* در بررسی نقش آقا در انقلاب، چهار برهه اصلی مد نظر ماست؛ یکی ارتباط آقا با سپاه است و حکم حضرت امام در تاریخ سوم آذر 1358 که سرپرستی سپاه را بر عهده ایشان گذاشته بودند. دیگر نمایندگی حضرت امام در شورای عالی دفاع است؛ قبل از ریاست جمهوری آقا. پیش از آن هم معاونت وزارت دفاع در سال 1358 و یکی دیگر هم بحث کلی حضور آقا در جبهههای نبرد. بیشتر منظور ما که خدمت شما رسیدیم، این است که شما فضای کلی کشور را در آن سالها و نقش حضرت آقا را در مسائل نظامی و سیاسی آن روزها چگونه ارزیابی میکنید؟
** آقا به عنوان نماینده حضرت امام در شورای عالی دفاع همواره در جلسات شورای عالی دفاع حضور داشتند و مسائل مربوط به جنگ را با دقت و ظرافت و با حضورشان در خطوط مقدم جبهههای نبرد، پیگیری میکردند. حضرت آقا لباس رزم میپوشیدند، یک تفنگ کلاشینکف قنداق تاشو به شانهشان میانداختند و از خود خرمشهر بازدیدشان را آغاز میکردند تا بالا. ایشان در حالی از خط مقدم خرمشهر بازدید میکردند که قسمت غربی خرمشهر سقوط کرده بود و قسمت شرقی شهر به سمت آبادان، این طرف پل و این طرف رودخانه تا خانههای کنار رودخانه کارون را ایشان میآمدند و با بچههای خرمشهر و با بچههای رزمنده از نزدیک دیدار میکردند. یا این که در جبهههای سوسنگرد حضور پیدا میکردند. ایشان حتی در منطقهای به اسم «دُبّ حَردان» نزدیک اهواز که نزدیکترین فاصلهای بود که دشمن به اهواز رسیده بود، حضور پیدا میکردند. حضور حضرت آقا در خطوط مقدم جبهه تأثیر بسیاری در رزمندگان خطوط مقدم داشت؛ از ارتش گرفته تا بسیج نیروهای مردمی و دیگران. وقتی که آقا را با آن هیبت به عنوان نماینده امام میدیدند، اصلاً قوت قلبی میگرفتند.
در رابطه با تأثیرگذاری حضرت آقا در بحث جبهههای نبرد باید به یک نکته توجه داشته باشیم. ببینید، آن زمان دو خط سیاسی در رابطه با سرنوشت جنگ مطرح بود. یکی خط سازش و تسلیم در مقابل آمریکا و در مقابل زورگویی متجاوز بعثی بود که این خط را بنیصدر رهبری میکرد. یعنی بنیصدر با جسارت رسماً میگفت که ما نمیتوانیم اینها را از خاک و سرزمینمان بیرون کنیم و باید با آمریکاییها کنار بیاییم. او حتی به ما پاسدارها میگفت آقای خمینی اشتباه میکند که این مردم و این بسیجیها را برای جبههها فراخوانی میکند؛ در این جبهه نیروهای متخصص میتوانند جنگ را جلو ببرند. شما پاسدارها که تخصصی ندارید، این بچههای بسیجی هم تخصصی ندارند. اما خط سیاسی دومی هم بود بود که خط استقامت بود. این خط دوم را، یعنی خط استقامت و دمیدن روحیه جهادی در رزمندان بسیج و سپاه و ارتش را و خط استقامت و خط روحیه دادن برای جهاد فی سبیل الله در جبهههای نبرد را مقام معظم رهبری پیگیری میکردند؛ آن هم از طرف امام و به عنوان خط امام و به عنوان خط اسلام.
به همین خاطر بود که بنیصدر هیچ نوع کمکی به سپاه نمیکرد. حتی دستور داده بود که به سپاه، اسلحه و مهمات داده نشود. به فرماندهان سپاه هم اعتقادی نداشت. آن زمان من فرمانده عملیات سپاه در جنوب کشور بودم، در خوزستان. فرماندهی عملیاتی که از جبهه دزفول- جبهه کرخه بهش میگفتند که بچههای دزفول بودند، یعنی برادرمان آقای غلامعلی رشید، سردار رئوفینژاد و دیگران- شروع میشد و تا جبهه شوش که سردار مرتضی صفاری که الان فرمانده نیروی دریایی ما است و سردار شهید دکتر مجید بقایی در آنجا بودند و تا جبهه آبادان و خرمشهر ادامه داشت. فرماندهی عملیات این جبههها به عهده من بود. ما هم یک ستادی به اسم ستاد عملیاتی جنوب داشتیم که من فرمانده عملیات بودم و سردار رشید جانشین من بود، سردار شهید حسن باقری معاون اطلاعات بود و سردار سید محمد حجازی که الان معاون سپاه است، مسئول اعزام نیروها به جبههها بود. دوستان دیگری هم بودند که به ذهنم نمیآید.
در فضای عدم کمک بنیصدر به سپاه و بسیج و عدم اعتقاد بنیصدر به روحیه استقامت، در حقیقت حضرت آقا پناهگاه بسیجیها و پناهگاه سپاه بودند. یعنی هر جا که ما به مشکلی برمیخوردیم، کمکی میخواستیم، تدارکی میخواستیم، سلاحی میخواستیم یا مهماتی میخواستیم، به آقا رجوع میکردیم که ما پاسدارهای فلانجا هستیم و در کدام جبههها هستیم، ولی سلاح نداریم یا مهمات نداریم.
من به خاطر دارم که مثلاً ما در جبههها به تعداد کافی آرپیجی هفت نداشتیم. اولین پارتی قبضهها و موشکهای آرپیجی هفت که به تهران آمد، حضرت آقا دخالت کردند و با اصرار و پافشاری ایشان نیمی از آن قبضهها و مهمات را به سپاه دادند و نصفش را هم به ارتش. یعنی اگر نبود این دخالت حضرت آقا، از آن تسلیحات به دست پاسدارها و بسیجیها که در جبههها بودند، هیچ چیزی نمیرسید.
یکی دیگر از مقاطع این بود که اگر تصمیمگیری و قاطعیت حضرت آقا نبود، واقعاً حصر آبادان شکسته نمیشد. طرح شکستن حصر آبادان را خود من بردم در شورای عالی دفاع. آن موقع در شورای عالی دفاع هنوز بنیصدر بود، آقا بودند، آقای هاشمی رفسنجانی بود، شهید محمد منتظری بود و آقای پرورش بود. محل تشکیل شورای عالی دفاع هم در پایگاه هوایی دزفول بود. آقای بنیصدر با طرح ما به شدت مخالفت میکرد. آقایان دیگر هم بعضی مخالفت میکردند، ولی حضرت آقا چون شناخت مناسبی از سپاه و توانایی ما داشتند، خیلی قاطع از ما حمایت کردند. در واقع، طرح شکستن حصر آبادان با دخالت شخص حضرت آقا در آن جلسه به تصویب رسید و اگر آن قاطعیت و آن درایت و آن برخورد آقا نبود، در آن جلسه این طرح تصویب نمیشد.
مرحوم ظهیرنژاد هم با وجود مخالفتهای بنیصدر، همانجا گفت: خیلی خب، این منطقه مسئولش لشگر هفتاد و هفت خراسان است و باید ارتش هم بپذیرد، چون طرح را ما در سپاه تنظیم کرده بودیم. این بند را هم آوردند در مصوبه که باید لشگر هفتاد و هفت نظر بدهد که نظر مثبت هم داد بعداً و همان طرح با یک مقداری تغییرات و با هماهنگی ارتش اجرا شد که واقعاً حصر آبادان شکسته شد. در آن مقطع، این واقعاً تصمیمگیری حساسی بود. یعنی جایی بود که بنیصدر نمیخواست بپذیرد. من در این بخش برمیگردم به خاطراتی که خدمت حضرت آقا در جبهه و جنگ دارم. من اوایلی که از کردستان آمدم به خوزستان، به منطقهای به نام دارخوئین رسیدم و از آنجا هم آرام آرام رفتم به روستایی به نام سلمانیه. بعد هم رفتم به محمدیه و در امتداد کانال آبی که آنجا بود، اولین خط دفاعی آن منطقه را در مقابل عراقیها تشکیل دادیم؛ اسم آن خط دفاعی را هم گذاشتیم خط شیر. چه کسانی بودند؟ بنده بودم، حسین خرازی بود، مصطفی ردانیپور بود و حدود صد و بیست نفر پاسدار و بسیجی دیگر. از آنجا شروع کردیم آرام آرام به سمت دشمن پیشروی کردن. آن زمان حضرت آقا در استانداری اهواز به اتفاق شهید چمران، ستاد جنگهای منظم را سامان داده بودند و خود آقا دکتر چمران را گذاشته بودند برای فرماندهی آنجا. در حقیقت آقا گفته بودند که چهکار بکنند و چهکار نکنند. من هر موقع از دارخوئین میآمدم به اهواز، خدمت آقا میرسیدم. اینها تقریباً مهرماه سال پنجاه و نه بود؛ اول جنگ. در همان منطقه سلمانیه و روستای محمدیه، یک شب با حدود بیست و پنج نفر از پاسدارها و بسیجیها رفتیم تا عملیاتی علیه عراقیها انجام بدهیم. از کنار کارون و از میان درختها و بوتهزارها حرکت میکردیم؛ ساعت از دو بعد از نیمه شب گذشته بود. همین جور که میرفتیم، نرسیده به آن خاکریزی که دشمن زده بود، یکمرتبه یک چیزی جلوی چشم ما ظاهر شد و با یک فاصله نسبتاً صد متری، یک انفجاری جلوی چشم ما به وجود آورد. تا انفجار حاصل شد، دشمن همان منطقهای را که رفته بودیم، شروع کرد به تیربار زدن و خمپاره زدن و ما سینهخیز و به صورت ناگواری عقب نشینی کردیم. سرها و سینههامان را آنقدر توی خاک فرو میبردیم که تیرهایی که از بغل گوشمان رد میشد، به ما اصابت نکند. به سختی برگشتیم.
فردا صبح زود من به یکی از عزیزان پاسدار گفتم تو برو شناسایی کن که چه اتفاقی افتاد جلوی ما. آن عزیز که نیروی شناسایی بسیار قوی و جوانی بود، رفت و برگشت. به من گفت از آن منطقهای که رفته بودیم، پنجاه شصت متر جلوتر یک گاو رفته بود روی میدان مین. ما اصلاً نمیدانستیم که جلوی ما را مینگذاری کرده بودند. مینگذاری مفهومش این بود که دشمن به لاک پدافندی و لاک دفاعی رفته است.
وقتی که برای گرفتن مهمات و سلاح و بیسیم خدمت آقا رسیدم در همان ستاد جنگهای نامنظم اهواز، همین داستان را برای حضرت آقا گفتم که ما رفتیم عملیات انجام بدهیم، یک همچین حادثهای رخ داد. ایشان پا شدند و پیشانی ما را بوسیدند و یک جملهای فرمودند که هنوز توی گوش من هست. فرمودند که آن گاو مأمور از جانب خدا بوده که قربان شما بشود که شما بدانید جلوتان مین هست و این نکتهی جالبی بود که آقا برداشت کردند. بعد هم به ما هم بیسیم دادند و هم یک نامه نوشتند به آقای سرهنگ فروزان که فرمانده ستاد اروند در ماهشهر بود که به ما کمک کند.
* چیز دیگری هم درباره جلسات شورای عالی دفاع به خاطر دارید؟
** خاطره دومی که به ذهن دارم، مربوط به یکی از جلسات شورای عالی دفاع است که بنیصدر تشکیل داده بود. من و شهید حسن باقری هم به آن جلسه رفتیم. ارتشیها گزارشهایشان را دادند و مسائلی را از زاویه دید خودشان مطرح کردند. بعد نوبت به ما سپاهیها رسید. من به حسن باقری که مسئول اطلاعات بود، گفتم که شما برو پای نقشه. حضرت آقا یک نگاهی به ما کردند. آن موقع خود من یا چهل و هشت کیلو بودم یا حد اکثر پنجاه کیلو؛ خیلی لاغر. فانوسقه را دو دور، دور کمرم بسته بودم. حسن باقری که دیگر از من خیلی لاغرتر بود. عکسهایش را که دیدهاید. آقا یک نگاهی به ما کردند که این جوان حالا جلوی بنیصدر چه میخواهد بکند؟ حسن باقری رفت و قشنگ تمام خطهای جبهه نبرد را دقیق توضیح داد؛ این جا چه واحدی از دشمن هست، چه لشگری هست، چه ارگانی هست، حتی دشمن از اینجا میخواهد حرکت کند به کدام سمت و... وضعیت جبههها و خاکریزها را خیلی دقیق تشریح کرد. هرچقدر حسن باقری بیشتر حرف میزد، آقا خوشحالتر میشدند که بچههای انقلاب و بچههای امام اینطور دقیق و مسلط به مسائل نظامی نگاه میکنند. آن جلسه هم برای ما و هم برای حضرت آقا خیلی جلسه جالبی بود، بسیار زیبا. این را هم بگویم که ما با این که فرمانده عملیات خوزستان بودیم، اما بنیصدر اصلاً ما را به جلسههایشان راه نمیداد. ما میرفتیم خدمت آقا و آقا دست ما را میگرفت و میبُرد در جلسه. بنیصدر هم دیگر جرأت نمیکرد چیزی بگوید. اصلاً حضور ما در آن جلسات، با حمایت حضرت آقا بود تا واقعیتهای جنگ را برای اعضا بگوییم.
* راجع به ترور آقا و پیشزمینههایش تحلیلتان چیست؟
** بنیصدر علاوه بر این که از فرماندهی کل قوا حذف شد، در مجلس شورای اسلامی هم عدم کفایتش برای ریاست جمهوری تصویب شد. یکی از کسانی که سخنانش در مجلس بسیار مؤثر واقع شد، سخنان مقام معظم رهبری بود. ایشان به عنوان نماینده مردم تهران، سخنرانی کردند که من یک جمله از آن سخنرانی را در ذهن دارم. آقا فرمودند: «آقای بنیصدر! هفت ماه پیش جنگ شروع شد. شما هفت ماه فرماندهی کل قوا را داشتید، چرا ارتش را سامان ندادید؟ چرا نیروهای مسلح را سامان ندادید؟ چرا آنها را آماده دفاع از کشور نکردید؟» این سخنان خیلی مستدل و منطقی و متین بود و در مجلس شورای اسلامی زمینه رأی به عدم کفایت سیاسی بنیصدر را فراهم کرد. اما درباره فرار بنیصدر و دست دادنش با منافقین، در حقیقت بنیصدر میخواست یک انتقامی از مخالفانش بگیرد، این شد که هم ترور حضرت آقا را سامان دادند و هم بمبگذاری هفت تیر را و هر دوی اینها کار منافقین بود.
* این وقایع و همینطور هشتم شهریور را منافقین سامان دادند...
** بله، همینطور است، اما در حقیقت این یک نوع انتقامگیری بنیصدر بود از انقلاب و نه فقط آنها. میخواستند امام را و فرزندان و یاران او را از میان بردارند. خب، آن زمان چه کسانی یاران امام بودند؟ آقا بودند، شهید بهشتی بود، آقای هاشمی رفسنجانی و اینهایی که میایستادند جلوی بنیصدر و این خط انحرافی که شاخصترینهاشان همین سه نفر بودند. خداوند متعال نخواست که نعمت آقا از این نظام گرفته بشود. واقعاً ما جز عنایت خداوند متعال هیچ چیزی را نمیبینیم. این بمب را در ضبط صوتی کار گذاشته بودند که درست جلوی قلب آقا بود. حالا چه کسی و از کجا عنایت میکند؟ این را نمیشود ساده گرفت. کسی تصور نمیکرد که ایشان سالم بمانند و بعدش هم رئیسجمهور و بعدتر رهبر انقلاب بشوند.
* درباره همان جلسه که فرمودید مربوط به شکست حصر آبادان و این بحثها بود، حاشیه یا جزئیات بیشتری به خاطر دارید؟
** بله. الان حتی جزئیاتش را به یاد دارم که چه گذشت؟ افراد حاضر و حتی شکلها و قیافهها. مهم این است که در آن جلسه بنیصدر نمیخواست طرح را بپذیرد و به یک صورتی میخواست این طرح را رد کند. افراد دیگری که مخالف بنیصدر بودند، استدلال نظامی نداشتند، اما آقا به مسائل نظامی آگاهی داشتند و نقشه و طرح را میشناختند. مثلاً این که از کدام طرف جبهه و با چند گردان برویم و... در حقیقت فقط آقا بود که از تصویب این طرح دفاع میکرد، آن هم به صورت نظامی و با استدلال نظامی. چون ایشان بیشتر حضور داشتند در جبههها تا دیگرانی که در آن جلسه بودند. مثلاً شهید رجائی که نخست وزیر بود، نمیتوانست استدلال نظامی بیاورد. برای این که مسأله روشن شود، توضیح میدهم. لشگر سه زرهی عراق آمده بود و آبادان را محاصره کرده بود. دو دهنه پل روی رودخانه زده بود؛ پل مارد و پل حفار. اساس طرح ما این بود که این دو پل را قطع بکنیم و از جبهه دارخوئین که فرماندهاش حسین خرازی بود و از جبهه فیاضیه که فرماندهاش احمد کاظمی بود، حمله کنیم. این یک طرحریزی بود که باید ازش دفاع میکردیم. باید استدلال نظامی میآوردیم که چرا این طرح درست است؟ حضرت آقا با استدلالهای قویشان در حقیقت میداندار بودند در آن جلسه. چهرههای نظامی که در جلسه حاضر بودند، مثل شهید تیمسار فلاحی که رئیس ستاد مشترک بود و مرحوم تیمسار ظهیرنژاد که فرمانده نیروی زمینی ارتش بود هم از نظر نظامی تأیید میکردند. فقط مرحوم ظهیرنژاد گفت که این را باید آن لشگری هم که آنجا مسؤولیت دارد- لشگر هفتاد و هفت خراسان- بپذیرد. به هر حال اگر آن استدلالها و آن قاطعیت حضرت آقا نبود، آن طرح تصویب نمیشد و حصر آبادان هم شکسته نمیشد.
* آقا مشخصاً چه مسؤولیتهایی را در آن سال ابتدای جنگ داشتند؟
** چیزی که من الآن در ذهنم هست، این است که ایشان نماینده حضرت امام در شورای عالی دفاع بودند.
* شورای عالی دفاع همان شورای عالی امنیت ملی الان است؟
** بله؛ بعداً با تغییر قانون اساسی، تبدیل به شورای عالی امنیت ملی شد. ولی آن موقع شورای عالی دفاع بود. ایشان نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی و امام جمعه تهران هم بودند. ایشان با همان لباس نظامی و خاکی که در جبههها میپوشیدند، میآمدند به تهران و فقط یک قبا و عبا رویش میپوشیدند و با همان لباس خاکی جبهه میآمدند برای نماز جمعه. این سه مسئولیت را کاملاً در ذهنم هست.
* آقا تا چه زمانی سرپرست سپاه بودند؟
** حضرت امام آنقدر که من یادم هست، اداره امور سپاه را برای مدتی به ایشان سپرده بودند؛ ما آن موقع در اصفهان بودیم. هنوز هم جنگ شروع نشده بود. قبل از شروع جنگ بود و همان اوائل سال پنجاه و هشت بود، ولی مدتش کوتاه بود.
* از ستاد جنگهای نامنظم چیز بیشتری به خاطر دارید؟
** ستاد جنگهای نامنظم تا آنجا که یادم میآید، تشکیل میشد از مرحوم شهید عالیمقام دکتر چمران با آن روحیات و آموزشها و تجاربی که در جنوب لبنان داشتند و عدهای از جوانهای مستعد، چند نفر هم از ارتش بودند. عمدتاً نیروهای بسیجی و نیروهای مردمی بودند که برای ضربه زدن به دشمن میجنگیدند. او جوانهای بسیار خوب و رشید و مؤمنی را جمع کرده بود. چند عملیات هم انجام دادند و هدایتشان با شهید چمران بود. مثلاً در همان منطقه دهلاویه عملیات انجام دادند که بعد از عملیات دکتر چمران برای بازدید از آنجا رفته بودند که ترکش خمپاره شصت به ایشان اصابت کرد و به شهادت رسیدند.
آنقدری که خاطرم هست، هم فرماندهی خود شهید چمران بر نیروها به عنوان یک فرمانده شجاع جالب بود و هم خود نیروها، نیرهای جوان مؤمنی بودند؛ قیافههاشان در ذهنم هست هنوز. چند نفر از عزیزان ارتش بودند که البته درجه نمیزدند بالای لباسشان. فعالیتهای این ستاد برای همه ما مایه دلگرمی و افتخار بود. در حالی که دشمن تا دروازههای اهواز پیشروی کرده بود، یکی از تدابیر حضرت آقا و شهید چمران این بود که یک خندقی دور اهواز بزنیم به همان فاصله جاده اهواز تا «دب حردان» که با وجود این خندق کسی نتواند عبور نکند؛ حتی تانکهای دشمن هم عبور نکنند. بعداً این ایده منجر شد به این که آب بیاندازند زیر پای دشمن. این نشان میدهد که چقدر وضع اضطراری بود در آن زمان. در آن شرایط اضطراری، راهاندازی این ستاد جنگهای نامنظم، خودش یک کاری بود. در آن غربت، هیچ چیزی نبود جلوی دشمن؛ هیچ نیرویی نبود، هیچ خط دفاعی نبود. دشمن به راحتی میتوانست تا اهواز پیش بیاید.
* این ستاد زیر مجموعه سپاه بود؟
** نه؛ این ستاد جداگانه فعالیت میکرد و زیر نظر شهید چمران و خود حضرت آقا بود و به سپاه هیچ ارتباطی نداشت. یعنی در سلسله مراتب سازمانی ما در سپاه و بسیج نبود.