مسیح علینژاد
«یک زمین ورزشی در تهران برای بچههای محله بود که صاحبانش آمدند و خواستند آنجا را خراب کنند، بچههای محله نالان شدند و شبکه خبر هم گزارشی از گریه بچهها برای از دست دادن زمین بازیشان پخش کرد. احمدینژاد نیمه شب گریه بچهها را دید و صبح دستور خرید آن زمین را برای بچههای محله تهران صادر کرد، درود بر رئیسجمهور مردمی»
این متن کامل یک پیام تلفنی به شهروندان تهرانی است.
به نظر میرسد باز هم پیامهای کوتاه تلفنهای همراه زودتر از دیوارهای شهر به استقبال انتخابات رفتهاند و این متن درست در آستانه انتخابات شوراها، بر صفحه مانیتور تلفن همراه شهروندان تهرانی ظاهر شده است.
نحوه مواجهه با این گونه پیامها متفاوت است. جمعی این sms ها را برای جماعتی دیگر و آن جماعت برای جمعیتی دیگر forward میکنند و جمعی دیگر در مقابل، چین به پیشانی و خم به ابرو میگویند: ارسال این sms مثل چسباندن پوستر تبلیغاتی یک نامزد انتخاباتی بر سر در منزل یا حریم شخصی ماست، چه بسا همین مستمسکی میشود تا باز هم در اوج بیانگیزگی و یأس، همان ره همواره نقزدنها و گاه دشنام گفتنها را در پیش گیرند.
در گذشته اگر خیل یا جمعیتی دلخور و آزرده از عملکرد تصمیمگیران دست به پوسترهای انتخاباتی میبرند تا آن را از دیوار به پایین کشند، این روزها با تبلیغات مدرن و دیجیتالی نیز به همان سبک دیجیتالی و مدرن مخالفت میشود. با خودمان رو راست باشیم. در مقابل پوستر کاندیداهای متعدد از گروه و جریانهای فکری مختلف، ما جزو کدام دستهایم؟ از آنان که در مقابل پوسترها یا sms تمام قد ایستاده و بعد از مطالعه پوستر، تفکر مورد حمایت خود را میچسبانند و sms مورد تایید خود را forward میکنند یا از آن دستهایم که در مقابل هر پوستر و پیام کوتاه تلفنی، چشم و دهان کج میکنیم و زیر بل ـ یا چه فرقی میکند با جسارت و شهامت ـ کلماتی را نثار همه آنان که در عرصه ایستادهاند میکنیم؟ برای بسیاری از ما رخ داده که شیوه دوم را برگزیده باشیم و چه بسا در این سالها آنقدر این شیوه را برگزیدهایم که جای پوسترهای دلخواهمان در همه جای شهر خالی ماند یا شاید هم پر شد از عکس و تصویر دیگرانی که به هر تقدیر ما هواخواه و هوادارشان نبودیم.
جلوتر رفتیم و انتخابات مجلس از راه رسید. باز هم این ما بودیم و این تکرار شانه بالا انداختنها: «بگذار همه حاکمیت یکدست شود. شاید دیگر از این همه مانعتراشیها و سنگاندازیها و دعواها برهیم و برای این شهر آشفته کاری بشود.» در بحران یأس ما بود که شیوه مدرن تبلیغات گلدکوئستی یا هرمی شکل به خدمت جریان پیروز شوراها و مجلس آمد، به این ترتیب اصولگرایان با همان رأیهای سنتی خود سوار بر این شیوه مدرن شده و نام این شیوه را نیز در محافل خود، تبلیغات به شیوهی خوشهای یا سنبله نامیدند. یعنی به همان سبک گلدکوئست هر 10 نفر، صد نفر و هر صد نفر، هزار نفر را پای صندوقهای رأی آوردند و این بار به جای سکه و طلا یا اسکناس، این برگ رأی بود که در طرح سنبله اندوخته و افزوده میشد و در مقابل، ما نیز گلدکوئستی عمل کردیم. هر یک، ده نفر را مأیوس ساختیم، آن ده نفر، صد نفر را بیانگیزه کردند و آن صد نفر هزار نفر را بی تفاوت تا رسیدیم به آنجا که دیگر از سنبله اصولگرایان خوشههای متعدد رأی درو میشد و از سنبلهای دیگر خوشههای یأس و ناامیدی. انتخابات ریاستجمهوری از راه رسید. جریان سنتی همچنان در دهکهای پایین جامعه به شیوه مدرن گلدکوئستی عمل میکرد و بر آرای خود میافزود و دهکهای بالای جامعه تازه به این نقطه رسیده بودند که شیوه گلدکوئستی آنها جواب نمیدهد. بر این اساس در دقیقه 90 انتخابات، منتقدین سرسخت دیروز به یک ائتلاف ناباورانه رسیدند اما دیگر برای برگرداندن همه آنانی که در آن شیوه گلدکوئست از صندوق رأی فاصله گرفته بودند فرصت بسیار اندک بود. یعنی گلدکوئست آنها جواب داده بود. همه پای صندوقهای رای بودند، گلدکوئست ما هم جواب داد، تعداد آرای خاموش هم کم نبود.
و اما این روزها؛ با خودمان رو راست باشیم و از خود بپرسیم از دستاوردهای سه انتخابات که آرای خاموش آن قابل توجه نیز بود چه چیزی نصیبمان شد؟ چه سازماندهیای برای استفاده از این آرای خاموش وجود داشت؟ این گروه خاموش چه برنامه عملی برای استفاده از سکوت خود ارائه داد؟ آیا حاصلش غیر از این بود که جماعتی با سکوت خود، سرنوشت خویش را به کسانی سپردهاند که نه تنها باوری به خواستههای آنان ندارند بلکه از این خاموشی استقبال نیز کردهاند.
دستاورد این خاموشی آیا غیر از این بودکه در نهایت منتخبین با حداقل آرا بر کرسیهای تصمیمگیری نشستهاند؟
بزرگترین دستاورد تحریم تنها یک چیز بود و آن اینکه به خود و دیگران نشان دهیم که جناح رقیب آرای مقبولیت و مشروعیتی اندک میان مردم دارد اما آیا بزرگترین دستاورد، بیشتر از دو ماه بازتاب داشت؟ و آیا این نتیجهگیری هیچ کاربردی در زندگی جاری مردم داشت؟ یا 4 سال متوالی میباید شاهد سیاستهایی باشیم که در تضاد خواستهها و مطالبات همین بخش از آرای خاموش جامعه است؟
حال چه عایدمان میشود که دو ماه تبلیغ کنیم؛ در پایتخت چند میلیونی ایران، نمایندهای با 200 هزار رأی انتخاب شد اما در مقابل چندین سال سهمی در چگونگی رقم زدن سرنوشت خویش نداشته باشیم. آیا هنوز باید اعتراض کنیم به اینکه چرا اقتصاد بیمار است، شهر آلوده و تبدار است، فوتبالمان تحریم میشود، کتاب و فیلم و موسیقیمان بایکوت میشود؟ این که حاصل خانهنشینی ما است. به چه کسی اعتراض میکنیم؟
با خودمان روراست باشیم. این روزها ما چند نفر را برای حضور در انتخابات ناامید کردهایم؛به بهانههای متعدد از تقلب گرفته تا اعتراض به وضعیت موجود اما یادمان باشد برای عبور از دل تاریک شب، دشنام گفتن به تاریکی راه چاره نیست، شمع باید روشن کرد و برای روشنتر شدن این راه پرفراز و نشیب نیز باید شمعها بر افروخت نه آنکه شمه روشن دیگری را خاموش کنیم؛ کاری که این روزها ما بسیار کردهایم. با خودمان روراست باشیم که خود کرده را تدبیر هست!