* تئوری برخورد تمدنها بر این فرضیه استوار است که سیاست جاری جهان، ناشی از نزاعهایی ریشه دار میان فرهنگها و مذاهب مختلف است. این نظریه پس از 11 سپتامبر مورد توجه بیشتری قرار گرفت و اکنون نبرد علیه تروریسم به عنوان برخورد غرب با اسلا بنیادگرا تلقی میشود. آیا تصور میکنید که در جریان حوادث پس از 11 ستپامبر از نظریه شما استفاده و یا سوءاستفاده شده است؟ آیا حاضر به تعدیل نظریه خود هستید؟
** از نگاه من روابط میان کشورها در دهههای آتی انعکاس از تعهدات و تعصبات فرهنگی ،ارتباطات فرهنگی و نزاع و نفرت در قبال کشورهای دیگر خواهد بود. بدیهی است «قدرت» نیز همانند همیشه نقش مرکزی خود را خواهد داشت. از سوی دیگر معمولا عوامل مهم دیگری نیز در پس پرده این نزاعها قرار دارند. در اروپای قرن 18 با نزاع پادشاهی و جنبشهای جمهوریخواه و در قرن 19 با ناسیونالیسم و تلاش کشورها برای تعریف هویت خود مواجه بودیم و در قرن بیستم ایدئولوژی تبدیل به علل اصلی شد. این امر هرچند کاملا نه،اما تا حد بسیاری متاثر از انقلاب روسیه بود.
ما در این دوران رقابت فاشیسم کمونیسم و لیبرال دموکراسی را با یکدیگر دیدیم. این عصر اما به پایان رسیده است و لیبرال دموکراسی حداقل از لحاظ تئوری در سرتا سرجهان پذیرفته شده است. اما اکنون با این پرسش مواجهیم که در دهه آینده چه چیزی در کانون توجه قرار خواهند گرفت. از نگاه من هویتهای فرهنگی، خصومتها و نفرتها و دلبستگیها، در روابط میان کشورها نقش عمدهای خواهند داشت.
* شما با اشاره به اینکه « 45 سال پرده آهنین خط مرکزی انفکاک اروپا بود» نوشتهاید که این مرز اکنون صدها مایل به شرق حرکت کرده و مردم مسیحی غرب را از مسلمانان و سایر متعصبان جدا میکند. آیا این تفاوت قائل شدن به معنای نادیده گرفتن حضور جوامع مسلمان در دل جهان غرب و یا ثابت و یکسان فرض کردن تمامیگرایشها در جهان اسلام نیست؟
** این برداشت کاملا اشتباه است و من هرگز غرب یا اسلام را یکسان ندانسته و تعداد و تکثر آنها را نفی نکردهام. وجود فرقهها و جوامع و کشورهای مختلف در غرب و اسلام نشان از این عدم همسانی دارند. تلقی اسلام و غرب به عنوان دوبلوک صلب کاملا اشتباه است هرچند همسانیهایی را هم میتوان در درون آنها احساس کرد. مردم همه جا در مورد اسلام و غرب صحبت میکنند. پس طبیعی است که این تفاوت قائل شدن متاثر از نوعی رابطه منطقی با واقعیت است و هسته این واقعیت را هم باید در اختلافات مذهبی جست.
* آیا نقطه ای برای همگرایی و یا آشتی دو سوی این «پرده آهنین جدید» وجود دارد؟
** همان گونه که اشاره کردم در هر دو سوی این پرده تکثر آرا و گروهها را داریم. تلقی جهان اسلام و غرب به عنوان دو بلوک صلب که با یکدیگر نزاع دارند کاملات اشتباه است. کشورهای متناظر با منافع مختل خود، دوستان و متحدانشان را انتخاب میکنند، ایالات متحده برای مثال با بسیاری از دیکتاتورهای جهان همکاری میکند. بدیهی است ما ترجیح میدهیم آنها دموکرات شوند اما به هرحال بنا به منافع ملی خود با آنها همکاری میکنیم.
* جهان اسلام در برخورد با جهانی که عموما، ولو به صورت تئوری لیبرال دموکراسی را پذیرفته، چگونه عمل کرده است؟
** حداقل آغاز برخی تغییرات اجتماعی و اقتصادی را در جهان اسلام مشاهده میکنیم این روند قطعا به تغییرات سیاسی نیز خواهد انجامید. جوامع مسلمان همانند سایر جوامع به صورت فزاینده ای به سمت شهرنشینی و صنعتی شدن حرکت میکنند اما وجود منابع غنی نفتی و گازی مانع آن میشود که انگیزه زیادی برای تغییر نداشته باشند. از سوی دیگر این را هم باید در نظر داشت که همین منابع به آنها توانایی و ظرفیت تغییر میدهد. کشورهایی مثل ایران به تدریج در حال صنعتی شدن هستند.
* آیا تصور میکنید «تمدن اسلامی» در آینده یکپارچهتر خواهد شد؟
** قطعا حرکاتی در این راستا را میتوان مشاهده کرد ما به صورت واضح شاهد برخی جنبشهای سیاسی «ماورای جهان اسلام» هستیم که مسلمانان حاضر در تمامیجوامع را هدف گرفتهاند. با این وجود من در مورد اینکه یکپارچگی واقعی را میان جوامع مسلمان شاهد باشیم، یعنی یک سیستم سیاسی منفرد که توسط گروهی منتخب یا غیر منتخب از رهبران هدایت شود، تردید دارم.
به باور من میتوانیم انتظار داشته باشیم که رهبران جوامع مسلمان با یکدیگر در مورد مسائل متعدد همکاری کنند. همان گوه که در میان جوامع غربی هم شاهد هستم من معتقدم حتی احتمال اینکه مسلمانان یا حداقل اعراب، سازمانی قابل مقایسه با اتحادیه اروپا تشکیل دهند، چندان دور از ذهن نیست.
* به باور شما«فرهنگ اسلامینمایانگر شکست بروز و ظاهر شدن دموکراسی در بخشهای بزرگی از جهان اسلام» است. این در حالی است که در بخشهای بزرگ از جهان اسلام همانند اندونزی، مالی، سنگال و حتی هندوستان که دارای انبوهی مسلمان است،شاهد دموکراسی هستیم، رابطه میان فرهنگ اسلامی و دموکراسی را چگونه میبینید؟
** من پاسخ این پرسش را نمیدانم چرا که کارشناس اسلام نیستم اما به هرحال روند کند حرکت جوامع مسلمان به ویژه اعراب به سوی دموکراسی تکاندهنده است. علت این امر را باید در ایدئولوژی و میراث فرهنگی آنها دانست. تجربه استعماریای که تمامیاین کشورها پشت سر گذاشتهاند شاید عاملی در مخالفت آنها با غلبه وسطه غرب است.
حرکت این کشورها به سوی شهرنشینی و سیستمهای سیاسی تکثرگرا، در اغلب موارد قابل مشاهده است، افزایش تعامل آنان با جوامع غیرمسلمان و یا مهاجرت مسلمانان به اروپا از جمله مواردی است که برروند دموکراسی در این مناطق تاثیر میگذارد.
* نظر شما در مورد اینکه سیاست خارجی آمریکا به صورتی غیرمنطقی تحت تاثیر گروههای حامل اسرائیل است، چیست؟
** این بحث را برخی جدی گرفتهاند. من با این تعبیر «غیر منطقی» کار دارم. سیاست خارجی آمریکا در هر منطقهای تحت تاثیر گروههای متولی، گروههای اقتصادی و... است برای مثال لابی ایرلندی برای یک قرن و نیم روابط میان آمریکا و بریتانیا را با تاثیرگذاری خود دچار تنش کرده بود. لابی اسرائیل هم در این میان چیز منحصر به فردی نیست. شاید تنها تفاوت آن با سایر لابیها را باید در تمرکز آن بر یک موضوع خاص یافت. تداوم حیات اسرائیل و افزایش کمک به این کشور.
* آیا به باور شما این نظر که دلیل عدم ثبات در خاورمیانه به صورت مستقیم با تنش میان اسرائیل و فلسطینیان مرتبط است، قابل تایید است؟
** هرچند نزاعهای بیشماری را میان اسرائیل و فلسطین شاهد بودهایم اما در همین دوران میان اسرائیل و مصر، میان گروههای قومی و مذهبی متفاوت در لبنان، میان بعثیها و مخالفان و انبوهی از گروهها و کشورهای دیگر هم نزاع وجود داشت.
در مورد ثبات هم هنوز مشخص نیست که هرچه کشوری به عنوان قدرت مسلط و غالب در منطقه ظاهر خواهد شد، برای مثال در آمریکای جنوبی، برزیل این نقش را دارد، در آفریقا، آفریقای جنوبی (نیجریه)، درآسیای شرقی، چین و ژاپن و در آسیای جنوبی، هند عهدهدار این نقش هستند.
در خاورمیانه اما قدرت غالب مشخص نیست. اسرائیل با توجه به توان هستهای خود از قدرت نظامی زیادی برخوردار است و میتواند به هر کشوری در خاورمیانه فائق بیاید اما اسرائیل کشوری کوچک است و در میان انبوه کشورهای مسلمان، اقلیتی غیرمسلمان محسوب میشود. بدین ترتیب اسرائیل را نمیتوان قدرت اصلی منطقه دانست.
ایران هم گزینه دیگری است اما جمعیت شیعه این کشور در منطقهای سنینشین و غیر عرب بودن شهروندان آن در حالی که اغلب مسلمانان خاورمیانه عرب هستند از معظلات فراروی ایران است.
ترکیه هم کشوری مهم است اما شهروندانی غیرعرب دارد و علائق این کشور به نفت و گاز شمال عراق و معضلات مرزی شانس آن را برای این عنوان کاهش میدهد.
در مورد اعراب هم عربستان سعودی دارای ثروت کافی است اما جمعیت نسبتا کمی دارد. عراق زمانی یک رهبر بالقوه محسوب میشد با منابع عظیم نفتی و جمعیتی تحصیلکرده. اما این کشور غالبا در مسیرهای اشتباه گام برمیداشت، به هر حال شاید عراق با بازگشت خود بتواند قدرتی مسلط میان اعراب شود.
* ترکیه از نگاه بسیاری پل اسلام و غرب است، در این مورد چه نظری دارید؟
** من به این موضوع اهمیت چندانی نمیدهم. ترکیه منافع خاص خود را پیگیری میکند ضمن اینکه هنوز در حافظه تاریخی جهان عرب خاطره سلطه عثمانی بر این سرزمینها و جنگهای استقلال وجود دارد.
* آیا فقدان یک قدرت مسلط منطقهای به نفع آمریکاست؟
** این امر بستگی به این دارد که چه کشوری تبدیل به قدرت مسلط شود. در تئوری؛ آمریکا در شرایطی که یک قدرت مسلط وجود دارد، شرایط را به نفع خود میبیند چرا که برای حل و فصل معضلات میتوان به این کشور رجوع کرده و بسیاری از مسائل را به آنها محول کرد. اما در فقدان اینچنین قدرتی باید پایتخت به پایتخت در جستوجوی کسب حمایت سفر کنید. این امر در جهان عرب با توجه به رقابتهای تاریخی و اختلافات مذهبی بسیار مشکل است.
* بینادگرایی با این باور رادیکال که هویت یک شخص فراتر و بالاتر از تمامی هویتهای دیگر است، بر سیاست معاصر جهان تاثیر میگذارد؟ آیا از نگاه شما افراطگرایی تنها با اسلام مرتبط است یا در تمامی ادیان میتوان از آن نشانی یافت؟
** تمایلات بنیادگرایانه و جنبشهایی از این دست در تمامی ادیان و فرهنگها حضور دارند. ما حتی در آمریکا هم جنبشهای بنیادگرایی داریم که موضعی بسیار انتقادی و رادیکال در برابر مهاجرت و یا ادغام مهاجران در جوامع و فرهنگ آمریکا اتخاذ کردهاند. بنابراین چنین رویکردهایی کاملا جهانی هستند.
مشکل اما زمانی است که این گرایشها از کنترل خارج شده و تبدیل به رویکردی غالب در جامعه میشوند. این امر تنها به سرکوب اقلیتها منجر شده و حتی جنگ با جوامع همسایه و دارای فرهنگی متفاوت را به همراه میآورد. بنابراین کنترل این گرایشهای رادیکال الزامی است.
* چرا این تمایلات بیشتر در میان مسلمانان و یا گروههایی در جوامع مسلمان در قبال آمریکا وجود دارد؟ آیا این تئوری شما در مورد هویت و فرهنگ قابل تعمیم به جوامع اسپانیایی ساکن آمریکا هم هست؟
** اول باید به این موضوع اشاره کنم که تعداد مسلمانان حاضر در آمریکا به مراتب کمتر از اروپا است. از سوی دیگر آمریکا با جوامع مسلمان هممرز نیست در حالی که کشورهای اروپایی ارتباطات گسترده مرزی با مسلمانان دارند. این دو موضوع اهمیت بسیار زیادی دارند. در مورد تفاوت میان اسپانیاییتبارهای ساکن آمریکا و مسلمانان اروپا، باید به این موضوع توجه کرد که ایالات متحده همواره کشوری مهاجرپذیر بوده است. اسپانیاییتبارهای ساکن آمریکا عموما از مکزیک و آمریکای جنوبی آمده و کاتولیک هستند که به هر حال به مذهب اکثریت آمریکاییها بسیار نزدیک است. این مساله در مورد مسلمانان مهاجر به اروپا صدق نمیکند.
این افراد به اسپانیایی یا پرتغالی تکلم میکنند که ما با آنها آشنا هستیم و بدین ترتیب معضلات مسلمانان عربزبان مهاجر به اروپا را دارا نیستند. مساله بعدی اما این است که جامعه مهاجران اسپانیایی بسیار گسترده است و آنها اغلب از کشورهای همسایه میآیند نه از آن سوی اقیانوس. در اروپا اما این افراد هرچند از کشورهای همسایه میآیند اما شرایط محل سکونت اولیه آنها و فرهنگشان کاملا متفاوت با وضعیت اروپاست. این مسائل در کنار هم مشکلات و معضلات فراوانی را میآفرینند.