مهدی محمدی
بعضی اصطلاحات در مباحث مربوط به سیاست خارجی بهگونهای خارقالعاده مستعد تفسیرهای گونهگونند تا آنجا که گاه چارهای نمیماند الا اینکه یا آنها را اساساً بیمعنا فرض کنیم یا به تأسی از برخی فیلسوفان ابتدای قرن بیستم مفهوم سنتی «معنا» را کنار بگذاریم و بگوییم معنای این اصطلاحات سرجمع کاربردهای آنهاست (یا به تعبیر بهتر هرکس هرچه دلش میخواهد بفهمد)! یکی از این اصطلاحات بیتردید مفهوم «بحران» است. چه زمانی میتوان گفت سیاست خارجی یا محیط امنیتی یک کشور بحرانی است؟ آیا معیارهای روشنی وجود دارد که بتوان یک وضعیت بحرانی را از غیر آن تمییز داد؟
تقریباً از همان ابتدای روی کار آمدن دولت نهم و از زمانی که معلوم شد این دولت قصد ندارد به بعضی روشهای پیشین در مدیریت پروندههای سیاست خارجی ادامه دهد، این سخن را مکرر شنیدهایم که این دولت در سیاست خارجی متهورانه رفتار میکند و تصمیمهای آن عرصه روابط خارجی جمهوریاسلامی را بهسوی یک «بحران» سوق دادهاست (یا میدهد). با اینحال در این مدت کمتر بهطور جدی به این سؤال پرداخته شده که این بحران - که ادعا میشود دامنهای وسیع دارد و تبعاتش مهلک خواهد بود - دقیقاً چیست، کجاست و چقدر باید آن را جدی گرفت؟ مهمتر از این، ادعای وجود یک بحران عمیق در روابط خارجی ایران تا چه حد مبتنی بر کسب اطلاعات واقعی و مطالعه دقیق محیطهای منطقهای و فرامنطقهای است و تا چه حد بدون اعتنا به چنین کاوشهایی صرفاً از دیدگاهها و اغراض سیاسی گویندگان آن در مخالفت با دولت اصولگرا سرچشمه میگیرد؟ و یک سؤال دیگر، چه میزان از این بحران (بر فرض وجود) محصول سروصدای رسانهها و جنجالهای خبری آنهاست و چه مقدار از آن برگرفته از رصد دقیق و مطمئن آنچه دشمن بهطور عینی انجام میدهد یا میخواهد (در آینده) انجام بدهد؟ این یادداشت از آنجا که خود را با صورت مسئله در کلیترین وجه آن مواجه میبیند، مجال چندانی برای ورود به حوزه مصادیق نخواهد داشت (این البته کاری است که کیهان بهطور روزمره انجام میدهد) اما تنها یک مرور سطحی بر مجموعه اخبار و تحولاتی که در این مدت بعضی بر مبنای آنها از بروز یک وضعیت بحرانی در سیاست خارجی دولت نهم سخن گفتهاند، بهخوبی نشان میدهد در اغلب موارد بیش از آنکه حقیقتی در کار باشد، یا پای غرضورزی سیاسی و بزرگنمایی امور کوچک در میان است یا اینکه دوباره کسانی در دام عملیات روانی - رسانهای دشمن گرفتار آمده و چیزی را جدی گرفتهاند که دشمن خود نیز آن را چندان جدی نمیداند!
یک نمونه روشن از این قبیل موارد مقالهای است که اخیراً روزنامه انگلیسی گاردین منتشر کرده و طی آن مدعی شده «دیک چنی» معاون تندرو و جنگطلب جرج بوش بالاخره توانسته تیم مسالمتجوی رایس - گیتس را کنار بزند و حرف خود را در اینباره که تداوم دیپلماسی در مقابل ایران بیحاصل است به کرسی بنشاند.
گاردین بر این مبنا نتیجه گرفته احتمال درگیری نظامی با ایران بسیار جدیتر از قبل شده است. تا اینجای کار خیلی مهم نیست، چه، این نخستینبار نیست که رسانههای غربی تلاش میکنند ثابت کنند خطری بزرگ بغل گوش ایران خوابیده که تنها راهرهایی از آن کوتاه آمدن ایران است. آنچه اهمیت دارد این است که برخی رسانههای داخل ایران به محض مشاهده چنین اخباری و بیآنکه اندکی با نفس مسئله کلنجار بروند، به غش و ضعف میافتند و پیدرپی به ملک و ملت هشدار میدهند خطری بزرگ در کمین است و تاریخ بیخیالان و غافلان را نخواهد بخشید و...! در حالی که به جای این همه عدم تعادل در تحلیل به آسانی میتوان با طرح چند سؤال ساده فهمید بحرانی در کار نیست یا اگر هم باشد جدیتر از گذشته نیست: 1- آیا همه چیز دست آمریکاست که هر وقت دلش خواست تصمیمی بگیرد و باز هر وقت میلش اقتضا کرد آن را تغییر دهد، ظاهراً بعضیها دست آمریکا را خیلی باز تصور کردهاند حتی بازتر از آنکه خود آمریکاییها به آن باور دارند 2- آمریکا برای درگیرشدن با ایران با مجموعهای از موانع اطلاعاتی، عملیاتی و موانع مربوط به حوزه تبعات و نتایج درگیری روبهروست، تا امروز اگر چنین درگیری رخ نداده به این دلیل نبوده که مثلا رایس و چنی در حال زورآزمایی با یکدیگر بودهاند بلکه علت مشخص این بوده است که آمریکاییها خود را برای عبور از این موانع ناتوان میدیدهاند و به تعبیر بهتر هربار که محاسبه میکردند روشنتر از دفعه قبل درمییافتند زورشان به ایران نمیرسد. حالا هم اگر عدهای گمان کردهاند آمریکا آماده درگیری است باید با وضوح و روشنی تمام بگویند به چه دلایلی میتوان نتیجه گرفت ضعف مفرط و بیسابقه آمریکا در مقابل ایران - که غربیها خود بارها و به طرق مختلف آن را تایید کردهاند - چگونه به یکباره برطرف شده و به وضعیتی انجامیده که آمریکا احساس میکند میتواند با ایران درگیر شود؟ چه چیز در منطقه، در قدرت ایران و در قدرت آمریکا دگرگون شدهاست و در چه جهتی؟ آیا فقط یک مورد میتوان نشان داد که آمریکا یکی از اهرمهای قدرت منطقهای ایران را از کار انداخته یا بیتاثیر ساختهباشد؟
نمونه دیگر، مجموعه اتفاقاتی است که در روابط ایران و کشورهای عضو شورای همکاری خلیجفارس پس از نگارش مقالهای توسط مدیر مسئول روزنامه کیهان که در آن تأکید شدهبود بحرین بخشی از خاک ایران است رخ داد. عدهای در داخل ایران جیغ و فریاد چند روزنامه هتاک عرب در اینباره را جدی گرفته و به جزوهنویسی روی آوردهاند که بله «بحرانسازی هم هنر میخواهد» و... ولی همچنان در درک این نکته بسیط درماندهاند که وقتی شما صورت مسئله و میدان بازی را عوض میکنید، مدتها طول میکشد تا طرف مقابل بتواند از وضعیت شوک درآمده و بازی گذشته خود را در چارچوبی جدید - که اینبار شما برای او ساختهاید - ادامه دهد. آیا کسی میتواند انکار کند که لااقل تا چند ماه، دیگر کسی از این قوم درباره جزایر ایرانی سخن نخواهد گفت و اساساً آن فضا که در آن امارات یا هر کشور عربی دیگری مدعی بخشی از خاک ایران شود دیگر وجود خارجی ندارد؟
نمونههای فراوان دیگری میتوان شاهد آورد که در آنچه بعضی آن را به مثابه یک «بحران» میبینند و تحلیل میکنند در واقع نه تنها شر بزرگی وجود ندارد بلکه خیرات و برکات عظیمی نهفته است. به پرونده هستهای نگاه کنید؛ آیا دیپلماسی دولت نهم که بعضی آن را بحرانسازی میخواندند در آستانه موفقیتهای درخشان نیست؟
کل موضوع را میتوان به این شکل خلاصه کرد:
1- در دنیای کنونی بدون تردید پیشرفت و موفقیت هزینه دارد و مفت و مجانی به کسی چیزی نمیدهند.
2- هر هزینهای را نباید «بحران» نامید.
3- هر بحرانی واجبالاجتناب نیست و اتفاقاً باید از برخی بحرانها که در واقع هزینههای ضروری پیشرفت هستند استقبال کرد.
4- در مواردی که ورود به یک بحران اجتنابناپذیر است، هنر دیپلماسی این است که بحران را مدیریت کند و هزینه آن را حتیالمقدور کاهش دهد و الا دیپلماسی موفق با هزینه صفر، وجود خارجی ندارد.
5- بعضی عادت کردهاند با اخم غربیها تب کنند و با تب آنها بمیرند. بحران در ذهن و روحیه بعضی افراد هیچ دخلی بهوجود بحران در عالم واقع ندارد.