* به هر حال رابطه نهاد دین با دولت چگونه است؟
** همانطور که در ابتدای بحثم عرض کردم اگر در جدال فکری اصولیون غلبه پیدا نکرده بودند و اخباریون حاکم بودند اصولا این حوادث اتفاق نمیافتاد و انگلیسیها به راحتی نقشههای خود را پی میگرفتند.
البته اوج دور شدن نهاد دین از نهاد حکومت را میتوان حادثه قتل ناصرالدین شاه دانست. قتل ناصرالدین شاه در سال 1313.ق اتفاق افتاد. ناصرالدین شاه خود را مذهبی ضلالله و سایه خدا قلمداد میکرد نه تنها ناصرالدین شاه بلکه فرهنگ شاهنشاهی به گونهای بود که حتی فراشباشی حکومت که خود را زیر مجموعه ناصرالدین شاه میدانست به نوعی برای خود قداست قائل بود بنابراین ترور و کشتن چنین شخصی در مخیله هیچ فرد مذهبی راه پیدا نمیکرد، اما شما میبینید که در آن حادثه علما سکوت میکنند و هیچ کدام در محکوم کردن ترور مطلبی نمیگویند.
حتی مواردی هست که ترور را به سید جمالالدین اسدآبادی نسبت میدهند و معتقدند ایشان مجوز ترور را صادر کرده بود ولی بنده تامل کردم و دلیل روشنی در اینکه سیدجمالالدین مجوز ترور را صادر کرده، نیافتم. ترور توسط شخصی به نام میرزا رضا کرمانی انجام گرفت که از مریدان سیدجمالالدین اسدآبادی بوده است وی قبل از ترور از زندان قزوین متواری شده و به عثمانی میرود ظاهرا در آنجا خدمت سیدجمالالدین اسدآبادی هم میرسد و بعد هم به ایران بر میگردد و این ترور را انجام میدهد. در تاریخ صرفا این رفت و آمد اشاره شده است اما درباره اینکه خود سیدجمال از میرزا رضا خواسته باشد به این اقدام دست بزند مدرکی ندیدم. آنچه روشن است زمینههای مساعد برای این اقدام وجود داشته و قتل ناصرالدین شاه خواست عموم بود. این ترور نشان از آن داشت که جایگاه حکومت در بین مردم به ویژه علما تغیر یافته بود و از دلایل این تغییر نگرش میتوان به ارتباط شاه با بیگانگان به خصوص روسها و انگلیسیها و طولانی شدن دوران سلطنت و استبداد شخص ناصرالدین شاه اشاره کرد.
طی یک دوره ده ساله یعنی بعد از قتل ناصرالدین شاه تا شکلگیری انقلاب مشروطیت بستری فراهم شد که در آن نخبگان مذهبی، سیاسی و روشنفکران فرنگ رفته نشریات و روزنامههای مختلف منتشر کردند و به چاپ رساندند، بدین ترتیب یک نوع فضای روشنگری حاکم میشود من یاد میکنم از روزنامه حبلالمتین که توسط شخصی به نام سید حسن ملقب به مویدالسلام، در کلکته هند چاپ میشد. این روزنامه جریده وزینی بود که برای همه علما ارسال میشد. آگاهی علمای نجف نسبت به ایران از ناحیه همین روزنامه حبلالمتین بود. این روزنامه در آگاه ساختن و افشاگری نقش مهمی داشت و عامل مهمی در پیدایش مشروطیت و آگاهی اقشار باسواد بود.
از تاثیرات مهم جنبش تنباکو این بود؛ ایرانیها که اساسا مخالفت با حکومت را حرام میدانستند بعد از این واقعه زبان و قلم ایشان باز شد و دیدند که میشود به این ظلالله مصنوعی هم نقد و بلکه اعتراض کرد. همزمان با افزایش افشاگری و روشنگری در جامعه ایران تحولات بزرگی در عتبات عالیات هم رخ داد و سه تن از علمای بزرگ آخوند خراسانی، میرزا خلیل تهرانی و ملاعبدالله مازندرانی در کنار یکدیگر و با محوریت آخوند خراسانی به حمایت جدی از انقلاب مشروطیت پرداختند.
آخوند خراسانی شخصیت برجسته علمی، فقهی و سیاسی است که انصافا میشود از ایشان به عنوان پدر انقلاب مشروطیت نام برد. ایشان با شجاعت از ابتدای حرکت تا لحظه مرگ مشکوک به دفاع از نظام جدید ایران (نظام جدی پارلمانی) برخاست. در ایران هم علمای بزرگی همچون سیدمحمد طباطبایی، سید عبدالله بهبهانی و در مقطعی شیخ فضلالله نوری و در اصفهان علمایی مثل حاج آقا نورالله اصفهانی، آقا نجفی برادر ایشان و در تبریز مجتهد تبریزی، پشت سر آخوند خراسانی از علمای نجف تبعیت کردند. از این مقطع به بعد گفتمان جدیدی بین علما و روحانیت رخ داد، آنها نفی سلطنت نکردند و سرنگونی حکومت سلطنتی را در دستور کار خود قرار ندادند بلکه مشروط و محدود کردن حکومت را در دستور کار قرار دادند یعنی با نفی سلطنت مطلقه، سلطنت مشروط به قانون را پذیرفتند. در تاریخ یونان و رم پارلمانهایی از نمایندگان نخبه و اشراف دیده میشوند اما شما در تاریخ 2500 ساله ایران جایی را نمیبینید که نمایندگان مردم در حکومت مشارکت داشته باشند؛ چه قبل از اسلام چه بعد از اسلام. برای اولین بار بعد از 2500 سال رابطه راعی و رعیت که همیشه برای مردم به رابطه چوپان و گوسفند تعریف شده بود در انقلاب مشروطیت تغییر کرد. مردم در قاعده هرم قدرت که همان پارلمان باشد ظاهر شدند و این اتفاق خیلی بزرگی در تاریخ ایران بود. از این بابت باید آخوند خراسانی و علمایی که احساس مسوولیت داشتند را تحسین کرد. آنها معتقد بودند مردم باید به جایگاه خودشان در ساختار سیاسی برگردند و حکومت هم به گونهای تعریف شود که هیچ منافاتی با اسلام نداشته باشد و شاه و سلطنت هم جایگاه قانونی خودشان را داشته باشند.
* البته آقای دکتر ما در طیف مخالفان مشروطیت هم برخی علمای مطرح را میبینیم، لذا به نظر میرسد نمیتوان انقلاب مشروطیت را محصول اراده علما دانست؟
** پس از مشروطیت اختلافاتی شکل گرفت، بخشی از علما به دفاع تئوریک و برخی به مخالفت تئوریک و نظری از مشروطیت برخاستند. منتها مساله مهم برای علما، مساله استبداد بود. آنها معتقد بودند در سایه حکومت استبدادی شیعه بیشتر صدمه میبیند و حکومت مشروطه حریم شیعه را بیشتر حفظ میکند. آخوند خراسانی معتقد بود که در مبارزه با استعمار اول باید تکلیف استبداد را روشن کنیم. اگر ما یک حکومت مردمی نداشته باشیم و مردم از حکومت رضایت نداشته باشند مقابله با استعمار هم زدن بر طبل توخالی است و دامنه وابستگی ایران و حکومت ایران را بیشتر خواهد کرد. البته بعضی جنبههای مخالفت خوانیهای مرحوم شیخ فضلالله نوری این بود که اولویت مبارزه اول با استعمار است بعد با استبداد. یعنی ما نباید حکومت استبداد را تضعیف کنیم چرا که در آن صورت استعمار بیشتر نفوذ خواهد کرد و حتی مثالهایی هم بعد از مشروطیت میآوردند که بعد از مشروطه با تضعیف استبداد، نفوذ استعمار بیشتر شد. که البته اینها بحثهای مفصلی را میطلبد اما اجمالا میخواهم عرض کنم که اتفاقی که در دوره دوم رابطه نهاد دین با حکومت افتاد این بود که علمای موثر دست از حمایت از حکومت برداشتند اما به قصد اصلاح حکومت نه به قصد براندازی آن.
متاسفانه بعد از شکلگیری حکومت جدید توطئههای فراوانی از داخل و خارج شروع شد. خود محمدعلی شاه اعتقادی به حکومت مشروطه نداشت، طبیعی هم بود، مشروطیت اختیارات شاه را محدود کرده بود. محمدعلی شاهنامهای به مجلس داد که در آن احساس گلگی شدید میکند و مینویسد؛ این چه حکومتی است که شاه آن برای مشخص کردن علوفههای اصطبل شاهنشاهی بایستی از مجلس مجوز بگیرد و مجلس مشخص کند که علوفه سالانه اصطبل چقدر باشد آن هم توسط فلان بقال و فلان چقال که به مجلس رفتند.
خب طبیعی است که این شاه و این نهاد نمیتواند حکومت قانون را تحمل کند. به همین دلیل میبینیم که از فردای مشروطه توطئه کردن و اختلافاندازی بین صفوف یکپارچه علما شروع میشود و علمایی که قبل از این در یک صف واحد ایستادهاند به تدریج در مقابل یکدیگر بر میآیند و کار به جایی میکشد که مرحوم شیخ فضلالله نوری دارودسته دیگری پیدا میکند و به عنوان مخالفین مشروطه به مطلب پراکنی و اعلامیه پراکنی میپردازد اما در مقابل آخوند خراسانی و علمای نجف و سیدین (سیدمحمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی که معروف بودند به سیدین سندین که دو سند مشروطه بودند) در صف مشروطه بودند. استعمار هم که منتظر اختلاف و تشتت علما و نخبگان دینی بود و در نهایت متاسفانه مشروطیت رو به ضعف نهاد. چیزی نگذشت که محمدعلی شاه دستور بمباران مجلس را صادر کرد. البته لازم است اشاره کنم به برخی روزنامههایی که در آن موقع منتشر میشدند. آنها مسیری افراطی را طی کردند. در روزنامه صوراسرافیل که سرمقالههایی تحت عنوان چرند و پرند به قلم مرحوم دهخدا نوشته میشد، هم به نهاد روحانیت حمله میشد هم به نهاد سلطنت که در آن شرایط عملی افراطی بود. پس از به توپ بستن مجلس که اتفاق تلخی بود دوره جدیدی تحت عنوان استبداد صغیر، در ایران برقرار شد. مجلس بسته شد، علمای مبارز بعضا شهید شدند مثل مرحوم ملکالمتکلمین سیدجمال اصفهانی که از خطبای معروف این دوره است، بعضا تبعید شدند مثل سیدعبدالله بهبهانی مثل سیدمحمد طباطبایی و اختلاف و اختناق شدیدی حاکم شد. در این دوره است که شیخفضلالله نوری هم احساس کرد که حکومت مشروطه ضددین است و رسالهای را تحت عنوان تذکره الغافل و ارشاد الجاهل نوشت و در آن رساله رسما از بمباران مجلس به عنوان حمله به کانون فساد نام برد و آن را به حمله ابابیل تشبیه کرد یعنی بمباران مجلس را نوعی موهبت الهی و معجره الهی خواند. به هر حال او معتقد بود که مشروطهچیها جز فساد و مفسده حرکت دیگری نداشتند و این در شرایطی است که کماکان آخوند خراسانی از نظام مشروطه دفاع میکرد. این استبداد صغیر حدود یازده ماه طول کشید تا اینکه با همت و رهبری علما از سه نقطه ایران نهضتهای مسلحانه و کانونهای مقاومت علیه محمدعلی شاه شکل گرفت. یکی در اصفهان به رهبری حاج آقا نورالله اصفهانی و آقا نجفی، یکی در تبریز به رهبری ستارخان و باقرخان که با پشتیبانی آخوند خراسانی حرکت میکردند و نقل قول و تکه کلامی مرحوم ستارخان داشت که میگفت که هر چه آخوند بفرماید و تحت فتوای آخوند به نهضت و مقاومت مسلحانه علیه محمدعلی شاه برخاستند و در گیلان هم جریانات انقلابی گیلان به خصوص شخص میرزا کوچکخان که در آن ایام جوان انقلابی بود. این سه کانون حرکت کردند و تهران را مجددا متصرف شدند و محمدعلی شاه را هم به روسیه تبعید کردند از این به بعد او پادشاه ایران نبود.
* در این مقطع علما میتوانستند نظام سیاسی دیگری را جایگزین حکومت سلطنتی بکنند ولی این کار را نکردند؟ چرا این اتفاق نیفتاد؟
** در آن زمان به نظر میرسد هیچ تئوری دیگری که جایگزین تئوری نظام مشروطه سلطنتی باشد در اذهان علمای ما نبود اگر هم تئوریای بود بروز و ظهور نداشت. ظاهرا شرایط تاریخی، سیاسی و مذهبی ما اجازه طرح تئوری دیگری را نمیداد.
البته بنده معتقدم که علما در عصر غیبت به تئوری دیگری هم فکر نمیکردند و تنها در سایه حکومت معصوم(ع) قائل به حکومت اسلامی بودند، لذا اگر بحثهایی هم که در این فاصله و فاصلههای قبل میشده است نه به عنوان ولایت مطلقه فقیه یا حاکم مطلق اسلامی بلکه به عنوان ولایت محدود فقیه در بعضی از امور حسبیه مانند امر قضا، نماز جمعه، تملک در امور یتیم و مانند اینها مطرح بوده است. پس از احیای حکومت مشروطه باز اتفاقاتی رخ داد که به تضعیف این حکومت منجر شد. یکی از آنها اعدام مرحوم شیخ فضلالله نوری بود که منابع و مدارک نشان میدهد که از سوی افرادی پیگیری میشد که اصالت انقلابی نداشتند و به انگلیس وابسته بودند، شخصیتهایی مثل بپرم خان ارمنی و سردار اسعد بختیاری که از خوانین بزرگ بودند. با اعدام شیخ فضلالله نوری برای اولین بار یک مرجع دینی به چوبه دار سپرده شد. این خود حادثه بزرگی است که با سکوت معنادار بسیاری از علمای همتراز شیخ فضلالله نوری همراه بود. البته بنده معتقدم اگر اختلاف نظری هم بین علما و شیخ فضلالله نوری بود، نباید باعث سکوت علما در مقابل اعدام شیخ میشد. به قول مرحوم جلال آل احمد در کتاب «غربزدگی» اعدام شیخ حرمتشکنی علمای دین بود، به گونهای زدودن فعالیتهای گسترده مجتهدین و علما از عرصه سیاست بود. شما از اول قاجار تا این لحظه میبینید هر جا که تکاپو و جنبشی در گرفته پشت آن علما بودند بنابراین خیلی طبیعی و روشن است که انگلیسیها به نقطهای برسند که باید این طایفه را به هر دلیلی شده نگذارند در عرصه سیاست وارد شوند. یکی از راهها این است که خودشان به این نتیجه برسند که این میدان عرصهای نیست که به آنها وفادار بماند و با ناامیدی از سیاست خارج شوند و حتی حضور در سیاست را مذموم بدانند. بعد از این اعدام حادثه ترور عبدالله بهبهانی به عنوان رهبر انقلاب مشروطه انجام گرفت. دستها به گونهای حرکت کرد که هم مخالف مشروطه به جوخه اعدام سپرده شد و هم مجتهد طرفدار مشروطه را ترور کردند و به قتل رساندند. به نظر میرسد که پشت سر این دو جریان یک دست واحد بود.
* یعنی شما معتقدید اعدام شیخ فضلالله نوری و ترور سید عبدالله بهبهانی بیش از آنکه انقلاب مشروطیت و دستاوردهای آن را مورد هدف قرار داده باشد، در راستای تضعیف نهاد دین و به خصوص علما و مراجع صورت گرفته است؟
** بله این یک نکته حساس تاریخی است که باید بیشتر به آن پرداخته شود. اصولا دستهایی نمیخواستند نهاد دین در حوزه سیاست همچنان تاثیرگذار باقی بماند. دیگر بحث طرفدار مشروطه و مخالفت مشروطه نبود بلکه بحث از بین بردن دامنه نفوذ و اقتدار علما و روحانیت در بستر سیاست بود. از مشروطه تا کودتای رضاخان که حدود 15-14 سال میگذرد ما میبینیم که این فرهنگ به مرور در جامعه ایران جا میافتد. اینگونه حوادث کمکم موجب تضعیف مشروطیت شد. یکی از نتایج تضعیف اراده علما و روحانیت بر تداوم نهضت مشروطهخواهی، سست شدن پایههای نظام مشروطیت بود.
جنگ جهانی اول در سال 1333 ق یعنی 7 سال قبل از کودتای رضاخان رخ داد با اینکه در آن مقطع کمکم دیگر علما از امور سیاسی ناامید شده بودند اما این حادثه باعث شد جهان اسلام به خطر بیفتد و یک قدرت اسلامی به نام امپراتوری عثمانی وارد جنگ شود. این امپرتوری اهل سنت بود. یک طرف جنگ روس، انگلیسی و فرانسه بود و طرف دیگر جنگ امپراتوری عثمانی و دولت جدیدالتاسیس آلمان بود. آلمان هم هیچ سابقه استعماری نداشت لذا همه مسلمانان حتی شیعیان دعا میکردند که جبهه عثمانی- آلمانی بر جبهه متفقین غلبه پیدا کند. در کتاب «سیاحت شرق» نوشته آقا نجفی قوچانی (ایشان شاهد آن مقطع تاریخی بوده) آمده است؛ در نجف علما در حمایت از آلمان و عثمانی به منبر میرفتند و حتی خطاب به ویلهلم امپراتور آلمانی میگفتند حاج ویلهلم مویدالاسلام؛ ایشان به تایید اسلام آمده و همه باید از آن حمایت کنند اینجا هم علمای مخالف مشروطه و هم علمای حامی مشروطه همه در صف واحدی در مقابل دشمن جهان اسلام یعنی متفقین ایستادند و وحدت خوبی شکل گرفت. علمای نجف با بیداری خاصی مردم را تشویق کردند. در ایران هم تحرکات خوبی انجام گرفت، هم دولت ایران و هم گروههایی مثل حزب دموکرات، اعتدالیون، روحانیون و روشنفکران همه طرفدار جبهه متحدین شدند. همه سابقه بدی از روس و انگلیس داشتند به همین دلیل برای شکست روسها و انگلیسها دعا میکردند ولی متاسفانه این حرکت هم به نتیجه نرسید و مجددا متفقین پیروز شدند. در داخل ایران هم سلطنت بسیار ضعیف شد به طوری که هر لحظه تجزیه ایران در دستور کار قدرتهای بزرگ میرفت. قراردادهای 1907 و 1915 در همین دوره مطرح شد اگر چه نتوانستند آنها را محقق کنند ولی تجزیه ایران به سه منطقه جنوب، مرکز و شمال را در قرارداد 1907 آورده بودند. همین طور در سال 1919 قرارداد معروف وثوقالدوله به میان آمد که شبیه قرارداد رویتر بود. در دوران ناصرالدین شاه وضعیت به گونهای بود که مرحوم ملکالشعرای بهار از موسسین حزب دموکرات در کتاب «تاریخچه احزاب سیاسی» میگوید اگر انقلاب کمونیستی و انقلاب جدید در روسیه اتفاق نیفتاده بود (انقلاب 1917م) هر آینه ایران از بین رفته بود. خدا به ما لطف کرد که یک انقلاب آنجا رخ داد و آنها روسهای تزاری را کنار زدند و برای اینکه نشان بدهند ما طرفدار خلقهای جهان و امتهای تحت ستم هستیم و در مقابل امپریالیسم انگلیسی ایستادیم ناچار شدند حقوق مردم ایران را به رسمیت بشناسند و از یکپارچگی ایران در مقابل انگلیسها دفاع کنند. تنها ابزاری که به کمک تمامیت ارضی و یکپارچگی ایران آمد همین مساله بود و گرنه در داخل نه قشونی، نه خزانهای و نه حکومتی مانده بود، حکومت احمدشاه در تهران هم برقرار نبود چه برسد به کل کشور ایران. ملوکالطوائفی عجیبی به راه افتاده بود در چنین شرایطی کودتای سوم اسفند با چهره مذهبی ضدکمونیستی رخ داد آن هم توسط شخصی که سابقهای در حکومتهای قبل نداشت.
* آیا به همین دلیل است که علما در مقابل کودتا سکوت کردند و حتی به گونهای از آن حمایت هم میکنند؟
** این مطلب چند جهت دارد یکی اینکه بیانیه اول این حکومت بیانیههای طرفداری از مذهب و علما و شیعه اثنیعشری است. در بیانیه اول به مردم وعده تعطیلی عشرتکدهها، میخانهها، مشروبخواریها و مکانهای فحشا و دستگیری چپاولگران حقوق مردم داده شده بود. رضاخان در همه جا در مراسمهای مذهبی ظاهر میشد. از آن طرف با استقرار حکومت جدید کمونیستی در شمال ایران علما از ترس کمونیستها صلاح را در حمایت از رضاخان دیدند لذا میبینیم در مجلس موسسان (تاسیس 1304) علمای معروفی مثل آیتالله کاشانی، سیدمحمد بهبهانی، آقازاده شیرازی و آقازاده خراسانی (پسر آخوند خراسانی) حضور دارند و مهمتر اینکه همه این افراد به تغییر رژیم از قاجار به پهلوی رای مثبت میدهند. البته ناگفته نماند تنها مجتهدی که از ابتدا کودتا تا پایان عمرش با حکومت رضاخان مخالفت کرد مرحوم مدرس بود. در طول دوران قدرت رضاخان (از 1304 تا 1320ش) شاهد سیاستهای متفاوتی هستیم. به تدریج پس از کسب قدرت دیگر نه تنها سیاست حمایت از مذهب دنبال نشد بلکه سیاست سرکوب نهاد مذهب نیز پیگیری شد. معلوم شد که هدف انگلیسیها از کودتا این بود که به تدریج و حساب شده دست علما را از سیاست و قدرت کوتاه کنند و انتقام تاریخی خود را (از ابتدای قاجار تا تاسیس پهلوی) از نهاد دین بگیرند. در هر صورت ناکامیهای بعد از مشروطیت و این ماجرا علما را به تدریج از سیاست دور کرد. آنها احساس کردند ورود به سیاست فایده ندارد و نتیجه آن در دامان فردی مانند رضاخان میافتد که هیچ اعتقادی به دین ندارد. همزمان با تاسیس حکومت رضاخان، حوزه علمیه قم توسط شیخ عبدالکریم حائری که استاد امام بود و اساسا اعتقادی به مبارزه با حکومت نداشت تاسیس شد. ایشان به دو جهت یکی اینکه (به روایت بستگان ایشان از جمله مرحوم دکتر حائری که نوه ایشان است) ذاتا سیاسی نبود یعنی قبل از رضاخان هم وارد هیچ فعالیت سیاسی نشد و دوم اینکه مصلحت نمیدید، چون برای او اولویت اول حفظ حوزه علمیه قم بود که برای اولین بار در تاریخ ایران تاسیس شده بود لذا محافظت از آن در سایه حکومت استبدادی خیلی مهم بود. معذالک مشی مدرس با مشی شیخ عبدالکریم حائری متفاوت بود و حتی امام خمینی در یکی از فرمایشاتشان اشاره دارند و از علمای وقت گلایه میکنند که چرا از مدرس حمایت نکردند. اگر مرحوم مدرس را حمایت کرده بودند شر این سلسله همان موقع کنده شده بود، لذا میتوان گفت در آن زمان دو مشی در بین علما حاکم بوده است؛ یکی مشی شیخ عبدالکریم حائری و دیگری مشی مدرس.