حنیف غفاری
"قطبیت" هدفی بود که مقامات اروپایی در دهه آخر هزاره دوم میلادی به شدت بر روی آن تمرکز داشتند. به عبارت دیگر تبدیل شدن اروپا به یک وزنه و اهرم در معادلات نظام بینالملل پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و حذف کمونیستها از گردونه قدرت هدف اروپاییان بوده است. افرادی مانند "خاویر سولانا" درصدد بودند تا با استناد بر جمع میان ابزارها و امکانات موجود در اروپا این قاره را به عنوان قدرت اصلی جهان به نظام بینالملل معرفی کنند.
پس از گذار بشریت به هزاره سوم ابعاد این رویای خام در ذهن تئوریسینهای اروپایی پر رنگتر شد. برگزاری نشستهای فوقالعاده، تعریف کشورهای اروپایی در چارچوب سیاستی واحد، تدوین سیاستهای اقتصادی یکسان و تصمیم به ابراز برخورداری واحد در تقابل یا تعامل با دیگر کشورهای غیراروپایی در جهان از جمله اقداماتی بود که در این راستا صورت گرفت تا در نهایت شاهد "اروپای امروز" باشیم. اروپایی که انسجام و هماهنگی تنها در سخنان به ظاهر جذاب و فریبنده افرادی مانند جکارستراوو خاوی سولانا نهفته است. باید اذعان کرد که میان ایدهآلگرایی اولیه تئوریسینهای تشکل اروپایی واحد با واقعیت امروز فاصله به اندازهای است که نمیتوان آن را توجیه کرد. معادلات اروپا کاملاً دگرگون شده است. این دگرگونی در مجموعه کشورهای موجود در این قاره توسط سیاستمداران در کشورهای اتحادیه اروپا صورت پذیرفته است. هر چند که در این راستا نباید نقش عوامل اصلی این دگرگونی را نادیده گرفت....
همانگونه که اشاره شد "قطبیت" هدف اصلی افرادی بود که تصمیم گرفتند اتحادیه اروپا و اروپای واحد را در نظام موجود در جهان به فعلیت برسانند اما استقلال اتحادیه اروپا و تبدیل شدن این قاره به قدرتی برتر تصور پوچی بود که بسیاری از ایرادکنندگان آن بعدها نسبت به آن واقف شدند.
هنگامی که بوش بر سر کارآمد و متعاقب آن حادثه 11 سپتامبر 2001 در نیویورک به وقوع پیوست عملاً "اروپای واحد" و ابعاد آن برای بسیاری از مقامات اروپایی به یک حقیقت دستنیافتنی مبدل شد. بوش پسر برای دستیابی به اهداف جهان گشایانه خویش نیاز به کسانی داشت تا بتوانند در قبال گرفتن امتیاز و امکانات از واشنگتن سیاستهای غلط جمهوریخواهان را نزد افکار عمومی جهان درست جلوه دهند. در این میان تئوریسینهای پشت پرده کاخ سفید با توجه به وضعیت کلی جهان در هزاره سوم انگشت اشاره خود را به سوی اروپا روانه ساختند. درست در همین برهه بود که معادلات اتحادیه اروپا کاملاً بر هم ریخت.
"تونی بلر"، "اسنار"، "برلوسکنی" و مقامات کشورهای لهستانی و بلغارستان در حالی در پروژه اشغال عراق با ایالات متحده آمریکا مشارکت کردند که در جریان ضربهای که بر پیکره اروپای واحد از سوی آنها وارد آمده بود به هیچ عنوان واقف نبودند. در حقیقت پس از آغاز سیاستهای کاخ سفید در افغانستان و عراق میان کشورهای اروپای نوعی انشعاب و خط تفکیک مشخص ترسیم شد که بر مبنای آن مفهوم "اروپای واحد" به کلی به دست نسیان سپرده شد. نخستین شخصی که باید وی را مسئول این روند دانست کسی جز "تونی بلر" نخستوزیر انگلستان نیست. در حالی که مطابق گفته "جوزف ویلسون" سفید سابق ایالات متحده آمریکا در عراق بوش و همراهان او به بهانه حذف صدام حسین از معادلات بغداد نخستوزیر انگلستان را به سوی واشنگتن جلب کردند و پس از ترک خاک آمریکا توسط او ناگهان سخن از جنگ و مداخله نظامی به میان آوردند. "تونی بلر" نیز به صورتی کاملا ساده لوحانه و تحت تاثیر القای نظرات افرادی مانند "جک استراو" تمامی سیاستهای دیکته شده از سوی بوش پسر را پذیرفت.
در هر حال به دنبال پیروی بلر از بوش "جک استراو" وزیر امور خارجه به انگلستان و نیز "خاویر سولانا" و بخش سیاست خارجی اتحادیه اروپا تلاش گستردهای را در جهت پیوستن دیگر کشورها به اتئلاف میان لندن و واشنگتن نمودند.
در این میان "خوزه ماریانا اسنار" با آرزوی خیالی بقادر قدرت و پس زدن کامل سوسیالیستهای مادرید زودتر از همگان به این ائتلاف پیوست و به دنبال وی افرادی مانند "سیلویوبرلوسکونی" جهت این که خود را از دیگر کشورهای اروپایی متمایز کنند وارد جریان طرفدار واشنگتن شدند. مخالفت "ژاک شیراک" در فرانسه و "گرهارد شرودر" در آلمان با سیاستهای بوش و همراهان او اروپا خط ترسیمی به وجود آمده را پررنگتر کرد تا اتحادیه اروپا هر آن به نقطه کنونی یعنی انفکاک در قالب تظاهر به اشتراک نزدیکتر شود. در هر صورت تقابل میان نظارات رویکردها و گفتارهای متفاوت میان سران اروپایی هم چنان تا امروز ادامه یافته است و حتی با طی عنصر زمان پررنگتر نیز شده است. از آن پس بود که به دست افرادی مانند بوش و بلر قطبیت از حیات سیاسی اتحادیه اروپا رخت بست و تحمیل فرمولهای مورد نظر آمریکا از زبان متحدان اروپایی آنها به عنوان سیاست خارجی این قاره مدنظر مسئولین اتحادیه قرار گرفت. این تحولات جملگی در حالی به وقوع پیوستند که ادعای قطبیت و قرار گرفتن در راس قدرت نظام بینالملل لحظهای از زبان افرادی مانند سولانا جدا نمیشدند........
"نزدیکی به کاخ سفید" و "دوری از کاخ کرملین" دو منتهیالیه خطی بودند که از سوی افرادی مانند چنی و رایس برای متحدان اروپایی واشنگتن ترسیم شد. در این میان استناد بر طرح "گوام"، "گسترش اتحادیه اروپا به شرق" که با اضافه شدن ده کشور اروپایی شرقی به این مجموعه صورت پذیرفت و نیز ناتویی شدن برخی کشورهای اروپا مهر تاییدی بر این ادعاست. انگلستان از سوی ایالات متحده آمریکا وظیفه داشت تا به هر نحو ممکن از قدرت یافتن کاخ کرملین جلوگیری کند. اعتراض گسترده اتحادیه اروپا به انتخابات اوکراین و ابطال آرای مربوط به انتخاباتی که باعث برنده اعلام شدن "یانوکوویچ" نامزد طرفدار روسیه در "کیف" شده بود تحت فشار مستقیم کاخ سفید صورت پذیرفت. ایجاد شبکههای حامی و پیرو میان اروپا و آمریکا همان خواست کاخ سفید برای جلوگیری از قدرت یافتن بیش از حد اروپا بود. "اروپای واحد" برای واشنگتن در صورتی معنا خواهد داشت که سیاستهای آن در راستای خواستههای جمهوریخواهان صورت پذیرد. در غیر این صورت نومحافظهکاران آمریکا نخستین افرادی خواهند بود که در مقابل سیاستهای اروپا ایستادگی خواهند کرد. به موضوع اصلی خود باز میگردیم: اروپای دگرگون شده در هزاره سوم. قبل از این که بخواهیم اوضاع کنونی کشورهای اروپایی را توصیف کنیم و فضای بوجود آمدهای اتحادیه اروپا را پس از حادثه 11 سپتامبر و دخالت واشگتن شرح دهیم لازم است تا نسبت به دو نکته اساسی تاکید کنیم:
اول این که دلیل عمده تکیه ما بر کلید واژه "سیاست خارجی" این است که در هزاره سوم تقابل و تعامل میان کشورها حرف اول را میزند. به عبارت دیگر میتوان ادعا کرد که لزوم استقلال کشورها استناد و پیروی از نوعی سیاست خارجی مستقل است. ایالات متحده آمریکا با دخالت علنی در امور مربوط به کشورهای اروپایی عملاً عنصر خلاقیت را از گردونه سیاست خارجی آنها حذف کرد. در این میان اعتراض اندیشمندان و متفکران امور بینالملل در اروپا نیز به نیتجهای نرسید. در هر حال گریز خود کار اتحادیه اروپا از قطبیت را میتوان در دو عامل فشار کاخ سفید و نیز حرکت کشورهای موجود در اتحادیه به سوی واشنگتن ارزیابی و جستوجو کرد.
پیروی کورکورانه از ایالات متحده آمریکا از سوی افرادی مانند استراو در قالب کلمات واژگانی مانند "ائتلاف موثر" و.... توجیه شد. این ادعاها و توجیهات مضحک در حالی از سوی این افراد بیان میشوند که آنها نیز نسبت به بیمحتوا و عدم مستند بودن سخنانشان آگاه هستند. پس از گذار بشریت به قرن جدید عنصر "فریب" در میان کشورهای اروپایی پر رنگتر شده است. این عنصر در سطح مسئولین اروپایی تا شهروندان زیر پوشش اتحادیه وجود دارد. بسیار جالب است که افرادی مانند استراو سعی دارند وزرای امور خارجه کشورهای عضو اتحادیه اروپا را فریب دهند و فریبخوردگان اولیه در سطح پایینتری سعی دارند تا شهروندان مستاق به پیگیری سیاست خارجی کشورمان را بفریبند.
نکته دوم این که علاوه بر اختلاف و افتراق در زمینه سیاست خارجی وجود اختلاف نظرهای اقتصادی، عدم توافق بر سر مسائلی مانند قرار دادن یورو به عنوان پول مشترک اروپایی و نیز وجود برخی اختلافات کلان درخصوص انعقاد قراردادهای تجاری هم چنان در میان سران اروپایی ادامه داد و گویا در اثر مغروریت بیش از حد برخی اعضای اتحادیه قرار نیست تا آیندهای نزدیک پایان پذیرد. مجموعه این دو عامل میان اروپای ایدهآل و اروپای واقعی فاصلهای شدید ایجاد کرده است. این فاصله هر روزه از سوی افرادی مانند بلر، برلوسکونی و استراو در حال زیاد شدن است و این در حالی است که این افراد بیش از دیگران ادعای همراهی با طرح اروپای واحد را دارند.
همانطور که اشاره شد به دو دلیل اختلاف در سیاست خارجی و نیز وجود تقابلات اقتصادی میان اعضای اتحادیه اروپا هدف اصلی تاسیس اتحادیه اروپا یعنی قطبیت عملاً به فراموشی سپرده شده است. وجود برخی تکرویهای افراطی که ریشه در نگرش و رویکرد تاریخی میان اعضای اروپایی را دارد در این روند بیتاثیر نیست. کشورهای انگلستان، آلمان و فرانسه در بالاترین سطح اتحادیهخواهان آن هستند که گوی سبقت را از سایرین بربایند حرف آنها به عنوان موضع نهایی و بدون تغییر اتحادیه قلمداد شود. در سطح دیگر کشورهای اسپانیا، ایتالیا، لهستان و پرتقال به هیچ عنوان خواهان قرار گرفتن در سطح یکسان با برخی کشورهای تازه پیوسته به اتحادیه اروپا نیستند. تقابل این گونه نگاهها در سطح کلان برای اتحادیه دردسرساز شده است.
در هر صورت در این جا سعی داریم تا چرخش کلی اتحادیه اروپا از هدف دستیابی به قطبیت به سوی نقطه کنونی را در قالب مثالهای موجود و آن چه در بستر این اتحادیه در حال رخ دادن است ترسیم کنیم:
انگلستان هم چنان به همکاری خود با واشنگتن ادامه میدهد. جک استراو و جفهون حتی لحظهای نمیتوانند گسست از جمهوریخواهان کاخ سفید را برای خود ترسیم کنند. البته بسیاری از اعضای حزب کارگر بریتانیا از روند موجود رضایت ندارند ولی لابیهای پشتپرده بلر و اعضای کابینهاش سرعت عمل را از آنها گرفته است. در صورت گسست روابط میان لندن و واشنگتن بدون شک روند آغاز شده اروپاییان در جهت پیروی کورکورانه از کاخ سفید متوقف خواهد شد. بریتانیا موثرترین اهرم جمهوریخواهان در اروپا محسوب میشود از اینرو حذف بلر از راس معادلات لندن به معنای بسته شدن فضاهای مانور در اروپا به روی نومحافظهکاران جنگطلب خواهد شد. این در حالیست که به دنبال انفجاریهای لندن میزان نارضایتی از بلر و حزب کارگر به حداکثر خود رسیده است. همچنین کارشکنیهای لندن در اروپا باعث شده است تا بسیاری از کشورهای اروپایی نوعی مرز مشخص را با انگلستان ترسیم کنند. پس از افزایش انتقادات از بوش پسر در خصوص مداخله نظامی بریتانیا با شرقی بیشتر این انتقادات را به نخستوزیر خود مطرح میکنند. همین امر باعث شده است تا تونی بلر سیاست سکوت را در پیش گیرد و کمتر در خصوص حمایت علنی لندن از سیاستهای جمهوریخواهان آمریکا سخن گوید. انگلستان کنونی حرکت در قالب و چارجوب ترسیم شده اروپایی واحد را در عمل قبول ندارد و با شکستن مرزهای مشخص و حرکت مفرط به سوی نومحافظهکاران قالبی دیگر را برای حیات سیاسی خود در نظام بینالملل برگزیده است.
از سویی دیگر کشور فرانسه در حال حاضر دوران سختی را در حیات سیاسی خود سپری میکند. شورشهای حومه پاریس خود سپری میکند. شورشهای حومه پاریس و به چالش کشیده شدن مسائلی مانند آپارتاید و تبعیض نژادی در این کشور باعث شده است تا شیراک و دوویلپن تنها به فکر بقا در اروپا باشند. فرانسه پس از حادثه 11 سپتامبر 2001 سعی کرده بعد با برلین یک اختلاف ضدجنگ تشکیل دهد و به این وسیله مخالفت خود را با سیاستهای نومحافظهکاران کاخ سفید را در زمینه جنگ عراق علنی سازد. البته برخی همراهیهای مقطعی فیلیپ دوستبلازی و دوویلیپن با جمهوریخواهان ابعاد این مخالفت را محدود کرده است.
از طرفی دیگر در کشور آلمان به دلیل حذف شرودی از این معادلات برلین و جایگزینی آنجلامرکل به هیچ عنوان وضعیت باثباتی وجود ندارد. در حقیقت جابجایی قدرت در سرزمین ژرمنها و لزوم تمرکز شدید مرکل بر مسائل داخلی کشورش قدرت مانور را از ژرمنها در سطح اتحادیه اروپا و مسائل بینالمللی سلب کرده است. آلمان پس از گرهاردشرور باید ابعاد و چارچوب همکاریهای خود را کشورهایی مانند انگلستان، فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی ترسیم کند و حرکت در حالتی دوگانه همان چیزی است که برلین را در جهان منزوی میسازد.
در اسپانیا از زمان برکناری خوزه ماریانا اسنار از قدرت و جایگزین خوزه رودریگرز زاپاتهرو ارتباط مادرید با دیگر جریانهای موجود در اروپا تا حدودی کاهش یافته است. از سویی دیگر خطمشی سوسیالیستها محور قرار دادن سیاست خارجی را در راس امور کشور نمیپذیرد. اسپانیا سعی دارد با انعقاد قراردادهای نظامی و اقتصادی با کشورهایی مانند ونزوئلا به طور غیرمستقیم بر مخالفت خود با سیاستهای کاخ سفید تاکید کند."زاپاتهرو" در این راستا تاکنون موفق بوده است.
در کشور ایتالیا اوضاع به گونه دیگری رقم خورده است. سیلویر برلوسکونی به دلیل اعمال سیاستهای غلط مبتنی بر همکاری با جمهوریخواهان آمریکا در عراق از سوی احزاب مخالف و افکار عمومی کشورش به شدت تحت فشار قرار گرفته است. پس از تیره شدن نسبی روابط میان رم – واشنگتن که به دنبال کشته شدن دو تن از مامورین امنیتی ایتالیا در بغداد صورت پذیرفت نخستوزیر ایتالیا در روندی خود کار مجبور شده است تا از نومحافظهکاران جنگطلب ایالات متحده آمریکا فاصله بگیرد. در تهدیداتی القاعده نام برلوسکونی به عنوان یکی از اهداف کوتاه مدت این شبکه جهت ترور به چشم میخورد. نخستوزیر ایتالیا هماکنون با دستی بسیار بسته در اتحادیه اروپا حرکت میکند و انواع تهدیدات و فشارها قدرت هرگونه مانور را از وی گرفته است. در اروپای شرقی وضعیت به گونهای دیگر است. ده کشور تازه پیوسته به اتحادیه اروپا در اثر دخالت کشورهایی مانند انگلستان، آلمان و فرانسه هنوز قدرت اظهارنظر و مانور در اتحادیه را ندارند و این امر باعث آزار سران این کشورها شده است. کشورهای اسکاندیناوی مانند سوئد، نروژ و فنلاند سعی دارند با توجه به تواناییهای خود در اتحادیه حرکت کنند. به عبارت دیگر توان محوری این کشورها به مراتب از همگرایی آنها با اروپاییان بیشتر و پررنگتر است و همین موضوع تناقض میان ایدهآل تا واقعیت را به تصویر میکشد. مردم کشور سوئد در راستای تحکیم موقعیت خود در اتحادیه اروپا در مقابل پیوستن به پول واحد اروپایی یعنی "یورو" ایستادگی کردند تا به دیگر کشورهای اروپایی متفاوت است. از جمع و بررسی نکات و واقعیاتی که به آنها اشاره شد میتوان نتیجه گرفت که اتحادیه اروپا در حال حاضر اوضاع مساعدی برای رسیدن به همگرایی ندارد. نیل به همگرایی و متعاقباً دستیابی به هدف قطبیت در جهان در صورت وجود نوعی اراده عمومی و بالاتر از آن حداقلی از استقلال در تصمیمسازیهای سیاست خارجی صورت میگیرد که بستر اروپا در حال حاضر فاقد آن است.
در حال حاضر "تقابل" در اتحادیه اروپا به مراتب بیشتر از تعامل در این مجموعه به چشم میخورد. تقابل سیاستهای خارجی، تقابل سیاستهای اقتصادی تقابل سیاستهای جنگی و نظامی و... در سطح کلان اتحادیه اروپا میان کشورهای عضو به چشم میخورد. وجود نوعی ناهمگنی محسوس میان کشورهای تعریف شده در حوزه اتحادیه اروپا که مرهون برخی نگاههای خودمدارانه کشورهایی مانند انگلستان، آلمان و فرانسه بوده کار را به مراتب مشکلتر ساخته است.
همانگونه که در صورتی کلی ترسیم شد کشورهای موجود در اتحادیه اروپا هر یک پس از آن از جنگ عراق و تحت عامل دخالت مستقیم جمهوریخواهان در سیر طبیعی خود در نظام بینالملل دچار مشکل شدهاند. حال هنگامی که این کشورها بخواهند با مشکلات درونی خود پای درون یک مجموعه گذاشته و در قالب اتحادیه بخواهند به مسیر خود ادامه دهند با مجموعهای از مشکلات، مسائل و نمونههای حل نشده مواجه خواهیم بود. نکته جالب توجه این که برخی از کشورهای اروپایی در راستای رابطه با نومحافظهکاران حداقلهای موجود جهت تداوم حیات در اروپا را نیز فراموش کردهاند. تمرکز بیش از حد انگلستان بر روی کاخ کرملین که به دستور ایالات متحده آمریکا و در جهت جلوگیری از قدرت یافتن روسها صورت گرفته است باعث شده تا بحران امنیت داخلی در بریتانیا همچنان حل نشده باقی بماند. در هر حال اوضاع کنونی موجود در اتحادیه اروپا نشان میدهد که از قطبیت نه تنها باید به عنوان یک هدف دور از انتظار بلکه در تعریفی بهتر باید به عنوان رویایی مضحکانه در سطح این مجموعه یاد کرد.
عدم وجود نگاهی عمیق و درکی واقعبینانه میان کشورهای موجود در اروپا با نگاه خاص و موذیانه افرادی مانند سولانا و استراو گره خورده است تا اوضاع کنونی هر آن برای عدم قدرت یافتن اروپا در جهان تشدید شود. در نهایت این که در صورت ادامه چنین روندی باید در انتظار افزایش اختلاف موجود در کشورهای اروپایی ماند. آیا در آیندهای نه چندان دور جمع میان انگلستان، آلمان و فرانسه در نظام بینالملل امکانپذیر است؟