امروز جمع کردن کشورهای واحد و وقایع این کشورها در چارچوب یک الگوی منطقهای وسیعتر، یک حقیقت واضح و آشکار است. وقایع لبنان و اسرائیل، عراق و افغانستان و ترکیه و لیبی فقط در یک چارچوب وسیعتر منطقهای یا حتی جهانی قابل فهم است. در چارچوب جهانی هم سیاستهای آمریکا و منافع در حال تغییر و قدرت در حال ظهور روسیه، هند و چین دخیل هستند. ارتباط میان کشورها و وقایع آنها براساس واقعیتهایی استوار است؛ واقعیت اینکه دولتها به تحولات و تحرکات هستهای همسایگانشان توجه دارند و واکنش نشان میدهند؛ واقعیت گروههای نظامی و مخالف که در کشورهای مختلف فعالیت دارند؛ واقعیت عصر ماهواره و افکار عمومی؛ واقعیت دنیای خارج و به ویژه آمریکا و اروپا که تلاش بینتیجهای میکنند تا تنشهای منطقه را مهار و مدیریت کنند.
امروزه این واقعیت جدید به شیوههای مختلفی آشکار شده است. یکی از این شیوهها هوشیاری و بیداری جدید اسلامی است که آرمان عربی را با آرمانهای غیرعربی گره میزند و هم در مسلمانان اروپا و هم مسلمانان کشورهای عربی دیده میشود. این حقیقت در رفتار و زبان ارتش آمریکا و استراتژی سیاسی آن کاملاً آشکار است. جورج بوش ابتکار خاورمیانه بزرگ را پیشنهاد داده است که افغانستان را هم در برمیگیرد، اما کشوری را که بیش از دیگر کشورهای منطقه در تحولات مرتبط با تروریسم و بنیادگرایی دخیل بوده، یعنی پاکستان را در نظر گرفته است.
اهمیت قابل توجه جنگ اسرائیل و حزبالله بخشی از این واقعیت جدید است. طبیعی است که بسیاری در این منطقه این جنگ را ششمین جنگ از سوی جنگهای اعراب و اسرائیل (1949-1948،1956،1967،1973،1982) میدانند. وجوه تشابهی هم وجود دارد: شباهت در ایجاد ناامنی در شهرهای اسرائیل و ارتباط میان مداخله خارجی و مقاومت محلی؛ شباهت در مداخله گستره اسرائیل در لبنان و شباهت در حضور و مداخله شورای امنیت. اما واقعیت عمیقتر، متفاوت از اینهاست. جنگ اخیر چیزی فراتر از جنگهای اعراب و اسرائیل، احیای جنگ داخلی لبنان، بینالمللی شدن انتفاضه دوم یا ادامه جنگ با ترور بود. این جنگ بخشی از نبرد اجتماعی است. نقطه آغاز این روند سال 1979 و انقلاب ایران و حضور شوروی در افغانستان بود.
شکل «آسیای غربی بزرگ» و ارتباط میان وقایع در مجموعه از اتفاقات آن زمان روشن شد. انقلاب ایران، رویارویی در اسرائیل و لبنان را در دهه 80 میلادی تغییر داد. این دهه، ایران از یک سو و آمریکا از سوی دیگر وارد صحنه این درگیری شدند. در شرق منطقه جمهوری نوپای ایران در جنگ هشت ساله با عراق محک خورد و آمریکا و متحدان محافظهکار عرب آن با کمک اسرائیل در افغانستان با حمایت از مجاهدین مداخله میکردند؛ این حمایت به ظهور بنلادن در افغانستان منجر شد.
این ریشهها و بذرهای کاشته شده، میوههای متنوع و متفاوتی داد. به یمن جنگ لبنان، دو نتیجه از این نتایج متفاوت بروز کرد. اول اینکه مبارز اصلی اعراب یک دولت یا حکومت نیست، بلکه یک گروه سیاسی مسلح است، بنابراین گفتوگو با آن بسیار دشوارتر از گذشته است. دوم اینکه کشورهای حامی این گروهها بسیارمتفاوت از کشورهای عربی در گذشته، حمایت خود را ابراز میکنند.
بحران «آسیای غربی بزرگ» بسیار پیچیدهتر و چندوجهی و طولانیتر از هر بحران دیگری در خاورمیانه است. جنگهای کنونی غرب آسیا نبردهایی سه وجهی هستند: ایران و متحدانی چون سوریه، شیعیان عراق و حزبالله و حماس؛ نیروهای سنی رادیکال در عراق و شبکه القاعده، آمریکا و هم پیمانان منطقهاش. در لبنان درگیری ایران و آمریکا آشکار است؛ در افغانستان یا عربستان شاهد درگیری آمریکا و سنیها هستیم؛ در عراق همه سه ضلع این مثلث درگیر هستند. جنگ اسرائیل و لبنان را باید در این متن چند وجهی دید. میتوان این جنگ را به جنگ اروپا تشبیه کردکه در سال 1914 شروع شدو همه کشورهای مهم منطقه را درگیر کرد و برای همه پیامدهایی به دنبال داشت.