* افراد مختلف با تفکرات درباره شکست نهضت مشروطه اظهارنظر کردهاند و هر کدام متناسب با عقاید خود دلایلی را عنوان کردهاند. برخی مقصرین اصلی را طیف روشنفکران نهضت میدانند و در مقابل عدهای عامل اصلی شکست مشروطه را در میان رهبران سنتی نهضت جستوجو میکنند. نظر شما در این باره چیست؟
** در این بحث باید ابتدا بررسی کرد که مشروطه با معیارهای موجود در علوم جامعهشناسی و علومسیاسی نهضت و انقلاب تلقی میشود یا خیر؟ تبیین این مطلب ما را در پاسخ به سوال مطرح شده کمک میکند اما این موضوع از جهاتی دارای ابهام است و تفاوتها از همین جا آغاز میشود. زیرا برخی معتقدند نهضت مشروطه از یک مشارکت فراگیر مردمی برخوردار نبود لذا نمیتوان اساساً مشروطه را یک انقلاب واقعی دانست. اما اگر کمی شاخصهایمان را پایینتر آوریم و توجه کنیم به این نکته که اصولاً در آن مقطع انقلابها با مشارکت عمومی همراه نبوده است و سایر انقلابها هم کمابیش شبیه مشروطه بوده است. میتوان گفت مشروطه نیز انقلاب بوده است اما در هر صورت مشروطیت یک پدیده شهری بود و به هیچ وجه جامعه روستایی دران دخیل نبود در شهرها هم در مرحله اول که بحث مشروطه مطرح شد غیر از تهران شهرهای دیگر آنچنان با مشروطه آشنا نبودند. در ضمن آنکه در تهران نیز همه با مشروطه همراه نبودند و باز منحصر میشد به اقشار و طبقاتی خاص از جامعه به همین دلیل شاید بتوان گفت مهمترین عامل ناکامی مشروطه قبل از آن دلایلی که شما مطرح کردید همین عدم فراگیری نهضت بود.
* اشاره داشتید سایر انقلابها در جهان هم درآن برهه چندان فراگیر نبودند این عدم فراگیری از نظر جامعهشناختی چه تاثیری در شکست نهضت داشت؟
** توجه کنید عدم فراگیری نهضت چه معنا و تبعاتی دارد. وقتی نهضتی فراگیر نمیشود یعنی آن پدیده جایی در مطالبات عمیق اجتماعی ندارد لذا خود به خود دچار محدودیتهایی میشود که ممکن است در آینده مشکلاتی را بوجود آورد. مشروطه نیز از نظر من همین حالت را داشت و به خاطر عدم فراگیری این نهضت نتوانست در بین تودههای جامعه رسوخ کند که مشکلات خود را بعدها نشان داد و منجر به شکست شد. از این رو من ریشه تمامی ناکامیها را در مشروطه عدم فراگیری آن میدانم.
* به غیر ازاین معضل مشروطه از چه جهاتی دیگر آسیبپذیر بود؟
** بله، من معتقدم مشروطه تنها مشکل عدم فراگیری نداشت. بلکه دارای مشکلات دیگری نیز بود. به عنوان مثال مشروطه از همان ابتدا در ابهام بود و عدم شفافیت این نهضت موجب شده بود که اهداف متصور برای انقلاب مشروطیت نیز چندان روشن نباشد، زیرا گروهی از پیشروان نهضت روشنفکران و نیروهای اجتماعی جدیدی بودند که متاثر از غرب و اندیشههای آنان بودند که نظام مشروطیت را نیز از مشاهداتشان در غرب بود که پیگیری میکردند از سویی دیگر تعداد نسبتاً محدودی از عالمان و روحانیون نواندیشی بودند که در آن مقطع تاریخی مقاومت در مقابله استبداد را مورد نظر داشتند و به هر حال آنها هم به نوعی مقید کردن و مشروط کردن سلطان یا شاه را طلب میکردند.
* نقاط اشتراک و افتراق این دو گروه در چه بود؟
** این دو گروه در اصل هدف مبارزه با استبداد شاه و مقید کردن و محدودکردن قدرت سلطان، نقطه نظر واحد و مشترکی داشتند اما در اینکه قدرت شاه را چه کسی محدود میکند. اختلافنظر داشتند جایگزین این محدودیت قدرت چه باید باشد مورد مناقشه این دو گروه بود و اینکه این حکومت مقید و محدود شده متکی با چه اهرمهایی پیش میرود و اساساً هدف و آن چه باید باشد وجوه افتراق آن دو گروه بود. لذا هدف مشترکی میان این دو گروه از این حیث وجود نداشت، روشنفکران غربی در پی رنسانس آن دوره بودند که وجه بارز و مشخصه آن هم تفکیک دین از سیاست و خارج کردن دین از عرصه قدرت و امور اجتماعی بود در حالیکه به طور طبیعی و مسلم روحانیون چنین دیدگاهی نداشتند این بود که این دو نیرو در مرحله اول که ایجاد محدودیت قدرت سلطان بود مشترک بودند اما بلافاصله بعد از پیروزی نهضت در تعقیب هدفهای بعدی از یکدیگر فاصله گرفتند. با توجه به آنکه درآن موقع هم روحانیت نواندیش عمق اجتماعی نداشت یعنی فاقد نیروهای خود در سطح اجتماعی بودند لذا میداندار فعال آن زمان جریان روشنفکری شد تعارضات نیز از این زمان جدیتر میشود که بخشی از روحانیت با وجوه غیردینی مشروطیت به مقابله پرداختند. هر چند نسل اول این گروه که پیشتازش مرحوم شیخفضلا... نوری بود حمایت هم نشد اما اصل این ندا و نگرانی جبهه دینداران از انتظارات و عملکرد روشنفکران اثربخش بود در صورتی که یک بخش ازآن ائتلاف که روحانیت بود در ادامه جریان مشروطیت به تدریج از صحنه خارج شد.
* سرنوشت جریان روشنفکری بعد از یک تازشدن در نهضت مشروطیت چه بود؟
** در جریان روشنفکری نیز مشکلات زیادی وجود داشت از جمله آن که خود این جریان هم پایگاه عمیق اجتماعی نداشت. از این رو جریان روشنفکری در خلاء حمایت اجتماعی و بخش دیگر گروه اجتماعی که روحانیت بود نتوانست مسیر خود را با سلامت طی کندو به اهداف ترسیم شده در آغاز نهضت دست یابند و اتفاقاً به دلیل نداشتن همان جایگاه اجتماعی بود که بتدریج پذیرفتند از طریق کسب حمایت قدرت استبدادی رضاخان به اهداف و فرآوریهای غربی برسند. درواقع روشنفکران مشروطه استبداد ستیزیشان را کنار نهادند اما دین ستیزیشان را خیر تا تجدد خواهی سکولار را در پناه استبداد هم شده مخقق سازند و قطعاً این مطالبات روشنفکران سکولار در جامعه دینی آن زمان ایران از حمایت مردمی برخوردار نبود و به این ترتیب میبینیم فرآیند نهضت مشروطه به استبداد رضاخانی پایان یافت.
* همانطور که گفتید روشنفکران بیشتر درصدد جایگزینی اندیشههای غربی در جامعه بودند و الگوی خود را در مقابله با نظام سلطنتی از غرب گرفتند آیا اساساً روحانیت نیز (چه روحانیت سنتی، چه روحانیت نواندیش) طرحی مدون و منسجم متناسب با آراء خود برای این جایگزینی داشت یا خیر؟
** روحانیت شیعه درآن زمان نظر مشخصی درباره حکومت در عصر غیبت امام معصوم نداشت و دراین باره دیدگاه روشنی ارائه نمیکرد زیرا اختلافات دراین باره بسیار زیاد بود همانطور که اشاره شد آنها در آن مقطع نظام سیاسی جایگزین و دلیل برای استبداد شاهی نداشتند. آنها از مشروطیت تنها تعدیل قدرت شاه را مدنظر داشتند آن هم برای آنکه شاه در روشهایش تصمیمات مغایر با اسلام را کمتر اجرایی سازد. درواقع روحانیت شیعه درآن زمان چیزی بیشتر از تجدید قدرت شاه متصور نبود از این نظر میتوانید نهضت مشروطه را مقایسه کنید با انقلاب اسلامی ایران امام در نقد نظام شاهنشاهی است که نظریه ولایت فقیه را مطرح میکنند و مفصل به آن میپردازند.
روشنفکران نیز آنچه که در غرب دیده بودند به عنوان جایگزین نظام استبدادی درنظر داشتند. البته این موضع روشنفکران دوران مشروطیت شفافیت کاملی نداشت درضمن آنکه آن الگوهای غربی از تنوع زیادی برخوردار بود و یکدست نبود، برداشت از انقلاب فرانسه بود تا دنیای غرب یعنی آنها هم خواستار محدود شدن قدرت سلطنت بودند. اماجایگزین آن را نظامهای رایج غربی میدانستند که یا انسان محور بود یا از نوع سوسیالیزم. البته این صورت قضایا بود. روشنفکران نیز در محتوای این نظامها چندان تعریف معین و طرح روشنی نداشتند.
* عدم ارائه طرحی مشخص برای جایگزین نظام سلطنت مطلقه در کدام یک از این دو گروه حادتر به نظر میرسید؟
** به نظر من در میان روحانیت این مشکل بارزتر بود اما همانطور که گفتم روشنفکران نیز به واسطه الگوبرداری از غرب و عدم پایگاه اجتماعی دچار این مشکل بودند. زیرا آنان به تبع اندیشههای غربی هیچ جایگاهی برای توده مردم قایل نبودند، از این رو خیلی نمیتوان روشنفکران آن دوره را از این نظر سرزنش کرد چون اکثر این نوع اندیشهها برای نخبگان مطرح بود لذا فراگیر شدن را کمتر مورد توجه قرار میدادند و همان زمان هم این موضوع را نقص نمیدانستند.
* در آسیبشناسی جریان روشنفکری دوران مشروطه اشاره داشتید به تعدد تفکرات گوناگون در درون این جریان نه نظر میرسد این مشکل در گروه روحانیت آن زمان هم وجود داشت به عنوان مثال، اختلافات علمای عراق و آخوند خراسانی با شخصی چون شیخ فضلالله نوری.
** روحانیت ایران در آن زمان متاثر از تغییراتی بود که از زمان صفویان آغاز شده بود آن دوران تفکر اخباریگری در حوزهها غلبه یافته بود. اصولاً علما و روحانیت وقت از آن پویایی و اندیشهورزی خودشان در قرون گذشته فاصله گرفته بودند اما به هرحال در دوره صفویه ما شاهد نوعی پیوند بین روحانیت و نهاد سیاست هستیم.
* قبل از آن هم افرادی چون ابن سینا و فارابی بودند که اندیشه سیاسی داشتند؟
** بله اما در دوران صفویه اتفاق دیگری میافتد و آن اینکه نوعی همکاری منفعتطلبانه بین روحانیت و نظام سیاسی برقرار میشود به این معنا که نهاد قدرت و سیاست به دنبال مشروعیتبخشی خودش از جانب روحانیت بود. روحانیت هم بعد از قرنها فرصتی پیدا کرده بود تا نهاد قدرتی را تقویت نماید که مدافع تشیع باشد همین که قدرت خود را حامی تشیع معرفی میکرد کافی بود تا روحانیت از آن دفاع کند و از سویی دیگر نهاد قدرت هم از حمایت روحانیون استفاده میکرد. در واقع دو طرف در یک نوع رابطه ابزاری منفعتطلبانه حضور داشتند. در مجموع تسلط جریان اخباریگری در آن مقاطع باعث شده بود روحانیت از تفرقه و اندیشهورزی عمیق و نقادی قدرت و خردورزی در امر دین بازداشته شود لذا در همان مقطع شاهدیم بدنه عمومی روحانیت مساله نیاز به تحول و پیشرفت را چندان پیگیری نمیکند و روحانیون نواندیش وجه اقلیتی و غیرمسلط بودند این عده اندک نیز در برخورد با روشنفکران آن دوره که توضیحش داده شد سرخورده شدند و عملاً ما فاقد یک جریانی بودیم که آن جریان بتواند از منظر اصلاحطلبی دینی جامعه را متحول کند.
* در پایان بپردازیم به درسها و تجربیات برگرفته از ناکامی نهضت مشروطه؟
** تجربه مشروطه و تجربه یکصد سال گذشته نشان داده است هرگاه دو جریان ذکر شده با هم بودند و همراه شدند پیروز بودیم و هرگاه از هم جدا شدند شکست داشتیم به این معنا که هرگاه روحانیت اصل درک ضرورتهای زمانه، فهم نیازهای روز و احساس نیاز به تفرقه خردورزانه و عقلانی را مبنای کار قرار داده است موفق شده است تا زمینه اجتماعی لازم را برای درک مباحث خود فراهم سازد از آن سو نیز روشنفکری جامعه ایران هرگاه توانست اصل ضرورت اصلاح و تحول را با بستر فرهنگ دینی جامعه و عمق وجوه دیندارانه جامعه را در نظر گیرد و بویژه تفاوتهای اسلام و تشیع و مسیحیت و کلیسای غرب را مهم کند میتواند در پیوند با روحانیت قرار بگیرد، این حرکت را به نحو ساده و ابتدایی یکبار در مرحله اول انقلاب مشروطیت شاهد بودیم که توفیقاتی نیز در این وهله داشتیم و به محض آنکه این در جریان از هم فاصله گرفتند شکست مشروطیت شکل گرفت.