر آن که گفته شود: سکولاریسم نظام عام عقلانی است که در آن، روابط میان افراد، گروهها و دولت بر مبنای عقل تنظیم میگردد.» این تعریف، چون تنها بهیکی از اصول سکولاریسم اشاره دارد، تعریفی کامل نیست. برخی تعریفها ناظر بر روند شکلگیری سکولاریسم است که در خلال آن، به تدریج، حقوق، وظایف و امتیازات کلیسا به نهادهای غیرمذهبی منتقل میشود. برخی تعاریف دیگر، سکولاریسم را به مثابهیک نظام منسجم فکری میانگارند که پس از رنسانس به صورتیک نگرشیا جهانبینی درآمده و با نگرشی که در قرون وسطی حاکم بود، تمایز ماهوی دارد و مبنای آن، انسانگرایی، تجربهگرایی و عقلانیت است.
از آن چه گذشت، روشن شد که سکولاریسم اشاره به جدایی دین از سیاست دارد، به گونهای که هیچ یک از آن دو، در حوزه دیگری دخالت نکند. در مقایسه بین سکولاریسم و لائیک، تلقی عمومی برآن است که سکولاریسم به معنای جدایی دین از سیاست و در نتیجه، پذیرش دین به عنوان یک رابطه صرفاً فردی میان فرد و خداوند است؛ اما لائیک به معنای ضدیت با دین و الحاد است؛ ولی برخی نویسندگان، آن را مترادف با سکولاریسم و در بردارنده مفهومینسبی و تشکیکی میدانند که طیف وسیعی، از الحاد تا پذیرش دین به عنوان یک نهاد، را در بر میگیرد.
زمینههای شکلگیری سکولاریسم
نوزایی (رنسانس) به معنای تجدید حیات حاکی از احیای فرهنگی است که در یونان و روم باستان رایج بوده است. در تاریخ باستان، که تا قرن پنجم بعد از میلاد ادامه داشت، ادیان رایج، با غیب و ماورای طبیعت ارتباطی نداشتند، بلکه اساطیری و طبیعی بودند. خدایان، مظهر نیروهای طبیعت بودند و با نامهای مختلفی خوانده میشدند. ادیان رومی و یونانی، هر دو فاقد جنبههای عرفانی و معنوی مظاهر شرقی بود.
گرایش روم به مسیحیت و رسمیت یافتن آن، موجب رسوخ خرافاتی شد که ریشه در فرهنگ روم و یونان داشت. در این زمینه، پادشاهان نقش به سزایی داشتند. در قرون وسطی تعارض امپراتوران و کلیسا، منجر به حاکمیت کلیسا شد. کلیسا به نام دین، داعیه دفاع از دین را داشت؛ اما برخلاف جهت فطرت آدمی گامی برمیداشت. این امر، دیریا زود، مردم را متوجه انحرافاتی میساخت که به نام دین، از سوی کلیسا عرضه میشد و منجر به عصیان و شورش همگانی، یا در جهت بازگشت به ارزشها، و حاکمیت دین واقعی، که در اسلام متجلی شده بود میکرد، و یا به انکار غیب و الوهیت و آن چه انتساب به کلیسا داشت، میشد.
رنسانس در حقیقت، به معنای طرد کلیسا و فراموشی واقعیت الهی و دینی است که در قرن چهاردهم، نخست در ایتالیا و سپس در سراسر اروپا با احیای فرهنگ رومی ـ یونانی زمینههای آن مهیا شد. پیدایش سکولاریسم در غرب، بازتاب حوادثی بود که در قرون وسطی رخ داد. برخی از عوامل موثر در شکلگیری سکولاریسم عبارت بودند از:
الف) نارسایی تعالیم انجیل و مسیحیت
۱. بعضی از اصول مسیحیت چارچوبههایی ارائه میکند که قابلیت دفاع عقلانی ندارند. راه رستگاری در آن، بر ایمان تقلیدی متوقف است که عقل در فهم آن راهی ندارد. مسیحیت معتقد است راه رستگاری، که انسان طالب آن است، در انجیل بیان شده و بشر به امر دیگری ورای آن نیاز ندارد. فقدانیک نظام منسجم عقلانی، قدرت دفاع از دین را از مسیحیان گرفت و با سستی کلیسا، آیین مسیحیت از عرصه اجتماع حذف شد. و چون فاقد شریعت متقن بود، آنگاه که علم بشری خلاءهای قانونی را مورد توجه قرار داد، کلیسا توان مقابله با آن را نیافت.
در مقابل، اسلام آیینی است که بر عقاید، احکام و اخلاق استوار است. عقاید، که زیربنای اندیشه دینی به شمار میرود، تقلیدبردار نیستند. هر انسانی باید بکوشد با تامل و استدلال، مجموعه باورهای دینی خود را استحکام بخشد. این امر، نشانگر اتقان و استحکام مبانی دین در اسلام است. اگر آیینی به اتقان پایههای فکری خود اعتماد نداشته باشد، به پیروان خویش اجازه تفکر نمیدهد؛ زیرا به بی پایگی آن پی خواهند برد. در حوزه احکام و اخلاق نیز چنین نیست که تنها طبقه و گروه خاصی حق کاوش و مطالعه داشته باشند، بلکه راه برای پویندگان حق و حقیقت باز است؛ اما ضرورتهای جامعه، اقتضای نوعی تقسیم کار را کرده است. از سوی دیگر، اسلام آن چه را که همواره برای کمال و سعادت بشر لازم است، مستقیمأ بیان کرده و برای مقررات متغیر، و چارچوبههای کلی تعیین نموده است که فقها و دینشناسان میتوانند با توجه به آنها مقررات و احکام جزئی را استنباط کنند.
۲. کلیسا تفسیری موازی و دوگانه از دنیا و آخرت و تقسیم کار میان ارباب کلیسا و امپراتوران ارائه میداد که ریشه در انجیل تحریف شده دارد؛ زیرا براساس آن، چیزی که متعلق به قیصر بود، میبایست به قیصر و آن چه را متعلق به خدا بود، میبایست به کلیسا واگذار میکرد. دوگانگی در سنت کلیسا منجر به تعارض بین کلیسا و پادشاهان در اواخر قرون وسطی و طرد جنبه الهی پادشاهان شد که خود، زمینه زوال نفوذ و کلیسا و سلطه پادشاهان را مهیا ساخت.
در فرهنگ اسلامی، چنین نگرشی مطرود است. دنیا و آخرت در عرض یکدیگر قرار ندارند، بلکه دنیا به مثابه گذرگاهی است که به آخرت منتهی میشود و سعادت آخرت به زندگی این جهانی انسان منوط است. در فرهنگ اسلامی، روحانیت به عنوان کارشناس امور دینی، و نه به عنوان طبقه ویژه، مطرح است. چنان که میان امور معنوی و مادی دوگانگی نیست. از این رو، مدیریت کلان جامعه باید به افرادی واگذار شود که بیشتر با احکام و قوانین اجتماعی سیاسی، آشنایی دارند؛ از سویی، آراسته به اخلاق الهی و باتقوایند و از سوی دیگر، قدرت مدیریت و آگاهی لازم را در میدان عمل دارا باشند.
۳. کلیسا در حالی دسترسی به حقایق را منحصر به خود میدانست که دنیای مسیحیت، فاقد متن و حیاتی مصون از تحریف بود. علاوه بر آن، خرافات بسیاری در دین وارد شده بود که در قرآن کریم نیز بدان اشاره شده است (یحرفون الکلم عن مواضعه). کلیسا خود را نماینده خدا و منبع تشریع احکام به طور مستقل میدانست: ( اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباأ من دونالله).
علم، شجره ممنوعه قلمداد میشد و تنها علومی مجال رشد مییافتند که مؤید فرضیههای انجیل باشند و حتی علوم تجربی نیز در تحت سیطره کلیسا بود. برخورد خشن کلیسا با صاحبان اندیشه و تفتیش عقاید، چهره ناخوشایندی را از کلیسا به نمایش گذاشت و به تعبیر شهید مطهری، دین که باید دلیل هدایت و پیامآور محبت باشد به صورتی درآمد که تصور هر کسی از دین و خداوند، خشونت و اختناق و استبداد بود.
در فرهنگ اسلامی، همگان دسترسی به حقایق دارند. البته تفسیر دین، مانند اظهارنظر در هر رشته از علوم و معارف، صلاحیتها و تواناییها خاصی را میطلبند که بدون آنها تفسیر انسان قابل اعتماد نیست. از سوی دیگر، قرآن کریم تنها کتاب آسمانی مصون از تحریف است و با استناد به آن میتوان به حقایقی عمیق دست یافت که از قلمرو حس و تجربه خارج است. اسلام پیروان خود را به تعقل، تفکر و نوآوری علمی دعوت میکند.
ب) نهضت اصلاح دینی (رمفرمیسم)
نهضت اصلاح دینی، جریانی بود که طی آن، از نفوذ مذهب به تدریج کاسته شد. مارتین لوتر (۱۴۸۳ـ 1546م) از پیشگامان این حرکت، با هدف اصلاح و پیرایهزدایی از آیین مسیحیت و برقراری انضباط در آن، دیدگاههای جدیدی را عرضه کرد، اصل خود کشیشی را که مشوق فردگرایی بود، مورد تاکید قرار داد و با این هدف، انجیل را به زبان آلمانی ترجمه کرد. تفکیک دین از سیاست، از دیگر اصول مورد اشاره وی بود. لوتر اظهار داشت که پادشاهان قدرت خود را مستقیماً از خدا میگیرند و وظیفه کلیسا تنها پرداختن به امور معنوی و روحی است.
به هر حال، نهضت اصلاح دینی، در پیدایش طرز فکر جدید، نقشی اساسی داشت و باعث در هم شکستن حاکمیت کلیسا و ظهور فلسفه سیاسی جدید شد. از پیامدهای این حرکت، درگیری فرقههای مذهبی بود که موجب از بین رفتن قداست دین و زمینهسازی برای سکولاریسم شد.
ج) تماس با فرهنگهای ملل جهان
تماس غرب با فرهنگ جوامع دیگر، موجب تحول در نگرش آنان و جذب عناصر مفید و سازنده شد. به ویژه تماس اروپاییها با مسلمانان، در خلال جنگهای صلیبی، موجب آشنایی آنان با فرهنگ اسلامی گشت. این امر، تاثیر شگرفی در نگرش آنان به دنیا داشت و زمینهساز ظهور نویسندگان بزرگی در آن سامان شد.
اکتشافهای جغرافیایی نیز موجب باز شدن درهای بسته جامعه اروپا به روی مناطق دیگر گردید که زمینهساز تحولات جدید در عرصه فرهنگ شد.
بنیادهای فکری سکولاریسم
متولیان جامعه غرب، برای پایهگذاری تمدن خود، از سویی آیین مسیحیت را مورد بیمهری قرار دادند و از سوی دیگر، نظام فکری جدیدی را بر مبنای سکولاریسم پیریزی کردند. اصول و عناصر قوام بخش سکولاریسم عبارتند از:
الف) انسانمداری ( اومانیسم)
هویت فرهنگی عصر جدید غرب است. براساس این اصل، انسان، مدار و محور همه اشیاء و خالق ارزشها و ملاک تشخیص خیر و شر است. در واقع، انسان جای خدا مینشیند و قادر است بدون در نظر قرار دادن دین و ارتباط با ماورای طبیعت، مشکلات زندگی و دنیای خود را حل و فصل کند. بنابراین اصل، انسان با دو اهرم عقل و علم، دیگر نیازی به دین ندارد. اومانیسم ملاک و تکیهگاه تشخیص ارزشها را خود انسان میداند و مبدا ماورایی برای آن قائل نیست. در واقع، آن چه اصالت دارد، انسان است و خداوند صرفاً میتواند در جهت رفع آلام روحی و نیازهای بشر مورد پذیرش قرار گیرد و خود از اصالت برخوردار نیست. نظام سیاسی اومانیسم، مبنای مشروعیت خود را از مردم و به اصطلاح، «قرارداد اجتماعی» میگیرد، که امروزه در انتخابات و آرای مردمی تجلی مییابد.
ب) عقلمداری (راسیونالیسم)
از دیگر مشخصههای سکولاریسم، عقلگرایی است؛ بدین معنا که انسان با استفاده از عقل قادر است همه مسائل را درک کند و به حل آنها پردازد. داوری نهایی در حل منازعات، به عهده عقل است و عقل، مستقل از وحی و آموزشهای الهی، توان اداره زندگی بشر را دارد. عقلمداری، در تاریخ اندیشه سیاسی غرب، به دکارت باز میگردد.
پیش از او، طی دو قرن، فلسفه مدرسی با حملات منتقدان و تشکیک در مبانی فکری آن سست شده بود و سپس دکارت، فلسفه مدرسی را از اعتبار انداخت و فلاسفه نوینی را جایگزین آن ساخت. از نتایج عقلمداری، طرد دین بود؛ زیرا عقلانیت به گونهای تفسیر شد که دین را ضد عقل معرفی میکرد. از این رو، عقل معیار صحت و سقم قلمداد شد. محاسبهگرایی از پیامدهای عقلمداری است که در پیریزی تمدن غرب، نقش اساسی را ایفا کرد.
در تفکر اسلامی، عقل ابزار شناخت عقاید اصلی و یکی از منابع استنباط احکام شرعی است و نه تنها با دین سر ستیز ندارد، بلکه در خدمت آن است. آیات و روایات فراوانی دعوت به تعقل و تفکر میکنند، به گونهای که در برخی روایات، تفکریک ساعت، معادل هفتاد سال عبادت شمرده شده است. ولی به هر حال، عقل به تنهایی نمیتواند همه نیازهای بشر را برطرف کند و در مواردی که کمیت عقل لنگ است باید از وحی کمک گرفت.
ج ) علممحوری
بنابراین مبنا، ایمان به علم، نقش مذهب را در حیات انسانها ایفا میکند. به دیگر سخن، یافتههای علمی ، برای اداره جامعه کافی است. تجربهگرایی توسط فرانسیس بیکن پایهگذاری شد و پژوهش تجربی، جایگزین تفسیر نهادهای سنتی از جهان شد. به همین دلیل، تعارض بین علم و دین، از مسائلی است که پس از رنسانس و با ظهور موج تجربهگرایی رخ نمایاند. از دید اینان، علم بر دین مقدم است و رویکرد افراطی تجربهگرایی، این است که هر آن چه به محک تجربه در نیاید، طرد و انکار میشود.
تقابل علم و دین از هنگامی آغاز شد که تئوریهای جدیدی، در فضاشناسی و هیئت، به وسیله کوپرنیک، کپلر و گالیله مطرح شد که با پذیرفتهها و باورهای کلیسا و با ظواهر کتاب مقدس مسیحیان مخالفت داشت. از آن پس تعارض بین کلیسا و علم آغاز شد و به تدریج شدت گرفت. گرچه در ابتدا کلیسا مقاومتهای بسیاری کرد، اما در نهایت، شکست خورد و عکسالعملهای مختلفی را از خود نشان داد که از جملۀ آنها جدایی دین از علم بود. گفته شد که دین زبانی مخصوص به خود دارد و علم نیز زبانی مخصوص به خود. نزد آنان روح دین، صرفاً راز و نیاز با خدا و حداکثر، توصیههای اخلاقی است.
در تفکر اسلامی، همانگونه که بین عقل و دین تعارض نیست، بین علم و دین نیز تعارضی نیست. علم و عالم، از دیدگاه قرآن ارزشمندند: (قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون). در تفکر اسلامی، معرفت تجربی، تنها راه شناخت نیست، بلکه راههای دیگری نیز برای شناخت واقعیت وجود دارند.
د) آزادی و تساهل (لیبرالیسم)
اباحیگری، تساهل و تسامح، از دیگر مؤلفههای سکولاریسم است. در این رهگذر، مذهب و اعتقادات مذهبی، مسألهای فردی محسوب میشوند و فرد در انتخاب آنها آزاد است. اصالت بخشیدن به شناخت تجربی و تکیه بر حواس ظاهری، موجب تشکیک در معرف دینی گردید، به گونهای که با همه سنن و قوانین دینی، اخلاقی و اجتماعی، با دیدی نسبیگرایانه برخورد شد.
در تفکر سکولار، حقایق پراکنده است و هر حزب و گروهی، تنها به بخشی از حقایق دسترسی دارد. نتیجۀ این امر، تکثرگرایی است و ملاک قانونی شدن، پذیرش اکثریت (نصف + یک) است. سکولاریسم هیچ عقیده جزمی را بر نمیتابد و چون مذهب را امری فردی میانگارد، از دخالت دادنش در عرصه جامعه جلوگیری میکند. به لحاظر فرهنگی، لیبرالیسم منادی فردگرایی است و به لحاظ سیاسی و اقتصادی، منادی حداقل دخالت دولت در امور اقتصادی و سیاسی و است و تنها کار ویژه دولت، ایجاد امنیت در جامعه است.
در تفکر اسلامی ، آزادی از ارزش والایی برخوردار است و انسان، آزاد آفریده شده است؛ اما از آن جا که خداوند، خالق بشر و خواهان سعادت او است، ربوبیت الهی اقتضا میکند که در جهت هدایت انسان به کمال، از جانب خداوند، قوانینی وضع شود. بدین رو، در اسلام، آزادی در چارچوب سعادت و کمال انسان مطلوب است.
هـ) سنتستیزی و نوگرایی
منظور از سنتستیزی، و دست کم، لازمه آن، دینزدایی است. فرهنگ امروز غرب، براساس تحول، تطور ومبارزه با سنن دینی پیریزی شده است. ستیز با دین هدفی است که سکولاریسم، با هر یک از اصولی که برشمردیم، آن را تعقیب میکند. اندیشههای نویسندگان پس از رنسانس نیر بر این مدار بوده است. ماکیاول، از پیشتازان سنتستیزی، دولت را پدیدهای طبیعی که هیچ تعلقی به ماورای طبیعت ندارد، میشمارد و تنها نقشی که برای دین قائل است، آن است که دین را به مثابۀ ابزاری در دست حکمران میداند تا برای تحقق اهداف خود از آن استفاده کنند.
سکولاریسم و جهان اسلام
الف) ریشههای سکولاریسم در تاریخ اسلام
پس از رحلت پیامبر مکرم اسلام علیهالسلام جریانها و حوادثی در تاریخ اسلام اتفاق افتاد که زمینهساز پذیرش نغمۀ جدایی دین از سیاست شد. اندکی پس از رحلت پیامبر، با انحراف مسیر خلافت و حکومت از جایگاه اصلی خود، بذر جدایی دین از سیاست کاشته شد. به عبارت دیگر، انحراف و انحطاط مسلمانان از آن جا شروع شد که بین قرآن و عترت جدایی افتاد و دستگاه خلافت، به مثابۀ پوستهای بدون مغز گشت. گرچه حکومت، نام پیامبر و خدا رایدک میکشید، اما به لحاظ محتوا و مغز، اثری از آیین خدا و سنت پیامبر در آن نبود. به تدریج هر چه زمان به پیش میرفت. زاویۀ انحراف از اسلام اصیل شدیدتر میشد، تا آن جا که در دورۀ اموی، علوم و معارف دینی با بیمهری روبهرو میگردید و با آن مبارزه شد. شعر و عادات و آداب جاهلی، به عنوان فرهنگ جایگزین، تشویق و ترویج شد، سیاست عملاً از دیانت جدا گردید و کسانی را که حامل مواریث و ارزشهای اسلامی بودند، از عرصۀ سیاست کنار زدند و کسانی رهبری و زعامت جامعۀ اسلام را عهدهدار شدند که با روح معنویت اسلام بیگانه بودند و تنها به تشریفات ظاهری بسنده میکردند.
استاد شهید مطهری معتقدند که بزرگترین ضربه، زمانی بر پیکر اسلام وارد شد که سیاست از دیانت جدا گشت. بنا به گفته ایشان، نسبت دیانت با سیاست، نسبت روح و بدن است. روح و بدن و مغز و پوست باید به یکدیگر بپیوندند. فلسفۀ وجودی پوست، حفاظت از مغز است. پوست از مغز نیرو میگیرد و برای حفظ آن است.
اهتمام اسلام به امر سیاست و حکومت و جهاد و جعل قوانین برای حفظ مواریث معنوی، یعنی توحید، معارف روحی و اخلاقی، عدالت اجتماعی، مساوات و عواطف انسانی است. ائمه، در طول حیات خود، مواریث معنوی اسلام را حفظ کردند و با برخورد خود، حساب دستگاه خلافت را از اسلام جدا کردند.
ب) سکولاریسم و جهان اسلام در عصر جدید
فرهنگ جدید غرب، پس از شکلگیری و همراه با سیطرۀ اقتصادی و زرق و برق تمدنش، مشرق زمین را مورد هجوم خود قرار داد. مجاری نفوذ و گسترش سکولاریسم در جهان اسلام، از طرق گوناگونی بود. نخستین برخورد غرب با جهان اسلام، درگیری نظامی بود. اشغال نظامی مصر توسط ناپلئون، در سال 1798 و جنگهای ایران و روس، نقطۀ آغاز این امر بود که به دنبال آن، نفوذ غرب در سراسر جهان اسلام گسترشیافت. به تدریج گروهی طرفدار فرهنگ و اخلاق مهاجمان و جریانی همسو و مروج فرهنگ آن سامان، به نام غربزدگی شکل گرفت. غربزدگان، برتری و سیادت غرب را پذیرفتند و تسهیلکنندۀ نفوذ آنان در جامعه شدند. علاوه بر آن، فرهنگ غرب برای ورود به ایران، از راههای دیگری نیز بهره جست. میسیونرهای مذهبی، یکی از مجاری ورود فرهنگ غرب به شمار میرفتند. آنان از راه تبلیغ مسیحیت و ایجاد مراکز خیریه و تعلیم و تربیت، نقش مهمی در اشاعۀ اندیشۀ سکولار و هموار کردن سیطرۀ غرب ایفا کردند.
مطبوعات، ترجمه کتابهای غربی و گسترش رسانههای جمعی، از دیگر عوامل رواج سکولاریسم در جهان اسلام بودند. در جهان اسلام، بزرگترین سردبیران و روزنامهنگاران مطبوعات از عوامل نفوذی غرب بودند.یکی دیگر از مجاری رواج فرهنگ غرب در جهان اسلام، مستشرقان بودند. آنان با مطالعۀ فرهنگ جوامع و از طریق باستان شناسی و انتقال آثار و کتب علمی و خطی، ضربات مهلکی را به جوامع اسلامی زدند. آنان با شناسایی نقاط قوت و ضعف جوامع اسلامی، راههای سیطره بر این جوامع را به استعمارگران معرفی میکردند.
ادیان ساختگی، اقلیتهای مذهبی و تشکلهایی نظیر احزاب، انجمنها و از جمله، فراماسونرها از دیگر مجاری و عوامل نفوذ فرهنگ غرب بودند در کشورهای عربی، اقلیتهای مسیحی، پیشگامان پذیرش و تبلیغ سکولاریسم به شمار میروند.
علاوه بر آن چه گفته شد، ضعف ساختاری نظامهای سیاسی حاکم بر جهان اسلام، زمینهساز حاکمیت غرب به شمار میرود. هم چنین پدید آمدن دوران رکود، غفلت، بیخبری، استبداد خشن حکام و سلاطین، جمود فکری، رواج اخلاق انزواگرایانه، رواج خرافات و بدعتها و تهی شدن مفاهمی دینی، چون صبر، زهد، انتظار و توکل از معانی اصلی خود، از جملۀ زمینههای داخلی این امر به شمار میروند. مجموعه این عوامل داخلی و خارجی، منجر به دوگانگی فرهنگی و غربزدگی در جامعۀ ما شد.
در رویارویی با موج تقلید و تشبه به غرب و غربزدگی، نهضت احیای اسلامی و تفکر دینی شکل گرفت. بانیان این حرکت، تنها راهحل مشکلات جامعه را در بازگشت به اسلام جستجو میکردند. سرانجام در ایران، انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی به عنوان حرکتی در جهت احیای ارزشهای دین بوقوع پیوست، انقلابی که از دین مایه میگرفت و نمایشگر اندیشهای جدید در جهان مادی معاصر بود. این جریان بین دو رویۀ تمدن غرب، یعنی جنبه کارشناسی علمی و جنبه استعماری آن، تفکیک قائل میشد و درصدد احیای تمدن اسلامی بود و در این رهگذر، تنها از رویۀ کارشناسی علمی غرب و به دور از سلطۀ فرهنگ آن استفاده میکرد.