ترجمه: نیلوفر قدیری
شورش و آتش زدن خودروها در فرانسه فروکش کرده است. چند هفته ناآرامی گسترده در شهرهای فرانسه که در آن بیش از هزار خودرو به آتش کشیده شد، چنان فضایی را در این کشور ایجاد کرد که در یکی از شبهای آخر، وقتی در یکی از همین محلات درگیر در شورش بر ضد دولت و جامعه، به پلیس گزارش شد که «فقط» ۱۵ خودرو به آتش کشیده شده، رئیس پلیس ملی فرانسه اعلام کرد اوضاع به وضعیت «عادی» بازگشته است. برای ساکنان عمدتاً مهاجر حومه پاریس، سالهاست که این وضعیت «عادی» معنای دیگری دارد؛ وضعیت آنها برای اکثریت جامعه فرانسه و برای دنیا قابل رؤیت نبود و آنها با این چند هفته عصیان سعی در به تصویر کشیدن این وضعیت داشتند.
«دومنیک دوویلپن» نخستوزیر فرانسه قانون به جا مانده از ۵۰ سال پیش و از زمان درگیری فرانسه و الجزایر در این کشور را که به دولتهای محلی اجازه میداد حکومت نظامی اعلام کنند لغو کرده است. او اعلام کرد مناطق عبور ممنوع دیگر وجود نخواهد داشت. نیکولا سارکوزی وزیر کشور فرانسه اعلام کرد خارجیهایی که در این ناآرامیها حضور داشتهاند از کشور اخراج میشوند. این در حالیست که بیش از ۹۲ درصد از دستگیرشدگان شهروند فرانسه هستند.
وقایعی که طی چند هفته در فرانسه روی داد حکایت از بحران اجتماعی جدی در این کشور دارد که بدون شک پیامدهای سیاسی هم به دنبال خواهد داشت؛ به ویژه به این دلیل که شهروندان فرانسوی در سال ۲۰۰۷ رئیسجمهور جدید خود را انتخاب میکنند.
ماهیت غیرسیاسی شورش
جدای از توجیهات جامعهشناختی و اقتصادی ـ اجتماعی بحران کنونی، بعضی جنبههای تعیینکننده ماهیت و چهره شورشهای فرانسه، مهم و قابل تأمل هستند. همه میدانند که مناطق شهرهای حومه فرانسه که صحنه اصلی این درگیریها بودهاند، بیشتر از جمعیت مهاجر شمال آفریقا و البته فرزندان متولد فرانسه، تشکیل شدهاند. این مناطق حومهای، شرایط زندگی پایینتر از حد استاندارد دارند. با توجه به این موضوع، هویت قومی در کنار توجیهات اجتماعی و اقتصادی ـ اجتماعی، در کانون بحثهای مربوط به این شورشها قرار میگیرد.
در گذشته به ویژه در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ در آمریکا، هویت قومی و شورش اجتماعی، باعث تقویت دو جانبه یکدیگر میشدند و دو مفهوم جداییناپذیر بودند. اما سیاهان شمال آمریکا برای به دست آوردن حقوق مدنی مبارزه میکردند، حقوقی که اصلاً برای آنها وجود نداشت. سازمانها، گروهها و جنبشهای آنها بیشتر درگیر تفکرات سیاسی و ایدئولوژی بود تا قومیت.
در نتیجه تلاشهای آنها و فعالیتهایشان با استقبال طیف وسیعی از فعالان اجتماعی روبهرو میشد و با گروههای مختلف سیاسی ارتباط برقرار میکردند، از لیبرالهای میانه رو گرفته تا رادیکالها و کمونیستها. حامیان حقوق سیاهان فقط در مکانهایی که سیاهپوستان زندگی میکردند فعال نبودند بلکه در غرب اروپا هم فعالیت داشتند؛ بخش عمدهای از غرب اروپا در آن زمان شاهد مهاجران چندانی نبود.
درباره شورشهای اخیر فرانسه آنچه تعجبآور به نظر میرسد ماهیت غیرسیاسی آن است. البته این به آن معنی نیست که سیاست نقشی در شورشها نداشته، بلکه به این معنی است که گروههایی که این اقدامات خشونتآمیز را انجام میدادند، خواسته سیاسی نداشتند. از سوی دیگر این شورشها با حمایت مردم فرانسه همراه نشد.
در حقیقت شورشیها برای به دست آوردن حقوق مدنی یا بشردوستانه مبارزه نمیکنند. آنها میدانند که دولت فرانسه چنین حقی را به آنها داده است، اگرچه از نظر آنها این حق «صوری» است نه واقعی. از صحبتهای بعضی از این جوانان کاملاً میتوان دریافت که حقیقت زندگی در مناطق حاشیهای و داشتن هویت فرهنگی غیراروپایی موجب ایجاد رابطهای جدید و خاص میان آنها و فرانسه شده است. آنها احساس طرد شدن کرده و در نتیجه با خشم و خشونت واکنش نشان میدهند. آنها شهروندان فرانسه هستند بدون آن که بخشی از هویت ملی این کشور باشند.
براساس اطلاعات موجود، شورشیها آرمان اسلامگرایانه نداشتهاند. این وقایع را نمیتوان نوعی تندروی مذهبی نام گذاشت، بلکه فقط اعتراض قومی است که در اثر اختلاف طبقاتی در جامعه ایجاد شده است. این افراد چه به طور فردی و چه گروهی، علیه شرایط و متن زندگی خود شورش کردند. آنها تجهیزات و خودروها و دارایی اندک محلات خود را ویران کردند. اقدام آنها تلاش ناامیدانهای بود برای نشان دادن ارادهشان در دسترسی به «جامعه ثروتمندان». چنین جامعهای شاید پنج ایستگاه مترو با آنها فاصله داشته باشد، اما آنها هیچ وقت به سوی آن نمیروند.
آنها در فضا و محیط خود عمل میکنند، گویی توانایی حرکت ندارند و حرکت آزاد آنها در داخل کشورشان محدود شده است. پس مشکل، شکست در پذیرش مهاجران و جذب آنها در نظام فرانسه است. فرزندان مهاجران فرانسوی، احساس فرانسوی بودن نمیکنند، اگرچه در این کشور متولد شدهاند و رسماً فرانسوی هستند. آنها میان هویت فرهنگی پدرانشان و هویت جدید اما نامعلوم فرانسوی، سرگردان هستند.
بدون شک عامل کمیت، نقش تعیینکنندهای در سیاستهای مهاجرتی و جذب مهاجر در فرانسه دارد. استراتژی پاریس در جذب مهاجران در جامعه موفق نبوده است. در دو دهه گذشته الگوی جمهوریخواهانه جذب مهاجران، حامیان خود را از دست داده و راه برای الگوی کمونیستی هموار شده که مهاجران را فقط به شکل اقلیت میبیند. حقیقت آن است که تلاش برای جذب ۷۰۰ هزار نفر با جذب هفت میلیون نفر فرق میکند. جمعیت مسلمان فرانسه اکنون تقریباً به ۷ میلیون نفر میرسد و سیاستگذاران تمایل چندانی به روبهرو شدن با این موضوع ندارند.
این سیاستگذاران از انگ نژادپرستی هراس دارند و به همین دلیل ترجیح میدهند اصلاً در این مورد حرفی نزنند و کاری نکنند. از سوی دیگر شورشهای اخیر میتواند فرصت مغتنمیبرای سیاستگذاران فرانسوی از طیفهای مختلف باشد، تا راه دشوار جذب مهاجران مسلمان و غیرمسلمان را طی کنند. این کار زمان زیادی میبرد تا به موفقیت منتهی شود. سیاستگذاران فرانسوی به یک استراتژی جدید در زمینه مهاجرت نیاز دارند. اقتصاد و نظام اجتماعی فرانسه به مشارکت مهاجران نیاز دارد مگر آنکه تغییری چشمگیر در وضعیت آمار و جمعیت این کشور در سالهای آینده روی دهد.
زنگ خطر برای اروپا
شوک تحولات اخیر در فرانسه، سراسر اروپا را فرا گرفته است. دولتهای اروپایی طی چند هفته ناآرامی در فرانسه، خواب راحت نداشتند. در ایتالیا، رومانو پرودی رهبر مخالفان به خبرنگاران گفت: «ما مناطق حومهای بدی در اروپا داریم که شرایطی چندان متفاوت از حومه پاریس ندارند. دیر یا زود این اتفاقات در این مناطق هم روی میدهد.»
در اسپانیا و ایرلند و در هلند و آلمان هم هشدارهای مشابه شنیده شد. هسته این بمب ساعتی، وضعیت مربوط به آمار جمعیت این کشورهاست و چاشنی آن نژادپرستی است. جمعیت بومیاروپا یا جمعیت سفید پوست آن به سرعت رو به سالمندی میرود و با کندی زاد و ولد روبهروست. بدون مهاجرت مداوم، تا سال ۲۰۵۰ جمعیت آلمانیها از ۸۳ میلیون به ۶۳ میلیون نفر کاهش مییابد وایتالیاییها از ۵۷ به ۴۴ میلیون نفر میرسند.
در همین مدت جمعیت خاورمیانهای و شمال آفریقاییهایی که اروپا را محاصره کردهاند دو برابر میشود. مهاجرانی که به اروپا وارد میشوند خیلی زود کار پیدا میکنند چون جدول آمار جمعیتی اروپا چنین نیازی را ضروری میکند. در اسپانیا برای آنکه اقتصاد به سیر کنونی رشد خود ادامه دهد، سالانه به یک میلیون کارگر مهاجر جدید نیاز است.
به رغم برخی مخالفتهای راستگراها و مردم محلی که احساس خطر میکنند، مهاجران نسل اول در کشورهایی مثل اسپانیا، ایرلند و ایتالیا مشکل چندانی ایجاد نکردهاند. اما مقامات این کشوها معتقدند که اشتباهی نظیر آنچه دولت فرانسه انجام داد کافی است تا جرقه خشونت در این کشورها هم زده شود. مشکل اصلی، مهاجران نسل دوم و سوم و حتی چهارم هستند. موج بزرگ مهاجرت به فرانسه و آلمان و انگلیس بیش از ۳۰ سال پیش شروع شد. نسل اول این مهاجران با این تفکر رشد یافتند که باید همان حقوق و فرصتهای ساکنان بومیاین کشورها را داشته باشند.
اما نسلهای بعدی دریافتند مذهب، فرهنگ، رنگ پوست و حتی نام فامیل آنها دیوار بلندی میان آنها و ساکنان بومی اروپا ایجاد میکند. پنج سال پیش آلمان قوانین اخذ ملیت در این کشور را تسهیل کرد و از آن موقع بود که یک سوم 6/2 میلیون مهاجر ترک این کشور ملاک شهروندی دریافت کردند. انگلیس طرفدار مفهوم «چند فرهنگی» است و شهروندان را به حفظ هویت اجتماعی و قومیتشویق میکنند. فرانسه تأکید دارد که اعطای مدارک شهروندی به یادگیری کامل فرهنگ و زبان آن کشور نیاز دارد.
با این حال همه این کشورها طبقهای از اقلیت ناراضی دارند. اروپا شاهد چندین موج مهاجرت در گذشته بوده و راههایی برای جذب آنها پیدا کرده است. اما هیچ کشور اروپایی خود را ملت مهاجران نمیدادند. ملیگرایی اروپایی رابطهای عمیق با خانواده، تاریخ و مذهب دارد و اینها به مکانهایی خاص وابستگی دارند که از نظر اروپاییها منحصر به خودشان است. میراث استعماری را هم باید به آن اضافه کرد، میراثی که امروز بسیاری از اروپاییها آن را با خیال در هم آمیختهاند. نیکلا سارکوزی وزیر کشور فرانسه برای حل بحران اجتماعی مهاجران، طرح «تبعیض مثبت» را پیشنهاد کرده است.
اساس این طرح را اختصاص سهمیههایی خاص برای مهاجران در فرصتهای اجتماعی، اقتصادی و آموزشی کشور تشکیل میدهد. اما این طرح مغایر با ایدئولوژی «تساوی» در جمهوری فرانسه است. «جک لانگ» یکی از رهبران حزب مخالف سوسیالیست فرانسه چندی پیش با این طرح به شدت مخالفت کرد اما حتی او هم اعتراف کرد که در حزبش فقط دو ستاره با پیشینه مهاجرتی وجود دارد.
دولت فرانسه در برابر شورشهای اخیر موضع سختی اتخاذ کرد. نظرسنجیها هم نشان میدهد از هر چهار شهروند فرانسوی سه نفر از برقراری مقررات منع رفت و آمد در حومه پاریس حمایت میکنند. با نزدیک شدن انتخابات سراسری سال ۲۰۰۷ فرانسه، بحث درباره مهاجران و موقعیت آنها در جامعه فرانسه به بحثی دائمیدر عرصه سیاسی این کشور تبدیل خواهد شد. شاید فرانسه آغازگر جنبشی جدید در این زمینه در اروپا باشد و سیاستمداران این کشور به اقتضای شرایط، همتایانشان در اروپا را به تصویب قوانین جدید برای مهاجران ترغیب کنند.
از آنجا که جناح راست فرانسه شاخههای مختلفی دارد، این بحث درگیری جدیدی را میان راستگرایان ایجاد خواهد کرد.
شبهای شورش در فرانسه هم سیاستهای دولت در این کشور وهم کل قاره اروپا را تکان خواهد داد.