*شما در جایى، از فیلم «به نام پدر» به عنوان ناجى خود یاد کردید، آیا این ناجى توانست آلام شما را تسکین دهد؟
**تا حدى بله، البته الان که صحبت مىکنم، از آن روزها فاصله گرفتهام، اما هنوز حس شدیداً تیره و خاکسترى آن روزها یا بهتر بگویم آن شبها، روى سینهام سنگینى مىکند، من نمىدانم این تجربه را با چه کارى مقایسه کنم. این یک تجربه صرفاً شخصى نیست که بگویم قصه، داستان و یا طرحى را کشیدم و به دلایلى در انبار خانهام محبوس ماند. سینما از طرفى با نفس تماشاگر زنده است و از طرف دیگر فیلمساز به عنوان رهبر یک گروه خلاق و هنرمند که با احساس و عواطفشان زندگى مىکنند روبهرو است. یک سال زحمت ناگهان در عرض یک شب تبدیل به هیچ مىشود. این حس را در زمان تب جشنواره فجر در نظر بگیرید و نه این روزهاى عادى.
به هر حال شبى که از دفتر وزیر اطلاعات برمىگشتم، به جز خانه ام دفترى داشتم که فیلم تازهام «به نام پدر» را آغاز کرده بودم و اگر این دو مامن نبود، آن شب تاریک در خیابانهاى تهران به کدام آدرس مراجعه مىکردم. طرح این خاطره باز همان حس را در من زنده مىکند و این یک واقعیت مسلم است که فیلم «به نام پدر» فارغ از عرض و طول هنرى خود، در آن شرایط، حکم ناجى برایم داشته است.
*این تمثیل شما آدم را یاد مادرى مىاندازد که فرزند دلبندش را به شکلى ناگهانى از دست مىدهد و براى تسکین خود تصمیم مىگیرد که دوباره فرزندى دیگر به دنیا بیاورد. مادرى که شباهتهاى اولى و غم فقدان اولى را در دومى جستوجو کند. آیا «به نام پدر» از جنس این تمثیل است یعنى مىتوان نمادها و نشانههایى از «به رنگ ارغوان» را در آن یافت. نشانههایى که شما دوستش دارید و آرامتان مىکند؟
**صراحتاً خیر. فیلم «به رنگ ارغوان» خیلى جلوتر از این حرفها آ ماده بود. اصلاً یکى از شکوههاى من به این آقایان این بود که چرا درست در شب جشنواره احساس مسئولیت کردند. من در آن روزها کاملاً درگیر فیلم «به نام پدر» بودم و اصلاً این دو فیلم در دو ساحت کاملاً متفاوت قرار داشتند. سینماى «به رنگ ارغوان» سینماى تصویر و شهود است و سینماى «به نام پدر» از جنس قصه و کلام. کسانى که کارهاى قبلى مرا دنبال کرده باشند، این دو روش را در کارهاى من دیدهاند. «به رنگ ارغوان» محصول چندین سال محاکات درونى خودم با نظامهاى ارزشى ـ به نظر تثبیت شده ـ است، ولى «به نام پدر» محصول شرایط اخیر است. شرایطى کاملاً از جنس زمان. اینکه در حین ساخت این فیلم در حکم آن مادر عزادار باشم، به طور قطع رشحاتى از آن حال در این کار نفوذ کرده است، تردیدى نیست، اما کلیت کار، هیچ ارتباطى به هم ندارند. از طرف دیگر دوست دارم هر چه زودتر این فیلم از حصار خود خارج شود و این خلاصى برایم اهمیت بسیارى دارد.
*چرا مىگویید حصار خود، حصار خود، آدم را به یاد حصار خود خواسته مىاندازد و آن ماجراهاى نامه شما و غیره که البته در اینجا نمىخواهیم بحث را به آن سو ببریم اما نکته این است که شما با آن رفتار خود شیوه قربانى کردن به دست خود آفریننده اثر را باب کردید و هیچ تضمینى وجود ندارد که درباره «به نام پدر» هم و یا هر فیلم دیگرى که پس از این خواهید ساخت چنین اتفاقى نیفتد. اساساً اگر دوباره از شما بخواهند که با دستان خودتان فرزند دیگرى را قربانى کنید، چنین کارى خواهید کرد؟ (قول مىدهم بعد از پاسخ به این سئوال به سراغ «به نام پدر» برویم، تقصیر از خود شما است که در طول این یک سال مصاحبه نکردید.)
**من سعى کردم در این مصاحبه، کاملاً ضمیر ناخودآگاه خودم را آزاد و رها بگذارم و باور کنید بعد از گفتن این کلمه به آن فکر مىکنم و اصرارى ندارم که حذف شود. شما به نکته ظریفى اشاره کردید. حصار خود! شاید تراژدى این کار در همین باشد. ببینید من نسبت به این نظام و شرایط پیش رو، خودم را به عنوان اپوزیسیون نمىبینم. حداقل تا به حال چنین حسى را نداشتهام، مسائلى که براى فیلم «به رنگ ارغوان» پیش آمد، کاملاً از جنس همین نگاه است. «به رنگ ارغوان» به دلیل شائبه و صرفاً یک تفسیر شائبهوار دچار مشکل مىشود، در حالى که ماهها بعد نمایشنامهاى روى صحنه مىرود که کاملاً به طور مستقیم و صریح به موضوع قتلهاى زنجیرهاى اشاره مىکند و مدتها در پرده مىماند. شاید همین احساس ـ حصار خود خواسته ـ صحبت از یک خود جمعى باشد که من نیز خودم را درون آن دایره مىبینم. اگر فرصت کردید یک بار دیگر به متن نامه که براى وزیر اطلاعات نوشتم مراجعه کنید. من با همان حس و حالى که فیلم «به رنگ ارغوان» را نوشتم و ساختم، آن نامه را نوشتم، حتى مىدانم خیلى از دوستان از این نامه مستقیم من رنجیده خاطر شدند، ولى واقعیت این است که در ساحتى خارج از حوزه هنر دیگر، من به این موضوع اعتقاد دارم که هر دو ما نسبت به ارزشها نگاه مشترکى داریم، ولى در شیوه عمل زبانهاى متفاوتى داریم و من همان قدر که به عنوان یک شهروند ایرانى دوست ندارم، قواى خفیه کشورم چنان ضعیف و زبون شوند که در نظام دولتى به عنوان یک اپوزیسیون تعریف شود، خودم نیز در تشدید این پروسه قدمىبر نخواهم داشت. آن شبها گذشت، ولى طعم گس این سوء تفاهم همچنان کامم را به هم ریخته است. شما اگر در یک نگاه لانگ شات به این ماجرا نگاه کنید، چرخهاى به شدت ناقص و درهم ریخته را خواهید دید. آخر این چه نظام دولتىاى است که فیلمساز داراى پروانه ساخت، در واضحترین شکل ممکن فیلمش را بسازد و بعداً براى توضیح چرایى ساختش با بالاترین رده امنیتى کشور وارد بحث و مذاکره شود. در این چرخه ناقص جاى وزیر ارشاد و معاونت سینمایى به شدت خالى است. من به شدت از این موضوع دلخور بودم و به همین عزیزان نیز این غصه را با تمام ارادتى که به آنها داشتم اعلام کردم. ارشاد به عنوان مرجع و مامن براى اهل فرهنگ مطرح است، چرا باید به من فیلمساز ـ توجه داشته باشید، درست در شبهاى جشنواره ـ خبر دهند که براى یک مذاکره یا بهتر بگویم یک توضیح ساده سراغ دفتر وزیر اطلاعات بروم. ظاهراً مسئولیتها جابه جا شده بود. وزیر اطلاعات که به اعتقادم وزیر در سایه است باید به شکل عیان از من فیلمساز بابت این صبورى تشکر کند، ولى از وزیر ارشاد هیچ خبر و اطلاعى در دست نیست. شما تصور کنید سالها بعد محققى بخواهد از طریق جراید این موضوع را ردیابى کند، با کمال حیرت جاى خالى وزیر ارشاد و تشکیلات سینمایى را در یک موضوع کاملاً فرهنگى خالى خواهد دید و در عوض یک فیلمساز با بالاترین رده اطلاعاتى در حال مراوده عیان است! این غربت دوگانه هنوز با من است و من اگر به خود این عزیزان این شکوه را نکرده بودم، در اینجا نیز مطرح نمىکردم، ولى براى ثبت در تاریخ فرهنگى این مرز و بوم لازم مىدانم که بگویم کسى براى فیلمساز که حکم همان مادر مورد اشاره شما را دارد خرده نگیرد که چرا تن به این مذاکره داده است. من یک فیلمسازم و نه سیاستمدار.
*مخاطبان شما ناخودآگاه دوست دارند بدل شما را در شخصیتهاى فیلمها و قهرمانان قصههایى که مىسازید، جست وجو کنند. خودتان حدس مىزنید که در به نام پدر تا چه حد این اتفاق رخ داده است؟
**من در یک شکل کلى همیشه گفتهام که قهرمانان فیلمهایم، آدمهاى آرمانى من هستند و نه آدمهاى حقیقى. طبعاً آنها را در مصاف با شرایطى قرار مىدهم که آن رفتار آرمانى را از آنها ببینم. البته نمىدانم این واژه آرمان و کارکرد آن در سال 84 چه مفهومى مىتواند داشته باشد، اصلاً نمىدانم این نقطه فرود از آبشار است و یا جارى شدن رودها در سطح دریاست. اجازه دهید فیلم را بعد از نمایش عمومى دنبال کنیم.
*در جایى از فیلم «به نام پدر» قهرمان قصه مىگوید: چرا این جنگ دست از سر من بر نمىدارد؟ اجازه داریم که این جمله را واگویه اى از بازگشت مجدد شما به سینماى جنگ بدانیم؟
**خواهش مىکنم پاسخ پررنگى از من نخواهید. واقعاً این صراحت مد نظرم نبوده است. اگر در کلیت فیلم این جمله جایگاه منطقى و درستى دارد، بپذیریم که این جمله مربوط به مهندس شفیعى است و نه حاتمىکیا، ولى در احوال کلى، اصلاً قابل انکار نیست.
*به نام پدر را مىتوان سرآغاز فصل جدیدى در سینماى شما دانست، فصلى که در آن قهرمانان جنگ رفته از پختگى خاصى برخوردار شدهاند و دیگر براى نشان دادن مظلومیت خود احتیاج به اسلحه ندارند، آیا مىتوان این اتفاق را رویکرد شما به سینمایى ضد جنگ دانست؟
**این واژه سینماى ضدجنگ از آن واژههایى است که مدتها نسبت به آن احساس دوگانهاى داشتم. حس مىکردم با پذیرش این کلمه به مفهومىنسبت به بچههاى جنگ خیانت مىکنم. البته با گذشت جنگ کمکم این مفهوم در ادبیات جنگ این کشور جاى خود را باز کرد، تا جایى که حتى مردان جنگى نیز از این واژه در روزهاى مناسبتى جنگ استفاده مىکنند. من هم از این قاعده مستثنى نیستم و مىتوانم به راحتى بگویم که بله به نام پدر مىتواند در این گونه جاى بگیرد. البته باید فرصتى یافت و این کلمه را به خوبى ریشه یابى کرد، چرا که این مفهوم به نسبت فرهنگ و اندیشه هر ملتى مفهوم متفاوت به خود مىگیرد.
*به نظر شما چرا مهندس شفیعى با گذشتهاش قهر کرده است؟ از دوستان پیشین فاصله مىگیرد، (در نمایى که وارد بیمارستان مىشود) و دلش نمىخواهد هیچ کدام را دوباره ببیند، پاسخ سربالا به دعوت به همکارى مىدهد و در واقع به نوعى از گذشته اش مىگریزد؟
**کمکم سئوالها سخت مىشود. این واقعیتى است که نسلى که به عنوان بسیج خود را درگیر جنگ کرد، افراد موظف به این جنگیدن نبودند، بلکه همخوانى این مبارزه با آرمانها، آنها را به این سمت سوق داد. همین الان که درباره این نسل حرف مىزنیم، چیزى حدود 17 سال از پایان جنگش مىگذرد و طبیعى است که این حد زمان براى سَرَند شدن افرادى که علاقه به حضور در پیکره نظام دارند و با افرادى که چنین علاقهاى ندارند، دیگر مشخص شده است. مهندس شفیعى از قماش این افراد است که دیگر دلیلى براى حضور در پیکره نظام نمىبیند و ترجیح مىدهد به دنبال علایق شخصى خود برود. علایقى که قبلاً نیز به آن دلبسته بود. حال سیر دراماتیک فیلم، تاکید بر این موضوع دارد که تبعات جنگ موضوعى نیست که به راحتى بشود مدتى در آن بود و دوباره از آن دست شست. کسانى که وارد آن مىشوند باید به فکر آینده آن نیز باشند. «به نام پدر» از گذشته حرف مىزند، ولى با نظر به آینده. تصمیماتى چنین کلان که کشورى وارد دفاع در 1200 کیلومتر شود، چنان وسیع و عمیق است که تصمیمات به نظر ساده مهندس که دیگر علاقهاى به حضور ندارد نمىتواند نافى آن دوران باشد. خنثى شدن مینها، مسیرى است که باید با حضور همین افراد انجام پذیرد. نمىدانم تا چه حد جملاتم وضوح دارد. کمى طفره مىروم، ولى اجازه دهید با این طفره کمى خودم را از فیلم جدا کنم.
*اما گویى سرنوشت و دست تقدیر به روایت عوامانه آن و نتایج کشتههاى دیروز و حاصل امروز به روایت تخصصى تر آن، گریبان جنگ رفتهها و مین کاشتهها را رها نمىکند، گویى آنها همچنان مجبورند که به شکلى ناخواسته اگر نگوییم تاوان، درگیر کردههاى پیشین خود باشند، کردههایى که متاسفانه امروز کسى از محسنات آن سخن نمىگوید (که این هم دلایل خاص خود را دارد) اما تلخىهاى آن گریبانگیر همه شده است.
**ما مامور به تکلیفیم و نه نتیجه. این جمله کلیدى، مربوط به امام بود که مرزى پررنگ میان فوج شیدائیان جنگجو با کسانى که به کنج خانهها خزیدند و یا به سرزمینهاى امن آن سوى مرزها مهاجرت کردند، ایجاد کرد. امیدوارم لحن شما از این رنگ و بو برى باشد. نقدى که من از جنگ سالها پیش مىزنم از جنس آن مهاجران دیروز و مدعیان امروز نیست. من نه تنها لحظهاى به آن احوال شخصى دوران جنگ شک نکردم، بلکه حسرت آن دوران را مىخورم، اما طرح این پارادوکس را نیز وظیفه جاماندگانى امثال خودم مىدانم. مىدانم که جملههاى روشن و قانعکنندهاى ندارم و طبیعى است که شما طبق یک الگوى کهنه آن را با جملاتى چنین تحلیل کنید. واقعیت این است که بخش اعظمى از این نسل در سکوت فرو رفته است و سینما براى امثال من حکم سر به درون چاه بردن است. فهم این موضوع که جنگ باید آخرین حربه براى دفاع باشد این روزها بسیار بسیار واضح تر از آن روزها است. جنجال هستهاى دو سال است که در روى میزهاى مذاکره پیش مىرود و نه در سطح خاک. به هر حال «به نام پدر» از جنس همین مذاکره است. اگر نیاز بود باز دوباره روى همین خاک خواهیم ایستاد، ولى با پشتوانه گذشته و نگاه به آیندهاى قابل پیشبینى.
*در همین کلام اول که گفتید، مىتوان دوباره سئوال را مطرح کرد، این تکلیفى که شما انجام دادید، به وضوح نتایجش گریبان نسل امروز را گرفته، چیزى که شما خودتان در قصه نشان مىدهید و بسیار ماهرانه آن را طرح کردهاید.
**شما وارد مسیرى از بحث شدهاید که خدا کند بتوانم از عهده جوابش برآیم. همین جا اعتراف راحتى کنم که من نه تحلیلگر هستم و نه سخندان ماهر که براى هر سئوال جوابى درخور داشته باشم. من به حکمت معتقدم. یادم هست که شهید آوینى آن اوایل نسبت به سینماى قصه موضع مىگرفت و مىگفت سینماى مستند به مراتب به حقیقت نزدیکتر است تا سینماى قصه. آن هم به خاطر دخالت بشرى در چینش سیر حوادث و نتیجه گیرى باز بشرى آن است که مىتواند مخاطب درگیر را به نتیجه گیرى خطا بکشاند. البته من با این حرف مخالف بودم و معتقدم که هنرمند نظر شهودى خود را نسبت به سیر حوادث مىدهد و نه نتیجه صرفاً عقلى. ولى به هر حال در این جا مجبورم به همان صحبت آوینى تکیه کنم. شیعه تاریخى دارد به نام واقعه کربلا. من سئوالم این است که اگر این سئوال شما را با آن واقعه تحلیل کنیم به چه نتیجهاى مىرسیم. اینکه هر جنگى مصائب خودش را دارد هیچ کس در آن شک نمىکند. اینکه عوارض عمیق بشرى به جاى مىگذارد هیچ کس از آن رد نمىشود. ولى آیا مىشود تاریخ بشر را از جنگ پاک کرد. آیا چنین اتفاقى قابل حصول است؟ من از طرح این بحث به این نکته اشاره مىکنم که این شکل تناقض نما و پیچیده جنگ ـ دفاع ـ جهاد ـ و یا هر اسمى را برایش متصور هستید، جزء لاینفک این پدیده است و براى من مذهبى که کائنات را بىحکمت نمىدانم و در جاى جاى قرآن نسبت به جهاد و دفاع از آن صحبت شده است، نگاهى صرفاً اومانیستى ندارم. اینکه امام حسین(ع) نسبت به از دست دادن فرزندش در میدان جنگ مویه مىکند نشان از بشرى بودن اوست و اینکه او مثل همه انسانها درد دارد و جدایى براى او سخت است، ولى نمىتوان او را از عزمى که داشته است برحذر کرد. «به نام پدر» به دنبال تحلیل کلیت جنگ نیست، ولى مىتوان در باب مینگذارى که همه دنیا متفقاً به این نتیجه رسیده اند که غیرعادلانهترین حربه جنگى است، به آن نگریست و یا درباره مویه یک مرد جنگى که مىباید نسبت به اتفاقاتى که بعداً رخ مىدهد تا حدى وقوف داشته باشد.
*آن آقازاده جوانى که در نقش رئیس موسسه خیریه در فیلم حضور دارد شخصیت است یا تیپ؟ شاید آن نقش خیلى بیشتر جاى کار داشت چرا این قدر زود از کنار آن گذشتید؟
**کاملاً تیپ است و نه شخصیت. راستش ابتدا دلم مىخواست این موضوع را خیلى باز کنم، ولى احساس کردم من هر قدر هم در باره این جماعت قلمفرسایى کنم باز از جامعه عقب هستم و آنها بیش از این را مىدانند. از طرف دیگر ورود به این بحث به نظر مىآید که امثال مهندس شفیعى به دنبال گرفتن آن میز و صندلىاى است که در واقع نبوده، پس بهتر آنکه تا حد یک تیپ به او نزدیک شویم. اگر چه اصرار داشتم به تحقیر این تیپ نرسم و تا حد امکان قصه، به او فرصت گفتوگو را بدهم. این قشر ادبیات پیچیدهاى دارد و براى نیل به اهدافش از این ادبیات بهره مىبرد که اگر دقت صورت نگیرد به نظر بسیار موجه نیز مىآیند.
*آیا ترس از توقیف فیلم باعث مصلحتاندیشى شما درباره این تیپ از اجتماع نشد؟
**اصلاً. همانطور که گفتم جامعه بسیار بسیار جلوتر از من درباره این موضوع فکر و عکسالعمل نشان داده است و نتیجه آن را در انتخابات ریاست جمهورى به وضوح مىتوان دید.
*در جایى از فیلم حبیبه به پدرش مىگوید: چرا هیچ کس پرچم سفید من را نمىبیند و البته پدر هم به علت پریشانى احوال گویى حرف او را نمىشنود، این پدرها کى مىخواهند پرچم را ببینند؟
**من مخاطب این جمله را پدر نمىدانم. این جمله نظر به مخاطب کلى دارد. البته الان که فیلم را مىبینم فکر مىکنم شاید این جمله بیشتر به تامل احتیاج داشت، ولى در مجموع این نگاه عاشقانه دختر نسبت به صلح براى نسل پدر یک نگاه ایدهآلیستى است.
*چرا این پدر و دختر زبان هم را نمىفهمند و هر کدام اسب خود را مىرانند؟ گویى این تراژدى فاصله نسلها نمىخواهد هیچ وقت تمام شود.
**بله، به نظر مىآید تا بوده همین بوده است و در افسانهها و اسطورههاى ما که بهترین آن تراژدى رستم و سهراب است به بهترین شکلى تجلى یافته است. البته این بار سهراب، حبیبه است که نسبت به جنگ و جنگاورى نسل پدر معترض است و او را به شدت زیر سئوال مىبرد. به نظر نمىآید فردوسى رستم را به خاطر جنگاورى و دفاع از ایران مورد شماتت قرار داده باشد، اما نسبت به اعتراض و نگاه سهراب نیز بىاعتنا نمىگذرد. از طرف دیگر، من این موقعیت نابرابر دیالوگ بین پدر و دختر را دوست دارم. این همان میزانسنى است که در زندگى طبیعى داریم. پدر در این شرایط به دخترش به عنوان عزیز خود نگاه مىکند و نه نماینده پرمدعاى یک نسل و طبعاً خیلى وارد مجادله با او نمىشود، در حالى که او را مستعد به این مجادله مىبینیم که مقابل رئیس موسسه خود مىایستد.
*چرا مابقى هم نسلان حبیبه این قدر منفعلند؟ به ویژه میثم که باید حرفهاى زیادى داشته باشد اما اینگونه نیست؟
**فکر مىکنم این نوع مصاحبهها که از همان ابتدا قراردادى ناگفته میان فیلمساز با مصاحبه گر ایجاد مىشود بیشتر بحثى مضمونى است و کم کم اشارات چنان خلوص ادبى پیدا مىکند که گویى من یک بیانیه واضح یا یک الگو و یا اتوپیاى مشخصى را مطرح مىکنم که باید به تمام ارکان ساختارى آن نگاه خردگرایانه داشته باشم. در حالى که من یک فیلم ساختهام که تمام حس و شعور خود را در پس شور و شهود پنهان کردهام و واقعاً در خیلى لحظهها نسبت به اتفاقى که در فیلم افتاده است اشراف عقلى ندارم. اینکه درباره نسل جدید صحبت کنیم یک بحث کاملاً جداگانه مىطلبد و من بارها و بارها از فیلم آژانس شیشهاى تا به اکنون اشاراتى به این نسل داشتهام که بعضى معتقدند نسبت به این نسل نگاه سخت و خشنى دارم و حتى اشاره کردهاند که من شناخت درستى از این نسل ندارم، راستش بنده خیلى اصرار به دانایى خودم نسبت به این نسل ندارم، ولى دیگر کتمانکننده نیست که من صاحب سه فرزند هستم که دوتاى آنها جوان هستند. حداقل در این اندازه اطلاع و نظر دارم. من ضمن اینکه این بحث را بسته نمىبینم و دلم مىخواهد در فرصتى جداگانه به آن پرداخته شود، براى اتمام این سئوال اشاره مىکنم که سینما هنر پیچیدهاى است که لزوماً فرمان حرکت همیشه در اراده راننده آن نیست و بسیارى مواقع پیش مىآید که قوانین خاص خودش را به ما تحمیل مىکند و یکى از آنها همین اندازه حضور نسل جدید است که در به نام پدر موجود است و اصلاً از اسم این فیلم مىشود نوع و جهت فیلمساز را به شخصیتها دید. من بیش از این نمىتوانستم نزدیک شوم و اگر این اندازه نزدیکى این شائبه را ساخته است که نسل کنونى منفعل است، من به دنبال چنین صراحتى نبودم.
*آخرین نماى فیلم بینش فلسفى زیبایى دارد این که سایه جنگ از گذشته تا حال هنوز بر سر این کشور است، چنان که حبیبه از دل خاک شانه سر یا یک سفالینه پیدا نمىکند، نیزه مىیابد و عبور آن جنگندهها در پایان.
**کاملاً. این همان وضعیت تناقضنمایى است که من علاقه دارم یک جمع بندى سرراست نداشته باشم. ممکن است شما با دیدن رفتار پدر براى پاکسازى و سپس گذر چند جنگنده، نسبت به این رفتار نگاه عبث و پوچى داشته باشید، ولى در پیکرهاى که من به آن اعتقاد دارم، به قول مشهور من باید در پى شترهاى خودم باشم و دل خودم را بیابم و کعبه را به صاحبش بسپارم و بس!
*، به نظر شما بهتر نیست آن پدر در پایان فیلم به جاى آن که دوباره لباس رزم بپوشد قدرى به پیام نسل امروز فکر کند و با بشریت و مدنیت کار را پیش ببرد؟
عجیب است که شما آن لباس مخصوص مین یابى را لباس رزم دیدید. من احساس مىکنم این لباس بىشباهت به لباس محکومین نیست و ما فقط صداى زنجیرها را پاک کردهایم. به هر حال دلم مىخواهد همانطور که گفتید این پرچم سفید را من نیز ببینم، ولى چه کنم که روزنامه مىخوانم. رسانهها را دنبال مىکنم و تا حدى از وضعیت این گربه خفته و شاید هم نشسته باخبر هستم و کمى بدبین هستم که همسایگانى این چنین داشتن و حرفهایى آن چنان از زبان بزرگان شنیدن کمى آینده را از شکل پاستوریزه خارج مىکند.
*یک سئوال بىربط هم در آخر بحث این مسئله است که مسئله سرمایهگذار تجارى و استفاده زیاد از گوشى سامسونگ که حرف و حدیثهاى زیادى پشتسر فیلم شما داشت چیست، چرا که مخاطب دلش نمىخواهد فیلمسازى مانند حاتمىکیا براى سرمایهگذارى در ساختن فیلمش از کالاهاى تبلیغاتى استفاده کند.
**بله، فیلم به نام پدر با سرمایه شرکت پارس قائم ساخته شده است و واقعیت این است که من در ابتدا قرار بود این فیلم را براى تلویزیون بسازم و همه مقدمات کار نیز آماده بود، اما به دلایلى که الان وقت گفتنش نیست ما تصمیم گرفتیم این فیلم را با بخش خصوصى بسازیم. این موبایلبازى درون فیلم از همان ابتدا در تاروپود فیلمنامه موجود بود و اصلاً به ذهن من نرسیده بود که مىتوان از این موقعیت استفاده کرد و این دعوت در واقع از طرف آن شرکت مطرح شد و ما از آن استقبال کردیم. من از اینکه یک موسسه و شرکت تجارى دست به چنین اقدامى زده است، بسیار تجربه راحت و شیرینى داشتم و از این بابت از آنها تشکر مىکنم، ولى بیایید قدرى با فاصله نسبت به این موضوع نگاه کنیم، آیا نفس این عمل که حاتمىکیا یک شرکت تجارى را ترغیب کرده است که سرمایهاى براى بیان نظرات فیلمساز ایجاد کند، عمل خوبى است یا بد.
بعضى دوستان اشاره کردند که تعداد موبایلها و اشاره به آن زیاد است، من صادقانه مىگویم که شرکت مزبور حتى سفارش یک فریم کم و زیاد شدن را به من نداد و طبق قرارداد هیچگونه دخالتى در روند تولید و حتى دیده شدن کالایشان نداشتند، هر فریمى که دیده است به اراده مستقیم خودم بوده که احساس کردم فیلم از لحاظ درام به آن احتیاج دارد. به نام پدر فیلم کلوزآپ است و من تمامى اشیا را تا این اندازه بزرگ کردهام. به هرحال من ترجیح مىدهم خیلى واضح نسبت به حضور یک شرکت سرمایه گذار اشاره صریح داشته باشم، این روش شاید بدعت باشد، ولى من این روش را بسیار پاکتر و تمیزتر و شرافتمندانهتر از فیلمهایى مىدانم که از سفارتخانه دول خارجى پول مىگیرند تا فیلم برایشان بسازند و پز روشنفکرى سردهند. اگر تعهد به نام پدر در نشان دادن چند موبایل است، تعهد آن همکاران که از سفارتخانههاى خارجى پول حمایتى گرفتهاند چیست؟