اولیگارشها
مهمترین جناح قدرت در ابتدای دولت پوتین وابستگان به خانواده یلتسین و اولیگارشهایی بودند که به عقیده برخی تحلیلگران به عنوان بازماندگان دولت یلتسین، به رهبری الکساندر والوشین (رییس نهاد ریاست جمهوری یلتسین و پوتین تا سال 1382 (2003) و باریس برزفسکی در به قدرت رساندن پوتین نقش اساسی ایفا کردند و در دوره اول ریاست جمهوری او در دولت حضور و نفوذ مؤثر داشتند. عمدهترین گروههای ذینفوذ روسیه مراکز قدرت اقتصادی و رسانهای این کشور هستند که عموماً تحت عنوان اولیگارشها از آنها یاد میشود. روسیه از ابتدای دهه 70(90م) همگام با جریان اقتصاد بینالملل و با هدف ایجاد اقتصاد بازار آزاد خصوصیسازی و آزادسازی گسترده در بخشهای مختلف، اقتصاد این کشور را در دستور کار خود قرار داد. عمدهترین تمرکز برنامههای خصوصیسازی در بخش گاز، نفت و فلزات بود. اصلاحات اقتصادی و طرحهای خصوصیسازی دارای آنچنان نواقص بود که راه را برای هرگونه سودجویی باز میگذاشت. شرکتهایی که وارد این بخش شدند، به طور خیرهکننده و در مدت کوتاهی به ثروتهای بسیار هنگفت دست یافتند. براساس برخی تحلیلها، 50 درصد اقتصاد روسیه در دهه 70 (90م) در اختیار 7 بانکدار معروف این کشور بود. خادُرکفسکی طی مصاحبهای در سال 1376 (1997)، این فضا را اینگونه توصیف کرد؛ سیاست پرمنفعتترین زمینه اقتصادی در روسیه است. برخی تحلیلگران به واسطه همین تحولات اقتصاد دهه 70(90م) روسیه را سرمایهداری اولیگارشی مینامند. وابستگان به اولیگارشها در دور اول ریاست جمهوری پوتین در دولت او حضور و نفوذ مؤثر داشتند. به عنوان مثال نهاد ریاست جمهوری پوتین در دور اول ریاست جمهوری او همچنان در کنترل دوست نزدیک برزفسکی یعنی والوشین بود، نخستوزیر او میخائیل کاسیانف و سرگئی شویگو (وزیر موقعیتهای اضطراری) و نیکلای آکسننکو (وزیر راهآهن) دو وزیر متنفذ او نیز روابط نزدیکی با خانواده یلتسین از جمله برزفسکی و الکساندر ماموت داشتند. برخی تحلیلگران با توجه به عملکرد و تأثیر مستقیم والوشین بر برخی تصمیمات مهم، او را عالیجناب خاکستری کرملین و واسطه میان دولت پوتین و اولیگارشهای دوره یلتسین میدانستند. او در زمان ریاست خود بر نهاد ریاست جمهوری، بطور غیررسمی پس از رییسجمهور و حتی قبل از نخستوزیر دومین فرد مهم ساختار سیاسی روسیه بود و در ایجاد حزب اتحاد روسیه و همچنین حزب روسیه متحد نقش مهمی به عهده داشت. قدرت و نفوذ او به حدی بود که گورباچف او را یکی از سه نفری میدانست که در به قدرت رساندن پوتین نقش اساسی ایفا کرده بودند. بسیاری استعفای والوشین و بازداشت خادُرکفکسی را ناشی از قدرتیابی فزاینده قدرتگرایان در ساختار سیاسی و دولت پوتین و شکست خانواده یلتسین از آنها در مبارزه قدرت میدانند این شکست را پایان اعمال نفوذ این طیف برسیاستگذاریها و خاتمه دوره یلتسین ارزیابی میکنند. به اعتقاد آنها استعفای والوشین در مهر 1382(اکتبر2003) مهمترین تحول در ساختار سیاسی روسیه از یلتسین تا پوتین، خاتمه جنگ قدرت بین اولیگارشها و قدرتگرایان با پیروزی سلاح (قدرتگرایان) بر پول (اولیگارشها) بود.
قدرتگرایان
طیف دوم و قدرتمند حاضر در دولت پوتین قدرتگرایان هستند. واژه قدرتگرایان Siloviki)) برگرفته از عبارت روسی سیلوایا استرو کتورا به معنای ساختارهای قدرت است که در دوره شوروی و روسیه فعلی عمدتاً به وزارتخانههای کشور و دفاع و ادارات امنیتی اطلاق میشد و افراد فعال در این نهادها به عنوان قدرتگرایان شناخته میشوند. اعضای این طیف پُستهای مهمی را در ساختار سیاسی اعم از دولت، مجلسین، احزاب و مناطق در اختیار گرفته و در سطح گستردهای در ساختارهای اقتصاد نفوذ کردهاند. برخی معتقدند با شکست اولیگارشهای دوره یلتسین از قدرتگرایان و ورود گسترده این طیف به ساختارهای اقتصادی، طبقه جدیدی تحت عنوان اولیگارشهای قدرتگرا شکل گرفته است. این افراد به اصول دموکراتیک اعتقادی ندارند و راهحل مشکلات را در ایجاد دولتی قدرتمند میدانند. قدرتیابی این طیف در دولت پوتین با ورود ویکتور ایوانف و ایگور سچین به نهاد ریاست جمهوری آغاز و با تقویت نهادهای قدرت از جمله اداره امنیت فدرال (اف اس ب) و اداره اطلاعات خارجی (اس وی آر) جایگاه آنها هر چه بیشتر تحکیم و تثبیت شد. اُلگا کریشتانو فسکایا، جامعهشناس معروف روسیه معتقد است؛ حدود 25 درصد نخبگان حاکم در روسیه به این طیف اختصاص دارند. آنها 34 درصد پُستهای اصلی دولت و حدود 18 درصد کرسیهای مجلسین را در اختیار گرفتهاند و بسیاری از معاونان و فرمانداران مناطق نیز به این طیف تعلق دارند. به اعتقاد او در دوره پوتین حضور قدرتگرایان در ساختار سیاسی روسیه نسبت به دهه 60 (80م) افزایش دوازده برابری داشته، به این نحو که در دوره گورباچف این افراد تنها 8/4 درصد پُستهای مهم دولتی را در اختیار داشتند، در حالیکه در دوره پوتین با تمرکز آنها در حلقه داخلی او این رقم به 3/58 درصد رسیده است. قدرتطلبان در دو گروه عمده بصورت فعال در سیاست داخلی و خارجی حضور و نفوذ دارند. ویکتور ایوانف، نیکلای پاتروشف (رییس اف اس ب)، سرگئی پوگاچف (بانکدار بزرگ روسیه) و سرگئی باگدانچیکف (رییس شرکت نفتی روس نفت) به رهبری ایگور سچین (متنفذترین فرد این گروه) چهرههای شاخص گروه اول و سیاست داخلی قدرتگرایان هستند. در گروه دوم و در حوزه سیاست خارجی افرادی از جمله لبدوف (رییس اس وی آر)، پریخودکا (مشاور سیاست خارجی پوتین در نهاد ریاست جمهوری) و یوری بالیوفسکی (رییس ستاد مشترک ارتش) به رهبری سرگئی ایوانف (منتفذترین فرد این گروه) حضور دارند. این گروه نسبت به گروه اول از انسجام کمتری برخوردار است و از پوتین و سرگئی ایوانف نیز تابعیت بیشتری دارد. به نظر میرسد پوتین بیشتر برای مقابله با نفوذ طیف اول به استفاده از قدرتگرایان در دولت خود متمایل شده است. سیاست خارجی قدرتگرایان سنتزی از نظریه دژ روسیه و مثلث راهبردی متشکل از مسکو، پکن و دهلی (و در سطحی وسیعتر با برزیل) است. این نظریه به ویژه از اواخر دهه 70(90م) و پس از جنگ یوگسلاوی و متأثر از نظریه نظام چند قطبی پریماکف مورد توجه قدرتگرایان قرار گرفت. نکته حائز توجه در این دو مفهوم (دژ روسیه با بار تدافعی و مثلث راهبردی با بار تهاجمی ) روحیه ضدغربی و به ویژه ضدآمریکایی آنها است. تحلیلگران تحولات حادث شده در سیاست خارجی روسیه از سال 1385(2006) را ناشی از تغییر جناحبندیهای دولت پوتین و تثبیت و تسلط جناح قدرتگرا در دولت او ارزیابی میکنند. طی این تحولات ویژگیهایی از سنتز سیاست خارجی قدرتگرایان با تقویت سمتشرقی و رکود سمت غربی سیاست خارجی روسیه عملی شد.