دکتر بهرام امیراحمدیان/استاد دانشگاه و کارشناس منطقه اوراسیا
واقعۀ اندیجان در دره فرغانه در اردیبهشت 1384، فصل جدیدی از مناسبات استراتژیکی در منطقه اوراسیا رقم زد. این واقعه که به دنبال مسائل داخلی ازبکستان در درۀ پرتنش به وقوع پیوست، به شدت از سوی دولت مرکزی ازبکستان سرکوب، تعداد زیادی از فعالان به قتل رسیده، برخی دستیگر و زندانی و تعدادی ناگزیر به پناه بردن به کشورهای همسایه شدند.
جامعۀ جهانی دو نوع رویکرد متفاوت در پیش گرفته و عکسالعمل نشان داد. طبیعی بود که غرب، به ویژهایالات متحده و اتحادیه اروپا به شدت آن را محکوم و خواستار رسیدگی نهادهای بینالمللی به این کشتار شدند. اگرچه، تعداد زیادی از مسلمانان در عراق و افغانستان به دست آمریکاییها و شرکای ائتلافی اشغالگر آنها، به قتل رسیده بودند، ولی هیچ سازمانی خواستار محاکمه آنها نشد. از سوی دیگر، کشورهای مسلمان منطقه بایستی به این برادرکشی اعتراض میکردند، ولی این کشورها کمتر به این واقعه پرداختند و آن را مسأله داخلی ازبکستان ارزیابی کردند.
چین در همسایگی نزدیک منطقه و روسیه، قدرت برتر منطقه نه تنها آن را محکوم نکردند، بلکه از آقای اسلام کریماف به جهت برخورد قاطع با تجزیهطلبان و افراطگرایان مذهبی (بزعم آنها) حمایت کردند. این دو کشور، همان گونه که میدانیم از بنیانگذاران اصلی سازمان همکاری شانگهای (SCO) هستند. سازمانی که فلسفه وجودی آن مبارزه با دو عاملی است که گفته شد. در حقیقت پیمان شانگهای برای مقابله با سه عامل شر و پلیدی،یعنی تروریزم، افراطگرایی مذهبی و تجزیهطلبی شکل گرفته است.
حمایت روسیه و چین از ازبکستان در سرکوب مخالفان (تجزیهطلبان، افراطگرایان مذهبی) در اوایل سال 2005، سبب فعالتر شدن پیمان شانگهای شد. ازبکستان از این موقعیت استفاده کرده و از آمریکا خواست تا هر چه سریعتر نسبت به تخلیه پایگاه نظامی خود در خان آباد (واقع در دره فرغانه و در نزدیگی اندیجان) اقدام نماید. به تبع حمایتهای چین و روسیه از ازبکستان، طبیعی بود که ازبکستان دوباره به سوی پیمان و فعال شدن هر چه بیشتر در آن کشیده شود. بدین ترتیب ضرورت شکلگیری یک قلمرو جدید ژئواستراتژیک در منطقه اوراسیا، به شدت احساس میشد.
سئوالهای زیادی در ارتباط با پیمان شانگهای مطرح میشود که بدون پاسخ به آنها، نمیتوان به ضرورت و اهمیت پیمان شانگهای و گسترۀ جغرافیایی و صحنه عملیاتی آن و در واقع قلمرو ژئواستراتژیک آن پی برد. سئوال این است که آیا در منطقه اوراسیا، تهدیدی خارجی امنیت ملی کشورها را به چالش کشیده است؟ این تهدیدها کدام است و از سوی چه قدرتی بر منطقه تحمیل میشود؟
آیا این تهدیدها ادامۀ روند بازی بزرگ قرن بیست ویکم است که در منطقه در حال شکلگیری است؟ آیا منطقه اوراسیا نیاز به همگرایی و همکاری استراتژیک دارد؟ الزامات و ابزارهای آن کدامند؟ آیا کشورهای منطقه توان شکل دهییک منطقۀ ژئواستراتژیک در مقابله با تهدیدهای غرب و گسترش ناتو به سوی شرق را دارا هستند؟
فلسفه وجودی پیمان شانگهای
پیمان شانگهای زاییدۀ دوران پس از فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد است. زیرا در دورۀ جنگ سرد، قلمرویی که اکنون سازمان همکاری شانگهای آن را در بر میگیرد جزو قلمرو ژئواستراتژی قارهای بود که با ساختارهای نظامی پیجیدۀ خود، منطقهای ممنوعه را برای ورود نیروهای بیگانۀ غربی تشکیل میداد. اگرچه اتحاد شوروی با قلمرو جغرافیایی 21 میلیون کیلومتر مربعی، از اقیانوس آرام در شرق تا دریای بالتیک در غرب و دریای سیاه در جنوب غربی را دربرمیگرفت که در مرکز آن «هارتلند Heartlad» قرار داشت، ولی ساختار ژئواستراتژیکی این قلمرو را کشورهای سوسیالیستی اردوگاه شرق احاطه میکردند که مهمترین آنها در شرق و جنوب شرقی چین، کره شمالی، ویتنام و کامبوج و جنوب آن مغولستان بود.
در اروپا نیز کشورهای اروپای شرقی از جمله لهستان، چکسلواکی، مجارستان، رومانی، بلغارستان، یوگسلاوی و آلبانی (تا حدودی) حایل بین اتحاد شوروی و اروپای غربی بودند. این قلمرو از سوی شمال با سد طبیعی اقیانوس منجمد شمالی محدود و محافظت میشد. جنوب آن را کوههای هیمالیا، پامیر و هندوکش و کپهداغ و در نهایت دریای خزر و کوههای قفقاز چون سد عظیمی در بر میگرفت.
قلب ژئواستراتژی قارهای در اروپا مسکو و پیرامون و در آسیا، هارتلند ابداعی مکیندر بود که قلمروهای غیرقابل نفوذی را تشکیل میدادند. بنابر این برای محافظت از «قلب» در برابر قدرت برتر ژئواستراتژی دریایی، به دور پیرامون هریک از قلبها، حلقههایی از قلمروهای جغرافیایی کشیده شده بود که حلقه اول جمهوریهای داخل در ترکیب فدراسیون روسیه بودند مانند تاتارستان، اودمورتستان و با شقیردستان در منطقه ولگا در شمال دریای خزر، جمهوریهای قفقاز شمالی مانند داغستان، چچن اینگوش، اوستیای شمالی، کاباردا بالکار، قرهچای چرکس و آدیگه، و بوریاتیا در منطقۀ آسیای مرکزی و دیگر سرزمینها و مناطق خودمختار.
در حلقه دوم جمهوریهای متحده آسیایی (5 جمهوری آسیای مرکزی و سه جمهوری قفقاز) و اروپایی (جمهوریهای بالتیک، بلاروس، مولداوی، اوکراین) قرار داشتند. حلقه سوم شامل جمهوریهای سوسیالیستی اردوگاه شرق در آسیا و اروپای شرقی بود. اگرچه در آمریکای جنوبی و آفریقا نیز هریک از دو ابرقدرت دارای کشورهای متحد و پایگاههای نظامی بودند.
اما هیچگاه دو اردوگاه به رویارویی متقابل دست نزدند و به استراتژی بازدارندگی ادامه دادند. استراتژی غرب برای رویارویی اردوگاه شرق، محاصرهیا «در برگیری Cotaimet» بود که از دو سوی شرق (ژاپن، فیلیپین، تایلند و...) و غرب (کشورهای عضو ناتو در اروپای شمالی شامل اسکاندیناوی، و مهمتر از همه جزایر بریتانیا، آن را در بر میگرفت و از جنوب نیز منطقه خلیج فارس و اقیانوس هند، عرصۀ عملیاتی ایالات متحده بود.
بنابر این درگیری آنها در پیرامونیکدیگر رخ میداد و آزمایشگاههایی برای آزمایش سلاحهای تولیدی خود در کشورهای جهان سوم آماده کرده و با ایجاد جنگهای منطقهای، زرادخانههای خود را بازسازی و انبارهای تسلیحات از رده خارج را با فروش اسلحه و اسلحههای جدید خود را با آزمایش در جنگهای منطقهای به طرفین درگیر ارائه میدادند.
پس از فروپاشی اتحاد شوروی، آمریکا از داشتن دشمن فرضی قوی محروم و روسیه شوروی با از دست دادن متحدان قبلی خود در اردوگاه شرق به انزوا کشیده شده و ساختار ژئواستراتژیکی جهان دگرگون شد.
با انحلال شوروی، پیمان ورشو نیز نتوانست به حیات خود ادامه دهد و از فعالیت بازماند و در نهایت با بحران هویت و موجودیت روبرو شد و ناگزیر تن به انحلال داد. اعضای پیمان ورشو نیز هریک در سایه تبلیغات غرب، در پیوستن به ساختارهای غربی از یکدیگر گوی سبقت گرفتند و پیمان ناتو با تغییر وضعیت و مأموریتهای خود، هم وظایف و هم قلمرو خود را به سوی شرق معطوف داشت.
پس از فروپاشی شوروی، حلقه سوم مورد نظر (شامل کشورهای همپیمان شوروی در اروپای شرقی) فرو ریخت.یوگسلاوی در بالکان به تجزیه کشیده شد. چکسلواکی به دو جمهوری چک و اسلاوکی تبدیل شد. دیگر جمهوریهای اروپای شرقی شامل لهستان که با جنبش همبستگی حتی پیش از فروپاشی، به سوی غرب رفته بود. آلمان شرقی نیز در دوره گورباچف به آلمان غربی پیوسته بود (1989). در اوایل دهه 90 کشورهای بالتیک از شوروی جدا شدند و دیگر جمهوریهای متحده کشورهای جامعه مستقل مشترکالمنافع را تأسیس کردند که آن هم تا اواخر دهه 90 قدرت و همبستگی خود را از دست داده بود که در نتیجه حکومتیلتسین و وزیر خارجهاش کوزیرف به وقوع پیوسته بود.
حلقه دوم نیز با تحولات غربگرایی و پیوستن به ساختارهای یورو ـ آتلانتیکی روبرو شده و از محور روسیه خارج میشوند. انقلابهای رنگین نیز آفت جدیدی بود که بعد از 11 سپتامبر به حلقه دوم رسیده و روسیه را از دسترسی آزاد به پیرامون بازداشته است. بنابر این روسیه از سوی جنوب غربی (اوکراین) و جنوب (گرجستان و آذربایجان) به انزوا کشیده شده و از صحنه قفقاز حذف شده است. اکنون روسیه در داخل فدراسیون در حلقه اول با مشکلات تجزیهطلبی (چچن) روبرو شده است.
در 26 آوریل 1996 به حدود پنج سال پس از فروپاشی شوروی، رؤسای جمهوری چین و سه کشور آسیای مرکزی (قزاقستان، قرقیزستان، تاجیکستان) و فدراسیون روسیه که با چین مرز مشترک دارند، در اجلاسی تحت عنوان «گروه 5» در شانگهای چین گرد هم آمده قرار داد «تقویت اعتماد متقابل نظامی» در مرزهای پنج کشور را امضاء کردند.
به موجب این قرارداد کشورهای یاد شده موافقت کردند که از حمله و یا درگیری در مناطق مرزی خودداری کرده، از برگزاری رزمایشهای نظامی که تهدیدی علیه یکدیگر باشند، دوری جویند، حجم و گستردگی و تعداد دروس آموزش نظامی را کاهش دهند، یکدیگر را در عملیات نظامی که قصد دارند تا عمق یکصد کیلومتری مرزهای مشترک به انجام رسانند، قبلاً آگاه سازند، از مقامات نظامی همسایگان برای نظارت بر مانورهای خود دعوت به عمل آورند و بیش از انجام هرگونه عملیات نظامی مخاطرهآمیز، همسایگان را مطلع سازند و بالأخره مناسبات دوستانه و همکاری بین نیروهای نظامی مستقر در دوسوی مرزها را تقویت نمایند.
با گذشت زمان، کشورهای عضو این گروه، با مسائل و مشکلات ناشی از خلاء قدرت در عرصه هارتلند و پیرامون آن مواجه شدند. به هم خوردن نظم کهنه و نبود نظمی نوین و جایگزین برای ساماندهی امور امنیتی، استراتژیکی و نظامی، به پدید آمدن جنبشهای افراطی در عرصههای منزوی و دور افتاده آسیای مرکزی و غرب چین منجر شد که ناشی از خلاء قدرت مسلط در منطقه بود، منطقهای که هم برای روسیه و هم برای چین، منطقهای پیرامونی و بسیار دور از مراکز قدرت بود. ظهور اسلام افراطی و گروههای مافیایی قاچاق مواد مخدر، اسلحه و باندهای تبهکار و ظهور طالبانیسم، منطقه را به ناامنی کشاند.
در دوره جنگهای داخلی تاجیکستان نیز گروههای مسلح غیرقانونی در منطقه پخش شده بودند که در مناطق کوهستانی و صعبالعبور آسیای مرکزی، غرب چین و جنوب روسیه گسترش یافته بودند. بدین ترتیب با وجود گرایشهای متفاوت این کشورها در تعریف امنیت ملی و منافع ملی در زمینههای اقتصادی ـ اجتماعی و سیاسی ـ نظامی، تهدیدی مشترک آنان را به چالش کشیده بود.
در وهله اول در همه این کشورها، اقلیتهای قومی قابل توجهی در رویارویی با گروههای قومی اکثریت فرودست یا فرادست قرار گرفتهاند. هر کدام از این کشورها از عدم توسعه متوازن مناطق رنج میبرند و دارای پتانسیلهای بالقوه تجزیهطلبی هستند. بنابر این ضرورت همکاری مشترک در زمینههای مشترک یاد شده، آنان را به یکدیگر نزدیکتر کرد.
در این دوره، ایالات متحده آمریکا و غرب با استفاده از خلاء قدرت ناشی از فروپاشی و نابسامانی کشورهای آسیای مرکزی در تأمین امنیت خود، به بهانه سرمایهگذاری اقتصادی و کمک به توسعه اقتصادی و دمکراسی، آرام آرام در منطقه حضور یافت. اما این حضور تا سال 2000 چندان جدی و قوی نبود.
افزایش حجم سرمایهگذاریهای شرکتهای نفتی غربی و به ویژه آمریکایی در منطقه آسیای مرکزی و حوزۀ خزر، سبب نگرانی آمریکا در تأمین امنیت ساختارهای نفتی و گازی شد. از طرفی واقعه 11 سپتامبر 2001 فرصت مناسبی به ایالات متحده داد تا به بهانه مبارزه با تروریزم بینالملل، ضرورت جهانی سرکوب رژیم طالبان در افغانستان، در منطقه آسیای مرکزی حضور یافته و پایگاههای نظامی خود را در ازبکستان (خان آباد) و قرقیزستان (ماناس) برقرار سازد.
به این ترتیب ازبکستان و قرقیزستان، با وجود عضویت در جامعۀ کشورهای مستقل مشترکالمنافع (CIS) و ساختارهای امنیتی و اقتصادی وابسته به آن (از جمله پیمان امنیت دسته جمعی، جامعه اقتصادی اوراسیا و...) به نحوی از مدار روسیه خارج و به ساختارهاییورو ـ آتلانتیکی نزدیک شده بودند.
با تغییر نام و ساختار گروه 5 به «سازمان همکاری شانگهای» (SCO) و پذیرش ازبکستان (با تأیی و تأکید بسیار روسیه) اهداف آن نیز تغییر کرد. این اهداف عبارت بودند از:
۱) تقویت همکاری با محورهای امور سیاسی ـ اقتصادی، تجاری و نظامی
۲) ضدیت با فعالیتهای غیرقانونی، مبارزه مشترک بر ضد جداییطلبی، تروریسم بینالمللی و مهاجرتهای غیرقانونی
۳) احترام به اصل حاکمیت مشتمل بر دفاع از اصل مالکیت براساس منشور ملل متحد، حمایت از چین واحد و حمایت از دیدگاه روسیه در چچن
۴) احترام به قرارداد موشک ضد بالستیک
۵) امنیت منطقهای
سازمان شانگهای رسماً در 15 اکتبر 2001، یعنی یک ماه پس از واقعه 11 سپتامبر اعلام موجودیت کرد.
واقعه 11 سپتامبر سبب حضور فعالتر آمریکا در منطقه شده و به دنبال آن نظم و ساختار امنیتی منطقه را دگرگون و موازنه قوا را به ضرر روسیه بر هم زد. پس از آن واقعه اندیجان، سبب تغییر موضع سازمان شانگهای و اعلام ضرورت خروج سریع نیروهای آمریکایی از پایگاه خانآباد شد. اگرچه به دنبال آن با سقوط عسگرآقایف، دولت قرقیزستان نیز خواستار خروج نیروهای آمریکایی از پایگاه ماناس شد، اما بعدها آقای باقییف آن را تکذیب و اظهار داشت که نیروهای آمریکایی در صورت تمایل کماکان میتوانند از پایگاه ماناس بهره گیرند. لازم به یادآوری است که در پایگاه ماناس علاوه بر جنگندههای نظامی آمریکایی، تعداد زیادی هواپیماهای ترابری و هواپیماهای تانکر سوخت نیز فعالیت دارند.
حضور آمریکا در منطقه
آمریکا برای حضور در منطقه اوراسیا دو هدف اصلی را دنبال میکند. این اهداف عبارتند از اهداف نظامی ـ استراتژیک و اهداف اقتصادی. هر دو این اهداف به نحوی با یکدیگر گره خوردهاند که نمیتوان یکی را بر دیگری مقدم دانست. زیرا در صورت نبود منافع اقتصادی، حضور نظامی استراتژیک، ضرورت نداشت و در صورت نبود اهداف نظامی استراتژیک، حضور اقتصادی امکانپذیر نبود. علیالاصول حضور آمریکا در منطقه محصور در خشکی اوراسیای مرکزی، بسیار دشوار بود و به همین سبب ورود به عرصۀ حیاتی روسیه و چین برای آمریکا بسیار مغتنم بود که همانطور که گفته شد، واقعۀ 11 سپتامبر برای این منظور فرصت بسیار ایدهآلی برای آمریکا بود.
بنا به نظریۀ برژینسکی، اهداف آمریکا در منطقه اوراسیا به شرح زیر جمعبندی میشود:
۱) هدف کوتاهمدت یا 5 ساله: عبارت است از تثبیت و پایدار کردن تکثرگرایی ژئوپلیتیکی رایج در نقشه اوراسیا
این استراتژی مزیت ارائه یک مانور سیاسی و فریب دیپلماتیک را در جهت پیشگیری از پیدایش ائتلافی خصومتآمیز که بتواند پیشتازی آمریکا را به مبارزه بطلبد، به همراه خواهد داشت.
۲) هدف میانمدت یا 20 ساله: بر اساس این هدف، بایستی سیاست آمریکا در جهت پیدایش شرکای سازگار استراتژیک هدایت شود تا رهبری آمریکا را برای تأمین امنیت دلخواه از طریق همکاری در دوسوی اوراسیا را شکل دهد.
۳) هدف درازمدت: بر اساس این هدف، باید هسته جهانی مسئولیت آمریکا در اشتراک سیاسی نهفته باشد. به طوری که هیچ دولتی احتمالاً توان رقابت با آمریکا در هر چهار بعد نظامی، اقتصادی، فنآوری و فرهنگی را که تشکیلدهندۀ نفوذ سیاسی هستند، نداشته باشد. تنها جایگزین رهبری آمریکا اغتشاشات بینالمللی خواهد بود.
بطوری که دیده میشود، بر اساس اهداف کوتاهمدت آمریکا توانسته است روسیه و جمهوریهای آسیای مرکزی را فریب دیپلماتیک داده و در جهت پیشگیری از پیدایش یک ائتلاف خصومتآمیز علیه خود، در آنجا حضور نظامی داشته باشد. وحشت آمریکا از شکلگیری یک اتحاد استراتژیک اوراسیایی در قلب آسیا و هارتلند از ترکیب روسیه، چین و هند و ایران است. به همین سبب حرکتهای آمریکا بعد از 11 سپتامبر در منطقه در این راستا ارزیابی میشود و به موازات آن تشکیل سازمان همکاری شانگهای و فعال شدن آن، شوک بزرگی در اندیشه جهانگرایی آمریکا به شمار میرود.
ظهور انقلابهای رنگین و همپیمانی کشورهای قفقاز و آسیای مرکزی با آمریکا در راستای اهداف میانمدت آمریکا ارزیابی میشود که آمریکا به دنبال یافتن شرکای استراتژیک در منطقه است. گرجستان و آذربایجان در قغقاز برای دور کردن ایران و روسیه از یکدیگر و حذف روسیه از قفقاز، قزاقستان و قرقیزستان و ازبکستان و تاجیکستان در آسیای مرکزی برای جلوگیری از نزدیکی روسیه با چین و هند، برای این منظور در نظر گرفته شده بودند که با ناکامی انقلاب رنگین قرقیزستان و آذربایجان و نیز عدم موفقیت نیروهای افراطی از بک در اندیجان (که به زعم چین، روسیه و ازبکستان از سوی کشورهای خارجی و نیروهای افراطی طالبانیسم در افغانستان حمایت و پشتیبانی میشدند) برای این منظور در نظر گرفته شده بودند.
آمریکا توانست تا حدودی در قفقاز با موفقیت عمل کند و با بروز انقلاب گل سرخ در گرجستان و آمادهسازی جامعه آذربایجان برای بروز انقلاب رنگین دیگری در این جمهوری در دوره انتخاب پارلمانی، موافقت ضمنی دولت آذربایجان را برای گردن نهادن به حضور در ائتلاف آمریکا در مبارزه با تروریسم بینالملل و مسائل پشت پرده دیگر، حضور خود در قفقاز را پایدار سازد. آمریکا توانست روسیه را از قفقاز حذف کند (به استثنای ارمنستان که پیوستگی جغرافیایی با روسیه ندارد).
هم چنین در آسیای مرکزی با فراهم آوردن حضور مجدد نظربایف در ریاست جمهوری قزاقستان و در قرقیزستان با برکناری آقایف در این زمینه موفق شد، اما واقعه اندیجان نه تنها به ضرر ازبکستان تمام نشد، بلکه به ضرر آمریکا و به نفع تقویت پیمان شانگهای انجامید و هر سه کشور ازبکستان، روسیه و چین از آن بهره فراوان بردند. به همین سبب غرب، به ویژه اتحادیه اروپا با ابراز ناخرسندی از این واقعه خواستار محاکمه، تنبیه و تحریم دولت ازبکستان شد.
در زمینه هدف سوم باید اذعان داشت که با وجود هژمونی جهانی آمریکا، روسیه هنوز به عنوانیک عامل بالقوه تهدید برای غرب به شمار میرود و محاصره روسیه در پیرامون و جلوگیری از گسترش نفوذ این کشور در منطقه از اهداف استراتژیک آمریکاست. در دوره جنگ سرد دربرگیری شامل اتحاد شوروی و اقمار آن بود و در دوره بعد از 11 سپتامبر، دربرگیری به فدراسیون روسیه منتهی شده است. روسیه از آن جهت برای غرب تهدید شمرده میشود که دارای عوامل متعدد قدرت است که در صورت مدیریت بهینه میتواند به هژمونی آمریکا و ساختار تک قطبی جهان خاتمه دهد. این ویژگیها عبارتند از:
۱) دارای توان هستهای قدرتمندی است که میتواند با زرادخانه سلاحهای اتمیخود تهدیدی بالقوه و بالفعل برای آمریکا باشد.
۲) جزو 5 کشور بزرگ تولیدکننده تسلیحات جهان است و صنایع موشکی و دفاعی پیشرفتهای دارد.
۳) دارای صنایع هوا ـ فضایی بسیار توانمند و پیشرفته است. جنگنده و هلیکوپتر و هواپیماهای ترابری سنگینی تولید میکند.
۴) ذخایر هیدروکربنی عظیمی دارد که توانایی بازی در عرصه جهانی انرژی این کشور را بیشتر کرده است (نمونه گاز مصرفی اوکراین و اروپا)
۵) دارای سرزمین غنی و ثروتمند و سرشار از منابع مهم طبیعی و معدنی و استراتژیک است (فلزات کمیاب، الماس، طلا، اورانیوم و...)
از طرفی چین نیز به عنوان قدرت برتر اقتصادی، از نظر رقابت اقتصادی در تسخیر بازارها میتواند رقیب بالقوهای برای آمریکا و اتحادیه اروپا باشد. چین در حال رشد و رسیده به سطح رده بندی چند کشور پرقدرت جهان است.
بنا به دلایل برشمرده شده، این روند با هدف سوم از اهداف آمریکا در اوراسیا مغایرت دارد و آن را به چالش کشیده است. به همین سبب ایالات متحده در دوره رخوت و سستی پدید آمده در سالهای آغازین دهه 90 در روسیه در دورۀ ریاست جمهوری بوریس یلتسین و وزارت خارجه آندره کوزیرف غربگرا توانست در عرصه اوراسیا به ویژه آسیای مرکزی و منطقه دریای خزر و قفقاز، بدون ایجاد هیاهو، ایران و روسیه را کنار زده و استخراج نفت و گاز و صدور آن به بازارهای جهانی را به دست آورد. اهداف آمریکا برای حضور در منطقه از بعد اقتصادی بسیار حائز اهمیت است.
منطقه دارای ذخایر غنی نفت و گاز و فلزات کمیاب است. بر اساس تحلیلهای ژئوپلیتیکی، قدرتی که بتواند ذخایر انرژی جهان و استخراج و صدور آن را در تسلط خود داشته باشد، بر جهان مسلط خواهد شد. برای روشن شدن اهمیت موضوع انرژی در مناسبات جهانی، آگاهی از گزارش سال 2005 آژانس بینالمللی انرژی بسیار حائز اهمیت است.
گزارش سال 5002 آژانس بینالمللی انرژی
۱) رشد و توسعه اقتصادی و رشد جمعیت جهان در 30 سال آینده عامل اصلی رشد تقاضا برای انرژی خواهد بود.
۲) تقاضای جهانی انرژی ظرف 30 سال آینده دوسوم افزایش خواهدیافت.
۳) سوختهای فسیلی هم چنان مهمترین منابع تأمین انرژی جهان خواهد بود.
۴) تجارت بینالمللی انرژی به میزان چشمگیری در 30 سال آینده افزایش خواهدیافت.
۵) تقاضای جهانی برای گاز طبیعی سریعتر از سایر سوختهای فسیلی رشد خواهد کرد
۶) امروزه امنیت عرضه انرژی در صدر اولویتها و نگرانیهای سیاستگذاران انرژی قرار گرفته است.
۷) دولتهای واردکننده انرژی باید توجه خاصی به حفظ امنیت خطوط لوله و مسیرهای دریایی (نفت کشها) داشته باشند و مجدانه در متنوع ساختن ترکیبات سوختهای مصرفی خود و منشاء جغرافیایی سوختها بکوشند.
از طرفی دیگر، آژانس بینالمللی انرژی ایالات متحده گزارش کرده است که آمریکا با 4/5 درصد جمعیت جهان، 26 درصد نفت جهان را مصرف میکند. ایالات متحده حدود 55 درصد نفت مورد نیاز روزانه خود را از محل واردات تأمین میکند که حدود 11 تا 12 میلیون بشکه در روز را شامل میشود. ایالات متحده روزانه بین 8 تا 9 میلیون بشکه نفت از منابع خود تولید میکند. بنابر این مصرف روزانه نفت خام آمریکا 20 میلیون بشکه در روز است. ایالات متحده نیمی از نفت وارداتی خود را از نیمکره غربی و 30 درصد آن را از منطقه خلیج فارس تأمین میکند.
آسیب پذیری آمریکا در برابر واردات روزانه حدود 50 درصد از نفت مصرفی خود از جهان، در تدوین سیاست خارجی، استراتژی نظامی و اقتصادی آن نقش بسیار اساسی دارد. نفت آسیای مرکزی و دریای خزر به عنوان گزینهای برای تنوع بخشی به منابع وارداتی نفت و جایگزینی آن در برابر آسیب پذیری جریان نفت از تنگه هرمز نقش حیاتی دارد.
و اما ارتباط نفت منطقه دریای خزر و پیمان شانگهای را میتوان در شکلگیری خط لوله باکو جیحان از سوی آمریکا بررسی کرد.
برای صدور نفت حوزه خزر به بازارهای جهانی گزینههای چندی مطرح شده بود که عبارت بودند از:
۱) خط لوله شمال، از طریق روسیه: چون هدف آمریکا حذف روسیه از منطقه و ایجاد حایل بین روسیه و جنوب برای جلوگیری از اتحاد بین این کشور و کشورهای پیرامون است، بنابر این از این معادله حذف شد.
۲) جنوب، از طریق ایران: ایران به عنوان کشوری مخالف با سیاستهای آمریکا نمیتوانست وارد این بازی شود زیرا احتمال تحمیل اراده سیاسی بر خطوط لوله نفت را به دست میآورد.
۳) شرق، از طریق آسیای مرکزی به چین: چین به عنوان اقتصاد در حال رشد، نیازمند انرژی است. به زعم آمریکا، در صورت صدور نفت حوزه خزر و آسیای مرکزی به چین و استقلال این کشور از نظر تأمین انرژی بدون وابستگی به تجارت دریایی، کنترل آمریکا بر صدور جریان نفت جهانی را بر هم میزد و آمریکا را از این ابزار مهم محروم میکند و در نهایت به توسعه و گسترش محدوده پیمان شانگهای منجر میشود. اگرچه اخیراً خط لوله انتقال نفت قزاقستان به چین با ظرفیت 210 هزار بشکه در روز، در تاریخ 5 دسامبر 2005 افتتاح شده است.
۴) گزینه غربی، از طریق ترکیه: این همان گزینهای است که غرب از یک دهه پیش تاکنون بر روی آن کار کرده و با وجود مخالفتهای زیاد کشورهای منطقه، سرمایهگذاری 4 میلیاردی کرده و سرانجام در اواخر سال 2005 به بهرهبرداری رسانده است. به این ترتیب در فرضیه دستیابی ایران از هر دو سو به بیضی انرژی (حوزه خزر و خلیج فارس) منتفی و به نفع آمریکا تغییر وضعیت داده است.
بنابر آن چه گذشت، سئوالی که در پیش رو قرار میگیرد این است که آیا نفت حوزه خزر و اقتصاد رو به رشد چین، میتواند نقش اساسی در توسعه پیمان شانگهای داشته باشد؟
چین با بیش از یک میلیارد و دویست میلیون جمعیت، در سال 2004 در رده دوم جهان (بعد از آمریکا) از نظر تولید ناخالص داخلی (GDP) قرار گرفته است (برآورد CIA Factbook) و از ژاپن و کشورهای اروپای غربی پیشی گرفته است. هندوستان نیز بعد از چین و ژاپن، رتبه بعدی را داراست. چین برای تأمین نیاز اقتصاد رو به رشد خود به 5 میلیون بشکه نفت در روز نیاز دارد که فقط 3 میلیون بشکه از آن را خود تولید و ناگزیر به واردات 2 میلیون بشکه در روز است. بنابر این در میان 20 کشور نخست مصرفکننده جهان، در ردیف سوم قرار دارد. از طرفی از نظر ذخایر نفت در میان 20 کشور نخست دارای ذخایر قابل توجه در جهان در ردهیازدهم قرار دارد و دارای 24 میلیارد بشکه ذخایر نفتی است.
در مقابل، روسیه تولیدکننده ردیف سوم (روزانه 7 میلیون بشکه) و هفتمین کشور دارای ذخایر نفت و اولین کشور جهان از نظر ذخایر گاز طبیعی است که به تنهایی یک سوم ذخایر گاز جهان را در اختیار دارد. قزاقستان در آسیای مرکزی در ردیف 18 از 20 کشور دارای ذخایر عظیم نفت جهان قرار دارد و ترکمنستان نیز ذخایر گاز عظیمی دارد که با وجود بیطرفی، میتواند در شکلگیری آینده سازمان شانگهای به ایفای نقش بپردازد.
وابستگی نظامی ـ استراتژیک کشورهای عضو پیمان شانگهای
همان طور که گفته شد، روسیه جزو پنج کشور نخست تولیدکننده و فروشنده اسلحه در جهان است. ساختار تجهیزات نظامی چین به شدت به صنایع نظامی روسیه وابسته است. کشورهای آسیای مرکزی نیز کلیه تجهیزات و تسلیحات نظامی آنان روسی است. هند، مغولستان و ایران از کشورهای ناظر نیز به نحو گستردهای به تجهیزات و تسلیحات روسی متکی هستند. بنابر این در محدوده پیمان شانگهای در صورت ایجاد اتحاد استراتژیکیک نوع وحدت تکنولوژیک در کنار وحدت جغرافیایی و منطقهای وجود خواهد داشت که از جنبههای مثبت آن ارزیابی میشود. چین سالانه 67/5 میلیارد دلار هزینه نظامی دارد.
برگزاری رزمایش نظامی روسیه با چین در ماه اوت 2005 در سطح گسترده در شبه جزیره شاندونگ چین و مذاکرات دفاعی ـ نظامی دو کشور در سطح گسترده، نشاندهنده نزدیکی نظامی ـ استراتژیک دو کشور مهم شانگهای است. این دو کشور عضو شانگهای برای نخستین بار این مانور را برگزار کردند.
در اواخر بهار 2003 نیز چین با کشورهای مستقل مشترکالمنافع، کشورهای عضو سازمان امنیت جمعی و شانگهای در قرقیزستان و قزاقستان مانور نظامی برگزار کرد. در سال 2005 روسیه با هندوستان مانور نظامی در غرب هندوستان برگزار کرد که بسیار موفقیتآمیز گزارش شده است. هند در سال 2005 حدود 400 میلیون دلار سیستم موشکی از روسیه خریداری کرد. علاوه بر آن ایران نیز سیستم دفاعی موشکی از روسیه وارد کرده است.
دیدار سران کشورهای هند، چین و روسیه ازیکدیگر، بار دیگر این سئوال را مطرح میکند که آیا اتحاد استراتژیک این سه کشور علیه سلطه جویی آمریکا امکانپذیر است؟ روند امور نشان میدهد که کشورهای عضو پیمان شانگهای، با پذیرش ایران، هندوستان، پاکستان و مغولستان به عنوان کشورهای ناظر خواستار گسترش قلمرو ژئواستراتژیکی پیمان در قلمرو اوراسیا هستند که میتواند جایگزین قلمرو ژئواستراتژیکی قارهای دوران جنگ سرد باشد. با این تفاوت که به جای قلمرو تک هستهای (مسکو)، چندهستهای (پکن، دهلی نو، مسکو، تهران) باشد.
نتیجهگیری
بنابر آن چه گذشت، کشورهای عضو پیمان شانگهای و کشورهای ناظر، دارای روابط دوجانبه و چندجانبه اقتصادی تجاری و نظامی استراتژیک بسیار حسنه و در حال گسترش بایکدیگر هستند. ایران با روسیه، چین و هند، سه قدرت بزرگ منطقهای دارای روابط گسترده و تاریخی است. علاوه بر آن، ایران با دیگر اعضای اصلی (جمهوریهای آسیای مرکزی) روابط گسترده و همهجانبه دارد. اگرچه روابط ایران با ازبکستان چندان گرم نبود، ولی در دوره دوم ریاست جمهوری آقای خاتمی، روابط گرم تر شد و با دیدارهای سران دو کشور ازیکدیگر، روابط گسترده تر شد.
چین و روسیه جزو 5 عضو دائم شورای امنیت سازمان ملل از اهمیت خاصی در محیط بینالمللی برخوردارند. روسیه عضو گروه 8 ویکی از اعضای مهم آژانس بینالمللی انرژی اتمی است. هر دو کشور جزو قدرتهای بزرگ اتمی جهان هستند. هند نیز در حال ظهور به عنوان یک قدرت اتمی است که در آینده ای نه چندان دور جزو کشورهای جدید عضو شورای امنیت سازمان ملل خواهد شد. این سه کشور به تنهایی بیش از دوسوم جمعیت جهان را دارا هستند و قلمرو پیوستهای به مساحت حدود 30 میلیون کیلومتر مربع را تشکیل میدهند که با احتساب مساحت آسیای مرکزی و ایران به حدود بیش از 35 میلیون کیلومترمربع افزایش خواهدیافت.
برخلاف دیگر نقاط اتحاد شوروی سابق، در آسیای مرکزی بین کشورهای مناقشات زیادی (به جز موارد تقسیم آب رودهای مشترک) تاکنون بروز نکرده است. بنابر این منطقه آسیای مرکزی به عنوان پیونددهنده قلمرو ژئواستراتژیک مورد نظر، نقش مهمی ایفا میکند که علاوه بر دارا بودن معادن عناصر گران بها و کمیاب، انرژی عظیمی در آن نهفته است که میتواند نیازهای صنعتی و کشاورزی منطقه را تأمین کند. چین و هند، دو قطب صنعتی در حال رشد و دو قطب بسیار مهم جمعیتی جهان نیازمند انرژی هیدروکربنی هستند که میتواند از سوی کشورهای آسیای مرکزی، ایران و روسیه تأمین گردد و به همگرایی بیشتر منطقه کمک کند.
بنابر این تنش قابل ملاحظهای در بین کشورهای پیمان شانگهای وجود ندارد. اختلافات ارضی لاینحلی وجود ندارد و اختلافات مرزی چین نیز با کشورهای منطقه، به ویژه اعضای اصلی از جمله روسیه، قزاقستان، قرقیزستان و تاجیکستان حل شده است که این خود از عوامل اصلی شکلگیری پیمان شانگهای بوده است. لذا از نظر امکان شکلگیری یک قلمرو ژئواستراتژیکی میتوان خوشبینانه بدان نگریست. ولی از نظر اقتصادی نمیتوانند مکملیکدیگر باشند و به ویژه در زمینه تکنولوژیهای پیشرفته و علوم، نیازمند مبادله با جهان غرب خواهند بود.
مشکلی که در مورد اقتصادهای منطقه وجود دارد، وابستگی به جهان غرب است. برای نمونه چین به عنوان قدرت برتر اقتصادی جهان در کنار آمریکا، سالانه حدود 180 میلیارد دلار با آمریکا مبادله تجاری دارد که این موضوع میتواند به چالشی برای آینده پیمان مطرح شود. این مورد میتواند مانعی جدی برای شکلگیری اتحاد نظامی ـ استراتژیک اوراسیای با مشارکت چین علیه سلطۀ جهانی آمریکا باشد ولی در صورتی که چین از دسترسی به منابع انرژی و جریان طبیعی آن به اقتصاد خود از طرف غرب با تهدید روبرو شود، بیشک میتواند تأثیر بسیاری بر روند شکلگیری پیمان داشته باشد.
دیدار رؤسای جمهور روسیه و چین و نیز نخست وزیر هند از کشورهای یکدیکر و مطرح شدن جدی تصمیمگیری در مورد یک اتحاد استراتژیک و ایجادیک قطب جدید قدرت جهانی برای جلوگیری از تکقطبی شدن جهان و سلطه جهانی آمریکا، نشاندهنده اهمیت پیمان شانگهای است.
نشست نخست وزیران کشورهای عضو سازمان همکاری شانگهای در 26 اکتبر 2005 در مسکو و بررسی برنامه توسعه همکاری تجاری و اقتصادی چندجانبه و تعیین اولویتهای اجرایی 130 محور کاری و دیگر مسائل مهم، نشان میدهد که سازمان در پیشبرد اهداف تعیین شده با جدیت و قاطعیت عمل میکند. در این نشست علاوه بر کشورهای عضو، کشورهای ناظر (ایران، هندوستان، پاکستان و مغولستان) نیز مشارکت فعال داشتند.