دوره دوازده ساله برچیده شدن دیوار برلین و حمله به برجهای دوقلوی نیویورک، همواره در اذهان بشریت به عنوان دورهای توهمآمیز باقی خواهد ماند. غرب فروپاشی کمونیسم را جشن گرفت - اگرچه ایده کمونیسم را باید اصولاً یک ایدئولوژی اتوپیاپی غربی دانست - و این اتفاق را پیروزی ارزشهای غربی دانست. فروپاشی ابرقدرت اتحاد جماهیر شوروی را باید پایان فاجعهآمیزترین تجربه اتوپیاپی تاریخ بشریت ارزیابی نمود؛ اما غرب از این اتفاق به عنوان یک فرصت تاریخی برای ایجاد یک پروژه گسترده اتوپیاپی دیگر، استقبال نمود؛ پروژهای که در نهایت به ایجاد یک بازار آزاد جهانی منجر خواهد شد. در این پروژه، دنیا براساس یک تصویر شکل گرفته از مدرنیته غربی، بنا خواهد شد. هرچند این تصویر نیز همچون نظریات مکتب مارکسیسم، از واقعیتهای انسانی به دور است.
با حملات تروریستی به دو شهر نیویورک و واشنگتن، دیدگاه متداول و مرسوم جهانیسازی به عنوان یک تقدیر تاریخی غیرقابل مقاومت در برابر آن، از هم گسیخت؛ چرا که انسانها براساس یک اندیشه کلاسیک تاریخی، از جنگها نه براساس ایدئولوژی که برمبنای حفظ دین، اخلاق، مرزها و یا کنترل منابع طبیعی، استقبال مینمودند. افرادی که در حمله به پنتاگون از چاقوهای موکتبری و جتهای مسافربری به عنوان اسلحه استفاده نمودند، ممکن است از سوی چند کشور پناه داده شده و یا مورد حمایت قرار گرفته باشند، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که نشان دهد تروریستها با دستور یک دولت خاص اقدام به این حملات نموده باشند.
در حقیقت این تروریستها سربازان گونهای جدید از جنگ بودند. همچنین باید گفت که در سایه جهانیسازی و تضعیف نقش و جایگاه دولتها، جنگهای امروز از حیطه کنترل دولتهای جهان خارج گردیده است و جبههای تشکیلیافته از عاملان خشونتهای سازمانیافته، به یکی از قدرتهای تعیینکننده عصر دولتهای مدرن، تبدیل شده است. علیرغم اینکه ایده جهانیسازی همچنان به حیات خویش، به آهستگی و با وجود موانعی در فراروی ادامه میدهد، اما هنوز هم در پارهای از نقاط دنیا، هرگز احساس امنیت ننموده است. بهویژه آنکه احساس میگردد جهانیسازی با گستردگی و سرعتی زیاد، در دهه گذشته از بین رفته است.
دنیای امروز با اعلام موجودیت کشورهای جدید استقلالیافته، دچار از همگسیختگی گردیده است. در این کشورها جنگها از سوی گروههای جنگجوی نامنظمی هدایت میگردد که سازمانهایی مذهبی و سیاسی، پشتیبان آنها هستند.
این سازمانها عموماً طایفه محور بوده و به این مبارزات افتخار میکنند؛ لذا هیچ قدرتی وجود ندارد که دارای قدرتی کافی در جهت استقرار صلح در این مناطق باشد.
این واقعیتها نشاندهنده جنبههای تاریک و تار جهانیسازیی است که حامیانش درصدد مدیریت و حل این مشکلات هستند. جوامع ثروتمند نمیتوانند خود را از این دولتهای تازه تشکیل شده و جنگهایی جدید که میتواند باعث از همگسیختگی بسیاری از نقاط دنیا گردد، منفک نمایند. البته سیل مهاجران کشورهای فقیر به سوی این جوامع، یکی از دلایل این امر است. مهاجرانی که امروزه با انگیزههای اقتصادی و یا پناهندگی، صفوف به هم فشردهای را در مرزهای کلیه کشورهای صنعتی به وجود آوردهاند و شاهد تناقضات ایده بازار آزادجهانی هستند. کالاهای تجاری و سرمایه، آزادانه در سراسر دنیا جابهجا میگردند؛ اما جابهجایی نیروی کار به شدت محدود شده است. این وضعیت، کاملاً متفاوت با وقایع سالهای پایانی قرن نوزدهم میباشد که اصولاً هیچ مانعی در برابر مهاجرت وجود نداشت. البته این تناقض به ندرت از سوی حامیان بازارهای آزاد مطرح میشود، هر چند این وضعیت در سالهای اخیر و با بررسی دقیق آمار مهاجرتها از سوی دولتها، کاملاً به اثبات رسیده است.
با حمله به دو شهر نیویورک و واشنگتن، فروپاشی ساختارهای دولتی که یکی از محصولات جانبی جهانیسازی در اکثر نقاط جهان میباشد، دیگر قابل کتمان نیست. سربازان ارتشهای نامنظم که بیشتر آنها به کشورهای از هم فروپاشیده شده تعلق دارند، ثابت کردند که میتوانند به قلب قدرتمندترین و ثروتمندترین دولتهای دنیا دست یابند. عملیاتهای خونین آنها مثالی است از آنچه تحلیلگران نظامی به آن «تهدید نامتقارن» و یا تقابل قدرت قوی و ضعیف میگویند. در این اتفاقات مشخص گردید که در مورد قدرت کشورهای ثروتمند، بیش از حد بزرگنمایی شده است. البته فقدان قدرت در کشورهای قدرتمند، واقعیت جدیدی نیست؛ چرا که سالها پیش و در جریان مبارزه علیه تجارت موادمخدر، این حقیقت به اثبات رسیده بود. تجارت غیرقانونی موادمخدر در کنار تجارت نفت و تسلیحات نظامی، سه عضو اصلی تجارت بینالملل را تشکیل میدهد. این فعالیتها در کنار شاخههای دیگر جرایم سازمان یافته، یکی از نتایج آزادیهای بیحد و حصر اعطا شده در سایه مقرراتزدایی فعالیتهای مالی و تجاری است. ثروتمندترین دولتهای دنیا، میلیاردها دلار در جهت راهاندازی یک جنگ بیشمار صلیبی دیگر علیه یک صنعت تقریباً جهانی شده، هزینه میکنند. هر چند در مقایسه با موادمخدر، یافتن ریشههای تروریسم مشکلتر است. اما در مجموع میتوان گفت که اکثر جنبههای مخرب تجارت موادمخدر، با قانونی نمودن آن از بین خواهد رفت، هر چند در مورد تروریسم نمیتوان جایگزینی همتا با آن یافت.
نابودی مرکز تجارت جهانی و ایجاد خسارتهای گسترده مالی و جانی در حمله به ساختمان پنتاگون، کاری بود که حقایقی بیش از ضعف امنیتی فرودگاههای آمریکا و نارساییهای موجود در سازمانهای اطلاعاتی این کشور را نشان میداد؛ چرا که این حملات ضربهای شدید به باورهای بنیادین ایده "بازار جهانی" بود.
در گذشتههای دور چنین فرض میگردید که جهان همواره مکانی خطرناک خواهد بود. سرمایهگذاران نیز میدانستند که جنگها و انقلابها میتواند در هر زمانی سودهای مالی آنها را از بین ببرد؛ اما در دهه گذشته و در سایه تأثیر تئوریهای مضحکی نظیر "پایان تاریخ"، بسیاری باور کردند که گسترش و پیشرفت جهانی لیبرالیسم اقتصادی، غیرقابل مقاومت خواهد بود. بازارهای مالی نیز داراییهای موجود را بر این اساس قیمتگذاری مینمودند. تأثیرات حمله به مرکز تجارت جهانی، میتواند تا حدی نشان داده شود که هیچ یک از بحرانها و حوادث گذشته ـ نظیر مناقشات آسیایی و یا سرنگونی حکومت روسیه در سال 1998 میلادی - فاقد تأثیراتی مشابه آن حملات بودهاند.
نکته مهم دیگری که باید به آن توجه شود، بلندپروازانه بودن آرزوهای بنیانگذاران جهانسازی است. آنان در نظر داشتند که دنیا را به یک بازار آزاد جهانی تبدیل نمایند، بدون توجه به سرگذشت و ارزشهای مردم دنیا و همچنین تفاوتها و نوع برخوردهای آنان؛ در سایه این ایده، باید همه به شهروندانی جهانی تبدیل شوند. نکته جذاب دیگر هم اینکه، ایده و فلسفه بازار آزاد تا چه حد با اندیشههای مارکسیسم، مطابقت دارد. هر دوی این اندیشهها حامی مذهب سکولار هستند. در هر دو مکتب، به تاریخ به عنوان تکامل گونههای جانداری نگریسته میشود که در نهایت، با پیشرفت دانش و ثروت بشری، به انسانهای امروز ختم میگردد. آنان به انسانها به عنوان واحدهای اقتصادی و یا تولیدکننده و مصرفکنندههایی مینگرند که واجد همان ارزشها و نیازها نیز هستند. مذهب از دیدگاه این دو تفکر، به اندیشههای تاریخ مصرف گذشتهای اطلاق میگردد که پدیدهای حاشیهای در زندگی انسانهاست و به زودی یا از بین خواهد رفت و یا در حریم خصوصی افراد، محصور خواهد شد؛ لذا ارزشهای مذهبی، تأثیری نیز بر عملکرد سیاسی و یا مبارزات انسانها ندارد.
علاوه بر این مشترکات، در دیدگاههای بازار آزاد و مارکسیسم، جنایات و فجایع تاریخی هیچ ارتباطی با ماهیت انسانها ندارد، بلکه این اتفاقات، اشتباهات و مشکلاتی است که میتوان آنها را با آموزشهای بیشتر، مراکز سیاسی پیشرفتهتر و در نهایت استانداردهای بالاتر زندگی، برطرف نمود. مارکسیسم و لیبرالهای بازار، شاید در مورد بهترین سیستم اقتصادی دچار اختلاف نظر باشند، اما هر دوی آنها اشتراکات فراوانی دارند. در رویکرد روشنفکرانه هر دو دیدگاه، تنها یک راه برای مدرن شدن وجود دارد. آنان باید به حاکمیت بازارهای آزاد و قواعد آن تن در دهند. بدین ترتیب حتی اگر ارزشهای دینی آنان با اصول حاکمیت بازارهای آزاد هم تعارض داشته باشد، باید این مشکل شخصی و غیرقابل قبول را خودشان حل نمایند.
به علاوه آنان معتقدند که اگر بر مبنای ارزشهای فردگرایانه، دستیابی به جامعهای با بازارهای آزاد، مستلزم افزایش بیعدالتی و جرائم و سرقت و فقر نیز باشد، جامعه باید به بهای دستیابی به توسعه، آن را بپردازد. حتی اگر همه کشورهای دنیا نیز به ویرانهای تبدیل گردند؛ چون درست کردن املت بدون شکستن تخممرغ امکانپذیر نیست، پس نباید احساس نگرانی نمود. در سالهای دهه 90 میلادی، فلسفه خردگرایانه و ناپخته بنیادگرایی بازار، تأثیری کاملاً روشن بر جهان امروز داشت.
"صندوق بینالمللی پول" یکی از مؤسساتی است که براساس این اندیشه شکل گرفته و به فعالیت میپردازد و از قدرت خود در جهت تأثیرگذاری بر سیاستمداران حاکم بر کشورهایی با تاریخها و مشکلات و ویژگیهایی متفاوت، بهره میگیرد. تنها یک راه برای مدرن شدن وجود دارد و سردمداران این صندوق معتقدند که همه باید از همان راه حرکت نمایند.
فجایع 11سپتامبر، علامت سؤالی را در برابر اندیشههای کنونی مدرنیته قرار داده است: آیا این همان سرانجامی است که همه جوامع دیر یا زود، باید به آن تن در دهند و به همان ارزشها و دیدگاههای مدرنیته گرایش یابند؟ البته این سؤال شاید پرسشی دانشگاهی به شمار آید؛ اما این سؤال دارای اهمیتی تجربی و واقعی است. نه تنها در آمریکا، بلکه تا حدی نیز در سایر کشورهای غربی، اندیشه مدرنیته، یک حکم لازمالاجرای تاریخی تلقی میگردد که هیچ جامعهای نمیتواند در درازمدت، خطر کردن فزاینده نافرمانی ضدغربی را تحمل نماید. ثروتمندترین کشورهای جهان بر مبنای این فرضیه حکومت میکنند که مردم سراسر دنیا خواهان زندگیی مشابه آنها هستند؛ لذا به عنوان نتیجه، آنان در درک درهمآمیختگی مرگبار و فاجعهآمیز احساساتی نظیر بیعدالتی و مقاومت در برابر مدرنیته غربی و تنفر فرهنگی قرار گرفته در فراسوی حملات تروریستی به آمریکا ناتوان هستند.
ضرورت فوری و حیاتی دنیای امروز، تلاش در جهت همزیستی متمدنانه در میان فرهنگها و ملتهایی است که همواره متفاوت بودهاند. در سالهای آینده، مؤسسات فراملی که بازارهای آزاد جهانی را بنیان نهادهاند، مجبور خواهند بود که یا نقش متعادلتری را بپذیرند و یا اینکه خود را در زمره آسیبدیدگان این بلوای بزرگ قرار دهند.
این تصور که خلق ثروت و تجارت، نیازمند یک اقتصاد آزاد است، هیچ مبنا و پایهای در تاریخ ندارد. دوره جنگ سرد و عصر کنترل سرمایه و مداخلات گسترده در اقتصاد، توسط دولتهای ملی در کشورهای غربی، دورهای با رفاه نامحدود بود؛ اما برخلاف اندیشههای محافظهکارانه و جرماندیشانه حامیان بازارهای آزاد، سرمایهسالاری برای بقای خود محتاج بازارهای جهانی نیست، بلکه نیازمند محیطی نسبتاً ایمن و دور از تهدید جنگ و بر پایه قواعدی تعیین شده در حوزه کسب و کارهای تجارت است؛ اما این شرایط نمیتواند توسط ساختارهای شکننده بازارهای آزاد جهانی به وجود آید.
از سوی دیگر اجبار همه مردم دنیا به پذیرش یک الگوی همسان زندگی، ممکن است به ایجاد مناقشه و درگیری و ناامنی منجر گردد. به علاوه، قواعد تجارت و جابهجایی سرمایه باید به توافقات چندجانبه بین دولتهای خارجی واگذار گردد. اگر کشورهایی وجود دارند که تمایل به حضور در بازارهای جهانی ندارند، نباید با تحریم و بیمهری، بلکه با صلح و آرامش مواجه گردند. کشورهای دنیا باید در انتخاب شیوه و روش پیشرفت خود آزاد باشند و حتی در صورت تمایل، از مدرن شدن خویش پرهیز نمایند.
همچنین تا زمانی که یک کشور، تهدیدی علیه کشور دیگری محسوب نمیشود، حتی رژیمهای سیاسی غیرقابل تحمل هم باید از سوی دیگران تحمل گردند و در نهایت اینکه، باید پذیرفت دنیایی که تا حد معینی جهانی شده و در آن تفاوتهای فرهنگی ملتها پذیرفته شده، بیتردید جهان امنتر خواهد بود.