مترجم: حسن پویان
آنجلا مرکل رسالتی دشوار پیشرو دارد؛ او باید کاری بکند که در 10 سال آینده، آلمان بار دیگر به یکی از سه کشور طراز اول اروپا تبدیل شود. صدراعظم آلمان هنوز باید توضیح بدهد که چنان کاری به چه معنی است. اگر کارها به خوبی پیش بروند، در مقالهای نظیر بررسی حاضر که در سال 2015 منتشر شود، نویسنده خواهد توانست گزارش بدهد که آلمان در ده سال گذشته نظام آموزش و پرورش خود را سراسر دگرگون کرده، بیکاری را به سطح تحملپذیرتر 3 میلیون نفر کاهش داده، مشاغل خدماتی اساسی در کشور رشدی جدی داشته، و آلمان بار دیگر به مکانی تبدیل شده که صاحبان ذهنهای خلاق از سراسر جهان بدان روی میآورند.
متاسفانه کمتر کسانی باور دارند که آنچه در بالا گفتیم شدنی است.
ولفگانگ استریک از برجستهترین اندیشمندان اجتماعی است و در موسسه ماکس پلانک به تحقیق در احوال جوامع اشتغال دارد معترف است که اوضاع در آلمان نه فقط بهتر نمیشود بلکه در حال بدتر شدن است. او در سال 2003 نوشته بود امید اندکی هست که نظامی سیاسی آلمان بر بیتحرکی کنونی فایق آید و این سبب میشود که ادامه افول اجتماعی و اقتصادی محتملترین سرنوشت آلمان در آینده باشد.
استریک پیشتر رفته و معتقد است که حتی یک ائتلاف بزرگ (نظیر ائتلاف جاری احزاب دموکرات مسیحی و سوسیال دموکرات) نیز ناچار از رویارویی با این واقعیت خواهد بود که آلمان، به نحوی جبرانناپذیر تحولپذیری را از دست داده است. به قول استریک این چیزها در آلمان مستهلک شدهاند. برای آنکه تحولی راستین در آلمان پدید آید، دولت باید مجموعه بزرگی از کارهای گوناگون، و گاه متناقض را، همزمان انجام دهد: دولت خانم مرکل محکوم است از یک سو دستمزدهای کارگران و سایر حقوقبگیران را بکاهد و از سوی دیگر در همان وقت مالیات شرکتها را نیز کاهش دهد.
به علاوه این تدابیر باید همزمان با متوازن کردن بودجه، کاستن از قروض دولت، اصلاحات اساسی در آموزش و پرورش، ادغام مهاجران خارجی و غیره، که تمام این موارد نیازمند سرمایهگذاریهای کلان است. از دیگر سو تهی بودن کنونی خزانه کشور بدین معنی است که احتمال دارد رشد اقتصادی ناچیز بماند. امکانناپذیری این همه کارها در شرایط حاضر روشنتر از آن است که نیاز به پیشداوریهای سیاسی داشته باشد.
خواه و ناخواه به این پرسش میرسیم که از کشوری که ظرفیتهایش برای پیشرفت مستهلک شده است چه کاری برمیآید؟ برای آنکه پاسخی قابل فهم برای پرسش بالا بیابیم جا دارد به تاریخ آلمان در دوره بعد از جنگ جهانی دوم بیندیشیم. یک پاسخ محتمل که به ذهن خطور میکند این است که شاید علت اصلی توفیقی که آلمان پس از جنگ به دست آورد چیزی شبیه به تولد دوباره یک «دولت ـ کشور شبه حاکم» بر سرنوشت خویش بود.
کلماتی که در گیومه قرار گرفته اصطلاحی است که پیتر کاتزنستاین استاد علوم سیاسی در دانشگاه کرنل وضع کرده است. آلمان در آن دوره کشوری ضعیف و تکه پاره بود و چارهای جز آن نداشت که بر یاوری نهادهای غیردولتی نظیر اتحادیههای کارگری و سازمانهای کارفرمایان متکی شود تا بتواند کاری از پیش ببرد.
اما آن سیستم که در ابتدا انعطافپذیری کاملی داشت با گذشت زمان قابلیت انعطافش جای خود را به فسیل شدن داد. بنابراین، تغییرات، دوباره دشوار شد زیرا وقوعش در یک بخش، غالبا نتایج ناخواسته در بخشی دیگر به وجود میآورد. مگر نه این است که به مصداق یک ضربالمثل معروف آلمانی همه چیز با همه چیز ارتباط دارد؟
در همین حال؛ آلمان بسیار نیازمند است که گرههای سخت بسته را بگشاید و از پارهای جهات، هم اینک دارد این کار را میکند. برای مثال، اتحادیههای کارگری ترتیب توافق جمعی را که در برگیرنده کل صنایع بود، بی سر و صدا کنار نهادهاند. ولی دولت باید خود نیز بیاموزد که چگونه بگذارد کارها پیش بوند. اقدام از طریق نظام فدرال، که بازنگری همه جانبه در تشکیلات مالی را شامل است، آزادی بیشتری به هرlander (ایالت) خواهد داد تا کارهای خود را خودش به انجام رساند. ولکن لاندر هم به نوبه خود باید بگذارد که امور پیش بروند و یکی از کارهایی که اهمیتی کمتر از زمینههای دیگر ندارد آن است که برای مدارس و دانشگاهها خود مختاری بیشتری قایل شد.
از سوی دیگر؛ لیبرالیزهشدن امور به هر تقدیر دارد راههای پیشرفت خود را میگشاید. اگر چه این حرکت گاهی به زیان بیرون ماندگان از نظام حاکم انجام میگیرد – کدامین حرکات - مثلا؟ آموزش و پرورش؟ از یک دیدگاه، مشکلی نیست؛ برای کسانی که پولش را دارند، مدارس خصوصی بیشتری در حال ساخته شدن هستند. بازار کار؟ افرادی را که به طور غیرقانونی اشتغال به کار دارند، در سراسر کشور به وفور میتوان یافت، چنان وفوری که سهم اینان در تولید ناخالص داخلی را به حوالی 15% رسانده است. و مهاجران خارجی چهطور؟ چنان که کارشناسان میگویند، تعداد افرادی که در آلمان امروز مهاجران قاچاق شمرده میشوند، نزدیک به یک میلیون نفر است.
از همه این چیزها چنان برمیآید که آینده آلمان وابسته به تنوع افزونتر است. این به کسانی که بیرون از دایره نظام قرار گرفتهاند کمک خواهد کرد تا در تامین کامیابی آلمان سهیم شوند. به علاوه، این مشارکت نباید تنها به سود محرومان یا صرفا متعلق بدانان باشد، بلکه لازم است کسان دیگری را نیز شامل گردد که به طور ساده، امور را طور دیگری میبینند و کارها را به شیوه متفاوتی انجام میدهند (چون مدتی از زندگی را در خارج از آلمان گذراندهاند). اینها ضمنا همان کسانی هستند که غالبا هرگز جدی گرفته نشدهاند.
مقاله حاضر در زمانی نوشته شد که هنوز مدتکوتاهی به مسابقات جامجهانی فوتبال (که در آلمان برگزار میشد) مانده بود. ذکر این نکته به دلیل تشابهاتی که در مسائل مورد ابتلای جامعه، اقتصاد، و فوتبال آلمان وجود داشتهاند. و هنوز هم دارند. نتایج سودمندی نصیب ما میکند. در واقع، فوتبال آلمان نیز در آستانه آن مسابقات وضعی بسیار شبیه به اوضاع کلی کشور داشت. برای مثال، فدراسیون بینالمللی فوتبال اندکی پیش از شروع بازیهای جام جهانی اعلام کرده بود که آلمان در رنکینگ بینالمللی در رتبه شانزدهم قرارد دارد. کارنامهای به این بدی را آلمان در حالی دریافت کرد که ژرمنها در 1998 به داشتن دومین مقام جهانی برخود بالیده بودند.
با توجه به آنکه مدتکوتاهی به برگزاری مسابقات نمانده بود، همه ظواهر نشان میداده علاقه آلمانیها به کسب پیروزی در بازیهای جام جهانی حتی بیش از شوق رهبران سیاسی کشور به وقوع یک دگرگونی فرخنده ملی از جمیع جهات است. در آن وقت بود که تئوزوانزیگر نایب رئیس اتحادیه فوتبال آلمان گفته بود ما در آرزوی رسیدن به وضعی انحصاری هستیم ولی توانایی نداریم که آن را با دستهای خودمان از درون بیافرینیم. این سخن، علاوه بر بیان واقعیت، اندرزی نیز هست. به صلاح آلمان است که نظر و اندرز زوانزیگر را جدی بگیرد. از مسابقات جامجهانی ماهها گذشته است ولی آلمان، با خانم آنجلا مرکل، و انبوه مسائلاش همچنان باقی هستند.