تقی رحمانی
منظور از نیروی تعیینکننده نیرویی است که به تنهایی یا به کمک نیروهای مکمل دیگر میتواند نقش تعیینکنندهای در ساختار قدرت داشته باشد.
اگر سه عامل ۱ـ اعتبار و مشروعیت که به واسطه فرهنگ و ایدئولوژی تئوریزه میشود ۲ـ مالکیت و ثروت ۳ـ سازمان و زور که به واسطه تجمع و حرکت جریانی به صورت متمرکز و غیرمتمرکز و مسلح و غیرمسلح شکل میگیرد را از عوامل ایجاد حاکمیت و دولت بدانیم در جامعه ایرانی سه جریان میتوانستند ادعا کنند که نیروی تعیین کننده بودهاند: 4ـ پادشاهان و خاندانهای قبایل و صاحب زور و سازمان یا افراد و جریانهایی که حامیان قدرتمند دارند.5ـ روحانیون مذهبی دین (زرتشت و اسلام) که مشروعیت و اعتبار برای حکومت میآوردند. 6ـ نیروهایی که به دلیل توان مدیریت دیوانسالاری توان گرداندن امور را داشته اما به حمایت روحانیون و تایید حاکمان نیاز داشتهاند که اقشار مرفه شهری خاستگاه طبقاتی ایشان بوده است. مسلم است هر حاکمیت در صورتی برقرار میماند که بتواند 7ـ نظم برقرار کند، 8ـ منافع حامیان خود را تامین کند و 9ـ مشروعیت داشته باشد. حکومتهایی که با زور استقرار مییابند برای استمرار و ثبات طولانی نیاز به حامیان قدرتمند و کسب مشروعیت برای ماندگاری دارند پائیدن ساسانیان و صفویه و همچنین استمرار مطلوب هخامنشیان و آلبویه و سامانیان در ایران به این دلیل بوده است.
دولت ایرانی که به مقابله با هجوم قبایل مسلح شکل گرفته نیاز به حمایت از سرزمینی به نام ایران که در فرهنگ اساطیری و تاریخ ما قابل ردیابی است حکایت از پیدایش دولتی است که حامی ملت در برابر هجوم قبایل مسلح دارد. این نوع رابطه دولت ملت را میتوان مشروعیت ناگزیر یا آن را پیدایش جبری دولت ـ ملت نام نهاد، که شکل شاخص آن ارتش واحد و دولت قدرتمند و غیرمتمرکز با مناطق دارای خودمختاری داخلی بود که ویژگی حاکمیت امپراتوریها است.
پایداری دولت با ارتش واحد در مرحله پیدایش دولت ـ ملت تکوینی یا سیر از ناسیونالیست ناگزیر به سوی ناسیونالیست مشروع براساس دین واحد صورت گرفته است. مرکزیت امپراتوری ایرانی با دین رسمی یا با یک دین واحد همراه بود که اگر دولت ـ ملت براساس ارتش واحد را در کنار نقش روحانیون به عنوان حاملان دین بگذاریم به نقش شاه، روحانی و نظامی یا امیر در حاکمیت ایرانی پی میبریم. حتی در اوستاها و در اولین بخش آن گاهان به عنوان نابترین کتاب اوستایی از پیامبر و جاماسب و گشتاسب به نیکی یاد شده و حکیم و پادشاه ستون اصلی جامعه خوانده شده است و در اوستاهای بعدی سخن از پادشاه، روحانی ارتشتار یعنی نظامیان رفته است. تاریخ قبل از دوره مدرن ایران نشان از تعیینکننده بودن زور قبایلی که نیروی اصلی تعیینکننده در حفظ امنیت و قدرت سیاسی جامعه بود دارد که برای استمرار قدرت خود به مشروعیت دینی و نخبگان دیوانسالاری از بوذرجمهر حکیم تا خواجه نظامالملک و... نیاز داشته است. به عبارتی قدرت ثروت و اعتبار در شکل منفی آن زور تزویر و زر ماهیت حکومتها را از یکدیگر تفکیک میکرد، اما برای حکومت کردن عنصر قدرت، اقتدار، ثروت مشروعیت و اعتبار از اصول اساسی و غیرقابل انکار است.
قدرت در دنیای مدرن
ابزار قدرت در دنیای مدرن تغییر کرده اما برای قدرتمندی همچنان به زور اقتدار اعتبار و ثروت نیاز است. در دنیای مدرن طبقه متوسط در دو شکل کلان خود فناور متخصص و روشنفکر و سرمایهداران تولیدی و خدماتی نظم جدیدی در جامعه و بعد در سیاست ایجاد کردند. اما به دلایل گوناگون دولت مدرن در ایران دولت شبهمدرن گشت و همچنین جامعهای که در وضعیت ساختاری خود نه سنتی و نه مدرن بود شکل گرفت که در این حالت میتوان به آن جامعه شبه مدرن اطلاق کرد.
طبقه متوسط به عنوان جریانی که در میان طبقات اشراف، دهقانان و حاکمان و کارگران شکل بگیرد شکل نگرفت. در چنین شرایطی نیروهای تعیینکننده دست اول حاکمان در قالب پادشاه و دربار با تکیه بر نیروی نظامی شکل گرفت. یعنی با ارتش شبهمدرن و حمایت خارجی به قدرت رسید. تلاش پنجاه ساله سلسله پهلوی نشان داد که نیروی تعیینکننده در قالب سلطنت از توان مشروعیت بخشی به خود برخوردار نبود.
سلسله پهلوی در قالب حکومتی شبهمدرن قدرت خود را به وسیله انقلاب از دست داد و روحانیون به عنوان نیروی دارای پایگاه اجتماعی که از موضع مشروعیت بخشی و تاثیر اعتقادی در جامعه دارای پایگاه اجتماعی و ثروت به اندازه کافی بودند قدرت گرفتند.
حکومت بعد از انقلاب نشان داد که جریانات روشنفکری طبقه متوسط توان لازم در ایجاد موازنه در قدرت را به عنوان نیروی تعیینکننده ندارند. پراکندگی طبقه متوسط در جامعه که خود پراکندگی طبقه کارگر را باعث شده موجب شده که قشر سرمایهدار این طبقه به دنبال دموکراسی و آزادی نباشد و اقشار فناور و همچنین صاحب اندیشه که طرفدار آزادی و پیشرفت و عدالت نسبی است از توان کافی زور ثروت اعتبار و مشروعیت برخوردار نباشند. با این وصف نمایندگی موثر در تحولات سیاسی ـ اجتماعی جامعه به این جریان ویژگی خاصی داده که در مجموع از قشر پیشرو آن به عنوان مرغ عروسی و عزا استفاده شده است.
علت این امرعدم ارزیابی این جریان از توان خود در مناسبات اجتماعی با نیروهای تعیینکننده است که سه وضعیت ۱ـ توهم تعیینکنندگی ۲ـ آویزان شدن به شکل بدون هویت به قدرتمندان و تعیینکنندهها ۳ـ انتخاب متحد غیردموکرات در میان قدرتمندان و تعیینکنندهها مبتلا بوده که سه حالت ذکر شده باعث شده که جریان مزبور در خلق راهبرد موثر برای مردمسالاری و رفاه نسبی در جامعه دچار مشکل گردد. در سایه همین نسبت نادرست جریان موثر اما نه تعیینکننده روشنفکری در بسیاری از اوقات به حاشیه قدرت رانده شده در حالی که در صورت اتخاذ شیوه مناسب میتوانست به عنوان یک نیروی موثر به سوی نیروی تعیین کننده سیر کند که لازمه آن داشتن پایگاه اجتماعی است و آن نیز مستلزم داشتن تشکیلات، ثروت و امکان تولید نظر و اندیشه در پایگاهها و محافل مستقل از قدرت است.
ناموزون شدن جامعه ما تا بدان حد است که بعد از افت شدید پایگاههای سلطنت مانند اشرافیت فئودال درباری به عنوان نیروی تعیینکننده و چالش روحانیت در آزمون قدرتمندی مثبت و در شرایط عدم شکلگیری طبقه متوسط به شکل اصولی در جامعه ما نیروهای باندی و غیردموکراتی که بتوانند در بزنگاهها حاکم شوند، و بعد با توجه به ساختار گسترده دولت و دخالت آن در تمام بنیانها و ارگانها و عرصه خصوصی و عمومی آحاد جامعه میتوانند جامعه را کنترل کنند بیشک درآمد نفتی بادآورده امکان استمرار حکومت اینچنینی را فراهم میکند. بیگمان چنین نیروی حاکم و تعیینکننده به علت عدم توان و مشروعیت باز حاکمیت با بحران خواهد داشت. چون سه ضلع لازم قدرت یعنی زور و اقتدار ثروت و مالکیت و اعتبار و مشروعیت را به طور موزون به همراه ندارند. بعد از انقلاب مشروطیت نه سلطنت و نه حکومت روحانیون نیز به درستی نتوانستند نیروی تعیینکننده بدون بحران باشند از طرفی هم در فقدان طبقه متوسط قوی در جامعه به عنوان نیروی تعیینکننده سوم، پیچیدگی فرایند تکراری هرج و مرج در جامعه بیشتر شده است. به عنوان نمونه مقایسه جامعه و دولت عربستان با حکومتهای ایران و مصر جالب توجه است.
نهادهای سنتی در جامعه عربستان حکومت را براساس قبیله و خاندان و عشیره توجیه میکنند اما در جامعه ایران و مصر حاکمیتها در ناموزونی و ناهنجاری ملغمهای به نام وضعیت نه سنتی و نه مدرن از استحکام دوران قبل از مدرن برخوردار نیستند همچنین از ثبات منطقی رژیمهای دموکراتیک و مردمسالار.
به اختصار میتوان گفت که حتی بخشی از روشنفکران اقشار مرفه که به طور کلاسیک در تقسیم قدرت سیاسی در جامعه قبل از مدرن ایران در خدمت دیوانسالاری حاکمیت درمیآمدند در دوره مدرن نتوانستند نقش دیوانسالاری تا حد نخست وزیری پایدار برای حاکمان را بازی کنند. از طرفی دو طبقه اجتماعی تعیینکننده سنتی حاکمان قبایلی و روحانیون نیز در دنیای مدرن با حکومت شبهمدرن از ثبات پایدار برخوردار نیستند. جریان روشنفکری طرفدار مردمسالاری با تقویت حوزه عمومی قوی به عنوان ضامن دموکراسی در صورت شکلگیری نهادهای مدنی میتواند به سوی نیروی تعیینکننده شدن برود که نیاز جامعه ما برای قوام گرفتن اصولی برای پیشرفت است. به نظر میرسد که در جامعه نه سنتی و نه مدرن ما حکومتهای شبهمدرن یا سنتی نما که به وسیله نیروی تعیینکننده اداره میشوند، فاقد ثبات منطقی یک حاکمیت برای ایجاد روند توسعه و پیشرفت در جامعه هستند.
گشودن این گره فروبسته حرکت اصولی طبقه متوسط از نیروی موثر به سوی تعیینکننده میباشد و اینکه نیروهای تعیینکننده به فراخور شرایط جدید توان خود را به شکل اصولی و کارگشا بازتولید کنند تا جامعه از نوسانات شدید اما کم بازده خلاصی یابد و همچنین بتواند به نحوی موفق در راه پیشرفت گام بردارد. و این همه میسر نمیشود مگر اینکه نیروهای تعیینکننده و موثر نقش خود را به درستی ایفا کنند.