تاریخ انتشار : ۲۲ مهر ۱۳۹۱ - ۰۹:۰۳  ، 
کد خبر : ۴۹۶۵۶

عبرت‌های سیاسی عاشورا (بخش دوم و پایانی)

عنایت‌اله قدیریان ابرقویی مقدمه: واقعه تاریخ ساز عاشورای حسینی در عین جانسوزی، حماسه ای مملو از پیام های تأثیرگذار در عصر بعد از خود و همیشه تاریخ به همراه داشت و دارد. اما دشمن تا بن دندان مسلح به پیشرفته ترین تکنولوژی فرهنگی در تلاش است تا درس هایی که این امام جلیل القدر در قالب قیام خونین خود برای امت اسلامی به جای گذاشت از این قیام گرفته شود. این مقاله که قسمت اول آن را روز چهارشنبه گذشته مرور کردید تلاش بر شفاف سازی این درس ها و پیام ها دارد. نویسنده در این قسمت که قسمت پایانی آن نیز است تلاش دارد درس های شهید کربلا را در تار و پود انقلابات حماسی ضداستکباری ملت های مظلوم جهان اسلام مورد بررسی قرار دهد. با هم این قسمت از مقاله را می خوانیم:

مطلب دیگر، درباب «اکثریت و اقلیت» است. آن چیزی که دردنیای غرب تبلیغ می شود اینست که هرچه اکثریت آحاد جامعه خواهان آن باشند، عین حقیقت و درستی می باشد! حال هرچه می خواهد باشد! آنان چنین استدلال می کنند که مگر می شود درجامعه ای اکثریت مردم اشتباه کنند؟» و بعد هم نتیجه می گیرند که «خیر»!
ولی وقتی به تاریخ زندگی بشر می نگریم مشاهده می کنیم که غالباً اکثریت مردم به راه اشتباه رفته و یا به زور تبلیغات برده شده اند! علی(ع) میفرماید:«... براستی می گویم که تاریخ گذشتگان بقدرکافی برای شما درس عبرتی است...»(1)
پس باید تاریخ گذشتگان را سرمشق قرارداده وفریب دروغهای استعمارگران را نخورد.«دردنیا هم حق هست و هم باطل»، برای هر کدام اهلی وطالبی وجود دارد. اگر اهل باطل درکثرتند امر تازه ]ای[ نیست و همیشه چنین بوده است، و اگر اهل حق کمند، امید است که فزون گردند و ظاهر شوند. چه بسا چیزی که پشت کرده باز رو آورد.»(2)در جریان حادثه عاشورا مشاهده می کنیم، امام حسین(ع) و یارانش در حالی منادی اسلام واقعی یعنی اسلام پیامبر(ص) و علی(ع) هستند که کاملا در «اقلیت» هستند و دشمنان ایشان در حالی به راه خطا و شقاوت می روند که کاملا در «اکثریت» هستند. امام سجاد(ع) فرمود: «و لایوم کیوم الحسین ازد لف الیه ثلاثون الف رجل یزعمون انهم من هذه الامه...- روزی مانند روز حسین نبود، سی هزار نفر که می پنداشتند جزو این امت هستند، به سوی او پیشی گرفتند و هر یک (به زعم خود) با ریختن خونش به خداوند عزوجل تقرب می جستند، در حالی که او آنان را به یاد خدا می انداخت، ولی ایشان پند نمی گرفتند تا اینکه از روی عصیان و ظلم و تجاوز او را کشتند.»(3)
از زمان وقوع حادثه عظیم عاشورا در سال 60 هجری تاکنون، هیچ انسان عاقل و باشعوری اظهار نکرده است که در جریان واقعه عاشورا، حق با اکثریت بوده است، بلکه همه بر این موضوع اتفاق نظر دارند که آن «جماعت کثیر»، بزرگترین اشتباه، بزرگترین جنایت و بزرگترین نافرمانی خداوند و پیامبرش را در طول تاریخ بشریت انجام داده اند. استاد شهید مرتضی مطهری در یکی از سخنرانی های خود در مورد افرادی که در تنهایی و غربت، مدافع حق و حقیقت بوده اند، می گوید: «مثلا مرحوم سیدجمال الدین اسدآبادی... قیام کرد و یک نهضت اسلامی در کشورهای اسلامی بپا کرد، شما امروز که تاریخ این مرد را می خوانید، می بینید واقعا غریب و تنها بوده است. درد و دوای ملت مسلمان را احساس می کرد ولی خود ملت نمی فهمید، خود ملت از او حمایت نمی کرد. حالا که شصت، هفتاد سال گذشته است (این سخنرانی در سال 1348 ایراد شده است) وقتی که زوایای تاریخ درست روشن می شود، می بینیم این مرد چه چیزهایی را در آن روز می فهمیده که اساسا نود و نه درصد ملت ایران نمی فهمیده اند.»(4)
استاد در ادامه اظهار می دارند که(نقل به مضمون) حسین بن علی نیز از جمله کسانی بود که خیلی جلوتر از زمان خودش فکر می کرد و در واقع آینده را می دید، بنابراین قیام خود را به گونه ای طرح ریزی و اجرا کرد که تا همیشه دنیا، نه تنها قابل کتمان و به فراموشی سپردن نباشد، بلکه برای هر عصر و زمانی عبرت های آموزنده، قابل اجرا و مفید برای جامعه اسلامی داشته باشد. ولی به شهادت تاریخ، اکثریت مردم زمان حسین(ع) نه تنها او را حمایت نکردند، بلکه بزرگترین ستمها را در حق وی و خاند انش روا داشتند. با آنکه می دانستند او فرزند دختر پیامبر است ولی «تبلیغات» امویان بیشتر از «ندای حق» حسین در آنان اثر کرد و آن شد که شد.
علی(ع) می فرماید: «آنچه را نمی شناسید نگوئید، و معتقد نشوید، چه بسیار چیزهایی را که شما آنرا قبول ندارید حق و حقیقت است.»(5)پس می توان بطور کلی و بصورت خلاصه گفت که «همیشه حق با حقیقت است نه با اکثریت»، اگر اکثریت به راه حق رفتند، چه بهتر، و اگرنه، آیا باید گذاشت «حق و حقیقت» پایمال فتنه های فریبکاران، دین گریزان و «دشمن پرستان» شود؟! البته که نه، یک انسان حق جو و حقیقت گرا، حتی تا پای جان نیز به تکلیف الهی خود عمل می کند.
«... از حسین(ع) در یکی از منازل بین راه شنیده شد که فرمود: گویا شنیدم منادی ندا می داد که این کاروان می رود و مرگ هم پشت سر آنان در حرکت است، همانجا فرزند رشیدش که هدف پدر را به خوبی درک کرده گفت: مگر ما بر حق نیستیم؟ حسین فرمود: چرا فرزندم ما بر حقیم، علی اکبر گفت: پس، از مرگ چه باکی داریم.»(6)
پس «نباید حق را به افراد شناخت» که مثلا چون فلان شخص، فلان حرف را گفته پس حرفش درست است، بلکه «باید افراد را به حق شناخت» که چنانچه سخنان فردی درست و حق بود، خود او نیز انسان حقگو و قابل اعتماد است. بیعت اکثریت نیز به کسی مشروعیت و حقانیت نمی دهد، بلکه به وی قدرت اعمال حاکمیت می دهد، حال اگر حاکم، مشروعیت نیز داشت، می تواند حکومتی الهی تشکیل دهد و اگرنه،...!
در دنیای معاصر، عمل به رأی اکثریت را دموکراسی می گویند اما در ادامه خواهیم گفت که غربی ها فقط ادعای دموکراسی را دارند و در عمل، برای افکار عمومی جامعه ارزشی قائل نیستند. نهایت منظور غرب از دموکراسی (یا به قولی «حکومت مردم بر مردم»)، عدم اجرای «دستورات و مقررات الهی»، در امور حکومتی است. ولی واقعیت این است که در دنیای غرب نه تنها از حاکمیت الهی خبری نیست بلکه از حاکمیت مردم هم فقط نام آن وجود دارد. واقعیت موجود در غرب «حکومت احزاب» است و احزاب نیز نمایندگان سرمایه داران هستند پس «دموکراسی غربی» یعنی «حکومت سرمایه داران بر مردم». «دموکراسی با ماهیت فریب سالارانه اش در خاستگاه اصلی خود -جهان غرب- چنان افشاءشد، که جهان دیگر نیز عملکرد دیکتاتورهای دموکرات مآب آن را، با نفرت به خاطر می آورد. از نظر سیاسیون جهان، بدون شک، آمریکا دموکرات ترین کشور جهان است و در اسرائیل نیز دموکراسی کامل برقرار می باشد. این دو مورد غده سرطانی به تنهایی کافی هستند تا ننگ دموکراسی در جهان بشری آشکار شود.» در واقع باید گفت، دموکراسی ادعایی غرب چیزی نیست جز یک «دروغ بزرگ» که برای فریب ملت های دنیاساخته شده است. برای اثبات این مطلب کافیست مثلا جریانات چندسال اخیر کشور الجزایر را از نظر بگذرانیم.
وقتی غربی ها رأی مردم الجزایر را برنمی تابند و به وسیله کودتا توسط عوامل خود، وقیحانه رأی و خواست یک ملت را پایمال منافع نامشروع خود می کنند، پس چگونه و با چه رویی ادعای دموکراسی دارند؟! و ای عجب که برای همه ملت های دنیا نیز فریاد «وا دموکراسی» دارند! (مورد الجزایر فقط یک نمونه از هزاران است ولی در این مقال به همین یک مورد بسنده می کنیم.» اکنون با نگاهی به جامعه خودمان مشاهده می کنیم، افرادی که در زمان مبارزه ملت آگاه و دیندار ایران برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور، به سوراخ ها خزیده بودند و ضمن دعا برای دشمنان این مرز و بوم! مردم مقاوم ا یران را ناآگاه می خواندند، حالا مجدداً به میدان بازگشته اند و تنها راه سعادت ایران و ایرانی را افتادن در دامن غرب و اجرای دموکراسی غربی ـ یعنی کنارگذاشتن دین از جامعه ـ می دانند! و در این راه برای فریب افکار عمومی و به دنبال خودکشاندن عامه مردم، شعارهای زیبایی همچون آزادی، دموکراسی، صلح و دوستی، عدم خشونت و... سر می دهند در حالی که خودشان اعتقادی به اینگونه مسائل ندارند و بارها ثابت کرده اند که در جهت اغراض سیاسی و منافع جناحی خود پایبند هیچ اصولی نیستند! امام خمینی می فرمایند: «دمکراسی غربی اش فاسد است، شرقی اش هم فاسد است، دموکراسی اسلامی صحیح است و ما بعدها اگر توفیق پیدا بکنیم به شرق و غرب اثبات می کنیم که این دموکراسی که ما داریم، این دموکراسی است، نه آنکه شما دارید که طرفدار سرمایه دارهای بزرگ هستید.»(7) پس وظیفه ماست که فریب فریبکاران سیاست باز را نخوریم و راه حق و حقیقت را که همان راه انبیاء و اولیاء خداست در پیش گیریم و آنگونه که باید و شاید از سیره نظری و عملی پیامبر اسلام(ص) و ائمه معصومین علیهماالسلام عبرت بگیریم و برای حل مشکلات جامعه، به جای نگاه ملتمسانه به غرب، به کتاب خدا مراجعه کنیم که علی(ع) فرمود: «خداوند شما را بیهوده نیافریده است و سرخود وانگذارده است... کتابی برای شما نازل ساخت که هرچه بخواهید در آن بیابید...»(8)
حال اینکه چرا افرادی، بیان آیات قرآن در مورد «مبارزه با فتنه گران» را به ترویج خشونت! تعبیر می کنند چیزی است که باید خودشان جواب بدهند که آیا ایراد آنان به قرآن است یا فتنه گری را دوست می دارند؟!... به هر حال نهضت حسینی به ما می آموزد که همیشه «حق با حقیقت است نه با اکثریت.»
درس دیگری که در نهضت حسینی و جود دارد «آزادی» و «آزادگی» است. آزادی مسئله ای است که سلطه گران بیشترین تبلیغات را در مورد آن انجام می دهند و با سرگرم کردن ملت های دنیا به آن، با خیال راحت مشغول چپاول کشورها می شوند. اما واقعاً آزادی چیست؟ در کتاب دانشنامه سیاسی (صفحه 20) می خوانیم: «آزادی در وسیعترین کلمه حالتی است که در آن اراده شخص برای رسیدن به مقصود خویش به مانعی برخورد نکند. اما این تعریف بسیار کلی و مطلق است. حال آنکه آزادی به معنای مطلق برای هیچ موجودی در جهان وجود ندارد. بنابراین، در هر بحثی از آزادی نسبیت آنرا باید در نظر داشت.»(9)
با نگرشی به وضعیت جهان معاصر، مشاهده می کنیم آنچه عملا توسط قدرت های استعمارگر تبلیغ و ترویج می شود، «آزادی در حالت کلی آن» است که نهایتاً به بی بند و باری ختم می شود، در واقع امر رواج اینگونه آزادی برای سرگرم کردن ملت هاست تا مانعی در راه اغراض پلید استعمارگران ایجاد نکنند. باید گفت، واقعیت موجود در جامعه جهانی چیزی نیست جز «اسارت» انسانها در دست «آزادی غربی».
و لذا امام حسین(ع) در روز عاشورا فرمود: «الاحر یدع هذه اللماظه لاهلها- آیا یک آزاد مردپیدا نمی شود که به دنیا و مافیهای آن بی اعتنا باشد؟»(01) این سخن امام(ع) بدین معنی است که آزادی آنست که انسان در بند دنیا و مادیات نباشد، آزادی آنست که انسان در قید بندگی غیرخدا نباشد و به عبارتی، «آزادی واقعی عبارت است از نبودن هیچ گونه مانع در راه بروز شخصیت حقیقی انسان.»(11)
حال باتوجه به مطالب مطروحه، از این زاویه نگاهی به جامعه امروز خود داشته باشیم؛
به این سخن که توسط یکی از مسئولین! ایراد شده است دقت کنید؛ «هر کجا دین با آزادی مخالفت کرده، هم دین ضرر کرده هم آزادی...»، باتوجه به اینکه اولین چیزی که دین برای بشر به ارمغان آورد «آزادی به معنای واقعی» بود، عقلا، شرعاً و بطور منطقی قابل قبول و اثبات نیست که دین با آزادی مخالف باشد. اگر در جایی دین با آزادی مخالفت کرده باشد، باید علت را در آزادی جست و جو کرد. آری، «دین» با «آزادی منجر به بی بند و باری» یا همان آزادی غربی مخالف است. گرچه خداوند انسان را آزاد آفریده است ولی برای آن حدودی نیز قائل شده است که این حدود در احکام دینی مشخص است. در واقع، دین به انسان «آزادی واقعی» می دهد نه آن نوع آزادی که مرزهای عفت، غیرت، انسانیت و... را بشکند.
در کشور ما، زمانی آزادی را در بوق و کرنا می کنند که بسیاری از خود غربیها به ضررهای آن واقف شده اند، به نحوی که پاپ در جایی گفته است: «آزادی نامحدود، آزادی واقعی انسان را بی معنا ساخته است.»(21)
بیان سخنانی که القای «تقابل دین و آزادی» می کند (به نحوی که شرح آن گذشت) نتیجه ای نمی دهد جز مشوه شدن اذهان عمومی مخصوصاً جوانان، به نحوی که جوان بر سر دو راهی قرار می گیرد که «دیندار» باشد یا «آزادی خواه»! و متأسفانه در مطبوعات نوظهور زنجیره ای نیز صریحاً بحث تقابل دین و آزادی مطرح می شود که نتیجه همه اینها، انحراف جوانان از راه دین و رفتن به راه آزادی غربی و بی بند و باری است. افرادی که با طرح چنین مطالبی که به ظاهر زیبا! و در باطن خطرناک می باشد، باعث زیر سؤال رفتن و تضعیف دین می شوند، نه دین را می شناسند و نه از سیره پیامبر(ص) و ائمه معصومین علیهم السلام باخبرند و نه از فلسفه قیام و شهادت امام حسین(ع) چیزی می دانند. اینان باعنوان کردن وجود «قرائت های مختلف از دین»! نشان داده اند که از دین حسین بیزارند! و دینی می خواهند که موردپسند همه دنیا اعم از مسلمانان، غیرمسلمانان، استعمارگران، صهیونیست ها و... باشد یعنی همان دینی که امام(ره) از آن با عنوان «اسلام آمریکایی» یاد می کردند.
این دوستداران اسلام آمریکایی، مظلومیت حسین را مضاعف کرده اند، در روزنامه ای که مثلا دانستن را حق مردم می دانست! ولی از بیان هیچ گونه دروغ، تهمت و افترا ابائی نداشت، نوشتند «شهادت امام حسین نتیجه خشونت پیامبر در جنگ بدر بود.»(31) گویا نویسنده این مطلب می خواست- العیاذ بالله- شهادت امام حسین(ع) را یک انتقامجویی معمولی! جلوه دهد که توسط فرزندان کشته شدگان جنگ بدر انجام شده است.
در مجموع و بطور کلی باید گفت، اگرچه معاویه به دیار عدم شتافته، ولی روش های تبلیغاتی او، در جامعه کنونی ما در حال اجراست. اما همچنانکه قیام عاشورا قرنهاست که زنده است و تا ابد نیز زنده خواهد ماند، درس ها و عبرت های عاشورا نیز همچون کتابی همیشه مفتوح، راهنما و روشنگر مسلمانان و پیروان ثارالله خواهد بود.
آیا مسلمین و خاصه شیعیان، درس های واقعی و عبرت های سیاسی را از نهضت خونین کربلا گرفته اند یا خواهند گرفت؟

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات