تاریخ انتشار : ۲۹ بهمن ۱۳۸۸ - ۰۷:۵۱  ، 
کد خبر : ۴۹۲۳۰

قرن آمریکا نشانی از پایان ندارد


مایکل لیند
مترجم: بهرخ بخشی
ظهور سقوط قدرتهای بزرگ سبب جذابیت تاریخ می‌شود، به خصوص هنگامی که سقوط سریع جماهیر شوروی سابق جلوی چشم ما اتفاق افتاد. بنابراین غیرقابل انتظار نیست اگر بحث‌های بسیاری را که درباره نقش آمریکا در دنیا وجود دارند متأثر از میل طبیعی انسان به پیش‌بینی پایانی غم‌انگیز بدانیم. از یکسو آمریکا را یک قدرت رو به زوال که به سوی متلاشی شدن پیش می‌رود می‌دانند. از سوی دیگر عده‌ای بر این باورند که آمریکا بزرگترین امپراتوری بعد از امپراتوری روم در اوج قدرت می‌باشد. البته حقیقت غم‌انگیز نیست ولی در هر صورت بسیار جذاب است: سهم آمریکا از قدرت اقتصادی و سهم بالقوه آن از قدرت نظامی جهانی تقریباً در سده گذشته ثابت بوده و احتمالاً برای یک سده دیگر یا بیشتر نیز ثابت باقی می‌ماند. تولید ناخالص داخلی یک کشور تا حدی می‌تواند به عنوان یک معیار برای برآورد قدرت بالقوه نظامی درنظر گرفته شود. با استناد به گزارش بانک جهانی سال 2000، آمریکا 27 درصد از سهم تولید ناخالص داخلی جهان را به خود اختصاص داده بود. این رقم ممکن است که به نظر بسیار زیاد بیاید ولی در مقایسه با سهم آمریکا در سال 1913 درمی‌یابیم که 27 درصد در سال 2000 در مقابل 32 درصد در سال 1913 و 38 درصد در سال 1900 رقم چندان زیادی نمی‌باشد. رابرت آ. پیپ دانشمند علم سیاست آمریکا به این نکته اشاره می‌کند: در قرن گذشته، سهم آمریکا از تولید ناخالص جهانی به دو برابر (یا گاهی بیشتر از) ‌سهم هر کشور دیگری می‌رسید: 32 درصد در سال 1913، 31 درصد در 1938، 26 درصد در 1960، 22 درصد در 1980: در پایان جنگ جهانی دوم، آمریکا نیمی از تولید جهان را به خود اختصاص داده بود که در همان زمان هم چیز جدیدی نبوده است، در اوایل 1929، سهم آمریکا از تولید جهانی بیش از 43 درصد گزارش شده است. در صورتی که آمریکا از ابتدا اقتصاد بالقوه‌اش را به قدرت نظامی تبدیل کرده بود، مقتدرترین قدرت جهانی از اوایل سال 1900 تا به حال محسوب می‌گشت. آمریکایی‌ها انجام چنین کاری را تا زمانی که میسر بوده به این دلیل که آمریکا کشوری لیبرال و جامعه‌ای مدنی است، به تعویق انداختند. لازم به ذکر است که در سالهای اولیه دو جنگ جهانی، آمریکایی‌ها امیدوار بودند که انگلستان و دیگر کشورها بتوانند با یاری گرفتن از حمایت آمریکا آلمان را مهار کنند. حتی در سال 1937 هنگامی که آلمان هیتلر را 5/23 درصد از اقتصاد به مراتب کوچکترش را صرف ارتش می‌کرد، آمریکا 5/1 درصد از تولید ناخالص داخلی خود را به دفاع اختصاص داده بود. هنگامی که آمریکا اقتصاد عظیم‌الجثه‌ خود را برای به حرکت درآورد، آلمان نازی و امپراتوری ژاپن به نابودی کشیده شدند بعدها، با اختصاص دادن بخش کوچکی از اقتصاد خود به دفاع، آمریکا، توانست اقتصاد نظامی شده ولی به نسبت کوچکتر جماهیر شوروی را به سوی ورشکستگی سوق دهد. همانطور که جنگ در عراق نشان داده است،‌ سلاح برتر و ثروت بیشتر نمی‌تواند لزوماً متضمن پیروزی در یک دعوای سیاسی باشد، اما نتیجه‌گیری ازاین که آمریکا بیش از اندازه بزرگ شده است، می‌تواند اشتباه باشد. از سال 2000، آمریکا مخارج نظامی خود را به کمی بیش از 3 درصد تولید ناخالص داخلی کاهش داده است، که در قیاس با مخارج نظامی فرانسه که کمی پایین‌تر از 5 درصد از تولید ناخالص داخلی می‌باشد زیاد درخور به نظر نمی‌آید. این سطح از مخارج نظامی در مقایسه با هزینه‌های نظامی جنگ خلیج فارس (6 درصد) جنگ ویتنام (10 درصد)‌ جنگ کره (15 درصد) و جنگ جهانی دوم (35 درصد)‌ به مراتب پایین‌تر است. از آنجایی که اقتصاد آمریکا بسیار بزرگ است تخصیص بودجه‌ای کمتر از 5 درصد تولید ناخالص ملی این کشور به مصارف نظامی تقریباً معادل است با دو برابر مجموع بودجه‌های دفاعی که کل کشورهای عضو ناتو (کمتر از 2 درصد تولید ناخالص هر کدام از این کشورها)‌ برای مقاصد نظامی اختصاص می‌دهند. اگر کاهش هزینه‌های نظامی بعد از جنگ عراق، موجب به اتخاذ سیاستی که مبنی بر اختصاص 3-4 درصد از تولید ناخالص داخلی آمریکا به ارتش شود، چنین سیاستی احتمالاً می‌تواند بدون بهره‌گیری از بودجه پنتاگون و تا وقتی که هزینه‌های بازنشستگی نسل کنونی نوزادان به وسیله ترکیبی از افزایش مالیات و کاهش مخارج تأمین شود قابل تحمل باشد. اما در آینده چه اتفاقی می‌افتد؟ در سال 2050 انتظار می‌رود که کشورهای چین، هند و آمریکا پرجمعیت‌ترین ملت‌های دنیا باشند. موسسه روابط بین‌الملل فرانسه پیش‌بینی می‌کند که تا آن زمان، چین بزرگ (متشکل از چین، هنگ‌هنگ، ماکائو و تایوان)‌ به قدرت پیشتاز اقتصادی با 24 درصد سهم ازکل اقتصاد جهان مبدل گردد. آمریکای شمالی (متشکل از آمریکا، کانادا و مکزیک)‌ با 23 درصد سهم از تولید ناخالص داخلی جهان مقام دوم را به خود اختصاص خواهند داد. به همین ترتیب طبق نظر گلدمن ساکس در سال2050، چین صاحب بزرگترین اقتصاد دنیا خواهد بود و آمریکا و هند نیز در مقامهای بعدی جای می‌گیرند. اما ذکر این نکته لازم است که ترقی چین و هند به معنی تنزل آمریکا نیست. بلکه در عوض به ضرر اروپا که سهمش ازتولید ناخالص داخلی جهان به دلیل کاهش جمعیت کاسته می‌شود، خواهد بود، براساس برخی مطالعات، کل اروپا ظرف نیم قرن آینده جمعیت به مراتب کمتری نسبت به آمریکا خواهد داشت. اگر نظر گلدمن ساکس صحیح باشد، سهم آمریکا، مکزیک و کانادا از تولید ناخالص داخلی جهان در2050 به 23 درصد خواهد رسید که تقریباً با 22 درصد یعنی سهم آمریکا از تولید ناخالص جهان در70 سال پیش‌ یعنی1980برابر خواهد شد. درآمد سرانه در آمریکا اگر بسیار فراتراز درآمد سرانه در چین و هند در قرن 22 نباشد، بسیار بالاتر از آنها خواهد بود. اندازه نسبی آمریکا در اقتصاد جهانی ممکن است به صورت حیرت‌آوری در طول 150 سال از سال 1900 تا 2050 ثابت بماند. بعضی از محافظه‌کاران جدید تمایل دارند با مقایسه آمریکا و انگلستان در سالهای قبل از جنگ جهانی دوم،قدرت آمریکا را دست کم بگیرند. بدون درنظر گرفتن تندروهای اسلامی، دنیای امروز به مراتب از دنیای دهه 1930، امن تر است. با این حال آمریکای معاصر نباید با انگلستان سال 1937 که 2/10دصد قدرت نظامی جهان را در اختیار داشته مقایسه شود، بلکه باید با آمریکای سال 1937 که 7/41 درصد از کل قدرت نظامی دنیا را دارا بود قیاس گردد. اما طرفداران برتری جهان آمریکا ممکن است با اشتباه فرض کردن این نکته که سهم آمریکا از قدرت جهانی ثابت بوده است. دچار اطمینان کاذبی شوند. کشوری که در بلندمدت یک چهارم از سهم تولید ناخالص داخلی دنیا را به خود اختصاص دهد، می‌تواند بزرگترین قدرت در بین قدرت‌های بزرگ جهان چند قطبی برای چند نسل آینده باشد. اما تلاش برای تبدیل به رومی جدید همراه با تحلیل بردن نیروی اقتصادی توسط گسترش بیش از اندازه نیروی نظامی، می‌تواند بدون شک آمریکا را به یک شوروی دیگر مبدل نماید.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات