چکیده:
این مقاله درصدد بیان این مطلب است که ایالات متحده آمریکا با طرح خاورمیانه بزرگ در تلاش برای استیلا بر این منطقه و با یورش به عراق (و قبل از آن افغانستان) سنگ بنای خاورمیانه بزرگ را گذاشته است؛ همچنین با توضیح طرح خاورمیانه بزرگ، دو تاکتیک به ظاهر متضاد آمریکا در عراق تحت عنوان دو روی یک سکه، مورد بحث قرار گرفته است. نگارنده معتقد است استراتژی کلان ایالات متحده که مورد اجماع نخبگان فکری آن کشور میباشد همانا تضعیف قدرتهای بالقوه منطقه است. این استراتژی کلان بر اساس عملکرد و بازی طرف مقابل، تفکیکهایش تغییر مییابد. در این صورت است که گاه آمریکا دم از همکاری و ائتلاف با نیروهای عراقی میزند و گاه بر اساس عملکرد طرف مقابل باعث ناامنی بیشتر و تفرقه میشود. بر این اساس این مرحلهبندی تاکتیکهاست که تغییر مییابد و گاه جمهوریخواه را در برابر دموکرات و یا بالعکس قرار میدهد، لکن استراتژی کلان مورد وفاق نخبگان میباشد.
">چکیده:
این مقاله درصدد بیان این مطلب است که ایالات متحده آمریکا با طرح خاورمیانه بزرگ در تلاش برای استیلا بر این منطقه و با یورش به عراق (و قبل از آن افغانستان) سنگ بنای خاورمیانه بزرگ را گذاشته است؛ همچنین با توضیح طرح خاورمیانه بزرگ، دو تاکتیک به ظاهر متضاد آمریکا در عراق تحت عنوان دو روی یک سکه، مورد بحث قرار گرفته است. نگارنده معتقد است استراتژی کلان ایالات متحده که مورد اجماع نخبگان فکری آن کشور میباشد همانا تضعیف قدرتهای بالقوه منطقه است. این استراتژی کلان بر اساس عملکرد و بازی طرف مقابل، تفکیکهایش تغییر مییابد. در این صورت است که گاه آمریکا دم از همکاری و ائتلاف با نیروهای عراقی میزند و گاه بر اساس عملکرد طرف مقابل باعث ناامنی بیشتر و تفرقه میشود. بر این اساس این مرحلهبندی تاکتیکهاست که تغییر مییابد و گاه جمهوریخواه را در برابر دموکرات و یا بالعکس قرار میدهد، لکن استراتژی کلان مورد وفاق نخبگان میباشد.
طرح خاورمیانه بزرگThe Great middle east :
به طوری که صاحبنظران عرصه روابط بینالملل آگاهند، هر طرح و یا استراتژی کلان در کشورهای پیشرفته صنعتی از دامن Think Tanks «اتاقهای فکری» منشا گرفتهاند و سیاستمداران مجری این تصمیمات هستند. در ایالات متحده به عنوان ابرقدرت حال حاضر جهان این گونه «اتاقهای فکری» یا به عبارتی موسسات پژوهشی زیاد هستند و محل تضارب آرا میباشند که از آن جمله میتوان به «موسسه بنیاد» کارنگی (1)، «بنیاد هریتیچ» (2)، «موسسه بروکینگز» (3)، «موسسه هادسون» (4)، «موسسه جنگ و صلح (5)»، «موسسه صلح ایالات متحده» (6)، «موسسه تحقیقات رسانههای خاورمیانه» (7) «موسسه سیاست خاور نزدیک در واشنگتن (8)، شورای روابط خارجی» (9)، «شورای سیاست خاورمیانه» (10)، «مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی آمریکا» (11) و موسسات بسیار دیگری اشاره داشت.
طرح خاورمیانه بزرگ نیز از دامن همین Think Tanks برخاسته است و بنیادهای «کارنگی» و «هریتیچ» آن را آماده نمودهاند. نکته جالب توجه در این مورد این نکته است که دو بنیاد فوق عملکرد فراجناحی دارند ـ هر چند که «هریتیچ» به جمهوریخواهان نزدیکتر است ـ به عبارت صحیحتر این دو بنیاد و راهکارهای ارائه شده از آن مورد وفاق هر دو حزب جمهوریخواه و دموکرات است. مثلا اگر بنیادهای «آمریکن اینترپرایز» یا «هوور» راهبردی را اشاره میکردند شاید مورد قبول دموکراتها واقع نمیشد چون این دو بنیاد صبغه ایدئولوژی قوی برای جمهوریخواهان دارد. ـ امریکن اینترپرایز اتاق فکر نئوکانسرواتیوهاست ـ پس بحث اول در طرح خاورمیانه بزرگ این است که این یک طرح مختص آقای «بوش» رئیسجمهور فعلی آمریکا نیست، بلکه راهبرد استراتژیک سیاست خارجی آمریکاست.
مفاد طرح خاورمیانه بزرگ
«دیک چینی» معاون رئیسجمهوری آمریکا در دی ماه سال 1382 در مجمع جهانی اقتصاد در شهر داووس سوئیس اشاره کرد: «استراتژی آیندهنگر ایالات متحده برای ایجاد آزادی، ما را متعهد میکند تا از کسانی که برای اصلاحات در سرتاسر خاورمیانه بزرگ تلاش و فداکاری میکنند، حمایت کنیم. ما در اینجا از دوستان و متحدان دموکراتیک خود بویژه اروپا دعوت میکنیم تا در این راه ما را یاری کنند.» (12) به طور کلی این طرح میخواهد در سه حوزه، اصلاحاتی را برای خاورمیانه به ارمغان آورد.
این حوزهها عبارتند از: سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، اقتصادی (13). عواملی که در ظاهر باعث شد این طرح ارائه شود و مقامات آمریکایی در سخنرانیهای خود بدان اشاره میکنند بدین شرح است:
طبق گزارش سازمان ملل به عنوان «توسعه انسانی در جهان عرب»:
- تولید ناخالص ملی 22 کشور عضو اتحادیه عرب از تولید ناخالص ملی اسپانیا کمتر است.
- نزدیک به 40 درصد جمعیت بزرگسال این کشورها بیسواد بودند که دو سوم آنها را زنان تشکیل میدهند.
- متجاوز از 50 میلیون نفر تا سال 2010 و 100 میلیون نفر تا سال 2020 وارد بازار کار میشوند که برای جذب آنها باید هر ساله حداقل 6 میلیون شغل ایجاد شود.
- چنانچه نرخ بیکاری در خاورمیانه در سطح کنونی باقی بماند، تا سال 2010 تعداد بیکاران از مرز 25 میلیون نفر فراتر خواهد رفت.
- یک سوم جمعیت منطقه خاورمیانه با دو دلار در روز زندگی میکنند.
- فقط 5/3 درصد نمایندگان مجالس کشورهای عرب زن هستند.
- سهم کشورهای عرب در چاپ و انتشار کتاب تنها 1/1 درصد است.
-6/1 درصد جمعیت در جهان عرب به اینترنت دسترسی دارند.
- 51 درصد جوانان عرب خواهان مهاجرت از کشورهایشان هستند.» (14)
گزارش سالهای 2003- 2002 «توسعه انسانی جهان عرب» اشاره میکند که طبق تحقیقات به عمل آمده جهان عرب سه کمبود اساسی دارد که عبارتند از:
1- کمبود آزادی 2- کمبود شغل 3- کمبود تواناییهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بویژه در مورد زنان. (15) اما در پس واقعه چه میگذرد؟ و تغییرات تاکتیکی ایالات متحده آمریکا به چه صورت است؟ منجمله پرسشهایی هستند که بدان پاسخ داده میشود.
از دیرباز برای ایالات متحده در منطقه خاورمیانه 2 موضوع اساسی وجود داشت که شامل الف) امنیت اسرائیل ب) امنیت جریان نفت (16) بود. لکن در دنیای دو قطبی آن روز ایالات متحده آمریکا به سبب ترس از به هم خوردن موازنه قوا در این منطقه و دخالت ابرقدرت شرق، اتحاد جماهیر شوروی از دخالت کردن مستقیم خود در این منطقه امتناع میکرد که نمونههای آشکار آن را در بحران کانال سوئز در سال 1956 و بحران لبنان و کشته شدن سربازان آمریکایی در سال 1982 شاهد هستیم ـ بخصوص در بحران داخلی لبنان که منجر به جنگ شد، با وجود کشته شدن سربازان آمریکایی و فرانسوی به علت باز نشدن رسمی پای سوریه به جنگ داخلی لبنان که متحد استراتژیک شوروی در خاورمیانه بود، آمریکا در صدد انتقامجویی رسمی برنیامد. ـ پس از فروپاشی شوروی موضوع سومی به دو مورد «الف» و «ب» اضافه گشت که تحت عنوان مبارزه با تروریسم و بنیادگرایی اسلامی از آن یاد میشود. (17) به هر حال جنگهای افغانستان و عراق با توجیه مبارزه با تروریسم صورت گرفت، هر چند که ایالات متحده در مورد عراق مبارزه با گسترش تسلیحات جمعی را هم به کار میبرد ولی پرواضح است که «مداخلهگرایی» یکی از اصول و ویژگیهای نظم نوین جهانی "world order new" مورد نظر آمریکاست؛ «از سایر اصول میتوان به حفاظت از ارزشها و منافع ملی آمریکا اشاره کرد که این ارزشها که هم شامل بعد سیاسی، همانند گسترش دموکراسی و هم شامل بعد اقتصادی، همانند بازار آزاد و سرمایهداری میشود.» (18) جنگ با عراق هم در چارچوب نظم نوین جهانی است و طرح خاورمیانه بزرگ عقبه تئوریک این نظم میباشد که هژمون قرار گرفتن آمریکا را تضمین میکند.
من در این مقاله سعی دارم به دو تاکتیک مثبت و منفی آمریکا در قبال عراق بپردازم که تاکتیک مثبت آن شامل همکاری با طیفهای گوناگون عراقی و تاکتیک منفی آن ایجاد تفرقه با طیفهای گوناگون است که هر دو تاکتیک در چارچوب استراتژی کلان آمریکا که همان طرح خاورمیانه بزرگ است قرار میگیرد. به عبارت بهتر تقویت نیروی نظامی آمریکا در عراق که در چارچوب نظریات نئوکانسرواتیو جای میگیرد یک طرف سکه است روی دیگر سکه خروج از عراق است که دموکراتها میگویند. بر ارباب بصیرت دور نیست که اگر آمریکا از عراق خارج شود فروپاشی درونی در عراق صورت میگیرد و به طور اساسی قدرت مرکز در عراق سست میشود و یک نقشه جدید از عراق صورت میگیرد که در چارچوب خاورمیانه بزرگ است. (بحث قومیتها و آزادیها و...) که به طور اولی به نفع اسرائیل میباشد اما آنچه باعث میشود که نئومحافظهکاران به تقویت نیروی نظامی در عراق بپردازند به نظر نگارنده در چارچوب تئوری ثبات مبتنی بر سیطره نئورئالیستی میباشد (19) "Hegemonic stability" به عبارت بهتر میتوان اشاره داشت که استراتژی جدید بوش نشان دهنده تداوم تاثیرگذاری نئومحافظهکاران بر سیاستهای کاخ سفید است، بوش به جای گوش دادن به توصیههای بیکر- همیلتون بر اساس توصیههای نومحافظهکاران و موسسه امریکن اینترپرایز "American Enter Priz" عمل کرده است. از همین رو میتوان گفت که استراتژی کاخ سفید در عراق و منطقه تغییر اساسی نکرده است و آمریکا همسو با جنگ علیه تروریسم القاعده به دنبال حذف جریانات اسلامی است. بنابراین بوش با سخنرانی ژانویه خود بیشتر تاکتیکها و خط مشیهای آمریکا را تغییر داد تا استراتژی این کشور در عراق را.» (20)
روی اول سکه (تاکتیک اول)
در این رویکرد ایالات متحده در چارچوب سیاستهای اعلامی خود درباره عراق پس از صدام عمل میکند. درست است که این تاکتیک مثبت در چارچوب طرح خاورمیانه بزرگ و استراتژی کلان آمریکا قرار دارد لکن مزیتهای زیادی از نظر اقتصادی و داشتن دولت مرکزی (سیاسی) برای مردم عراق دارد. این تاکتیک، تاکتیک ابتدایی دولت ایالات متحده بود. اهداف استراتژیک ترسیم شده اعلامی آمریکا تحت عنوان استراتژی ملی آمریکا در عراق 8 هدف دارد که تماما دورنمای روشنی را اعلام میدارد:
1- غلبه بر تروریستها و خنثیسازی ناامنی
2- رساندن عراق به توانمندی امنیتی برای کنترل مرزها و غلبه بر تروریستها و سایر تهدیدات امنیتی
3- کمک به مردم عراق برای ساخت یک دولت دموکراتیک ملی بر اساس عراقی آزاد، فدرال، متکثر و متحد که نماینده تمامی مردم عراق باشد.
4- کمک به دولت عراق برای ظرفیتسازی خدماترسانی ضروری به مردم
5- کمک به تقویت اقتصادی عراق
6- کمک به حاکمیت قانون و پیشرفت حقوق بشر.
7- افزایش حمایتهای بینالمللی از عراق.
8- تقویت ادراک عمومی از تلاشهای ائتلاف و انزوای عمومی تروریستها. (21)
در راستای این رهیافت ایالات متحده در صدد ائتلاف با سه گروه قومی- شیعه- سنی و کرد است بدین صورت که حتی در مورد برخی عراقیها که بیشترین مخالفت را با حمله آمریکا داشتند و حتی انتخابات ژانویه 2005 مربوطه به مجلس ملی عراق (مجلس موسسان) را تحریم کردند. (22) و میزان مشارکت کلی مردم در انتخابات به ترتیب از 8 میلیون نفر در انتخابات فوق به 10 میلیون نفر در همهپرسی درباره قانون اساسی و 11 میلیون نفر در اولین انتخابات پارلمانی عراق در طول همان سال 2005 رسید (23). به طوری که مشاهده میشود. یک روند صعودی در طول این یک سال داشت. این ائتلاف که هم شامل شیعهها و همسنیها و اکراد میباشد در طول چهارچوب بازی نرم آمریکا قابل بررسی است.
در انتخابات پارلمانی عراق در 15 دسامبر 2005 شیعیان در ائتلاف عراق یکپارچه از مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق گرفته تا حزبالدعوه اسلامی، از بلوک صدر گرفته تا حزب تجمع میانه همگی یک لیست واحد ارائه دادند و رهبران این گروههای فوق- به ترتیب «عبدالعزیز حکیم (مجلس اعلا)، «ابراهیم جعفری» (حزب الدعوه)، «حسن ربیعی» (بلوک صدر)، «محمود شیخ راضی» (تجمع میانه) و 12 حزب دیگر ـ تماما زیر نظر «آیتالله سیستانی» در انتخابات شرکت کردند. شیعیان مذهبی هم یک ائتلاف دیگر با 6 سازمان و گروه دیگر به رهبری «آیتالله شیرازی» تحت عنوان ائتلاف اسلامی تشکیل دادند و در انتخابات شرکت کردند. جریان لیبرال و سلطنتطلب نیز با ائتلاف کنگره ملی عراق شامل 10 سازمان و گروه به رهبری «احمد چلبی» در انتخابات شرکت کردند.
جریان لائیک ملیگرای عراق نیز شامل 15 حزب و سازمان است که بیشترین همکاری و دوستی را با آمریکا دارد و رهبری آن با «ایاد علاوی» میباشد. نکته جالب این است که دشمنان ایدئولوژیک آمریکا مثل حزب کمونیست عراق یا جنبش سوریالیست عرب در ائتلاف این جریان قرار دارند. (24)
مهمترین متحد آمریکا در این مورد «جبهه توافق عراق» است که از 3 سازمان زیر تشکیل شده است:
الف) حزب اسلامی عراق (اخوانیها عراق): به رهبری «طارق هاشمی»
ب) کنگره عمومی اهل سنت عراق: به رهبری «عدنان دلیمی»
ج) مجلس گفتگوی ملی عراق: به رهبری «خلف علیان»
اما مورد جلب در این است که از بعثیها نیز آمریکا استفاده کرده است.
دومین ائتلاف قوی اهل سنت عراق «جبهه گفتگوی ملی عراق» است. این ائتلاف از رهبری «صالح مطلک» از بعثیهای مخالف صدام تشکیل شده و 5 گروه زیر را در بر میگیرد:
الف) جبهه متحد ملی عراق به رهبری «صالح مطلک»
ب) جبهه ملی برای وحدت عراق آزاد: به رهبری «حسن لهیبی»
ج) جبهه دموکراتیک عربی: به رهبری «فهران حواس صدید»
د) جنبش فرزندان عراق یکپارچه به رهبری «علی عبدالله خلیفه»
هـ) حزب دموکرات مسیحی عراق: به رهبری «میناس یوسفی» (25)
با اوصاف بالا در ظاهر آمریکا در عراق با فرش قرمز «Red carpet» باید مواجه شود ولی سوال اساسی این است که شورشیان عراق چه کسانی هستند که آمریکا ناچار شده تاکتیک خود را عوض کند و روی دیگر سکه را ظاهر سازد. در واقع بیشترین نیروهای مزاحم در عراق برای آمریکاییها همانند نیروهای فراملی القاعده هستند. (26) در خود تشکیلات نیروهای مذهبی سنی عراق، نهایت کاری که انجام میدهند مخالفت با حمله به عراق است لکن درصدد مقابله مسلحانه با آمریکا بر نمیآیند که مهمترین و اصلیترین آن جمعیتها «هیئت علمای مسلمان عراق» به رهبری دکتر «حارث ضاری» استاد علوم حدیث و فارغالتحصیل الازهر میباشد. در واقع میتوان نتیجه گرفت بنیادگراهای سلفی از خارج مرزها وارد عراق شدهاند. اما همین عدهای که در داخل عراق و از اتباع عراق علم مخالفت را برداشتهاند در 2 طیف اصلی جای میگیرند. عدهای از سنیهای وطنپرست افراطی که دلنگرانی خو را از فدرالیسم طی مبحث هویت عربی یکپارچه به رخ میکشند و نیز میگویند که فدرالیسم باعث میشود که نفت عراق که در شمال و جنوب عراق است از دست سنیها که در مرکز عراق هستند خارج شود. (27) طیف دوم صدامیها هستند که در صدد معامله با آمریکا میباشند و حتی آنها «در تلاشند تا با آمریکا مذاکره کنند تا در صورتی که آن کشور قول دهد، رهبر پیشین عراق اعدام نشود، آنها حملات خود را متوقف سازند.» (28)
نگارنده معتقد است که آنچه باعث شد آمریکا تاکتیک خود را عوض کند. شورشهای داخلی عراق است که در چارچوب استراتژی کلان آمریکا تاکتیک آمریکا عوض شد، هر چند که ناآگاهی سیاسی مردم عراق هم موثر بود.
لیکن اگر این تاکتیک منفی همچنان به بیش برود، دود آن اولا به چشم خود مردم عراق میرود و ثانیا همسایگان عراق دچار ناامنی میشوند و عراق دچار فروپاشی درونی میشود، اما تاکتیک دوم به چه صورت است؟ لازم به ذکر است که در چارچوب رویکرد مثبت آمریکا (تاکتیک اول) عراق باید عضویت در شورای همکاری خلیج فارس «Gcc»
2- شرق مدیترانه و عضویت در محور همکاریهای استراتژیک اسرائیل و ترکیه و 3- قلب خاورمیانه و عضویت در مورد همکاریهای احتمالی اسرائیل، فلسطین و اردن را به دست آورد. (29)
روی دیگر سکه (تاکتیک دوم)
در چارچوب این رویکرد آمریکا از ناامنی و شورش در عراق حمایت میکند و بدان دامن میزند. (30) علت آن هم واضح است، عراق سریعتر تجزیه میشود و نقشه خاورمیانه دچار اولین تغییر میشود. (در چهارچوب خاورمیانه بزرگ)، جریان نفت و امنیت اسرائیل (از لحاظ هژمونی سیاسی و اقتصادی) تامین میشود و پتانسیل قدرت عراق تحلیل میرود. در اولین قسمتهای این تاکتیک منفی ما شاهد عملکرد «زلمای خلیلزاد» سفیر سابق آمریکا در عراق هستیم. وی «تلاش سیاسی گستردهای را آغاز کرد که منجر به توافق وی با برخی گروههای افراطی، مشارکت دادن برخی جریانات سیاسی تخریبی در مجلس ملی و کمیته تدوین قانون اساسی، اعمال فشار برای بازگرداندن بعثیها و فرماندهان ارتش بعث، دخالت آشکار در تعیین وزرای کشور و دفاع از امنیت عراق، اعمال فشار بر جریانهای پیروز در انتخابات، تلاش برای خلع سلاح گروههای عمده سیاسی و نیز تلاش جهت طرح ایده تشکیل دولت نجات ملی در مقابله با دولت قانونی و ملی عراق را اشاره کرد. از لحاظ نظامی نیز در عراق 12 پایگاه نظامی در حال احداث است که این در مناظره بوش و کری افشا شد.» (31) میتوانیم این رویکرد را در چارچوب ضربالمثل فارسی: «آنچه پیش آید خوش آید» مورد بررسی قرار دهیم. به عبارت بهتر رویدادهای جدید تاکتیکهای جدید را میطلبد. به عنوان مثال در طول سال 2004 میلادی و تاکنون رشد شورشها در عراق ابعاد پیچیدهای داشته است و تقریبا به طور متوسط روزی 24عملیات مختلف در فازهای متنوع در حال اجرا است. (32) این تاکتیک عقبه تئوریک قوی دارد. تئوریسینی به نام James Kurth «جیمز کرث» سردبیر فصلنامه orbis «اورییس» که توسط موسسه تحقیقات سیاست خارجی FPRI چاپ میشود، مقاله قابل توجهی را تحریر کرده است. وی که تاستاد دانشگاه سوارتمور «Swarthmore» نیز میباشد در حمایت از «تفرقه» و «جنگ» داد سخن داده و نوشته است که باید (الف) مسلمانان معتدل را در برابر مسلمانان افراطی قرار داد، همانند قرار دادن کمونیستها در برابر مارکسیستهای معتدل، هر چند گفته اثربخشی کمی دارد و بیشتر در کشورهای اسلامی توسعه یافتهتر قابل اجرا است.
(ب) سنیان را در برابر شیعیان قرار داد همانند قرار گرفتن چین در برابر شوروی (ج) شبهنظامیان قومی مسلمان را در برابر شبکههای تروریستی قرار داد.
وی راههای (ب) و (ج) را برای عراق تجویز میکند و با این کار عراق مثل یوگوسلاوی سابق میشود و از تهدید شورشگری خارج میشود. وی راه مقابله با بنیادگرایی در عراق را دیدگاه نورئالیسم میداند و دیدگاههای محافظهکارانه و نومحافظهکارانه را بر نمیتابد. (33) در چارچوب همین رهیافت است که در سند همیلتون - بیکر آمده است: «آمریکا باید برای دولت عراق روشن سازد که برای همیشه در عراق نمیماند و اگر عراق نتواند به پیشرفت برسد، آمریکا باید حمایتهای خود را کاهش دهد. (34) در واقع اگر سه کار (الف) (ب) (ج) بالا صورت گیرد جنبش اسلامگرایی جهانی بیمعنا میشود و دشمن، از ایالات متحده تبدیل به رقیب داخلی میشود و آمریکا به عنوان یک کشور مسیحی از تیررس اختلافات داخلی اسلامخواهان دور میشود.
خلاصه و نتیجهگیری
طبق طرح خاورمیانه بزرگ نقشه جدیدی برای این منطقه چاپ شده است. همان طور که گفته شد و در سطور قبلی اشاره گشت: ایالات متحده آمریکا در صدد برقراری نظام تکقطبی میباشد و این منطقه منافع حیاتی برای آمریکا دارد. ایالات متحده سعی دارد در پرتو استراتژی کلان خود نیروی بالقوه و پتانسیل کشورهای مهم منطقه از جمله عراق را از بین ببرد تا در سه حوزه امنیت اسرائیل ـ امنیت جریان نفت و مبارزه با اسلام سیاسی موفق گردد. در واقع طبق این نقشه برای کشورهای منطقه نظام فدرالی تنظیم گشته است. پرواضح است که نظام فدرالی در این گونه کشورها همان کاراییای که در آلمان یا آمریکا را دارد نخواهد داشت چون این کشورها درجه توسعه یافتگی (چه سیاسی و اقتصادی) و پروسه دولت- ملتسازی متفاوتی دارند، با این سیستم حکومتی، نیروهای گریز از مرکز تقویت گشته و قلمروهای خودمختار وجود میآیند و در نهایت کشورها به سوی تجزیه پیش میروند. لازم به ذکر است که وسعت سرزمینی از نظر ژئوپلیتیک یکی از کارکردها و مولفههای قدرت است. به عنوان مثال 2 کشور بلژیک و استرالیا از بسیاری جهات با هم شبیه هستند ولی دورنمای قدرتمند شدن استرالیا روشن است در صورتی که درباره بلژیک بدین گونه نیست. آمریکا درصدد است از نقش ابرقدرت منطقهای که به طور بالقوه ایران حائز آن است بکاهد و با تجزیه کشور نقش ایران کاسته شود. عراق اولین پروسه این بازی است، همان طور که دیگر، فرامین بغداد در کردستان عراق خوانده نمیشود. برای سایر کشورهای منطقه نیز همین خواب دیده شده است. نگارنده معتقد است که ترس آمریکا بدین جهت است که شکلگیری این نقشه توام با ضربه سنگین به منافع آمریکا باشد و باعث گسترش تروریسم شود. ایالات متحده در صدد است حتیالمقدور این پروسه صلحآمیز باشد و به عبارت بهتر زایمان بدون درد با قابلگی آمریکا صورت گیرد. ولی بدیهی است بدین سادگیها نخواهد بود و در بازی هزینه- منافع آمریکا، تاکتیکها عوض میشود.
به عبارت دیگر آمریکا برای هر مرحله از بازی طرحی دارد که نخبگان فکری آمریکا بر روی آن اجتماع نظر دارند و با توجه به بازی طرف مقابل آن را اجرا میکنند. حال ممکن است در مرحلهبندی این بازی با تاکتیکهای آن بین جمهوریخواه و دموکرات اختلافنظر باشد ولی طرح کلان استراتژی ثابت است.
موضوع دیگر که مرتبط با این بحث است این است که برخی از استراتژیستهای وطنی معتقدند آمریکا همان طرح فروپاشی بلوک شرق را برای این منطقه در نظر دارد، و همان «nation- state» دولت ـ ملتسازی و فکر ساختن کشورهایی مثل چک ـ اسلواک ـ مقدونیه ـ مونتهنگرو ـ اسلوونی ـ بوسنی ـ کرواسی ـ صربستان ـ استونی ـ مولداوی ـ اوکراین ـ گرجستان و... را در سر میپروراند، ولی نگارنده معتقد است درست است که استراتژی کلان آمریکا ساختن نقشه جدید خاورمیانه است ولی این طرح با آن تکنیکهای بلوک شرق در این منطقه اجرا نمیشود و به اصطلاح دموکراسیسازی در اینجا با آن تکنیکها نیست و پروسه زمانی طولانیتر دارد ولی بسیار وحشتناکتر است. «تئوری ثبات مبتنی بر سیطره hegemonic stability- نظم نوین جهانی- دفاع پیش دستانه- حمله پیشگیرانه»، بر وحشتها برای مردمان این منطقه میافزاید. دلایل تفاوت تکنیکها از نظر نگارنده بدین جهت است که اولا مردمان اروپای شرقی سکولارتر و تحصیلکردهتر بودند. ثانیا: تاریخچه لیبرال دموکراسی و حقوق زنان را داشتند و از همه مهمتر پس از اضمحلال هژمون شوروی از درون، این پروسه صورت گرفت لکن در خاورمیانه هژمونی مثل شوروی وجود ندارد که آمریکا مستقیما در آن به اصطلاح دموکراسیسازی کند و دومینووار بقیه کشورها دچار دموکراسیسازی آمریکایی شوند.