تاریخ انتشار : ۱۷ آذر ۱۳۸۷ - ۱۰:۵۲  ، 
کد خبر : ۵۰۹۶۷

تئوری نخبگان


سیدحسین امامی
گروه اندیشه: یکی از مهمترین مسائلی که همواره ذهن متخصصین و تحلیلگران عرصه سیاست را به خود مشغول داشته، مساله "قدرت" و نحوه استفاده ازآن است. قدرت هسته اصلی و مرکزی برنامه ریزی، نظم و پیشرفت در جامعه انسانی است. قدرت عاملی است محسوس، ولی نامرئی که با ابزار دست صاحب آن عمل کرده، مشاهده شده و احساس می شود.
اعمال نظم و نحوه کاربرد قدرت در طول تاریخ برای اجتماعات انسانی که به دنبال سعادت و آرامش بوده اند، همیشه مشکلاتی به همراه داشته است و به همین جهت این سوال مهم مطرح می شود که اعمال قدرت در جامعه چه منافع و چه ضررهایی برای توده ها دارد؟ آیا جامعه باید توسط همگان و یا اکثریت اداره شود; یعنی همگی به نحوی در قدرت و نحوه استفاده از آن مشارکت داشته باشند یا اینکه گروهی برگزیده و نخبه توسط توده انتخاب و به رهبری جامعه بپردازند یا حتی این گروه نخبه از پیش خود به حل مشکلات و امور و اعمال قدرت سیاسی بپردازند. تئوری پردازان نخبه گرا، توده را نابخرد و احساساتی می داند که به انتخاب و رای توده واگذارند و به همین جهت اداره امور سیاسی را حساستر و مهم تر از آن می دانند که به انتخاب و رای توده واگذارند و به همین جهت نخبگان را که از نظر تعداد بسیار معدود می باشند، برای این کار واجب می دانند، در ادامه سیر فکری این گروه مورد بررسی اجمالی قرار می گیرد.
امروزه، نخبگان سیاسی به عنوان گروه های موظفی که انتخاب شده و بدین ترتیب به طور قانونی مشروعیت پذیرفته و به این امر برگزیده می شوند، تعریف و تفسیر می شوند.
ایتالیا؛ مهد تئوری نخبگان
این یک اتفاق تاریخی نبود که تئوری نخبگان در یک کشوری چون ایتالیا با سابقه و گذشت های طولانی می بایستی پایه ریزی و ارائه شود. اوضاع و احوال ایتالیا در بین دو جنگ جهانی و نظام پارلمانی ضعیف آن خاستگاهی مناسب برای نظریه پردازان حکومت نخبگان قرار گرفت. اگرچه این گونه نظریه پردازی بدون هیچ گونه تقسیم بندی نسبی بین انواع نخبگان ارائه می شد ولی به هرحال مشکلات بسیاری را برای انواع حکومت های پارلمانتاری به وجود آورد. این کار ابتدا توسط نویسنده ای مایوس از عملکرد لیبرالیسم یعنی "گائتانو موسکا" تهیه و قالب بندی شد. وی یکی از بنیانگذاران مهمترین مدل های اولیه و کلاسیک گروه های سیاسی دست راستی یعنی از لیبرال های قدیمی تر اشرافی تا ایدئولوژی های فاشیستی است. محققان جامعه شناختی مارکسیست به شدت مفهوم نخبگان را رد می کنند ولی با تاکیدی بیشتر مفهوم توده را در مقابل مفهوم "کادر رهبری" قرار می دهند.
به هر حال کاربرد مفهوم نخبه در تئوری های سیاسی همیشه با این اصل مسلم که حکومت توسط بهترین ها باید اداره شود، توام بوده است.مثلا در این رابطه "ویلفردو پارتو" به حکومت نخبگان و کلیسا و مذاهب به انتخاب روحانیت اعلا و "توماس کارلایل" به قهرمان و سوسیال داروینیست ها به قویترها تاکید دارد.
نخبه‌گرایان کلاسیک
گائتانو موسکا: موسکا عقیده دارد که کلیه اجتماعات انسانی و جوامع سیاسی، چه آنهایی که به درجاتی از تمدن رسیده و از پیشرفته ترین جوامع محسوب می شوند یا جوامع عقب مانده، کلا از دو طبقه تشکیل شده اند: طبقه حاکمه و طبقه ای که به آنها حکم رانده می شود. طبقه اول از نظر کمیت و تعداد معمولا کم ولی قدرت سیاسی را در اختیار داشته و از تمامی مزایای آن (رفاه، احترام، احترام و ...) بهره مند می شوند، در حالیکه طبقه دوم که از نظر تعداد و کمیت نسبت به طبقه اول بسیار بیشتر می باشند و به آن توده گفته می شود، خود از طبقات گوناگونی تشکیل شده اند که به طور قانونی یا غیرقانونی، اختیاری یا اجباری به حکومت تن در می دهند.
لازمه ظهور تاریخ، وجود دو طبقه جاکمه و فرمانبردار است. سیاست، مجمع اشراف است و دموکراسی، وهم و خیالی بیش نیست.
وضعیت ایتالیا در نیمه اول قرن بیستم باعث شد که روش لیبرالیسم در عین انگاره های رهایی بخش، همزمان راه را برای گرایشات داروینیسم اجتماعی نیز هموار می ساخت و جامعه بورژوازی را به سوی یک جامعه طبقاتی جدید سیر می داد که دخالت دولت را در اقتصاد و جامعه به عنوان دولت مداخله جو که انباشت سرمایه را نیز ممکن می ساخت، ضروری می نمود تا در ظاهر دموکراسی نمایندگی را ارائه کند و به همین جهت نیز مورد انتقاد شدید موسکا قرار گرفت. وی نشان می دهد که نمایندگی ملت به رابطه ای یک طرفه که بیشتر به نمایش مسخره می ماند تا نمایندگی ملت، تبدیل می شود.
ویلفردو پارتو: پارتو جامعه را به دو گروه شیران و روبهان تقسیم می کند و معتقد است فقط گروه برگزیدگانی که بتوانند یک نسبت مطلوب و لازم از روبهان و شیران در خود جمع داشته باشند، می توانند در قدرت باقی بمانند ولی چون جامعه هیچ گاه ساکن نمی ماند پس انتقال از گروه شیران به روبهان و برعکس همواره در جریان خواهد بود. با نفوذ و افزایش شیران در گروه حاکمه و سپس تمایل آنان به طبیعت روبهان، این تعادل به هم می خورد. به همین جهت است که معمولا شیران در مقابل روبهان صف آرایی می کنند و روبهان حاکم ابتدا به کمک زور و نیروی اجبار سعی در آرام کردن شیران دارند و چنانچه موفق نشوند، شعارهای آزادی و برابری سر می دهند ولی شیران بر روبهان غلبه کرده و قدرت را در دست می گیرند ولی پس از مدتی و به تدریج طبیعت روبهان در آنان نفوذ می کند و دوباره تعداد روبهان افزایش یافته و حالت قبلی تکرار می شود هر جامعه ای به دو گروه تقسیم می شوند: برگزیدگان و توده، که برگزیدگان خود به دو گروه حاکمه و غیرحاکمه تقسیم می شوند.
پارتو معتقد است لازمه جامعه "حرکت" است و همیشه حرکتی از پائین به طرف بالا در جامعه جریان دارد اگرچه برگزیدگان حاکم سعی دارند از این حرکت جلوگیری به عمل آورند ولی معمولا نتیجه کار کاملا موفقیت آمیز نخواهد بود.
در این رابطه او جامعه را به دو جامعه افراطی تقسیم می کند: جامعه باز و جامعه بسته. جامعه باز; جامعه ای است که در آن این حرکت با سرعت و شدت انجام می گیرد ولی در جامعه بسته این حرکت به آرامی جریان دارد و تقریبا فاقد تحرک محسوس است. به عقیده پارتو، جوامع متعادل و حقیقی بین این دو جامعه افراطی قرار دارند اگر این جریان یعنی حرکت از پائین به بالا متوقف شود، جامعه ایستا و فاسد می شود.
پارتو دگرگونی را در جامعه می پذیرد لیکن نتیجه آن را جایگزینی برگزیدگان جدید به جای برگزیدگان قدیمی می داند یعنی از نظر او نبرد طبقاتی هیچ گاه متوقف نخواهد شد. پارتو عقیده دارد زمانی که حکام وظیفه خود را در مورد حفظ نظم به وسیله اجبار فراموش کنند در این حالت حکومت شوندگان خود این وظیفه را برعهده می گیرند و انقلاب به پیروزی می رسد. پس بدین قدرت حکومت شوندگان بستگی به قدرت بستگی به ضعف قدرت حکومت کنندگان دارد و چنانچه گروه حاکم ها نتواند به طور موثر نیروی اجبار را بکار گیرد، باید از میان برداشته شده و جای خود را به دو گروه جابر و قدرتمند دیگری بدهد; زیرا طبیعت سیاست چنین بوده و خواهد بود.
ربرت میشلز: برداشت های ضددموکراسی درچارچوب مطالعات تئوری های نخبه گرایی زمانی به اوج حود رسید که نظریه پردازانی چون میشلز، دموکراسی را با شک و تردید مورد بررسی دوباره قرار داده اند. میشلز عقیده دارد که دموکراسی به وسیله مردم و برای مردم هیچ گاه معنی پیدا نمی کند، بلکه دموکراسی بدست مردم ولی برای نخبگان معنی پیدا کرده و نافع می شود.
او عقیده دارد که هیچ گروه، حزب یا دولتی بدون داشتن سازمان نمی تواند استمرار پیدا کرده و به اهداف خود نایل آید و باید این اصل اساسی را پذیرفت که در حقیقت سازمان معنا و عملکرد واقعی الیگارشی است و دولت هیچ گاه چیزی غیر از سازمان یک اقلیت نبوده است که همواره مراقب حفظ و استمرار قدرت و امتیازات خود است. سازمان ایجاد می کند پس محدود کننده آزادی است و باعث محافظه کاری می شود.
میشلز سعی در اثبات این نکته دارد که تا چه حد دموکراسی به عنوان مشارکت همگان در رهبری و تصمیم گیری حتی در داخل پرادعاترین احزاب دموکراتیک کاملا بی محتواست; زیرا اگر فرض کنیم در ابتدا کارگران و افراد طبقه پائین را در سمت های مهم حزبی در داخل احزاب توده ای منسوب یا انتخاب کنند، بعد از گذشت مدتی نه چندان طولانی، به سبب اطلاعاتی که بنا برضرورت شغلی در اختیار آنان گذارده می شود یا مهارتی که کسب می کنند و از آن گذشته به سبب اشتغال به کارهای فکری به جای یدی، خود به خود به خوی اشرافی و ریاست طلبی عادت می کنند و این یکی از دو محوری است که "قانون آهن الیگارشی" بر آن استوار است و محور دیگر انگیزه های روانی توده ها است.
به عقیده میشلز نیاز مذهبی توده ها مبتنی بر احترام به روسا به احزاب انتقال می یابد و همچنین بی تفاوتی آنها در زمینه اعمال موثر دموکراسی و مشارکت در رهبری نه تنها راه را برای اقلیتی محدود یعنی گروه رهبران باز می گذارد، بلکه سبب می شود تا رهبران در راه متمرکز ساختن قدرت در دست خود از تشویق توده ها نیز برخوردار شوند. در چنین شرایطی احتمال تغییر وضعیت و اعتراض از پایین بسیار ضعیف است. وی اگرچه ناقد دموکراسی بود، ولی شر دموکراسی را کمتر از شر انواع دیگر حکومتها می دانست. او معتقد بود برای رفع نقص حکومت باید به کمک آموزش و تعلیم توده به حکومت مطلوب دست یافت.
تئوری جدید نخبگان
بعد از پایان جنگ جهانی دوم و از بین رفتن نظام های فاشیستی در آلمان و ایتالیا، انسان های متاثر از نظام حاکمیت فاشیستی و کمونیستی این نیاز را احساس کردند تا مساله توافق و همکاری "دموکراسی و نخبگان" را مورد بررسی قرار دهند و به همین جهت با کمک از تئوری های موسکا و پارتو "تئوری های کثرت گرایی" را مطرح نمودند. مقصود از تئوری های کثرت گرایی به طور خاص مدلی است که "ریمون آرون" و "آتو اشتامر" در این رابطه ارائه دادند. هر دوی این نویسندگان جوامع دموکراسی یا کثرت گرا را به عنوان بلوای تفکیک و جدایی عمومی بین مالکین ابزار تولید، رهبران اصناف و سیاستمداران در نظر گرفته بودند.
اشتامر می گوید: "رقابت بین گروه های یادشده به صورت تضادهای مادی نمود می یابد. این چنین تحقیقات نخبگی که در اوائل دهه پنجاه قرن بیستم میلادی شروع شده بود، ویژگی کثرت گرایی داشته و ساختار اجتماعی این زمان را ترسیم نموده و رابطه بین عمل و ایفا نقش برگزیدگان و اجزای قدرت نخبگان گوناگون را در محدوده اجرایی گوناگون مورد بحث قرار می دهد. البته باید توجه داشت که در این روند، برتری با نقطه نظرهای اجرایی خواهد بود. به عبارت دیگر کمیسیون های پارلمان و دولت، هیات قضاوت، روسای بوروکراسی وزارتی، گروه های رهبری سیاسی و مغزهای روشنفکر را به عنوان نخبگی مورد بررسی و تحقیق قرارمی دهند. به هر حال از نظر اشتامر، دموکراسی به معنای حکومت توده بر مردم نیست، بلکه حاکمیت نخبگان به نمایندگی و تایید نموده است.
چارت رایت میلز: تئوری نخبگان آرون و اشتامر قادر به پاسخگویی مسائل بوجود آمده در دهه 60 نبود. در دهه60 تضادهایی که در درون نظام اقتصادی سرمایه داری در روند دموکراسی و برابری وجود داشت، به عبارت دیگر برابری سیاسی و حقوقی به نابرابری اقتصادی منجر شده بود و از آن گذشته در این زمان حاکمیت اصلی با اقتصاد بود که مشکل بنیادی برای نظام اجتماعی دموکراسی شده جوامع غربی به وجود آورده بود. پس نیاز به بازنگری در رابطه با مدل کثرت گرایی با کمک به ایدئولوژی انتقال ضرورت پیدا کرده بود. میلز با مطالعه موردی امریکا به این نتیجه رسید رابطه تنگاتنگی بین نخبگان اقتصادی و نظامی وجود دارد، به طوری که اقتصاد نوین را به صورت یک طرح صنایع جنگی به تصویر می کشد و در همین رابطه می گوید: "ثروتمندان به تنهایی در راس یک هرم قدرت ساده و شفاف حکمرانی نمی کنند."
وی قدرت نخبگان را در ایالات متحده به مثلثی تشبیه می کند که هر طرف آن را یکی از گروه های قدرتمند، یعنی بوروکرات های اداری، صاحبان بنگاه های اقتصادی و فرماندهان ارتش در اختیار گرفته اند. اگرچه از نظر او همه جوانب مثلث از نظر قدرت برابر نیست و یک طیف سلسله مراتبی را کم وبیش بوجود می آورد، ولی به هر حال او سعی دارد با به تصویر کشیدن وحدت قدرت نخبگان در این مدل، انسجام این گروه را نشان می دهد. به هر حال میلز در برابر کثرت گرایی واهی، برای دموکراسی آمریکا یک نیروی تعادل که به وسیله گروه های قدرت پدید می آید، تشخیص داده است. او عقیده دارد که نخبگان قدرتمند آمریکا ترسیم گر یک وحدت مادی و معنوی شده اند و به همین جهت انتقال قدرت از دست الیگارش ها و گروه های قدرت قدیمی و فاسد به گروه های جدید، هیچ مشکلی را حل نمی کند; زیرا به وضوح دیده می شود که حاکم جدید، نخبگانی مصمم و بی رحم اند، قدرت آنان ر ا از قدرت مستبدترین حکام قرن گذشته بیشتر و خود به مراتب خطرناکترند. از نظر میلز نخبگان جدید ترسیم گر نوعی اتحاد و یگانگی خاص از نظر روانی و اجتماعی هستند و به همین دلیل کلیه مقام های اداری جامعه را نیز در اختیار دارند. وحدت و یگانگی روانی و اجتماعی آنها به دلیل همسان بودن نوع جامعه است. در پشت این یگانگی روانی و اجتماعی ساختار و مکانیسم سلسله مراتب موسساتی قرار گرفته است که در راس آن، رهبری سیاسی، منتقدان اقتصادی و امرای ارتش قرار دارند. این نظم هرمی، خود باعث ایجاد علایق طبقات اجتماعی تعیین کننده جامعه می شود و مثلث قدرتی را به وجود می آورد که با هدایت مردم، تسلط خود را بر توده بی قدرت اعمال می نماید. میلز می گوید: "در آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم و اهمیت مساله های جنگ احتمالی منطقه ای و جهانی، پایگاه امرای ارتش را محکم تر کرده و باعث شده است تا آنان اهرم قدرت را به دست گرفته و در همه امور و مسائل سیاسی و نظامی دخالت داشته باشد. این عامل باعث شد گروه های سیاسی در آمریکا به تدریج قدرت واقعی و سنتی خود را از دست داده و حتی دستگاه قانونگذاری به وسیله و ابزاری در دست گروه های ذی نفوذ اقتصادی و نظامی تبدیل شده است."

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات