تاثیر خردورزی بر تمدن اسلامی
دلایل و عوامل رشد و تعالی و سپس ضعف و زوال تمدن اسلامی متعدد است و میبایست از زوایای گوناگون مورد بررسیهای کارشناسانه و محققانه قرار گیرد. اما بدون شک «عصر طلایی» این تمدن زمانی بود که بازار علم و دانش رواج و ترقی داشت و دانشمندان فراوانی در گستره سرزمینهای اسلامی به منصه ظهور رسیدند. دوره پر فروغ و پرقدرت دولتهای اسلامی ارتباط مستقیمی با عصر خردورزی و آزادی اندیشه در این تمدن داشت. همان زمان که «یوحنا بن ماسویه» برای نخستین بار به علم تشریح پرداخت، و یا «رازی» الکل را به جهانیان شناساند و یا «ابوعلی سینا» کتاب «الشفا» را مینگاشت تا یک هزاره بعد از درگذشتن نیز مرجع طبی جهان باشد و یا «خوارزمی» مبانی نوین علمی را پایه ریخت تا که حتی امروز هم نام کتاب او «الجبرا» در هم آمیخته باشد، روزگاری بود که مسلمانان در عرصههای سیاست و اقتصاد و فرهنگ نیز زبانزد روزگار خود بودند، هزار و یک شبهای جهان در بغداد پایتخت علمی جهان شکل میگیرند و اگر بیگانهای از مغرب در سر سودای تصرف و تجاوز به خاک مسلمین را میپروراند عاقبتی همچون «رومانوس دیوجانس» امپراتور روم شرقی (بیزانس) در کمین او بود که در 463 ه.ق در نبرد ملازگرد به دست آلب ارسلان سلجوقی مغلوب و اسیر گردید. اما همین تمدن هنگامی که با علم و دانش سر بیمهری و ناسازگاری آغاز نمود، اندک اندک طراوات و شکوفایی خود را از دست داد و هنگامی که با خرد و خردورزان سر ستیز نهاد انحطاط خود را رقم زد. به عنوان نمونه ایران که روزگاری چراغ تابناک علم و دانش بود پس از قرار گرفتن در مسیر انحطاط، حد فاصل «ملاصدرای شیرازی» تا دوران معاصر دگر دانشمندی که اعتبار جهانی داشته باشد به روی خود ندید و در همین دوره طولانی حدوداً چهار صد ساله بود که عرصه سیاست و اقتصاد خود را نیز به دنیای تازه نفس غرب واگذار کرد. دگر خواجه نظامالملکها و «خواجه نصیر»ها نیز در عرصه سیاست ظهور نکردند تا هنگامی که پرتغالیها و هلندیها و دست آخر انگلیسیها و روسها به سرزمین ایران دست تطاول دراز کردند، یارای مقاومت و ستیزی باقی مانده باشد.
اهمیت بررسی تفکرهای خردورزانه
اگر در نظر بگیریم که سیادت و برتری تمدن غرب تنها و تنها از طریق تسلط و بهرهگیری آنان از علم و دانش نوین امکانپذیر شد، درک اهمیت علم و دانش در حیات بشر راحتتر صورت خواهد پذیرفت. آنان بر کشتیهای مجهز خود سوار شدند و به هر نقطهای از عالم سفر کردند از لحاظ فنی از تکنولوژی پیشرفته خویش بهره جستند و موفق به مغلوب کردن و به استعمار و استثمار کشیدن ملل عقب ماندهتر از خود شدند. پیشرفت در عرصه علم و چیره شدن بر طبیعت نیاز به پشتوانهای تئوریک داشت، بیهوده نبود هنگامی که «ارسطو» این نخستین معلم بشریت وقتی برای اولین بار به تقسیم بندی علوم دست میزد از این اساس تئوریک سخن به میان آورد. ارسطو از حکمت و فلسفه به «فلسفه اول» و از ریاضیات و طبعیات به «فلسفه ثانی» یاد میکند. او معتقد است که «فلسفه اول» اساسی تئوریک را ایجاد خواهد کرد که «فلسفه ثانی» تنها بر مدار آن استوار باقی خواهد ماند. بنابراین تکفرهای عقلانی و خردورزانه زمینه مساعد را برای رشد سایر علوم عقلی مثل ریاضیات و طبیعیات و نجوم و... فراهم میآورد. با نگاهی به تاریخ غرب درخواهیم یافت که شکلگیری و رشد اندیشههای خردورزانه منشاء تمامی پیشرفتهای علمی و به دنبال آن سیاسی مغربشینان شد. در تمدن اسلامی نیز تا آن زمان که فلسفه و علوم عقلی در کانون توجه بود مسلمانان در عصر طلایی خویش قرار داشتند و تضعیف و نابودی نحلههای خردورزانه بود که آنان را در سراشیبی انحطاط و زوال قرار داد. در دوره مورد نظر ما یعنی در سدههای دوم هجری به بعد علوم به دو دسته کلی تقسیم میشدند: 1ـ علمالقراه، علم تفسیر، علمالحدیث، علم فقه و علم کلام. 2ـ علوم عقلی که مشتمل بر تمامی علومی بود که با تعقل و استدلال سر و کار داشت. در این بررسی هر گاه از علم و علوم سخن به میان میآید منظور همان تقسیمبندی دوم یعنی علوم عقلی خواهد بود.
معتزله چگونه شکل گرفت
همانگونه که پیشتر آمد ظهور و سقوط نحلههای عقلگرایانه تاثیر فراوانی بر جوامع اسلامی گذاشتند، بنابراین بررسی علل و عوامل برآمدن و سپس از میان رفتن این تفکرات امروزه مورد توجه محققین علاقهمند به تاریخ تمدن و فرهنگ اسلامی قرار گرفته است.
از سوی دیگر در میان این اندیشههای خردورزانه جریان فکری «معتزله» به سبب این که میتوان آن را اصیلترین جریان عقلگرایانه اسلامی تلقی کرد، مدتی است در کانون توجه روشنفکران مسلمان قرار گرفته است. شکلگیری جریان معتزله مولود فضای خردپرورانه سدههای دوم و سوم هجری جامعه اسلامی بود. دو عامل باعث شکلگیری اعتزالیون و اعتقادات آنان شد: اول عوامل خارجی، چرا که تمدن اسلامی پس از فتح ایران و سواحل مدیترانه که مهمترین بخش از متصرفات روم شرقی به حساب میآمد، طبیعی بود که شالوده خود را بر این دو کانون عمده تمدنی و علمی جهان آن روزگار، یعنی ایران و بیزانس استوار نماید، در این میان فلسفه خردگرایانه یونانی که از طریق حوزههای علمی «اسکندریه» و «قسطنطنیه» وارد فضای اندیشهای تمدن اسلامی شد. در تشکیل مکاتب عقلانی تاثیر فراوانی داشت. تاسیس «بیتالحکمه» نخستین دانشگاه تاریخ اسلام در دوران خلافت مامون عباسی (198 تا 218 ه.ق) و پاگیری نهضت ترجمه موجب آشنایی مسلمانان با کتب و رسالات فراوانی شد، مترجمان بزرگی همچون «ابن مقفع» و «حنین بن اسحاق» نه تنها به کار ترجمه مشغول شدند بلکه از خود نیز ابدعاتی را به وجود آوردند تا جایی که «فیلیپ خلیل حتی» معتقد است «فاصله میان ترجمه و ابداع را دقیقاً تعیین نمیتوان کرد.» (حتی، تاریخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پایبنده، انتشارات آگاه، 1366، ص 463) نتیجه نهضت ترجمه سرازیر شدن اندیشههای متعدد به پهنه تمدن اسلامی بود، این رویداد مهم دو رویکرد را در میان متفکران مسلمان ایجاد نمود: نخست تاثیرپذیری آنان از اندیشههای جدید که به عنوان مواد خام در اختیارشان قرار میگرفت و سپس لزوم پاسخگویی آنان نسبت به شبهات فراوانی که از سوی برخی از اندیشههای الحادی و مخالف اسلام مثل زروانیه، دهریه و مانویه صورت میپذیرفت. در این میان معتزله که خود تحت تاثیر شدید فلسفه یونان بودند، نختسین کسانی بودند که درصدد برآمدند تا برای دین فلسفه صحیحی پیدا کنند، بدین منظور قواعی وضع کردند و تمام عقاید اسلامی خود را بر اساس همان قواعد استوار کردند. دومین عامل مهم در ظهور اعتزالیون مجموعه عوامل داخلی بود. گفتوگو درباره مسائلی مربوط به تقدیر و آزادی و گناه و صفات خداوند پس از رحلت پیامبر مابین مسلمانان آغاز شد و به سرعت رنگ سیاسی به خود گرفت. در این میان نظرات دو گروه از همه برجستهتر به نظر میرسید، در یک سو خوارج قرار داشتند که خاندان «امویان» را خلفای واقعی نمیدانستند و معتقد بود که امویان چون در زمان خلافت «علی بن ابی طالب(ع) (35 تا 41 ه.ق) در داخل جامعه اسلامی جنگ خانگی به راه انداختهاند، مرتکب گناه کبیره شده و باید علیه آنان به مبارزه متوسل شد، و در طرف دیگر گروهی به نام «مرجثه» بودند که اعتقاد داشتند شخص مسلمان حتی در صورت گناه کبیره نیز مسلمان است، در این صورت میتوان از خلیفه گناهکار نیز اطاعت نمود. آنان در اختلاف شدید تعیین خلافت حکم قطعی به کفر کسی ندادند و کار را به خدا و کشف حقیقت را به روز قیامت واگذار کردند، از این رو به مرجثه از مصدر «ارجاء» به معنای تاخیرکنندگان مشهور شدند، مرجثه برخلاف خوارج که دشمن امویان بودند جانب خلفای اموی را گرفتند و توسط آنان نیز حمایت شدند. شکلگیری معتزله در واقع پاسخی به این دو جریان افراطی نیز بود، آنان از لحاظ سیاسی در میان خوارج و مرجثه قرار گرفتند.
بنیان معتزله
معتزله در اواخر دوره خلافت امویان (41 تا 132 ه.ق) بنیان گرفتند و چون امویان در روزگار واپسین عمر خود دچار ضعف و گرفتاری بودند مانعی برای تبلیغات اعتزالی ایجاد ننمودند. بالا گرفتن کار معتزله در دوره اموی تا بدانجا بود که موفق شدند «ولید بن یزید» (125 تا 126 ه.ق) خلیفه فاسد اموی را بر اساس اصل نهی از منکر از کار برکنار کنند و این موفقیت که در آغاز کار آنان رخ داد موجب تقویت و پیشرفت آنان گردید. (فاضل، معتزله، مرکز نشر دانشگاهی، 1362، ص 14)
بنیانگذار معتزله به طوری که اکثر مورخین نوشتهاند شخصی بود به نام «واصل بن عطا» (80 تا 131 ه ق) واصل به همراه «عمر و بن عبید» شاگردان مکتب «حسن بصری» (22 تا 110 ه ق) بودند. هنگامی که این دو شاگرد با استاد خود اختلاف نظر پیدا کردند از محفل درس او کناره گرفتند (اعتزال جستند) و خود مکتب نوینی را پایه ریختند که به واسطه همین اعتزال و کنارهجویی، آنان و پیروانشان را معتزله از ریشه کلمه اعتزال به معنای از جایی بیرون شدن نامیدند. اختلاف مابین استاد و شاگردانش از آنجا بود که آیا فرد مسلمانی که مرتکب گناه کبیره میشود، مومن به دین اسلام است یا کافر؟ حسن بصری معتقد بود که چنین فردی نه مسلمان است و نه کافر بلکه منافق شمرده میشود. اما واصل بن عطا و عمر و بن عبید بر خلاف نظر استاد، همچنین خوارج که مرتکب گناه کبیره را کافر و مرجثه که وی را مسلمان میدانستند، چنین شخصی را در حالت بینابین آن دو قرار داده و معتقد به اصل «نزلهبین نزلین» شدند. (پطروشفسکی، اسلام در ایران، ترجمه کریم کشاورز، پیام، 1354، ص 217) این اصل که از اصول مهم معتزله شد با توجه به فضای سیاسی روزگار خود از اهمیت فراوانی برخوردار گردید.
زادگاه افکار اعتزالی، عراق همان بابل باستانی بود که محل التقای نژاد سامی و ایرانی قرار داشت. شهر بلند آوازه بصره که به برکت وضع تجاری خود، عرصه افکار گوناگون چون فلسفه یونانی و شکگرایی، مسیحیت و عقاید بودایی و آیین مانوی شده بود، به اذهان متجسس اعتزالی خوراک معنوی فراوانی رسانید. از این مکان بود که بزرگترین عالمان معتزلی همچون: عثمان طویل، حفص بن سالم، ابوبکر الاصم، ابوالهذیل علاف، ابواسحاق ابراهیم بن نظام و ابوعثمان بحر جاحظ برخاستند و مکتب بصره را بنیان نهادند.
رستاخیر معتزله
روی کار آمدن سلسله عباسیان (132 تا 65 ه ق) که با مساعدت ایرانیان امکانپذیر شد سرآغاز تحولات عمیقی در تمدن اسلامی بود. مقدر چنین بود که شهر بغداد بر روی ویرانههای شهر بابلی کهنی با نام ایرانی «بگ دا دو» به معنای خداداد و به توصیه «خالد بن برمک» مشاور و وزیر ایرانی «منصور» (136 تا 158 ه ق) دومین خلیفه عباسی توسط مهندسان و ستاره شناسان ایرانی بنا شود. ایرانیان با سهمی که در به قدرت رسیدن آل عباس داشتند، عالیترین مناصب تصمیمگیری را در سده نخست خلافت عباسیان به دست گرفتند. از این رو موجی از عالمان ایرانی از خراسان و روی و بلخ و حوزه علمی مرو که هنگام فتوحات اعراب کمتر آسیب دیده بودند، روانه بغداد شدند، و پایهریز سنت علمی در تمدن اسلامی گشتند، از این پس این بغداد بود که مرکز علمی جهان شمرده میشد. در زمان منصور اگر چه خود خلیفه به آیین معتزلی که اینک برای خود یک مذهب به شمار میرفت درنیامد ولیکن از توسعه علمی آنان جلوگیری نکرد. در همین زمان بود که اعتزالیون مبلغینی به سرتاسر ممالک اسلامی برای ترویج مذهب خود اعزام داشتند، چنان که حفص بن سالم به خراسان، عبدالله بن حارث به مغرب و حسن بن ذکوان به کوفه رفتند، بغداد نیز به مرکز معتزله تبدیل شد و مکتب بغداد پدید آمد.
معتزله رفتهرفته از خود الهیات کاملی پدید آوردند و نماینده مکتب الهیات عقلی (راسیونالیست) شدند. آنها که در ابتدا یک نهضت علمی و عقلی بزرگ در اسلام ایجاد کردند، تدریجاً سیاست نیز وارد شدند و عقایدی از قبیل امامت و شرایط آن، عصمت ائمه و... را بیشتر مورد بررسی قرار دادند. به خلافت رسیدن مامون (198 تا 218 ه ق) که از مادر تبار به ایرانیان میبرد، باعث قوت عنصر ایرانی در دستگاه خلافت شد و از آنجا که بیشتر حکیمان معتزلی ایرانی و یا ایرانی تبار بودند، این مکتب در موقعیتی بهتر قرار گرفت. مامون، معتزله را مقرب دستگاه خلافت خود نمود و مناصب حساسی را به آنان واگذار کرد و مجالس مناظره و مباحثه فراوانی در حمایت از معتزله تشکیل داد. محمدرضا فشاهی هدف سیاسی مامون از این اقدام را اینچنین مینویسد: «البته مامون از این جهت به معتزله توجه داشت که اولاً عقاید آنان مدون بود، و ثانیاً در مقابل خشکاندیشی (دگماتیسم) فقهای سنی، عقاید معتزله در باب آزادی اراده روشنفکران وابسته به فئودال را راضی مینمود و مامون از همین مسئله (آزادی اراده) استفاده میکرده، دست خود را در سرکوب نهضتهای روستایی باز میدید، زیرا آنان دیگر نمیتوانستند بگویند که اقدامشان (شورش علیه خلیفه) به ارادهشان نبوده و خداوند آن را از پیش مقرر داشته است.» (فشاهی، مقدمهای بر سیر تفکر در قرون وسطی، گوتنبرگ، 1354، ص 349)
آرا و عقاید معتزلی
اگرچه معتزله خود و آثارشان از بین رفتند ولیکن به علت تاثیر زیادی که حداقل در مخالفین خود به جای گذاشتند، براساس مکتب و آثار نویسندگان متاخرتر امروز اطلاعات قابل قبولی از عقایدشان در دست داریم. اگر بخواهیم عقاید معتزله را در دو بند خلاصه کنیم، میتوان گفت آنها با اصالت دادن به عقل اول معتقد به اختیار انسان و دوم مخلوق بودن قرآن بودند.
معترله جمعی قشر تحصیلکرده و روشنفکران زمان خود بودند که معتقد به اصالت عقل بودند، تمام عقاید اسلامی را با عقل نظری میسنجیدند و هر آنچه دو از دسترس عقل مییافتند کنار مینهادند، مکتب معتزله الهیات متبنی بر استنتاجات عقلی بود، یعنی میکوشیدند تا به عقل و فلسفه تکیه کنند، معتزله حتی اصل «آتومیستیک» را پذیرفتند و زمان و مکان را نتیجه ترکیب ذرات دانستند. ایشان هرگونه اعتقادات میستیک (عرفانی) و عقیده به جان مافوق را یعنی امکان شناخت باری تعالی را از طریق اشراق یا حس باطنی و الهام و قلب و امکان و دست یافتن آدمی را ـ بلاواسطه ـ به خداوند رد کردند. (پطروشفسکی، اسلام در ایران، ص 218) همچنین آنان متابعت کورکوانه از ظاهر احادیث را نپذیرفتند و گرچه قرآن را منبع و منشاء حقیقت دینی قلمداد کردند، ولی تعبیر آزادانه و ایهامی آیات قرآن را جایز شمردند. یکی از مهمترین ارکان اعتقادی معتزله رد کردن جاودانی و غیر مخلوق بودن قرآن بود. آنان چنین استدلال کردند که اگر قرآن از طرف خداوند خلق نشده بود و از ازل مانند خداوند وجود داشت، پس قرآن هم مانند خداوند ابدی و غیرمخلوق است. نتیجه چنین میشود که قرآن خود خداوندگونه دومی است که به عبارت دیگر شرک محسوب میشود، معتزله معتقد بودند که فقط خداوند لایزال و غیرمخلق است و چون نمیتوان خدایی دوم را به تصویر آورد و اندیشید پس چنین نتیجه گرفته میشود که قرآن لایزال نیست و مخلوق همان خدای واحد است، بدین سبب معتزله پیرو اهل سنت را «دو خدایی» مینامیدند. (پطروشفسکی، همان، ص 225)
معتزلیان در مورد خلافت پس از رسولالله معتقد بودند که «علی نسبت به امامت از دیگران شایستهتر و به حقیقت نزدیکتر بود.» (اشعری قمی، المقالات و الفرق تصحیح محمدجواد شکور، ترجمه یوسف قضایی، آشیانه کتاب، 1382، ص 65) علمای معتزلی در تضارب و تداخل آرای قرون وسطی تا پنجم هجری نقش بسیار چشمگیری ایفا کردند. به عنوان نمونه هنگامی که «ابوبکر محمد بن ذکریای رازی» (252 تا 312 ه.ق) در کتاب معروف خود «نقصالادیان» ـ تندترین کتاب ضددینی قرون وسطای اسلامی ـ به همه ادیان و مذاهب حمله برد و حتی اسلام را نیز رد کرد، این «ابوالقاسم عبدالله بن بلخی الکعبی» ریاست معتزله بغداد بود که چندین کتاب در رد عقاید رازی تالیف کرد. همچنین وقتی «ابن راوندی» (در گذشته به 250 ه.ق) در کتابی به نام «الدافع» شبهاتی به قرآن مطرح کرده بود، باز این معتزله بودن که در مقام پاسخگویی وی و دفاع از آن قرآن برخاستند. (زرین کوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، امیرکبیر، تهران، 1368، ص 430)