بحث از مفهوم آزادی در غرب مدرن به نحو بسیار عمیقی تحت تاثیر مفهوم انسان در عهد نوزایی و پس از نوزایی به عنوان موجودی سرکش در برابر آسمان و صاحب زمین است. استفاده از این مفهوم برای تصویر آزادی در بستر و بافت تمدنی کهن نظیر تمدن اسلامی مشکل است. از این رو به منظور بحث از معنای آزادی در بستر اسلامی لازم است مفهوم انسان در برداشت اسلامی روشن شود. سعی و تلاش در مطالعه مفهوم آزادی در اسلام از نقطه نظر معنایی که این اصطلاح از زمان پیدایش انسانگرایی پیدا کرده بیفایده است.
میتوان گفت در غرب بیشتر بحثها درباره آزادی به شکلی، متضمن آزادی انجام دادن یا عمل کردن است. در حالی که در بافت و بستر موقعیت انسان سنتی، مهمترین قالب و شکل آزادی، آزادی بودن، تجربه کردن خود وجود محض است. این آزادی عمیقترین شکل و قالب آزادی است، اما از آنجایی که انسان مدرن، انسان علاقهمند به تجربهاندوزی، از به یاد آوردن معنای تجربه وجود محض بازایستاده است، این معنا امروزه به دست فراموشی سپرده میشود. تجربه وجود محض، بازتابی از خود هستی بوده و در عین حال زیبایی، بصیرت و سعادت است. و از این رو، آزادیای که این تجربه را ممکن میسازد بیش از اندازه ارزشمند و گرانبها است.
از دیدگاه اسلامی، انسانها به شکل خداوند آفریده میشوند و همچنین خلیفه خدا بر روی زمین هستند. اما آنها به دلیل بندگیشان نسبت به خداوند چنین هستند و بندگی مزبور این امکان را برای آنها فراهم میآورد تا از خداوند تلقی کرده و بر زمین حکمرانی کنند. به دلیل مرکزیتشان در طرح کیهانی مزبور که خلاف آن با فساد و تباهی تقریباً کامل محیط زیست ثابت شده است، اگر اثبات آن برای آدم شکاک لازم باشد، آنها در آزادی الهی شرکت کرده و به دلیل اینکه مخلوق نخستین هستند در احاطه همه محدودیتهایی که درجه و سطح نازلتر هستی در بردارنده آنها است، هستند.
خداوند هم آزادی محض و هم ضرورت محض است. انسان به عنوان مظهر اسما و صفات الهی یا به عنوان تصویر خداوند هم در این آزادی و هم در این ضرورت سهیم است. آزادی شخصی در حقیقت ریشه در تسلیم در برابر اراده الهی و تزکیه بسیار زیاد انسان ـ از نظر روحی ـ دارد به طوری که از همه قیود خارجی از جمله قیود نفس اماره که آزادی او را محدود میسازد آزاد و رها شود.
آزادی محض تنها به خداوند تعلق دارد؛ از این رو هر چه بیشتر «وجود داشتن» ما، مساوی با آزادی بیشتر ما است و این شدت در حال حیات جز از طریق تسلیم و پیروی از اراده خداوند، که تنها او به معنای دقیق کلمه «وجود» دارد، به دست نمیآید. سرکشی در برابر منشاء هستیشناسیک به نام آزادی، مساوی با اسارت بیشتر در عالم کثرت و محدودیت است. سرکشی مساوی با قربانی کردن عرصههای بیپایان عالم جان برای کلاف سردرگم و به طور نامشخص بسط یافته علم روان ـ تن است؛ جایی که تنها آزادی، آزادی پی گرفتن زندگی خیلی شتابان عاری از معنا و هدف است.
بیکرانگی در مرکز هستی ما قرار دارد؛ مرکزی که از دید غالب آنهایی که در حاشیه گردش هستی زندگی میکنند پوشیده است. با وجود این، تنها در این مرکز است که ما به شکل مطلق و نامحدود آزاد هستیم. در غیر این صورت هم قدرت و هم حقوق هر یک از ما در برابر خدا، طبیعت و دیگر انسانها محدود میشود. جستوجو و پی گرفتن بیکرانگی در جهان متناهی، مهلکترین توهم است، کابوسی که نمیتواند به چیزی جز تباهی و فساد خود متناهی منجر شود. «آزادی بینهایت» تنها در جوار و قرب بینهایت وجود دارد. در تمام سطوح پائینتر وجود، آزادی با محدودیتهای خود حیات کیهانی مقید میشود و تنها نسبت به محدودیتها و تکالیفی که ساختار واقعیت بر ما تحمیل میکند، معنادار است.
اصولی که تا اینجا به طور مختصر شرح آن داده شد، پسزمینه اندیشه اسلامی در باب آزادی را تشکیل میدهند، اما اینکه تا چه حد این اصول به طور صریح تدوین و صورتبندی میشوند بستگی به دیدگاه مورد بحث در درون تمدن اسلامی دارد. عالم تفکر اسلامی، عالمی سلسله مراتبی است که در آن حقایق یکسان در شکلهای متفاوت، در سطوح و شیوههای مختلف درک شده و مورد تأمل قرار گرفته و از قانون ظاهری تا باطنیگری محض را در بر میگیرد. در این نوشتار برای درک معنای اساسی مفهوم آزادی در جهانبینی اسلامی، به بررسی این مفهوم از دید فقها، متکلمین، فلاسفه و صوفیان اکتفا میکنیم.
فقها دلمشغولی تدوین فقه (شریعت) هستند و به طور طبیعی بحث آنها درباره آزادی، نه از نقطه نظر متافیزیکی که از نقطه نظر فقهی است. با وجود این پسزمینه متافیزیکی در بحثهای فقهی آنها وجود دارد چرا که آنها در حال بحث از همان انسان اسلامی هستند که مخاطب تمام وحی اسلامی است. فقها آزادی انسان را نه یک حق شخصی فطری بلکه به عنوان نتیجه تسلیم شخصی به اراده الهی تصویر میکنند. از دید آنها از آنجایی که ما مخلوق خدا بوده و به ذات خود قدرت خلق هیچ چیزی را نداریم (به معنای خلق از عدم) لذا از نقطه نظر هستیشناسیک وابسته به خدا هستیم و از این رو تنها آن چیزی را میتوانیم داشته باشیم که از سوی مبداء وجودی خودمان به ما داده میشود.
از نقطه نظر شریعت حقوق بشر نتیجه تکالیف و وظایف انسان و نه پیشینی بودن خود آنها است. ما تکالیف و وظایف معینی نسبت به خدا، طبیعت و دیگر انسانها داریم که همه آنها از سوی شریعت مشخص میشوند. به عنوان نتیجه و پیامد انجام این تکالیف و وظایف ما حقوق و آزادیهای معینی را به دست میآوریم که باز از سوی قانون الهی تعیین و ترسیم میشوند. آنهایی که از انجام این تکالیف و وظایف خودداری کنند هیچگونه حقوق مشروع و قانونی ندارند و طرح هرگونه ادعای آزادی بر محیط و جامعه از سوی آنها نامشروع و غصب آن چیزی است که به آنها تعلق ندارد؛
به همین سان اشخاصی که از قبول و اذعان به ماهیت جانورگونه و حیوانی آنها سر باز میزنند و بر این اساس رفتار میکنند تنها انسان ـ بالعرض ـ و غصبکننده جایگاه انسان هستند که بنا به تعریف دربردارنده مرکزیت و خلیفه اللهی است. دین اسلام به این مفهوم نه تنها درباره پیروان خودش بلکه همچنین درباره پیروان همه ادیان دیگر معتقد است؛ کسانی که بدین ترتیب به عنوان اقلیتهای مذهبی بر طبق قوانین مذهبی خودشان صاحب حقوق هستند.
بحث تخصصی از آزادی (حریت در عربی و آزادگی در فارسی) تا جایی که به فقه مربوط میشود، به طور معمول دربرگیرنده موضوع برده داری، شیوههای آزادسازی بردگان، وظایف بردهدارها نسبت به آنها و... است. اما در معنایی کلیتر و نه به ضرورت محدود به خود اصطلاح تخصصی حریت، فقه آزادی انسان را در بستر و بافت شریعت، که نه تنها راجع به رابطه خودمان با خدا بلکه همچنین راجع به رابطه مان با طبیعت، دیگر انسانها و حتی خودمان است تعریف و تعیین میکند، از این رو ما آزاد نیستیم هر کاری که میخواهیم با زندگی خودمان که ما خالق آن نبودهایم انجام دهیم. برای مثال خودکشی گناه کبیره تلقی میشود چرا که آن غصب حق خداوند است.
انسان آزاد نیست که به زندگی خود خاتمه بدهد چرا که این او نبوده است که در وهله نخست به آن هستی بخشیده است. در این مسئله اسلام در نقطه مقابل اگزیستانسیالیسم ندانمگرا، که بدون در نظر گرفتن مبداء این هستی و نیز مقصد آن تصویرگر آزادی کامل برای انسان است، قرار میگیرد.
شریعت همچنین محدودیتهایی را برای آزادی انسان قرار میدهد، اما در مقابل به زندگی انسان ویژگی مقدس و خدشه ناپذیری میبخشد که در جای خود آزادی درونی بیشتری را ممکن میسازد و در نهایت اینکه محدودیتهایی که از سوی شریعت تحمیل میشوند در جهت زدودن برخی احتمالها و آزادیهای ارتکاب گناه از زندگی انسان و ایجاد حد بالای توازن و اعتدال در اجتماع انسانی است که در این صورت به مثابه پایه و اساسی بیرونی برای زندگی درونی عمل میکنند که منجر به آزادی در کلیترین مفهومش میشود.
تا جایی که به متکلمین مربوط میشود، مشهورترین مکتب میان آنها یعنی اشعری، به طور کامل آزادی انسان (اختیار) را به نفع جبری همه شمول و فراگیر رد میکند. دیگر مکتبهای کلامینظیر معتزله و بیشتر مکتبهای شیعی معتقد به آزادی انسان بوده و جبر مطلق اشاعره را رد میکنند. روی هم رفته بحث مربوط به اراده آزاد و جبر یک بحث مرکزی در علم کلام است و تقریباً هر متکلمی در این بحث شرکت داشته است.
مباحث مزبور از بسیاری از جهات با آنچه که امروزه در میان فلاسفه دیده میشود متفاوت است؛ برخی به دنبال حمایت از اراده آزاد فرد در قالب یکی از اشکال جبر مادی اعم از زیست شناختی، رفتاری یا چیز دیگر بوده و برخی دیگر سعی در دفاع از این اشکال جبر دارند. بدیهی است که در میان متکلمین مسلمان هیچ بحثی از یک عامل مادی خارجی که تعیینکننده آزادی انسان باشد به میان نیامده است.
علم کلام اسلامی به ویژه در اشکال رایج و غالبش، یعنی اشعری، به سوی یک اختیارگرایی تمامیت طلب تمایل دارد که در کلام مسیحی به طور معمول دیده نمیشود. اما بسیاری دیدگاههای دیگر نیز در میان مسلمانان وجود دارد. همچنین یادآوری این نکته مهم است که به رغم همه بحثهای میان متکلمین انسانها با آگاهی از اراده آزاد خود و در نتیجه مسئولیت در برابر خدا به زندگی خود ادامه داده و میدهند. همانطوری که پویایی قابل ملاحظه و برجسته تاریخ اسلام ثابت میکند مسلمانها هرگز انسانهایی تقدیرگرا که در منابع غربی ادعا شده نبودهاند.
با وجود این توکل و اتکالشان بر مشیت الهی و آگاهی و توجه به طرز کار مشیت مزبور در کاربرد پیوسته اصطلاح «انشاءالله» (اگر خدا بخواهد) در گفتار روزمره نشان داده میشود که در مقایسه با بیشتر فرهنگهای دیگر برجستهتر است. بحثهای متکلمین بازتابدهنده دلمشغولی و توجه مذهبی عمده به تسلیم در برابر مشیت الهی و پیروی از فرمانها و اوامر او است.
با وجود این کوتاهیهای تمامی مکتبهای کلامی تعقلی در غلبه بر دوگانگیها و دوقطبی شدنها که بحث کلامی موضوع مزبور پدید آورد موجب پیدایش برخی نظریههای متصلب افراطی شد و تا آنجا پیش رفتند که به انکار آزادی انسان، چه براساس تجربه مستقیم انسانها و چه بر طبق فرمانهای مذهبی راجع به مسئول بودن انسانها در نزد خداوند برای اعمالشان، پرداختند.
در این موضوع فلاسفه، به طور کلی، در مقابل متکلمین واکنش شدیدی از خود نشان دادند و به اتفاق ادعای حقیقت آزادی انسان را طرح کردند. فیلسوفهای مشایی اولیه نظیر فارابی، ابوالحسن عامری، ابن سینا و همچنین فیلسوفهای اندلسی نظیر ابن باجه و ابن رشد علاقه زیادی به فلسفه سیاسی داشتند و به خوبی با افلاطون و ارسطو و حتی برخی فیلسوفهای رواقی آشنایی پیدا کرده بودند. با وجود این نگرش آنها به موضوع آزادی، نه بر حسب اصطلاحات فقط یونانی، که از نقطه نظر فلسفه سیاسی اسلامی شده فارابی بود.
از دید همه آنها شریعت (که فارابی برابر نوموس فیثاغورثی ـ افلاطونی گرفته بود) یک واقعیت در جامعه اسلامی (امت) است و مشروعیت قاعده (اصل) سیاسی، چه بر حسب تفاسیر سنی و چه شیعی، ناشی از سرچشمه وحی است. آنها از واقعیت آزادی انسان، نه از نقطه نظر انسان گرایی عرفی، بلکه در بستر و بافت جامعه قانونمند اسلام حمایت میکردند.
فیلسوفهای متاخر اسلامی مانند ملاصدرا به طور عموم به بحث بیشتر کلامی و مذهبی درباره اراده آزاد و جبر پرداخته و از توجه به بحثهای راجع به فلسفه سیاسی، به شکلی که در فلسفه فارابی یا ابن رشد وجود داشت، اجتناب کردند. اما آنها همچنین در ادعای واقعیت آزادی انسان و نیز لزوم پیروی از اراده الهی، که هم حاکم بر جهان هستی و هم جامعه انسانی است، پابرجا بودند؛ ارادهای که تنها آن میتواند از زندانی شدن انسانها در قیود تنگ شهوت شان جلوگیری کند.
و در پایان لازم است اشارهای به صوفیها شود که بیشتر از هر گروهی در اسلام از آزادی سخن گفته اند. شعر شاعران صوفی مشربی نظیر مولوی و حافظ پر از واژه آزادگی و واژگان مشابه دلالتکننده بر آزادی است. حافظ در یکی از مشهورترین اشعارش میگوید:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق بگیرد آزاد است
هدف و غایت تصوف اتحاد با یگانهای است که هم مطلق و هم نامتناهی است؛ از این رو صوفیها آزادی (حریت یا آزادگی) را اغلب هم معنی با هدف خود تصوف تلقی میکنند. با وجود این، آزادی برای آنها به معنای اصالت فرد (فردگرایی) نیست، چرا که هدف کلی آنها یکی کردن و ادغام فرد در جهان هستی است. افزون بر این، آزادی به معنای کسب تجرید و انقطاع درونی با کمک قالبهای کشفی اعم از دینی یا هنری است، قالبهایی که در ظاهر محدود هستند اما در باطن به سوی بیکرانگی گسترده میشوند.
از این رو صوفیها همیشه در رعایت قالبها، احترام به شریعت و رویه خیلی دقیق آن بسیار سخت گیر بودهاند، هر چند که آنها این قالبها را از درون شکسته و به آزادی مطلق نائل آمدهاند. افزون بر این، آنها این کار را نه برخلاف قالبهای کشفی، بلکه در اثر آنها انجام داده اند. هیچ کس نمیتواند به فراسوی آنچه که ندارد برود. صوفیان نه با سرکشی فردگرایانه علیه قالبهای کشفی بلکه با رخنه و نفوذ در بعد درونی شان به فراسوی آنها میروند، بعدی که به دلیل ویژگی مقدس آن قالبها به سوی بینهایت گشوده میشود.
صوفیها همچنین انقطاع و جدامانی را پیشه خود کرده و اغلب نسبت به قدرت دنیوی بیاعتنا بودهاند، هر چند که در میان آنها هستند کسانی که در ظاهر ثروتمند و یا حتی بهرهمند از قدرت سیاسی بودهاند. در هر دو مورد انقطاع و جدامانی درونی و فقر روحی وجود داشته که به تنهایی آزادی درونی را ممکن میسازند، چرا که انسانها آزادی شان را تا حدی از دست میدهند که نه تنها بنده عوامل خارجی بلکه همچنین بنده نیازهایشان اعم از واقعی یا غیرواقعی، بشوند. آزادی در تصوف در نهایت به معنای رهایی (نجات) از همه قید و بندها و تجربه عالم جان است، جایی که تنها در آنجا آزادی به معنای واقعیاش یافت میشود.
در ارتباط با بحث تحقق و بودیافتگی آزادی در تمدن اسلامی لازم است که این بحث نیز در سطوح مختلف به ویژه در سطح عمل و اندیشه سیاسی و نیز امکان عملی نیل به آزادی درونی و رهایی مورد مطالعه و بررسی قرار بگیرد. در سطح کنش بیرونی نخستین سئوالی که طرح میشود سئوال مربوط به آزادی سیاسی در برابر نظامهای حکومتی است که از زمان بنیامیه به بعد فاقد ویژگی کامل مذهبی بوده و مورد حمایت قدرت تقریباً نامحدود نظامی بودهاند. درباره استبداد شرقی و فقدان آزادی انسانها در برابر حکومت سخن بسیار گفته و نوشته شده است.
اما لازم به یادآوری است که شریعت قرنها به مثابه قانون حمایت گرایانه عمل میکرد که حتی ظالمترین زمامداران نیز نمیتوانستند پا را فراتر از چارچوب قید و بندهای آن بگذارند. از این رو در درون جامعه اسلامی یک تنش دائمی و پایدار میان قدرت سیاسی خلیفه، سطان یا امیر و علما که نقش عمدهای در صیانت از شریعت و از این رو آزادیهای پاس داشته شده در آن داشتند، وجود داشت.
همچنین یادآوری این نکته مهم است که نقش علما در اسلام با نقش کشیشها در مسیحیت یکسان نیست، چرا که وظیفه و کارکرد روحانی در اسلام در میان اعضای مذکر تمام جامعه تقسیم میشود. در اسلام هیچگونه سلسله مراتب کشیشی وجود ندارد بلکه عنصری از دموکراسی مقدس در این سنت وجود دارد که به طور مستقیم در زندگی روزمره مذهبی وارد میشود و ارتباط زیادی با پاسداشت آزادی در زندگی افراد و جامعه دارد.
نقش شریعت و نهادهای آن در حمایت از جامعه در برابر سرکوب نظامی و سیاسی خودسرانه لازم به تاکید است، به ویژه از آنجایی که بیشتر مطالعات و پژوهشهای جدید درباره این موضوع فقط نهادهای سیاسی بیرونی را مورد توجه قرار میدهند و نه روابط شخصی، ساختارهای خانواده، حقوق فردی و... که همه در زیر پوشش جامع شریعت قرار میگیرند.
در اسلام نبود یک ساختار مذهبی نظام یافته با نبود یک شهادت ایمانی دقیق مشخص در مفهوم مسیحی همراه است، از این رو فاقد مفهوم مشخص و موشکافانهای از آن چیزی است که از نظر عقیدتی قابل قبول است. در اسلام راست کیشی با پذیرش اسلام یا ادای شهادت مشخص و تعریف میشود که جامعترین صورت بندی و بیان ممکن از یگانگی الهی و نه صورتبندی و بیان کلامی به طور دقیق مشخص آن، است. همچنین در اسلام هیچ نهادی برای تعیین معنا و مفهوم شهادت و تفاسیر شرعی اش وجود ندارد.
البته در اسلام راست کیشی وجود دارد که بدون آن در واقع هیچ حقیقت و باوری ممکن نیست. اما این راستکیشی نه هرگز در مفهوم محدود و تنگ تعریف شده و نه یک قدرت مذهبی خاص وجود داشته که درباره راست کیشی افراد تصمیمگیری کند. کسانی که در تاریخ اسلام به دلیل گفتهها و نوشتههایشان مورد پیگرد بوده و یا حتی به مرگ محکوم شدهاند، نظیر ابن حنبل (فقیه)، حلاج (صوفی) یا سهروردی (صوفی و فیلسوف) همگی درگیر در موقعیتهای سیاسی دارای اثرها و دربرداشتههای مذهبی بودند. اگرچه مسئله حلاج دارای ماهیت خاصی است اما حتی موارد پیگرد افرادی از این دست در مقایسه با آنچه که در تاریخهای دیگر یافت میشود کم است.
به طور کلی سنت اسلامی چتر گستردهای را فراهم آورده که در زیر آن دیدگاههای مختلف نظیر دیدگاه «رازی» و«ابن عربی» بیان و تدریس شده است. چنانچه تنشی هم وجود داشته به طور معمول میان جنبههای ظاهری و باطنی سنت بوده است اما این تنش، تنشی است که دارای ماهیت سازنده بوده و در چارچوب ساختار خود سنت اسلامی قرار میگیرد.
اساسیترین محک و آزمون واقعیتیابی و بودیافتگی عملی ابزارهای نیل به آزادی در اسلام درجه و سطحی بوده است که اسلام توانسته در چارچوب شیوههای قلبی درک معنوی و آزادی درونی خود به زندگی ادامه دهد. و در این موضوع دلمشغول گر مهم، تا جایی که کمالیافتگی انسان مورد توجه است، اسلام بیاندازه موفق بوده است. در طول قرنها و با وجود مانعهایی که تاریکی تدریجی طبیعت بیرونی انسان در مقابل راههای اصیل و درست معنوی قرار داده، اسلام توانسته است به طور دقیق همین شیوههای روزانه نیل به آزادی، در معنای مطلق آزادی، را بیگزند و سالم نگه دارد، یعنی در معنای انقطاع و جدامانی از هر چیزی به جز خدا، که در حقیقت آن طوری است که صوفیها آزادی را تعریف کردهاند.
اسلوبها و روشهای معنوی اسلام، که در بیشتر موارد در چارچوب تصوف قرار دارد، درهایی هستند که درون را به سوی تنها آزادیای که واقعی و جاودانی، اما غیرقابل رویت با درک ظاهری است، میگشایند. هرگونه بحث از مفهوم و واقعیت آزادی در اسلام میبایست علاوه بر نمودهای بیرونی آزادی در سطح عمل، آزادی درونی پیوسته با تجربه خود هستی را نیز به شمار آورد، آزادی درونیای که ما را به شکلی دگرگون میسازد که قالبهای بیرونی آزادی برای ما، معنای به طور کامل متفاوتی را به دست میآورند. در اصطلاح مدرن، ممکن است ما بسیاری از آزادیها را به دست آورده باشیم.
اما در مقابل بنیادیترین آزادی مان را نیز از دست دادهایم. آزادی خود بودن، خود جاودانهای که در جوار قرب پروردگار سکنی گزیده و به سبب همین ماهیتش از جاودانگی و آزادی بهرهمند میشود، نه ابر متراکم و به هم پیوستهای از من که به طور معمول با آن خودمان را تعریف میکنیم.