دو تفسیر بسیار متفاوت در تعیین عوامل ریشهای انقلاب اسلامی عنوان شده است. بر پایه تفسیر نخست انقلاب اسلامی بدان سبب روی داد که روند نوسازی شاه برای ملت سنتزده بیش از حد گسترده و شتابان بود. بر پایه تفسیر دیگر نوسازی ناکافی شاه و دستنشانده سیا بودن او در عصر ملیگرایی، بیطرفی و جمهوریخواهی، علل اصلی انقلاب شود. اما واقعیت این است که هر دو این تفاسیر نادرست و یا به واقع نیمه درست هستند، یعنی علت اصلی وقوع انقلاب این بود که شاه در حوزههای اقتصادی و اجتماعی دست به نوسازی زد و در نتیجه طبق متوسط جدید و طبقه کارگر صنعتی را گسترش داد اما نتوانست در حوزه دیگر، یعنی حوزه سیاسی، نوسازی کند و یا نخواست. این ناتوانی حلقههای پیوند دهنده حکومت و ساختار اجتماعی را فرسوده کرد، راههای ارتباطی میان نظام سیاسی و مردم را بست. شکاف بین گروههای حاکم و نیروهای اجتماعی مدرن را بیشتر کرد و مهمتر از همه اینکه پلهای ارتباطی اندکی را که در گذشته پیونددهنده نهاد سیاسی با نیروهای اجتماعی سنتی به ویژه بازار و مراجع دینی بود، ویران ساخت. بدین ترتیب در سال 1356 شکاف میان نظام اقتصادی ـ اجتماعی توسعه یافته و نظام سیاسی توسعه نیافته آنچنان عریض بود که تنها یک بحران اقتصادی ساده هم میتوانست کل رژیم را متلاشی کند. پس انقلاب نه به دلیل توسعه نیافتگی و نه به دلیل توسعه بیش از حد، بلکه به دلیل توسعه ناهمگون رخ داد.
بحث توسعه متوازن البته بحث جدیدی نیست. در سالهای اولیه دولت خاتمی و ایراد شعار اصلاحات سیاسی نیز یک بار دیگر این بحث در ساختارهای کلان سیاسی کشور پیاده شد. آنجا نیز بسیاری از خطرات سکاندار اصلاحات پس از بسیاری ایراد شعار و اصلاحات سیاسی، کمکم به این نتیجه رسیدند که پیوندهای میان نهادهای سیاسی، اقتصاد و اجتماع چنان قدرتمند است که تقریبا غیرممکن است کسی بخواهد یکی از این نهادها را به جلو بکشد در حالی که دیگری را محکم سر جای اولیهاش چسبانده است به این ترتیب، مطمئنا این پیوندها پاره خواهند شد.
توسعه اجتماعی ـ اقتصادی زمان شاه بیشتر به واسطه درآمدهای روزافزون نفت عملی شد. میزان درآمد نفت که در سال 42 کمی بیش از 550 میلیون دلار بود در سال 47 به 950 میلیون دلار رسید که این میزان تا سال 55 به رقم 20 میلیارد دلار بالغ شد. البته درست است که مبالغ کلانی از این درآمد صرف اسرافکاریها و ساختن کاخهای آنچنانی و فساد اداری بیش از حد میشد، اما نمیتوان منکر شد که مقادیر بسیار بیشتری به بخشهای مولد اقتصادی جامعه تزریق شد. تزریق این پولها یا به طور غیرمستقیم و از طریق بانک توسعه صنعت و معدن ایران به صورت وامهای کم بهره صورت میگرفت و یا به صورت مستقیم و از طریق بودجه سالانه دولتی و برنامههای عمرانی متعدد به این ترتیب رشد سالانه تولید ناخالص ملی، در سال 1352 به 30 درصد رسید.
آمار و ارقام نشان میدهند که سیاستهای توسعهگرانه شاه، گر چه بیشتر بر جمعیت شهرنشین تاثیر داشتند، اما فیالواقع توسعه اجتماعی و اقتصادی روزافزونی را باعث شده بودند. تنها یک مورد، در برنامههای سوم و چهارم توسعه، نشان میدهد که 79 میلیارد دلار، به بخش منابع انسانی تخصیص داده شده است. در نتیجه شمار تخت بیمارستانی از بیش از 24 هزار به 48 هزار، درمانگاههای بهداشتی از 700 به 2800 واحد، شمار پرستاران از 19000 به 41000 نفر و شمار پزشکان از 4500 به 12750 نفر افزایش یافتهاند.
این پیشرفتها در کنار از بین بردن قحطیها و بیماریهای واگیردار، نرخ مرگ و میر کودکان را کاهش داد، شمار کودکان را بالا برد و جمعیت 25 میلیون نفری سال 45 را در سال 55 به 33 میلیون نفر رسید.
بنابراین در اواسط دهه 1350، نیمی از جمعیت کشور زیر 16سال و دوم سوم آن زیر 30 سال بودند. این تغییرات خصوصا باعث ایجاد تاثیر عمیقی بر جمعیت شهری کشور شد که شاید نسبت به جمعیت روستایی، رابطه نزدیکتری را نسبت به ساختار حکومتی داشتهاند.
اما این تغییرات مدرن تمامی ساختارهای سنتی را دگرگون نکرد. طبقه متوسط مرفه، که بیشتر شامل بازاریان بودند، علیرغم رشد و گسترش صنایع مدرن، میزان زیادی از قدرت خود را همچنان حفظ کرده بودند. بازار هنوز نیمی از تولیدات غیر کارخانه، دو سوم تجارت خود و سه چهارم تجارت عمده کشور را در دست داشت. همچنین در حالی که همه مشاغل دیگر تقریبا اتحادیهها و انجمنهای حرفهای خود را از دست داده بودند. اصناف تولیدی تجاری بازار همچنان پابرجا مستقل مانده بود! این بزرگان صنفی که تشکیلات خود را در برابر اتحادیههای رادیکال دهه 1320 حفظ کرده بودند، میتوانستند زمان را به دهه 1300 برگردانند و دوباره بر هزاران شاگرد مغازه، استادکار، کارگر و دستفروش جزء مشاغل در بازارهای شهری اعمال قدرت کنند.
روحانیون نیز همچنان موسسات بزرگ ولی غیرمتمرکزی را شامل حدود 5600 مسجد شهری، شمار زیادی موقوفه، چند حسینیه و شش حوزه علمیه بزرگ در شهرهای قم، مشهد، تبریز، اصفهان، شیراز و یزد را در دست داشتند. در واقع رونق اقتصادی دهه 1340 به سود این بنیادهای مذهبی بود، زیرا به دنبال این رونق، بازاریان امکان یافتند تا هزینههای این حوزههای بزرگ را تامین کنند، در اواسط دهه 1350 این موسسههای دینی تا آن اندازه قدرت داشتند که شاید برای نخستین بار در تاریخ ایران، واعظانی را به طور منظم به محلات فقیرنشین شهری و روستاهای دورافتاده بفرستند. بنابراین، رونق و پیشرفت مورد بحث، به نیرومندتر شدن یک گروه سنتی کمک کرده و بازار نیز رفتهرفته در روستاهای کشور نفوذ یافت.
در کنار آمار و ارقام سیاه حاصل از توسعه اقتصادی ـ رشد زاغهنشینی، شمار روزافزون فقرای شهری و... عملکرد منفی رژیم پهلوی ابعاد بزرگتری داشت. شاه هر چند ساختار اجتماعی ـ اقتصادی را نوسازی کرد، برای توسعه نظام سیاسی تلاش چندانی نکرد. این توسعه میتوانست شامل اعمال زیر باشد: اجازه شکلگیری گروههای فشار سیاسی، ابعاد فضای باز سیاسی برای نیروهای مختلف اجتماعی، ایجاد پیوند میان رژیم و طبقات جدید، حفظ حلقههای ارتباطی موجود میان رژیم و طبقات قدیمی و گسترش پایگاه اجتماعی سلطنت که عمدتا به علت کودتای سال 32 پا برجا مانده بود و...! شاه به جای نوسازی نظام سیاسی، قدرتش را همانند پدرش بر روی سه ستون نیروهای مسلح، شبکه حمایتی دربار و دیوانسالاری گسترده دولتی قرار داد.
محمدرضا، همچنان به تاثیر کودتای 28 مرداد 1332، نظامیان را پشتیبان اصلی خود میدانست. نگاهی به آنچه در نیروهای مسلح ایران در فاصله سالهای میان کودتا تا انقلاب رخ داده به خوبی نشان میدهد که این وابستگی را، خود شاه تا چه حد احساس کرده بوده است. او شمار نفرات نظامی را از 200 هزار نفر در سال 42 به 410 هزار نفر در سال 56 افزایش داد. همچنین بودجه سالانه ارتش را از 293 میلیون دلار در سال 42 به 78 میلیارد دلار در سال 52 و پس از چهار برابر شدن قیمت نفت به 3/7 میلیارد دلار در سال 55 رساند. شاه با خرید تسلیحاتی به ارزش 12 میلیارد دلار از کشورهای غربی در سالهای 56 ـ 1350، زرادخانه عظیمی ایجاد کرد که افزون بر دیگر سلاحها، 20 هواپیمای جنگنده تا مکت اف 14 دارای موشکهای دوربرد فونیکس، 190 هواپیمای فانئوم اف 4، 166جنگنده اف 5، ده هواپیمای حمل و نقل بوئینگ 707، 800 هلیکوپتر، 28 هاورکرافت، 760 تانک چیفتن، 250 تانک اسکورپیون، 400 تانک ام 47 و یک ناوشکن اسپرونس در اختیار داشت. ایران، در سال 1355 بزرگترین نیروی دریایی خلیج فارس، پیشرفتهترین نیروی هوایی خاورمیانه و پنجمین نیروی بزرگ نظامی جهان را در اختیار داشت. شاه که گویا به همین میزان هم قانع نبود، سلاحهای دیگری به ارزش 12 میلیارد دلار سفارش داده بود که میبایست از سالهای 56 تا 59 تحویل داده میشد. این سفارشها عبارت بودند از: 202 هلیکوپتر توپدار، 326 هلیکوپتر نفربر، 160 فروند هواپیمای اف 16، 209 فروند اف 4، 7 هواپیمای بوئینگ، 3 ناوشکن اسپرونی، و 10 زیر دریایی هستهای.
اما در سه سال آخر عمر رژیم، به علت تشکیل حزب رستاخیز و نیز افزایش بسیار چشمگیر قیمت نفت، تنشهای سیاسی بسیار شدیدتر شده بود. با پنج برابر شدن ناگهانی درآمدهای نفتی، انتظارات مردم بالا رفت و در نتیجه شکاف میان وعدهها، ادعاها و دستاوردهای رژیم از یک سو و انتظارات مردم از سوی دیگر، ضعیفتر شد. همان طور که دولت نیز مدعی بود در چهارده سال پس از انقلاب سفید، پیشرفتهای چشمگیری در بخشهای آموزش و بهداشت به دست آمد. شمار پزشکان سه برابر شد. میزان مرگ و میر کودکان از 20 درصد به کمتر از 12 درصد رسید. میزان باسوادی از 26 درصد به 42 درصد رسید. شمار دانشگاهها پنج برابر و شمار دانشآموزان متوسطه سه برابر شد. هر چند این آمار نسبت به جمعیت آن سالهای ایران ـ هنوز هم کم بود، اما نمیتوان منکر پیشرفتهای حاصل شده در این بخشها شد.
با در نظر گرفتن این آمار و ارقام و نیز همانطور که قبلا هم گفتم با در نظر گرفتن تمامی معایب و پیامدهای سیاه برنامههای توسعه که ناگزیر به نظر میرسند، میتوان مدعی شد که برنامههای رژیم وقتی به بار مینشستند که در نهاد سیاست هم تغییراتی رخ میداد. چرا که آن طور که لازمه سیستمهای دیکتاتوری است با رشد درآمدها فساد نیز لاجرم رشد و توسعه مییابد. به عنوان مثال یک مجله وابسته به پنتاگون مینویسد: «در سال 1355 میزان واقعی فسادهای مالی به ارقام حیرتآوری رسیده بود... حتی آمارهای محافظهکارانه نیز نشان میدهند که از سال 1352 تا 1355 میزان فسادهای مالی و رشوهخواریها دست کم بیش از یک میلیارد دلار بود. هر چند شاه در سالهای آخر حکومت و با بالا گرفتن اعتراضهای عمومی، دست به مانورهایی برای مبارزه با فساد زده اما از آنجا که وجود فساد تا حدود زیادی به وجود رژیم گره خورده بود، این سیاستها تنها میتوانستند نمایشهای دهن پرکنی باشند. فساد ناشی از سیاستهای تمرکزگرایانه و دیکتاتورمایانه شخص شاه بود و او اگر میخواست مبارزهای علنی را با فساد آغاز کند، در وهله اول میبایست پایههای قدرت خودش را تضعیف کند. شاه در همان حالی که منابع مالی و رفاه اقتصادی ـ اجتماعی را بسط میداد، تلاش میکرد که ریشههای قدرت خود را در خاک سیاست ایران، بیشتر نفوذ دهد. اصل تضاد در همین نقطه بود. حزب رستاخیز که حزب شخص شاه به حساب میآمد، به کمک ساواک، وزارتخانههایی را که منبع معاش هزاران نفر بودند ـ به ویژه وزارت کار، صنایع و معادن، مسکن و شهرسازی، بهداری و بهزیستی، وزارت کشاروزی و عمران روستایی ـ به دست گرفت و نظارت دولتی بر سازمانهای بخش رسانههای گروهی و ارتباطات را افزایش داد.
ضربه بر پیکره بخش چاپ و انتشار نیز بسیار ناگهانی بود، شمار عناوین منتشره در هر سال از بیش از 4200 عنوان به کمتر از 1300 عنوان رسید، حتی در یک مورد، نویسنده سرشناسی بازداشت و چندین ماه شکنجه شد و سرانجام در برابر دوربینهای تلویزیونی قرار گرفت تا «اعتراف کند» که در آثار وی توجه به مشکلات اجتماعی، بسیار بیشتر از توجه به دستاوردهای بزرگ انقلاب سفید است. نویسنده سرشناس دیگری به جرم پافشاری بر اینکه آذربایجان یک «زبان ملی» دارد دستگیر شد و زیر شکنجه قرار گرفت تا آشکارا اعلام کند که مارکسیستم جهان سوم را تهدید میکند و این مکتب با اسلام، تضادی آشکار دارد. در اواخر سال 1354، بیست و دو شاعر، داستاننویس، استاد دانشگاه، کارگران تئاتر و فیلمساز برجسته، به خاطر انتقاد از رژیم بازداشت بودند. شمار بسیاری هم به دلیل همکاری نکردن با مقامات دولتی مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. استادی که به بهانه نام نبردن از «انقلاب سفید» سرکلاس، کتک خورده بود، به یک خبرنگار خارجی میگوید: «چیز خاصی در مورد من وجود ندارد». در گزارش منتشره توسط کمیسیون حقوق بشر بینالمللی در ژائو آمده است که رژیم برای ترساندن مردم همواره از سانسور و شکنجه استفاده میکند.
اینها تنها گوشههایی از تضادهای حکومتی بودند که در همان حالی که دم از پیشرفت به سوی دروازههای تمدن میزد، آزادیخواهان و روشناندیشان را با روشهای قرون وسطایی سرکوب میکرد. شاه میخواست ملت را به جایی برساند که او را خدای خود بدانند و هر چه را که دارند از منشا او تلقی کنند. غافل از اینکه تضاد عملکردش به هر شکل، روزی پایههای حکومتی را فرو خواهد ریزاند. محمدرضا پهلوی، درسی شد از تاریخ انسان، دفتری که همچنان معلم انسانهاست!