دیوید فینکل
ترجمه: احسان صحافیان
سوءقصد به جان شیخ ربیعالاوکیمی نخست با تلفن همراه اعلام شد. ربیع خود در بعدازظهر روز یازدهم سپتامبر سال جاری از منطقهای دور افتاده در یمن به نام الجوف تماس گرفت تا در این باره سخن بگوید. همان زمانی که واشینگتن و نیویورک در حال تدارک مراسم سالگرد حادثه 11 سپتامبر بودند، مردی مضطرب در الجوف توضیح داد که چند ساعت قبل چه اتفاقی افتاده است. او داخل اتومبیل بود که مورد تهاجم قرار گرفت. چندین گلوله رد و بدل شد و دو نفر از مهاجمان مجروح شدند. او در ادامه گفت که باید برود و در این خصوص بعداً تماس خواهد گرفت و اطلاعات بیشتری خواهد داد. سپس تلفن قطع شد.
روز بعد او مجدداً تماس گرفت. با آرامش بیشتری توضیح داد که در راه محل برگزاری نشستی برای حل و فصل یک جنگ رو به گسترش بین قبیلهاش و قبیله مجاور بوده که مهاجمان با سه اتومبیل به او حمله کردهاند. او و محافظانش در درون یک گودال پناه میگیرند. مهاجمان نیز در درون گودال دیگری سنگر میگیرند. سلاح هر دو تفنگ کلاشینکف بوده است. رد و بدل گلوله بیش از یک ساعت به طول میانجامد. او بر این اعتقاد است که دو نفری که گلوله خوردند، به شدت مجروح شدند. ربیع در پایان حادثه را با زد و خورد فیلمهای آمریکایی مقایسه کرد و تنها تفاوت را حقیقی بودن آن دانست. سپس تلفن قطع شد.
روز بعد یا روزهای بعد سخن دیگری از ربیع شنیده نشد و از همین رو نگرانی را بین مادرید رئیس دفتر صنعا موسسه دموکراتیک ملی امور بینالمللی که مقر اصلی آن در واشینگتن است، اندکی بیشتر شد.
او به عنوان بخشی از تلاش دولت آمریکا و در چارچوب تلاش برای ارتقای دموکراسی در سراسر جهان 300 هزار دلار دریافت میکند تا در راستای کاهش این سوءقصدها و مناقشات تلاش کند. او شش ماه فرصت دارد تا اقدام به حل مناقشات قبیلهای در الجوف و دو منطقه آشوبزده دیگر یمن کند. از آنجا که این کشور بسیار به کمک نیازمند است، پروژه او بارها و بارها تغییر مسیر داده و شکل دیگری به خود گرفت. ترور نافرجام ربیع مردی که به دلیل اهمیتش به عنوان یکی از قدرتمندترین شیوخ الجوف برای پروژه مادرید ضروری است تنها یک نمونه از حوادثی است که این کشور به وقوع میپیوندد. مادرید در این زمان احساس کرد که کاش منطقه الجوف را از نزدیک میدید. او میتوانست به همراه یک مترجم با ماشین به آنجا برود. اما در یمن هیچ چیز ساده نیست. اگر آمریکایی باشید، بدون اجازه دولت یمن نخواهید توانست به الجوف بروید و اجازه به این معنا است که یک خودروی ارتشی پر از سرباز که چشم از شما بر نمیدارند، با شما همراه شود. هر چه بگویید مردم حاضر نمیشوند در حضور سربازان با شما صادقانه گفتوگو کنند، گوش شنوایی نخواهید یافت.
از همین رو مادرید تقاضای ملاقات با وزیر کشور کرد تا در این خصوص صحبت کند. وقتی دو هفته گذشت و پاسخی نیامد او با فردی در سفارت آمریکا تماس گرفت که او تشویق به سفر به الجوف کرد. سپس او با شیخ یک قبیله مشورت کرد که نظر متفاوتی داشت و به او گفت هرگز چنین نکند، زیرا ممکن است پیامدهای این امر از دایره تصور او بیرون باشد. نتیجه این که روزی او میبایست در الجوف حاضر میشد در صنعا مانده بود و نگران سرنوشت برنامهاش بود که در همین حال صدای پرتاب شیئی در بیرون دفترش او را از جا پراند. صدای شلیک سه گلوله شنیده شد، سپس سکوت و آن گاه انفجار. او با فریاد از کارمندانش خواست که از پنجره و درها فاصله بگیرند. سپس صدای یک انفجار دیگر شنیده شد و آن گاه صدای یک ماشین پلیس که با پنجرههای باز و مسلسلهای در حال شلیک به سرعت نزدیک میشد. سپس صدای چند انفجار دیگر و یک سکوت ترسناک و سرانجام گویی که واقعهای رخ نداده است، فردی که مادرید ساعت 3 با او قرار ملاقات داشت وارد شد.
به نظر میرسید که احمد جبلی از اغتشاش نترسیده است. شاید به این دلیل که مستقیماً از الجوف آمده بود. شاید مادرید نمیتوانست به آن منطقه سفر کند، اما جبلی به عنوان یک یمنی که به استخدام درآمده بود تا به او در پروژه حل مناقشات قبیلهای کمک کند، میتوانست هر کجا که میخواهد برود. او آمده بود، درباره مکانی که ربیع نزدیک بود جان خود را از دست بدهد، با مادرید سخن بگوید و درباره جغرافیا، ساختمانها، رنگها و خورشید سوزان صحرای آن و آسمان شب آن منطقه که ستارگانی پرشمار دارد توضیح دهد. همچنین درباره هر چیزی که یک آمریکایی قبل از این که چشم ببیند، میتواند ببندیشد.
او گزارش خود را تنها با چهار کلمه آغاز کرد؛ آنها خیلی فقیر هستند و همین کلمات کافی بود که الجوف را از رمز و راز خارج و جوهر اصلی مصایب آن را بر ملا کند. ربیع چند هفته قبل از سوءقصد تلاش کرد و دعوت از رابین مادرید را به فرصتی برای بیان دلیل علاقهاش به موفقیت پروژه تبدیل کند: «وقتی به الجوف میآیی همراه خود پول نیاور، به آن نیاز نخواهی داشت. در الجوف همه فقیرند.»
یکی از مقامات سفارت آمریکا که در خصوص انجام چنان دیداری هشدار میداد، گفت: «آنجا پر از خشونت است و جنگ مسلحانه گاه و بیگاه در میگیرد و مردم هر روز کشته میشوند. الجوف در مرز عربستان است و جایی که القاعده حضور پررنگی دارد.»
ربیع گفت: «ما در منطقه خود چیزی به نام تروریسم نداریم، مشکلات ما در جنگهای قبیلهای و فقیر و بیسوادی خلاصه میشود.» و ادامه داد: «شما باید اهل مدارا باشید. سخنان ناخوشایند بسیاری خواهید شنید. آمریکاییها چنین میکنند، آمریکاییها چنان میکنند و..» روز 23 سپتامبر دوازده روز پس از سوءقصد و در نخستین لحظات سفر به منطقهای از الجوف که هرگز رنگ آمریکاییها به خود ندیده است، دقیقاً چنین چیزی اتفاق افتاد. با مردی مواجه شدیم که پس از شنیدن گزارش رادیویی توفان ریتا که به تگزاس نزدیک میشد، گفت: «آرزو میکنم توفان آمریکا را نابود کند.، و مرد دیگری ادامه داد: «این گونه ایالات متحده متوجه میشود که خدا بزرگتر است.» این دو و دوازده نفر دیگر شب هنگام روی ماسه بیابان نشسته بودند و در حال اتمام غذای شبانه بودند، کباب گوشت تازه بز. آنها پس از یک رانندگی چهار ساعته روی صخرهها و درههای تنگ و عمیق دور هم نشسته بودند. هوا تیره بود و نمیشد جز تصویر محوی از مردانی که تفنگهای خود را از روی دوش شبان برمیداشتند، چیزی دید و جز در این باره که ایالات متحده بر سر یمن همان خوانده آورد که بر سر عراق آورد سخن نمیگفتند.
در گوشهای مردی سیکار خود را روشن کرد که در نتیجه آن نوری نارنجی هوا را روشن کرد. این مرد ربیع بود. او 38 ساله است. سه زن و یازده فرزند دارد. 13 روز پیش او سیگاری نبود. تنها 12 روز است که سیگار میکشد. الجوف از نگاه ایالات متحده چیست؟ این منطقه به دلیل تروریسم در کانون توجه آمریکا است. از نظر رابین مادرید چیست؟ مکانی نیازمند صلح و نجات. از نظر ربیع چیست؟ این چیزی است که او تلاش خواهد کرد مدتی که آنجا هستیم به آن پاسخ گوید.
همان گونه که اینجا پلیس یا دادگاه یا قانون وجود ندارد، جادهای نیز در کار نیست، تنها چیزی که شبیه جاده است، ردهای نرمی در خاک و ماسه است که ربیع و محافظان مسلحاش زمانی که به دهکده آل شینیون وارد شدند، از خود بر جا گذاشتند. در این مکان نه برق هست، نه مدرسه دایر و نه هیچ نهاد اجتماعی دیگر. با فردی روبهرو شدیم که گفت: «ما منتظر آمریکاییها هستیم. اگر آمدند آنها را خواهیم کشت.» توقفگاه بعدی ما روستایی به نام المحطون بود. جایی که مردی درباره ایالات متحده چنین گفت: «بزرگترین کشور جهان که نفع چندانی برای جهان ندارد.» او با تلخی پرسید: «چرا پول آمریکا به این سرزمین سرازیر نمیشود؟» او بیرون یک درمانگاه پزشکی ایستاده بود که بر در و دیوارش آثار گلوله بود، در حیاطش زباله و بر درش قفلی بزرگ. چیزی در درون ساختمان دیده نمیشد مگر یک ترازوی شکسته، یک تخت فلزی زنگ زده و یک دستشویی خاک گرفته. مرد گفت که سال پیش در این مکان دکتری مشغول کار بود. او دو ماه به انتظار این نشست که دولت تجهیزات و دارو بفرستد و وقتی چنین اتفاقی رخ نداد محل را ترک گفت. دهکدههای بین راهی را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم تا ربیع به مقصد خود رسید؛ شهری غبار گرفته با 5 هزار نفر جمعیت به نام میمره. ربیع با 22 برادر و خواهرش در این مکان در خانهای که هفت تصویر بر دیوار دارد و یکی از آنها تصویر بن لادن است، زندگی خود را آغاز کرد. ربیع درباره بن لادن میگوید: «او را در اینجا جنگجوی بزرگی میدانند.» تعریف و تمجید بزرگتری در الجوف وجود ندارد.، جایی که جنگهای قبیلهای بسیار رایج است به گونهای که تخمین زده میشود در چهل سال گذشته 5730 نفر بر اثر آنها کشته شده باشند. یکی از این جنگهای قبیلهای میان قبیله ربیع به نام شولان و قبیله مجاور به نام حمدان در جریان است که گاه و بیگاه شعلهور میشود. تاکنون بر اثر این جنگ قبیلهای 75 نفر در 25 سال گذشته کشته شدهاند. 7 نفر از این افراد متعلق به نبرد ماههای اخیرند.
جنگهای قبیلهای چگونه آغاز میشود؟ یکی از اعضای یک قبیله تلاش میکند در زمینی که قبیله مجاور هم ادعا میکند متعلق به آن است چاهی بکند یا خانهای بسازد یا آب باران را جمعآوری کند. پیامد چنین خطایی چیزی نیست جز کشیدن اسلحه و پرتاب نارنجک و استفاده از موشکانداز. ظرف مدت کوتاهی تمام دهکده به مکانی که موقتاً امن باشد کوچ میکنند تا پس از زد و خورد قرارداد صلح تازهای بسته شود. قرارداد صلح بین مناطقی که با ورقهای حاوی قرارداد صلح موقت به هم کوک خوردهاند و نه با تصویر مشترکی از تمدن.
در میمره دو هفته پیش چنین واقعهای اتفاق افتاد. شهر صدای انفجارهای متعددی را شنید و ساکنان آن ظرف مدت کوتاهی از این امر شهر را تخلیه کردند. ربیع میخواست همین را به ما نشان بدهد یعنی تاثیر ناگوار جنگ حتی بر یک دهکده و ساکنانش. مردی در این مکان چشم مصنوعی خود را که بر اثر انفجار نارنجک در سال 1985 جایگزین چشم از کار افتادهاش شده بود، به ما نشان داد و مرد دیگری سوراخی را که بر اثر اصابت گلوله در دهه 90 در بالای بازوی چپش ایجاد شده بود. مرد دیگری که معلم بود، فرق سرش را باز کرد تا اثر اصابت گلوله به سرش در ماه جولای را به ما بنمایاند. او یکی از نخستین قربانیان دور اخیر نبردی است که بر اثر انتخاب نامناسب مکان ساخت خانه توسط یک عضو قبیله درگرفت.
وقتی از او پرسیده شد چه کسی او را هدف قرار داد پاسخ داد: حمدان. او توضیح داد که عقب خودرویی قرار داشت که توسط مهاجمان سوراخ سوراخ شد. کجا؟ در خارج از مرکز منطقه الجوف. او ادامه داد که هوا بارانی بود و او نخست گمان کرده است که صدای رعد و برق شنیده است. آن گاه احساس کرده است که دست راستش میلنگد. سپس یکی از چشمانش بسته شده و آن گاه خون دیده است. سپس مسیر طولانی به میمره را که یکی از معدود مراکز خدمات درمانی الجوف در آن مستقر است پیموده است. در این بیمارستان خصوصی کوچک دکتری در قبال 200 هزار ریال یمن معادل 1036 دلار که تمام پسانداز معلم بوده است، سرش را میشکافد، گلوله را در میآورد و جانش را نجات میدهد. این ماجرا روز 25 جولای اتفاق افتاده است. 8 روز بعد شیخی از حمدان به نام عبدالله حسن العراقی که در پیادهرویی در صنعا قدم میزده است، از پشت سر هدف گلوله قرار میگیرد. یک ماه پس از آن میمره از جمعیت تخلیه میشود، ربیع به گودالی پناه میبرد و سیگار کشیدن را آغاز میکند.
اکنون به دلیل توافقی که حمدان طی آن با دادن 12 کلاشینکف از ربیع عذرخواهی کرده، مردم میمره بازگشتهاند و به آنچه وقتی صلح برقرار است، زندگی آنها را تشکیل میدهد، ادامه میدهند.
اکثر مردان کار نمیکنند و دسته دسته در کوچه و محل گردهم میآیند. زنان سوار الاغ از جست و جوی روزانه خود برای آب باز میگردند. کودکان همه جا پرسه میزنند. زمان زیادی از تعطیلی مدرسه میگذرد، چنان که تصویر یکی از کودکان که با گچ روی تخته سیاه کشیده شده بود از رنگ و رو افتاده است. کلینیک پزشکی عمومی نیز همچنان تعطیل است. ربیع در حیاط خانهاش ایستاده و دور و بر او را مردان گرفته و منتظرند که او آنها را برای ناهار به خانهاش دعوت کند. کاری که او انجام خواهد داد، زیرا جزء وظایف رئیس قبیله است.
یکی از این افراد که معلم بود گفت: «من زندگی خوبی ندارم و از هدف گلوله قرار گرفتن نمیترسم. زندگی با مرگ فرق چندانی ندارد.»
مرد دیگری که نماز خود را به تازگی به پایان رسانده بود، گفت که از خدا خواسته است هر چه سریعتر آمریکا را نابود کند.
پس از پیمودن چند کیلومتر دیگر به دهکدهای به نام الحصن رسیدیم که به نظر میرسید متعلق به دوران قرون وسطی است. خرابیهای گوشه و کنار این احساس را در شما تقویت میکرد که مورد حمله واقع شده است. میزان خسارات گسترده بود، مسجد در حال فرو ریختن بود، برخی منازل تکهتکه شده و بسیاری دیگر مورد اصابت گلوله و خمپاره قرار گرفته بود. بزرگترین ساختمان الحصن، قلعهای 350 ساله نیز به همین حالت مبتلا بود؛ جایی که ربیع بخشی از سال را به همراه همسر سومش در آن میگذراند.
اگر چه قلعهای با دیوارهای قطور و برج و بارو ممکن است برای مهاجمان ترسناک به نظر آید، زمانی که پیمان صلحی برقرار نیست همچون سایر بناها به هیچ رو امنیت ندارد و این مسئله مختص الحصن نیست. ممکن است در مسجد کشته شوید، ممکن است در بازار یا در مدرسه یا هنگام خواب در خانه خود. ربیع گفت: «اگر دیوانه باشید در امان هستید و کسی با شما کاری ندارد. پس اگر خواستید سالم بمانید باید عقل خود را از دست بدهید.»
اما اگر دیوانه نباشید؟ در این صورت باید همه جا با محافظان مسلح رفت و آمد کنید. یکی از این محافظان صالح برادرزاده 19 ساله ربیع است. صالح میگوید: «یکی از بهترین تفریحات الجوف کشیدن ماشه تفنگ است.» او جان دادن افراد بسیاری را به چشم خود دیده است که آخرین مورد آن چند هفته پیش در همین قلعه اتفاق افتاده است، اصابت گلوله به مغز که بدترین نوع مرگی است که او تاکنون دیده است. صالح ادامه میدهد: «او را به زیر زمین بردیم و او حدود یک ساعت زنده بود و حرف میزد. او هر گاه صدای شلیک گلوله شنیده میشد میلرزید و دستش را روی زمین میکشید. گویی به دنبال تفنگ است.» تفنگ او کلاشینکف بود که حدود 350 دلار قیمت دارد. قیمت هر گلوله 26 سنت است. به گونهای غیرعادی همه افراد این منطقه فقیر پول یک کلاشینکف و چند خشاب گلوله را پرداخت کردهاند، به جز مردی پیر که مجهز به تفنگی چینی است. این مرد یعنی صالح علیالحاج تک تیرانداز است. او گفت که سابقاً کشاورز بوده که جنگ شروع شده و از آن زمان به بعد او از همان محل برای مدت 25 سال و نیز هشت روز کمتر از هفت ماه از الحصن محافظت کرده است. برای این که به محل استقرار خود برود کلیدی بیست سانتی را از کمربندش باز کرد، آنگاه خم شد و دری کوچک را که مانند درهای داستانهای شاه پریان کوچک بود گشود. او سینهخیز از در وارد شد و از یک پلکان مارپیچی بالا رفت و بر فراز بلندترین برج قلعه و دهکده ایستاد.
آنجا تنها کالای ساخت آمریکا که به الحصن رسیده بود یعنی مسلسلی با کالیبر 50 قرار گرفته بود که پایههایش در زمین محکم شده بود.
تک تیرانداز الحصن آن چه درباره آمریکا میدانست را بازگو کرد، رئیسجمهور آمریکا بوش است. او قصد دارد به یمن حمله کند. آمریکا مسلسلهایی میسازد که برد آن به دهکده حمدان میرسد. نکتهای درباره دهکده حمدان، زن سوم ربیع اهل آنجا است. نام او همانند نام دهکده، حمدان است. پدر او شیخ حمدان است و البته تصمیمگیری در مورد مواضع جنگجویانه حمدان با او است. ربیع در حالی که تلاش میکرد توضیح دهد یک شولانی چطور میتواند با یک حمدانی ازدواج کند گفت: «این مسائل بسیار پیچیده است.» در حالی که اصلاً این گونه نیست.
آنها در زمان صلح با یکدیگر ملاقات کردند و این امر در دوران صلح اصلاً عجیب نیست. در این دوران، صلح ابدی تلقی میشود. برداشت این است که کمکها به زودی سرازیر شده، توسعه آغاز میگردد و مدرنیزاسیون اجتنابناپذیر است. ربیع بارها تلاش کرده است این مسائل را با مردان دور و برش که تنها عشق جنگ دارند و ناامیدی تمام وجود آنها را پر کرده است در میان گذارد. زمانی او به این افراد گفت: «اگر این زد و خوردها نبود میتوانستید از این محل بیرون بروید و سرزمینهای دیگر را به چشم خود ببینید.» اما پاسخ آنها این بود: «شما پول دارید و میتوانید به مسافرت بروید. ما آه در بساط نداریم.» ربیع در جواب گفته است که میتوانید در این راستا تلاش کنید و راه رشد و ترقی به روی شما بسته نیست. اما آنها پاسخ دادهاند که علاقهای به رویابافی ندارند و اگر او به آنها پول ندهد ممکن است توافقنامه صلح را زیر پا گذارند و به سمت حمدان شلیک کنند. این سخنان را باید حقالسکوت تلقی کرد یا از سر ناامیدی محض دانست؟ ربیع پاسخ میدهد چه فرقی دارد؟ او دائماً با چنین مسائلی مواجه و تسلیم میشود. اگر نشود چگونه میتواند عواقب وخیم آن را تحمل کند؟