مرتضی قمریوفا
آنچه این روزها در سرزمین عراق می گذرد، به «کابوسی» برای آمریکایی ها تبدیل شده است؛ تا جایی که شبکه سی.ان.ان پس از ماه ها به سکوت خود پایان داد و گفت: «از عراق مانند ویتنام صدای شکست می آید. هیچ دورنمایی از موفقیت آمریکا به چشم نمی خورد و ارتش در عراق به نقطه بدون بازگشت رسیده است، این همان حالتی است که آمریکا در ویتنام دچار آن شده بود.»
فشار افکار عمومی درون ایالات متحده به «جرج بوش»، رئیس جمهور، بسیاری را هم در مجلسین آمریکا به همنوایی با آنها برانگیخته است؛ چند تن از دمکرات ها حتی پیشنهاد «عقب نشینی فوری» از عراق را مطرح کرده اند که بوش با عصبانیت و انفعال آن را «فاجعه» خوانده است!
این در حالی است که تعدادی از مراکز مطالعات دفاعی- امنیتی آمریکا نیز طی هفته های اخیر زمزمه «خروج زمانبندی شده» نیروهای ارتش از عراق را- بخصوص از اواسط سال جدید میلادی (تابستان)- مطرح کرده اند و این بحث احتمالاً در روزهای کاری بعد از تعطیلات ژانویه پررنگ تر خواهد شد.
درک این واقعیت ها و پذیرش اصل موضوع «خروج از باتلاق عراق» ازسوی صحنه گردانان اصلی قدرت در آمریکا می تواند آنها را به سوی «یکسری اقدامات زمینه ساز» هدایت کند؛ چه گروه جنگ سالار و مغرور مقیم کاخ سفید به شدت از تثبیت انگاره «شکست» واشنگتن در افکار عمومی داخل و خارج آمریکا و همچنین «عواقب خروج» از عراق در داخل این کشور و منطقه خاورمیانه به شدت هراس و نگرانی دارند؛ از این رو به نظر می رسد همچنانکه برای لشگرکشی به عراق، تمهیدات مختلف سیاسی، تبلیغاتی و امنیتی را طی نزدیک به یکسال پیش از اقدام نظامی خود تدارک دیدند، به هنگام خروج نیز سیکل معکوس این فرایند و پروسه تکرار شود.
بر این اساس پیش بینی می شود مقابله روانی- تبلیغاتی و سیاسی با هرگونه انگاره ای که خروج ارتش آمریکا و نیروهای ائتلاف از عراق را به «شکست» تعبیر کند و همچنین «محاسبه پذیر» کردن و «قابل پیش بینی» شدن عراق خالی از نیروهای اشغالگر، برای دولت آمریکا به تدریج به اولویتی دست اول تبدیل شود.
«آمریکا در عراق تنها مانده است. سربازان آمریکایی در عراق علاوه بر آنکه در انزوای اجتماعی بسرمی برند، هر آن امکان دارد که جانشان را از دست دهند.» این واقعیت دیروز و امروز صحنه عراق است. «پل برمر» حاکم سابق آمریکایی این را خیلی زود فهمید و به بهانه ناتوانی در مدیریت بحران، با پول های به یغما برده پا به فرار گذاشت و حالا «زلمای خلیل زاد» افغانی تبار و نماینده ویژه جرج بوش در عراق که پرونده مدیریت بحران افغانستان را در توشه خود دارد، با همه این واقعیت ها دارد دست و پنجه نرم می کند؛ به امید اینکه ابتکاری بدست آورد و با پشتوانه خلق و خوی شرقی اش با طرفین منازعه به توافق هایی برسد تا فشار ناشی از خروج برنامه ریزی شده ارتش آمریکا از عراق کاهش یابد و شرایط آینده قابل محاسبه شود.
در چنین شرایطی که آمریکایی ها خود را ناتوان از صحنه مدیریت بحران در عراق می بینند و بازیگران درون عراق هم از جمله مرجعیت گرانقدر شیعه و همچنین گروه های شیعی و سنی و از همه مهمتر قاطبه مردم، هیچ نقشی را برای اشغالگران آمریکایی قائل نیستند، تعجب آور نخواهد بود که نماینده افغانی تبار رئیس جمهور آمریکا در عراق، به زعم خویش «مجوز مذاکره با طرف های ایرانی» را از جرج بوش بگیرد و امیدوار به این باشد که روندهای آتی در عراق را- که پیشتر به آن اشاره شد- بخصوص در موضوع «امنیت» و «تقسیم قدرت» به مدد محوری ترین بازیگر منطقه ای (ایران)، ساماندهی کند. این تحرک جدید به ویژه پس از آن معنا می یابد که تلاش آمریکا به همراه کشورهای تأثیرگذار عربی همچون عربستان و مصر در اجلاس قاهره که با حضور گروه های سیاسی درون عراق برگزار شد، با موفقیت همراه نبود. هدف پشت صحنه واشنگتن و چند کشور عربی در این اجلاس آن بود که ساختار آینده قدرت در عراق را به سوی «حکومتی سکولار» هدایت کنند و توافقی ضمنی را میان گروه های مختلف برای حضور مجدد «ایاد علاوی»- مهره آمریکایی- در قدرت (در چارچوب تضمین شرایط پس از خروج) تدارک ببینند که چنین ایده ای عملاً شکست خورد.
اتخاذ تصمیمات تاکتیکی اغلب از ارزیابی های استراتژیک ناشی می شود که برون داد واقعیت های پنهان و آشکار معطوف به قدرت است. اکنون کمتر استراتژیست غربی را می توان شناخت که تأثیرگذاری انقلاب اسلامی ایران و موج های متواتر آن (دهه به دهه) بر روندهای فرهنگی، سیاسی و اجتماعی کشورهای خاورمیانه را انکار کند. این تحولات، بخصوص با جنگ افروزی جدید آمریکا در منطقه روند پرشتاب تری به خود گرفته است که زبانه های آن را اکنون به راحتی می شود در عراق، افغانستان، مصر، فلسطین، سوریه، لبنان و برخی کشورهای پیرامونی مشاهده کرد.
بازگشت به گفتمان اسلام ناب محمدی(ص) که از سوی حضرت امام خمینی«ره» در عصر حاضر به صحنه آمده است، پس از سالها دوران رشد و نمو خود را طی کرده و با نهادینه شدن در اغلب ساخت های اجتماعی- سیاسی کشورهای مسلمان خاورمیانه، بروز جدیدی از تحولات و تغییرات جدید را به نمایش گذارده است.
از این رو اگر ادعا کنیم که این جغرافیای بهم پیوسته به شدت در حال متأثر شدن از توانمندی ها و محرک های مفهوم «ژئوپلتیک انقلاب اسلامی» است، راه به خطا نرفته ایم. اگرچه برخی استراتژیست های غربی به غلط از این موقعیت خطیر با عنوان «ژئوپلتیک شیعه» یاد کرده اند، اما این اشتباه وقتی رخ می نماید که ژئوپلتیک انقلاب اسلامی، تمامیت اسلام را فرا گرفته است که صحنه تحولات فلسطین اشغالی به خوبی گواه آن است.
از سوی دیگر بهره گیری «هنرمندانه» مدیریت عالی نظام از این توانمندی بالقوه و حتی تبدیل «تهدیدها» به فرصتی در طولانی مدت، موقعیت بی نظیری را برای جمهوری اسلامی ایران در کنترل و مدیریت بحران های منطقه ای (و گاه بین المللی) پدید آورده است که افغانستان و عراق، دو نمونه بارز آن است.
با این اوضاع و احوال، آمریکایی ها در صحنه عراق -و در ادامه خاورمیانه- با فرایند محتومی مواجه هستند و آن اینکه به خواست ملت این کشور در خروج از عراق و پایان دادن به اشغالگری گردن نهند و استقلال آن را محترم شمارند و در پی ایجاد حاکمی دست نشانده و یا الگوی حکومتی خاصی در این کشور نباشند و ترسیم ترتیبات قدرت در عراق را به خود مردم و مراجع معظم واگذارند که در چنین وضعیتی، جمهوری اسلامی ایران، مثل همیشه وظیفه و مسئولیت خود می داند که به این فرایند کمک کند و پشتوانه «امنیت، ثبات و سازندگی» عراق یکپارچه باشد.