امریکن دیپلماسی در مقالهای با عنوان «پشت صحنه لفاظی بوش: سیاست آمریکا در قبال منازعه فلسطینی ـ اسراییلی» با رد نگاه غالبی که درباره محرکهای سیاست خارجی آمریکا وجود دارد، یعنی نگاهی که سیاست خارجی دولت بوش را ناشی از ملاحظات نئومحافظهکارانه و اقتضائات سیاست داخلی این کشور میداند، محرکهای اصلی سیاست خارجی دولت بوش را ملاحظات استراتژیک و ناسیونالیسم تهاجمیای میداند که فقط در پی تامین منافع آمریکا میباشد.
در این مقاله آمده است: منتقدان دولت بوش از ماهیت حمایت محافظهکاری جدید از اسراییل به سه دلیلی که در زیر میآید، تعبیر و تفسیر نادرستی ارایه دادهاند:
اول ـ آمریکاییها در مجموع به دلایلی چند بسیار طرفدار اسراییل هستند که از جمله آنها میتوان به اشتراک فرهنگ یهودی ـ مسیحی و حمایت عمومی اسراییل از آمریکا اشاره کرد. بنابراین، حمایت محافظهکاری نو از اسراییل نه استثنا است و نه مختص قوم و اقلیت خاصی در آمریکا. بسیاری از نئومحافظهکاران، یهودی نیستند اما حامی پروپا قرص اسراییل میباشند که از جمله آنها میتوان به جان بولتون اشاره کرد.
دوم ـ این عقیده اشتباه است که نئومحافظهکاران به این دلیل که حزب لیکود به لحاظ ایدئولوژیک قائل به حفظ همبستگی سرزمینی تمام سرزمینهای غصب شده به وسیله اسراییل است، همبستگی بیشتری با حزب این حزب دارند.
سوم ـ تنها تعداد محدودی از اعضای حزب لیکود از جمله بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر پیشین اسراییل، موشه آرنز، وزیر دفاع و امور خارجه پیشین این رژیم و ناتان شارانسکی از مخالفان سیاسی اتحاد جماهیر شوروی سابق به ایدئولوژی امپریالیسم دموکراتیک محافظهکاران ابراز علاقه و شیفتگی میکنند.
کتاب شارانسکی با نام موردی برای دموکراسی از کتابهای مورد علاقه جرج بوش است. اما شارون در سخنانی به شارانسکی گفته بود: من میفهمم که در اتحاد جماهیر شوروی عقاید تو مهم بودند اما متاسفانه آنها هیچ جایگاهی در خاورمیانه ندارند.
مقاله مذکور در ادامه مینویسد: منتقدان همچنین درباره نفوذ نئومحاظهکاران در دولت بوش به سه دلیل اغراق میکنند:
اول ـ رهیافت مسلط در سیاست خارجی دولت بوش ایدئولوژی نئومحافظهکاری نیست بلکه ناسیونالیسم تهاجمی است. این رهیافت مورد حمایت تصمیمسازان کلیدی آمریکا نظیر دیک چنی، معاون جرج بوش، دونالد رامسفلد، وزیر دفاع و تا حد کمتری کاندولیزا رایس، وزیر امور خارجه آمریکا است. این سیاستمداران بیشتر در چارچوب رهیافت واقعگرایی عمل میکنند. آنها به موسسات و نهادهای بینالمللی و چند جانبه بدبین هستند و ارزش زیادی برای رهبری جسورانه و تهاجمی قائل میباشند.
این افراد مایل به استفاده از قدرت نظامی آمریکا برای شکست دادن تهدیدات علیه امنیت آمریکا و در صورت لزوم تغییر وضعیت موجود هستند. اما برخلاف اینها، نئومحاظفهکاران، از کاربرد قدرت برای بازسازی جهان بر اساس آنچه که مدنظر آمریکاست، اکراه دارند. تنها استثنا در رهیافت ناسیونالیسم تهاجمی کالین پاول، وزیر امور خارجه آمریکا بود که ایمان راسخی به اهرمهای دیپلماسی و چندجانبهگرایی داشت.
دوم ـ کنترل بوروکراتیک نئومحافظهکاران بر سیاست و حکومت آمریکا اغراقآمیز است. در حالی که ناسیونالیستهای تهاجمی در لایههای بالای حکومت فعلی آمریکاقرار دارند نئومحافظهکاران، نظیر ولفوویتز، آبرامز، فیث و ریچارد پرل در لایه دوم قرار دارند.
بدون حمایت مقامات ارشد تصمیمگیری سیاسی در آمریکا آنها نمیتوانند خطمشی سیاسی برای آمریکا تعیین کنند. این امر پیش از 11 سپتامبر 2001 واضح و مشخص بود. آن زمان که دولت بوش با متعادل کردن سیاستهای خود در قبال چین، روسیه و عراق، نئومحافظهکاران را مایوس ساخت.
بعلاوه این واقعیت را باید در نظر گرفت که جرج بوش نقشی کلیدی در عرصه تصمیمگیری به وزارت امور خارجه نداده است و این اقدام او کاری انقلابی در عرصه سیاست و حکومت آمریکا محسوب میشود. اینکه وزارت امورخارجه در آمریکا نقش مهمی در عرصه سیاست خارجی داشته باشد روند اصلی سیاست خارجی آمریکا بود که دولتهای کندی و دولت اول نیکسون گویای مسلم این واقعیت بودند.
سوم ـ واقعیت این است که پیش از11 سپتامبر سخنان بوش هر چه بیشتر رنگ و لعاب نئومحافظهکارانه گرفت و وی تاکید بیشتری بر دموکراتیزاسیون داشت. اما در عمل شاهدیم که دولت بوش تحریمهای علیه رژیم غیردموکراتیک معمر قدافی در لیبی را حذف کرد و پیگیری قاطعانه و شدیدی برای انجام اصلاحات دموکراتیک در عربستان سعودی از خود بروز نداده است. در رابطه با حوزه اسراییل ـ فلسطین، زمانی که در بهار 2003 طرح نقشه راه ارایه شد، مهمترین شرط آمریکا برای پیشبرد مذاکرات سیاسی، دموکراتیزاسیون یعنی آن چیزی که مدنظر نئومحافظهکاران آمریکا است، نبود، بلکه این بود که ابومازن در بسیاری از سرویسهای امنیتی فلسطین اصلاحات انجام دهد و فرماندهی واحدی برآنها برقرار سازد.
حتی در رابطه با جنگ عراق، دستور کار دموکراتیزاسیون سبب اصلی سیاستگذاری دولت بوش، نبود. برعکس محافظهکاران که سالها بود از تغییر رژیم در عراق حمایت میکردند، جرج بوش، دیک چنی و کاندولیزا رایس تنها به این دلیل حامی جنگ عراق بودند که صدام را تهدیدی استراتژیک برای آمریکا میدانستند و لذا مساله مهم برای آنها اصول ایدئولوژیک نبود. اینگونه بود که ارزیابی جرج تنت، رییس سابق سازمان سیا که در دوران کلینتون تاثیر عمدهای بر دیدگاههای بوش و چنی راجع به ارزش جنگ پیشگیرانه بر ضد عراق داشت.
نویسنده مقاله مدعی شده است که برخی بر این باورند که هدف اصلی جنگ عراق افزایش امنیت اسراییل بوده است در حالی که اسراییلیها آنقدر که نگران ایران به عنوان تهدید اصلی خود هستند، نگران عراق نبودند. در نتیجه، ایران و تا حد کمتر و سوریه و نه عراق مهمترین موضوعات استراتژیک منطقهای بودند که اسراییل در بحثهای خود با آمریکا مطرح میکرد. در حالی که برخی مقامات دولتی و امنیتی اسراییل فکر میکردند که نتیجه فرعی حمله آمریکا به عراق ممکن است منافعی برای امنیت اسراییل داشته باشد، برخی دیگر بر این باور بودند که موضع اسراییل ممکن است واقعا بدتر شود، چرا که ایران قادر خواهد بود مزیتهای خود را از وضعیت پیش آمده بهبود بخشد.